April 28, 2007

جعل تاریخ به روایت نامه مجعول

وعده کرده بودم متن کامل مطلب مندرج در روزنامه کیهان چاپ لندن شماره 1139 را در این جا بیاورم
انگاری بايد ايرانيان همچنان تاريخ را در ضمير نا خود اگاه خود حمل کنند.
اگر به جهت ملعبه شدن واژه ی "وجدان" توسط مکاتب ايدئولوژيک در کاربرد اين واژه در ديگر عرصه های اجتماعی، تاريخی و سياسی دچار مضيقه نمی شديم، اين واژه تاکنون در روايات و خاطرات تاريخی ما، تاکنون تسری يافته بود، و امروزه بحث بر سر آن نبود که چرا به کنه تاريخ پی نبرده ايم و چرا نمی توان به هسته زيرين "وقايع" که همانا "حقايق" است، پی برد. مگر بر سر "تفکر ايدئولوژيک" و "فرديت آزاده ی" نسل گذشته چه آمده است که ديگر نمی توان از روايات شان، حتا ذره ای حقيقت را بازشناخت؟
افسوس که رخدادهای مهم و رازهای محوری تاريخی ما، می بايد در سينه ی شاهدان عينی اش به خاک رود.
در اين مقاله، نامه ای تاريخی (از ظن راويانش)، را با هم مرور می کنيم و به آسانی در خواهيم يافت که نوشته ای به وضوح جعلی، با زدن انگ خيانت و اتهام به ديگران، فقط مشتی سئوال برای نسل های بعدی به جا می گذارد.
پس از وقايع ٢١ آذر 1325 بود که تعداد کثيری دانشجو و کارآموز ايرانی که در آن زمان در شوروی اقامت داشتند، عزم وطن می کنند، و از آنجا که شوروی با باز گرداندن اين جوانان، مشت پيچيده اش را در پنهان نگه داشتن اوضاع و احوال داخلی و خفقان کشورش باز می بيند، از بازگشت آنان جلوگيری می کند.
و هنگامی که صدها تن از آنان همچنان بر خواسته هاشان مبنی بر بازگشت به ميهن پافشاری می کنند، شوروی ها به قصد عودت و به مقصد ايران، آنان را سوار بر قطار روانه ی تبعيد ناخواسته ی ديگری به نام" سيبری" می کنند که تا هنوز اطلاع دقيقی از سرنوشت آنان در دست نيست، يا تک و توک از ارودگاه های کار اجباری گريخته اند و يا در تنهايی جان سپرد ه اند، حتا نخستين رهبران جنبش کمونيستی ايران که برای آموزش کمونيسم به روسيه رفته بودند، مثل سلطان زاده، نيک بين، حسابی، مرتضی علوی سرنوشتی جز مرگ نصيب شان نشد. مگر در بعضی نوشته ها و خاطرات به نگارش در آمده در سال های اخير بتوان به صورت کاملآ سطحی و گذرا نشانی از آنها جست، و پاسخ گويی برای آن ها يافت.
اميد که اين مقاله، يادمانی باشد در جهت تجليل از فرزندان ايران که در اردوگاههای سيبری و قزاقستان، در آرزوی بازگشت به وطن روزگار گذرانيدند و جان سپردند، در اين راستا فرصتی به دست آمد تا طی ساعت ها گفتگو با دکتر جهانشاهلو(معاون پيشه وری) که پس از فروپاشی فرقه دموکرات آذربايجان، در شوروی هم نقش فعالی داشتند، ناگفته هايی از وقايع آن سال ها را به روايت ايشان در مجموعه ای گرد آورم.
گرچه در مورد "جوانان و تبعيديان سيبری" با دکتر جهانشاهلو جواب روشنی دريافت نکرده ام، فقط آقای جهانشاهلو يادآور می شوند که:" با وساطت ايشان سربازانی که به دستور فرمانده ی فراری خويش، ايران را به مقصد شوروی ترک کرده بودند به ايران بازگشته اند."
بابک امير خسروی در کتاب"مهاجرت سوسياليستی، سرنوشت ايرانيان" ضمن ارايه اطلاعات جامعی در مورد ايرانيان فراری به شوروی، نحوه ی تبعيد هموطنانی را که از ابتدا مايل به اقامت در شوروی و خواستار رجعت به ميهن بوده اند را نيز شرح داده و تعداد آنها را بين 600 تا 700 نفر تخمين می زند.
سران حزب توده در مجموعه خاطرات خود حتا اشاره ای به سرنوشت اين صدها و يا هزاران هموطن خود نمی کنند، و در عوض با بازگو کردن مطالبی نازل و چسباندن انبوهی برچسپ به يکديگر، به سادگی در نگاه خوانندگان خود فرو می ريزند. و دردناک تر اين که هنوز، هوادارانی از جنس "سرشت ويژه" که استالين در رثای لنين به آن اشاره دارد، البته از نوع ايرانی اش، گوش به فرمان چنين رهبرانی داشته و دارند.
به طور مثال ايرج اسکندری که زمانی "وزير فرهنگ" زمان خود بود و در عين حال عضو برجسته و رده اول حزب توده نيز بوده است و آقای جهانشاهلو، چندين صفحه از کتاب خويش را به نامه ای منتسب به ساواک اختصاص می دهند، که متعاقب آن کيانوری و همسرش مريم فيروز می خواهند طبق روال خود باز خائن را در اطراف خود جستجو کنند و انگشت اتهام را به سمت آنان نشانه بگيرند.

