آن قدر به شيطان رجيم سنگ زدند که ايشان هم چند سالی ست که تصميم گرفتند جواب اين همه تهاجم سنگ پرانان را بدهند. اين دفعه او سنگ زد و 250 نفر جان ستاند. واقعيت اين است که ايشان تا حال مانده بود معطل که به پيروی از پيامبری که گفته بود طرف ديگر را هم بگير تا مهاجم آن را هم بنوازد عمل کند يا امامی که گفته بود جواب سيلی را با سيلی دهيد، بگذريم از اين که بعضی هم که خدا را نماينده ی خود در آسمان دارند می فرمايند ما خود سيلی ننواخته را نوازنده ايم. امان از شيطان رحيم و رجيم جميعأ. والسلام
اين گفتگو در سايت اينترنتی اخبار روز
دکتر ناصر طهماسبی ضمن انجام فعاليت های پزشکی خود در آمريکا از جمله متخصصانی ست که فعالانه به انجام فعاليتهای اجتماعی و فرهنگی دست می زند. ماهنامه علم و جامعه که بيش از بيست سال متوالی انتشار می يابد، از جمله ثمرات فرهنگی کارهای ايشان است. اخيرا انتشارات ققنوس ترجمه ای از ايشان تحت عنوان "نقش قهر در تاريخ" به چاپ رسانده است.
خوشحالم آقای دکتر طهماسبی که فرصتی فراهم شد تا با شما به گفتگو بنشينم. شما مدير مجله علم و جامعه به عنوان پزشک، روزنامهنگار و فعال سياسی در ويرجينيای آمريکا هستید واز طريق برنامه های مختلف تلويزيونی هم مباحث پزشکی و سياسی را مطرح می کنيد لطفأ از سابقه تحصيل و زندگی در خارج از کشور بگوييد؟
من پنجاه و يک سال پيش از ايران آمدم آلمان و در اينجا پزشکی خواندم و دوره ی جراحی را تمام کردم و سال رفتم 1970 آمريکا و الان سی و پنج سال است که آمريکا هستم. و در آمريکا در حدود بيست سال است که برنامههای تلويزيونی مختلفی دارم. هم برنامههای ايرانی و هم برنامههايی که با کانالهای مختلف مثل صدای آمريکا مرتب برنامه داشتم و بيست و شش سال است که مجله علم و جامعه را به طور ماهانه منتشر میکنم و يکی از اعضای حزب دمکرات آمريکا هستم که آقای اوردين رييس حزب دموکرات از همکاران من است و از دوستان نزديک من است. من در داخل حزب دموکرات آمريکا هم فعاليتهايی دارم که به اصطلاح در آمريکا مرسوم است که خارجیها مثل خود آمريکايیها نقش دارند و در هيچ چيزی محدوديتی وجود ندارد
بفرماييد که دليل رفتن شما به آمريکا چه بود؟ هدف آيا ادامه تحصيل بود؟
در دورهی محمد رضا شاه، آنهايی که میآمدند آلمان به خصوص آنهايی که پزشکی میخواندند يک قراردادی بين دولت آلمان و ايران برقرار بود که دانشجوها بعد از فارعالتحصيل شدن بايد برمیگشتند ايران و اين قانون آن وقت اعتبار داشت و بر همين اساس به ايرانیها اجازه نمیدادند که در آلمان بمانند و به خاطر همين من مجبور بودم که يا برگردم ايران ولی بر حسب تصادف به آمريکا رفتم و خوشحالم هم هستم که رفتم آنجا و الان هم به عنوان يک آمريکايي، يعنی ايرانی- آمريکايی در آنجا هستم. فرقی نمیکند در آمريکا همه مردمشان يا خودشان يا پدر و مادرشان و از نسل پيشتر خارجی بودند و در آن جا اصلاً احساس خارجی بودن نمیکنيد.
