May 16, 2006

خوبانی در کاليفرنيا

تازه از سفر آمده‌ام. کالیفرنیا از زیبایی چیزی کم ندارد، نیویورک اما به دلم نچسبید، راستش نفسم گرفت از این همه بلندی. جایی که آسمان‌اش پیدا نباشد ُخلق هم تنگ می‌شود، از تضاد طبقاتی و محله ها از منهتن گرفته تا هارلم هم گفتنیها دارد.

گشت و گذار کوتاه در تهرانجلس و حومه‌اش به کنار، اما رهاورد این سفر، یافتن پسر عمه‌ی گمشده‌ای بود که هرگز نديده بودمش. يافتن مردی محترم و شریف، همین. گلدان قلبش خاک خوبی دارد، نمی‌دانم خداست که بر گل اقبال او تابیده يا اوست که در گلدان خدا روييده؟ همسرش می‌گفت که هفته‌ی پیش موضوع انشايی به پسرم داده بودند که از زندگی يک قهرمان مطلبی بنويسيد، پسرم به خانه آمده بود و می‌گفت پدرم بزرگترين قهرمانی‌ست که می‌شناسم. زندگی او وقف يتيمان است.می‌گويد:" فقط در یتيم‌خانه‌ای در آفريقای جنوبی سيصد و شصت کودک يتيم را به فرزندی قبول کرده‌ام، روزی همه‌ی ما را خدا می‌دهد." با اين اقبال ِ شاکر می‌توان تا خدا قد کشيد. از اين احوالات معنوی که بگذريم، تماشای کتابفروشی‌های پهلو به پهلو در يکی از خيابان‌های تهرانجلس حيرت انگيز بود، به ياد دو کتابفروشی برلين و عده‌ی قليل برلينی‌های کتابخوان افتادم. مقابل ويترين یکی از کتابفروشی‌های لوس آنجلس بودم که بر روی آگهی کوچکی نوشته شده بود کتابخوانی سيمين بهبهانی در کتابفروشی شهر کتاب چهارشنبه دهم ماه می، ديدن جمعيت حاضر در کتابفروشی مجالی به خواندن ادامه‌ی متن آگهی نداد. مراسم هر چه که بود تمام شده بود و خانم بهبهانی آخرين کتاب‌ها را برای علاقمندانش امضا می‌کرد. آخرين بار برای زلزله‌ی بم با ايشان مصاحبه کرده بودم. اين بار اگر چه قصد مصاحبه نداشتم ولی سه سئوال اساسی حول کانون نويسندگان با ايشان مطرح کردم که بزودی منتشر خواهم کرد. مصاحبه تلويزيونی ديگری هم با يک هنرمند محبوب انجام داده‌ام که بزودی بيننده‌اش خواهيد بود.

Posted by payam at 7:48 AM | Comments (2)