دکتر جهانشاهلو نيز مفاد مجموعه خاطرات سياسی اش را که راهکاری برای جوانان می داند، خوانندگان کتابش را در حول اين نامه، با يک معادله سه مجهولی متحير می کند. جهانشاهلو در قسمتی ازکتاب خودش، مهرانگيز دولتشاهی وکيل سابق مجلس (1342-1354) و اولين سفير زن ايرانی ( دانمارک1354-1357) را خائن به وطن، و در فصل ديگری وی را به خاطر همکاری با سرويس های امنيتی ، خادم مملکت می نامد، و در مصاحبه اخير موضوع را "کن لم يکن" اعلام می کند و خدمات خانم دولتشاهی را در جهت آزادی زنان می ستايد.


متن کامل نامه ی جعلی منتسب به ساواک را با دقتی بيشتر از کتاب "ما و بيگانگان" به بوته نقد بکشانيم، آقای جهانشاهلو که اين نامه را از اسکندری دريافت کرده بود، می نويسد:«پيش از اين که خوانندگان به خوبی دريابند که تنها فرقهی دموکرات آذربايجان ساخته و پرداخته و گوش به فرمان روسها، بلکه حزب توده ايران يا به گفتهی تعزيهگردانان آن حزب طراز نوين نيز چگونه، هم دستپرورده و وابسته وزير فرمان روسهاست و هم وردست پليس ورزيده و کهنهکار انگلستان بازيچهای بيش نيست. توجه خوانندگان را به گزارش زير که در 15 آذرماه 1354 (ناهمخوانی اين تاريخ در چاپ دوم کتاب "ما و بيگانگان" هم وجود دارد) آقای فتحاله بهزادی مسئول ساواک در آلمان غربی به تيمسار رئيس ساواک در اروپا است جلب میکنم و تا بدانی کاين همه لاف شرف بیجاستی)
اينک گزارش آقای فتحاله بهزادی
«محرمانه و مستقيم
مقام معظم رياست عالی سازمان اطلاعات وامنيت کشور در اروپا
پيرو امريه 15 آذر 1351 محترماً گزارش میدهد:
خاطر تيمسار معظم مسبوق است که اقدامات ما در اينگونه ماموريتها با دشواریهای گوناگون روبروست، زيرا برخلاف کشورهای اروپای غربی نه تنها از پشتيبانی دولتهای دوست برخوردار نيستيم بلکه برعکس بايد با کمال دقت مراقب اقدامات مقابل بوده و بهانهای بدست نداد که موجب اشکال برای وظايف سفارت گردد بويژه آنکه جناب آقای فرخ در مورد اين قبيل مسائل بسيار محتاط هستند و چندين بار به استناد دستورات مرکز تاکيداتی در اين خصوص کردهاند. از سوی ديگر اينجا مرکز فعاليت حضرات است و بايد کوشيد تا عمليات مربوطه به نقشهی سينهخيز موضوع بحث نامهی شماره ت 902/53/10/20 آهسته ولی محکم بدون بيدار کردن دارو دسته کميتهی مرکزی و دولت آلمان شرقی که از آنها پشتيبانی میکند انجام گيرد. با وجود اين میتوانم عرض کنم از ابتدای ماموريت چاکر کارهای ما آنطور که به عرض رساندهاند بینتيجه نبوده است.
درست است که از تماسهای ما دراينجا اطلاعات زيادی دربارهی چگونگی فعاليت مخفی حزب منحله به دست نيامده است و تاکنون نتوانستهايم از افراد کميتهی مرکزی يا وابستگان مستقيم آنها کسی را داشته باشيم که ما را از داخل "ياری دهد ولی معذالک اطلاعاتی دربارهی آدرسها، تلفنها، خانوادهها و برخی افرادی که از غرب با اينها تماس دارند و نيز در مورد مناسبات ميان افراد و جناحهای مختلفهی حزب منحله بدست آمده که پايهی بهرهبرداری ما در آينده در جهت اجرای نقشهی سينهخيز گردد.
لزوماً به عرض تيمسار میرساند که اين اطلاعات مرتباً به مرکز گزارش شده و آنچه را که مربوط به مناسبات با افراد مقيم کشورهای اروپای غربی بوده به کلن فرستاده شده است.چنانکه به عرض تيمسار رسيده است در تابستان گذشته آقايان دکتر محمود رنجکش دکتر احسان نراقی و جناب آقای احمد مجيب به دستور مرکز ملاقاتی با اينجانب داشتند.
اگر اين ملاقات و شرح کامل گفتگوها را مستقيم به عرض نرساندم از آن جهت بود که آقايان احسان نراقی ورنجکش وعده کردند که در مراجعت به فرانسه و انگلستان تيمسار را از جريان مسبوق خواهند نمود. بنابراين به نظر چاکر نرسيد که گزارش ويژهای در اينباره تهيه نموده تقديم حضور نمايم.
اکنون معلوم میشود که اين آقايان در اثر عدم امکان ملاقات با تيمسار يا به هر دليل ديگر گزارش امر را محول به اينجانب نمودهاند و در نتيجه از طرف تيمسار معظم موردبازخواست قرار گرفتم.
به هر حال عاجزانه استدعا دارم که مرا از اين قصور غيرعمدی معذور فرمايند. تمام گفتگوهای اين ملاقات ثبتشده موجود است ولی چون به امر مرکز عازم تهران هستم امکان آنکه همه را فوراً ماشين کرده بفرستم ندارم و به همين جهت به خلاصهی گفتگوها اکتفا نموده و ارسال گزارش را با اجازهی تيمسار به بعد از مراجعت موکول میکنم.
در حالیکه آقايان نراقی، احمدی و مجيب مامور بودند برخی اطلاعات را که در پاريس و لندن به دست آمده است در اختيار اينجانب بگذارند آقای دکتر رنجکش از تهران ماموريت داشت که علاوه بر اطلاعات ويژهی خود از لندن و آمريکا نظر سازمان مرکزی را نيز به اينجانب ابلاغ نمايد.
خلاصه آنکه بنا به گزارشهايی که مظفر فيروز به رابطين خودش داده است خالهاش مريم فيروز زن کيانوری (مستی) دبير حزب منحله و عضو کميتهی مرکزی است مرتباً با وی در ارتباط است و اطلاعاتی در اختيار او قرار میدهد. اخيراً از جمله برخی اطلاعت دربارهی برگزاری پلونوم حزب منحله و کسانی را که تازه وارد آن نمودهاند به مظفر رسانده است. (متاسفانه مظفر اسامی را يادداشت نکرده و فقط نام چند نفر از جمله خالهی خود مريم و ملکه محمدی و ابراهيمی را از روی حافظه نوشته است)- از اين گزارشات چنين برمیآيد که کيانوری در اين جلسه با پشتيبانی روسها دبيری حزب منحله را در اختيار خود گرفتهاست. و در واقع دبير کلی اسکندری جز صورت ظاهر بيش نيست. اين همان مسئلهای است که بنا به اطلاعات ما از سال پيش به اين طرف از قول کيانوری و زن و نزديکانش نقل شده که گفتهاند همهی کارها در دست کيانوری است و اسکندری کارهای نيست. مظفر ضمن تاييد اين مطلب اظهار نظر میکند که بايد از اين جريان در جهت رخنه کردن در درون حزب و در دست گرفتن رهبری آن استفاده نموده و کار کرد . به عقيدهی او کيانوری و زنش موفق شدهاند کاملاً قاب روسها را بدزدند و از قراری که مريم به مظفر گفته است کيانوری از اعتماد کامل روسها برخوردار است و هرچندوقت يکبار او را احضار میکنند و دستورهای محرمانه به او میدهند. ديگر اعضای کميتهی مرکزی جرات مخالفت با او ندارند و واکنش اسکندری هم ضعيف است زيرا میترسد و میخواهد تا حد امکان در مقام رهبری بماند.
ظاهراً شخصی به نام سموننکو با کيانوری و مريم رابطهی بسيار نزديک دارد و آنها هرچه میخواهند به وسيلهی او انجام میدهند. اين شخص به مريم قول داده است که به زودی شوهرش را به دبيرکلی حزب منحله برسانند دکتر رنجکش ضمناً متذکر شد که اين اطلاعات از طريق آمريکا نيز تاييد شده است. به طور کلی او اطلاع میداد که فرامرز سيف پورفاطمی (شوهر دختر مريم) که گويا اسمش افسانه و تبعهی آمريکا است با آنکه تابعيت آمريکايی دارد روابط خانوادگی خود را با مقامات انگلیسی حفظ کرده است. فرامرز و زنش با مريم فيروز ارتباط مستقيم دارند واز قرار چندين بار مخفيانه به ديدار آنها به برلين آمدند و به لندن و پاريس مسافرت کردهاند. دکتر نراقی و احمدی ارتباط نزديک ميان مظفر پيروز و سيف پورفاطمی را تاييد میکنند و میگويند که زن مظفر (خانم دولتشاهی) نيز واسطهی ارتباطات ميان مريم و مهرانگيز دولتشاهی نمايندهی سابق مجلس نماينده سابق و برخی ديگر از افراد خانوادههای فرمانفرمائيان و دولتشاهی است. جناب آقای مجيب و دکتر رنجکش میگويند که سازمان مرکزی مجموع اين ارتباطات را تحت کنترل دارد و همهی اطلاعاتی که از آمريکا و پاريس به سرويسهای انگليسی در اين مورد میرسد مستقيماً د راختيار سازمان قرار میگيرد.
اطلاعات ديگری که در اين جلسه مطرح شده است از جمله درباره فعاليت مظفر فيروز در جمعيت ملتهای فرانسه و جهان سوم است که وی موفق شده است که خود را به سمت رايزن فرهنگی و ديپلماتيک بقبولاند و استفادههايی که از اين راه به وسيلهی روزنامه (کوريه ديپلماتيک) ارگان اين جمعيت برای کسب اطلاع از کشورهای غربی و عدهای ايرانيان میکند جنبه فرعی دارند و تماماً ثبت شده است و به محض بازگشت از تهران آنها را ماشين شده تقديم خواهم کرد. جناب آقای دکتر نجيب و دکتر رنجکش نظر مرکز را در مورد بهرهبرداری از اين اطلاعاتی در جهت پيشرفت نقشه "سينهخيز" به شرح زير به اينجانب ابلاغ نمود.
1- اينکه کيانوری و زنش که با روسها نزديکی بسيار دارد و مورد پشتيبانی آنها قرار دارند از نظر سازمان مرکزی امر مثبتی است زيرا به مناسبت اقداماتی که در سال 1333 نموده است و نامهای که از او در دست است شستش زير سنگ است و در آينده میتوان از آن استفاده نمود. از طرف ديگر زنش مورد اعتماد کامل است و با ارتباط وسيعی که او و خانوادهاش دارند وثيقهی مطمئنی برای سازمان است.
2- بنا به اين ملاحظات بايد هرچه بيشتر در جهت اينکه روسها از کيانوری پشتيبانی کامل میکنند وحزب منحله در دست اوست تبليغ بشود. زيرا مداخلهی روس در امور داخلی حزب منحله بيشتر علنی میگردد و از سوی ديگر اعضای کميتهی مرکزی بيش از پيش تسليم کيانوری و زمينهی روی کار آمدن او سريعترفراهم میشود.
3- هرقدر ممکن است در بیاعتبار کردن کميتهی مرکزی و روی بیعرضهگی اسکندری تکيه شود.
4- هيچگونه کوشش برای ارتباط مستقيم با کيانوری و زنش انجام نگيرد و از افشای هرگونه اطلاعی که دربارهی روابط اين افراد بدست میآيد خودداری شود.
5- ارتباط منظم با لندن و پاريس
6- سختگيری نسبت به اعضای حزب منحله (گذرنامه، ويزا و غيره) همچنان ادامه يابد و گزارش پيشرفت کارها مستقيماً از طريق کلن فرستاده شود.
اين بود به طورخلاصه گزارش گفتگوهايی که ما در جلسه تابستان گذشته با آقايان نامبرده داشتيم. يکبار ديگر از تاخير ارسال اين گزارش معذرت می خواهم و اميدوارم که مورد عفو تيمسار معظم قرار گيرم. خواهشمندم عرايض چاکرانه مرا خدمت خانم محترم ابلاغ نموده و در صورتیکه فرمايشی برای تهران باشد لطفاً تلفوناً قبل از 25 آذر ابلاغ فرمايند تا با کمال افتخار انجام گيرد.»

در پايان اين نامه آقای جهانشاهلو مینويسد:«خوانندگان درست توجه فرمايند که چگونه دستگاه امنيت انگلستان به ياری عاملين مطمئن خود بانو مهرانگيز دولتشاهی و آقای فرامرز سيفپور فاطمی و همسرش بانو افسانه (دختر بانو مريم و تيمسار اسفندياری) و نيز عامل بسيار کاردان و باسواد خويش آقای مظفر فيروز به دست کيانوری و بانو مريم فيروز در کميتهی مرکزی حزب کمونيست روس رخنه میکند تا بتواند عامل خود کيانوری را به دبير يکمی حزب به اصطلاح طراز نوين تودهی ايران بگمارد. باز خوانندگان با توجه به بند 3 نقشه ابلاغ شده از مرکز به مسئول سازمان امنيت درمیيابند که چگونه بيگانگان و عاملين و جاسوسان آنان برای رسيدن به آماج خود از لجنمال و بندنام کردن هيچ کس به هيچ رو روگردان نيستند.
چنانگه دربارهی آقای ايرج اسکندری و بیارزش و نا به کار قلمداد کردن او ديده میشود.»

نامه ای از بن

ايرج اسکندری دبير اول حزب توده ايران در سال 1975 از فرستنده ای ناشناس پاکتی را دريافت می کند که از ظن وی متعلق به ساواک است و در ضمن به طور اتفاقی در دسترس وی قرار گرفته است، قصد اين است که فقط ايشان را مطلع نمايند. ضمنأ يک کپی از اين نامه هم برای اريش هونکر (Erich Honecker) صدر هيئت رئيسه آلمان دموکراتيک شرقی نيز می فرستد ولی غير مستقيم!،از طريق پست و بوسيله آقای "دانليوس (Danelius) رئيس حزب سوسياليست های متحد در برلن غربی!، گويا فرستنده نامه اطلاعی نداشتند که نامه های حزب چند صد نفری سوسياليست های متحد در برلن غربی توسط سرويس های امنيتی متفقين در برلين کنترل می شوند و اولين صندوق پستی در مرز آلمان شرقی به مراتب مطمئن تر می بود.

کسب تکليف

ايرج اسکندری چنانکه خود اشاره دارد جهت "کسب تکليف" به يک مقام آلمان شرقی رجوع می کند و پس از يک هفته با خبر می شود که آلمانی ها چنين نامه ای دريافت نکرده اند، و چون اين نامه مربوط به شوروی ميگردد، اسکندری را به روس ها ارجاع داده و می گويند به آنها مراجعه کن و در اين رابطه هم با کس ديگری گفتگو نکن. دبير اول حزب توده نامه را به فرانسه ترجمه می کند و برای اين که متن نامه به دست ديگران نيفتد آن را حتا ماشين نمی کند؟! و اين بار بنا به گفته خود، نامه را به روس ها می دهد و باز هم حتا در طی دو بار مسافرت به مسکو جوابی دريافت نمی کند. از آنجايی که در اين نامه موردی را جهت "کسب تکليف" نمی توان يافت، پس به سادگی می توان حدس زد که ايرج اسکندری، به دو جهت در نظر داشته که از "برادران بزرگتر" کسب تکليف کند:
1- به آن ها يادآوری نمايد که از ظن او روس ها مايل به عزل وی هستند که البته با اين اقدام می توان علاقه و دلبستگی ايشان را به مقام و امتيازات حزبی حدس زد.
2- به آن ها گوشزد کند که کيانوری شخص مطمئنی نيست و اين از نامه های به سرقت رفته توسط دانشجويان در ژنو نيز قابل برداشت است.

فرستنده ناشناس

اين فرستنده ناشناس کيست؟

1- اسکندری؟: برای جلب توجه شوروی ها به غير قابل اعتماد بودن رقيبش کيانوری
2- ساواک؟: به گفته ی اسکندری احتمالأ ساواک جهت ايجاد اختلاف درون حزبی اقدام به انتشار اين نامه کرده است.
3- يک فرد عادی؟: به نظر کيانوری در کتاب "گفتگو با تاريخ" نامه مشترکأ توسط شهناز اعلامی و جهانشاهلو نوشته شده است، و نيز بعيد به نظر نمی رسد که يکی از اعضاء حزب به منظور ايجاد تفرقه و تشديد اختلافات بين سران حزب توده اقدام به ارسال اين نامه کرده باشد.
4- شوروی ها؟ شايد بدين شکل شوروی ها در نظر داشته اند تا با معرفی کانديد بعدی، سرسپردگی بيشتری را از دبير اول فعلی طلب کنند.

عزل دبير اول

عزل و نصب در سطوح بالای حزب توده هيچگاه برای شوروی ها مشکل نبوده است.
چنانچه چند ماه قبل از سقوط شاه، به پيشنهاد غلام يحيا در جلسه ای که صلاحيت هيچگونه عزل و نصب را نداشت، اسکندری به آسانی برکنار شد و کيانوری به دبيری اول حزب گمارده شد. در آن جلسه حتا خود اسکندری اعتراضی نداشت. ضمنأ اسکندری به همين شکل، کرسی دبيری اول حزب را از رادمنش گرفته بود. جهانشاهلو در اين باره می گويد:"اسکندری زودتر و پيش از انتخاب شدن به سمت دبير اولی، وی را مطلع کرده و از او نظرخواهی می کند وی در جواب توصيه می کند که رادمنش سمت خود را حفظ نمايد، و دبير اولی کيانوری امکان پذير نخواهد بود چراکه در سوء قصد به شاه دست داشته و هيچوقت روس ها با انتصاب وی رابطه ی خود را با دولت ايران تضعيف نخواهند کرد." چنانکه ديديم کيانوری زمانی دبير اول حزب توده ايران شد که روس ها از پيروزی انقلاب اسلامی مطمئن بودند و می توانستند از نظر مساعد روحانيون نسبت به کيانوری بهره مند شوند.

نامه جعلی و ساواک بی عرضه

اسکندری خود، نامه را جعلی نمی داند ولی دليلی هم بر صحت آن نامه ارايه نمی دهد و در عوض، دبير اول حزب توده ايران از شوروی ها می خواهد که آنان در مورد صحت نامه تحقيق، و نتيجه را به ايشان ابلاغ کنند!. هيچ معلوم نيست:
الف: چگونه بايد صحت و سقم يک نامه فتوکپی و مفاد مندرج در آن را مشخص نمود.
ب: اين تحقيق چه گره ای را خواهد گشود؟
ضمنأ معلوم نيست اگر شوروی ها در مورد ادعای صحت نامه اين سئوالات را از اسکندری می کردند ايشان چه جوابی می داشت؟
1: سبک نامه اداری نيست، و اگر نويسنده، نامه را در پاسخ مواخذه رئيس ساواک در اروپا می نويسد، چرا به جای اجابت فرمان مافوق، در ابتدای گزارش ، "تيمسار معظم" را چندين سطر نصيحت می نمايدو راپرت نهايی را موکول به اتمام سفر و بازگشت به ايران می نمايد و يا با کاربرد کلماتی از قبيل :"کيانوری قاپ روس ها را دزديده"، چه طبقه و سطح سوادی را می توان برای معاون سفير ايران در آلمان شرقی، سراغ گرفت؟
2: در کتاب "ما و بيگانگان" دو تاريخ 1351و 1354 برای اين نامه به چشم می خورد که حتا در چاپ های بعدی اين کتاب اصلاح نشده است. اگر اولی را صحيح بدانيم(1351)، در آن زمان خانم مهرانگيز دولتشاهی نماينده مجلس وقت بوده اند و نه "نماينده سابق"،اگر صحت را بر 1354 متصور شويم، در همين تاريخ، خانم دولتشاهی به عنوان اولين سفير زن در دانمارک مشغول به کار شده اند. به راستی اين چگونه سازمان امنيتی است که سران آن در اروپا گرد هم جمع می شوند و اطلاعی ندارند که خانم مورد بحث در چند صد کيلومتری حوزه مأموريت آنها پشت ميز سفارت کشورشان نشسته است. چطور است که اسکندری اطلاعی ندارد از اين که ساواک مستقر در اروپا دشمن شماره يک حزب او، توسط "تيمسار علوی کيا" در کلن اداره می شود؟ و متعاقب اين به روس ها می نويسد که نمی داند مقصود کدام تيمسار است که پس از بازگشت بهزادی از ايران راپرت را دريافت خواهد کرد؟
3: اين چگونه سازمان امنيتی است که با تجربه ای قريب به 15 سال از زمان تاسيس، هنوز روابط نسبی و فاميلی سوژه هايش را با يکديگر نمی داند، عمه را خاله قلمداد می کند و نام فرزند را حدس می زند؟
4: به راستی پاسخ به آيندگان را چه کسی خواهد داد؟ مصائب سربازانی گمنام کتمان می شود، ولی به دنبال منافع شخصی، آسمان و ريسمان را با ورق پاره ای به هم می بافيم و سر بر آستان بيگانگان می ساييم تا فقط "کسب تکليف" کرده باشيم. زمانی دولتمردانی را خائن می ناميم و کمی بعد خدماتشان را می ستاييم.

پيام يزديان
دهم نوامبر دوهزار و شش
برلين- واشنگتن

Posted by payam at 4:28 PM | Comments (3)