اين که خارجی بودن در آمريکا محسوس نيست آيا خاصيت جامعهی آمريکا ست يا الان هويت برای شما معنای ديگری پيدا کرده است؟
نه خير. شما از همان روز اول که وارد آمريکا میشويد احساس میکنيد که همه مثل شما هستند، مثلآ يک چينی از بغلتان رد میشود يک سياه از آن طرف، میبينيد همه مثل شما هستند و هيچ کس در امريکا حتا آنها که تازه میآيند و برای خود من همين طور بود احساس غريبی نمیکنند چون اصلاً همه مردم در دو کشور در دنيا، يکی آمريکا و ديگری کانادا که بيشتر آدمهايی که آنجا زندگی میکنند يا خودشان تازه وارد آمريکا شدند يا اينکه پدر و مادرشان مهاجر بودند. من طبيب ادارهی مهاجرت آمريکا هستم از انواع و اقسام کشورها بيشتر از صد کشور مريض دارم که اين چيز بیسابقهای است و مخصوصاً ازشان میپرسم تو مال کجايی؟ آن ها هم از من میپرسد تو مال کجايی؟ و اين يک چيز عادی است. در صورتی که اگر اينجا در آلمان بپرسند که مال کجايی؟ آدم احساس میکند میخواهند بگويند که تو غريبه هستی. ولی در آمريکا از اين حرفها نيست.
آقای دکتر طهماسبی از فعاليتهای سياسیتان بگوييد؟ مجله علم و جامعه را که ورق میزنم، پشت اسم شما و مقالات شما هميشه مبارزات مصدق يک جلوهی ديگری دارد. از اين ديدگاه یگوييد؟
من از دوران دبيرستانم که زمان حکومت مصدق بود در ايران به اصطلاح خط بودم و بعد هم که آمدم اروپا در کنفدراسيون در کنفرانسهای جبههی ملی من هميشه شرکت داشتم. و حتا يک بار هم در آلمان جزو شورای عالی جبههی ملی بودم و حتا آمريکا هم رفتم و در آنجا هم فعاليتهايی در همين زمينه داشتم. گرچه در آمريکا اين قبيل مبارزات، به خصوص بعد از انقلاب از هم پاشيده شد و کنفدراسيون و سازمانهای سياسی رفتند ايران و يا اصلاً منشعب شدند.
ديگر به آن صورت فعاليتی در درون جبهه ملی و در آن خط نداشتم ولی مجله من در آمريکا تنها مجلهای است که به عنوان مجله مصدقی میشناسند. ولی متاسفانه خود مصدقیها کمتر مشترک اين مجله هستند.
چگونه می توان تفکر مصدقی را در شکل جديد سياست امروزی تعميم داد. آيا امروزه روز کسی به عنوان مصدق شما در عرصه سياست میشناسيد که بتواند تفکر مصدقی را نشانی باشد؟ و يا اينکه صرفاً با يادآوری خاطرات مصدق و آرمانهايش میتوان چيزی را به پيش راند؟
ببينيد شعارهايی که در زمان مصدق مطرح بود ديگر امروز بیمعناست مثل ملی شدن صنعت نفت، و اينها مسائلی است که صورت گرفته آنچه که مهم است اين است که مصدق به عنوان تنها نخست وزير ايران که روی ملیگرايی و به اصطلاح چه زمان قاجار و چه در زمان پهلوی دولتهای ايران را حالا نمیگويم الزاماً دست نشانده خارجیها بودند ولی استقلالشان را نداشتند ما با وجودی که ظاهراً مستعمره نبوديم ولی خوب میبينيم که در دوران قاجار عمدتا ًروسها و بعد در زمان پهلوی، انگلستان و در آخرين سالهای حکومت رضا شاه، هيتلر و نازی، نفوذ بسياری در ايران داشتند حالا اشکالی ندارد که نفوذی در ايران داشته باشند. ولی مثلاً حتا آوردن و بردن شاه و اينها چيزهايی بود که با تمهيدات انگلستان و يا قبلاً با تمهيدات روسها انجام میگرفت. مثلاً نيروی قزاق ايران که به اصطلاح شاهان قاجار را حفظ میکردند نيروهای نظامی روسيه بودند. من فکر میکنم مصدق آمد و به خصوص با ملی شدن صنعت نفت يک فضای ديگری را به وجود آورد آن نااميدی که مردم فکر میکردند هيچ کاری بدون اجازهی انگلستان نمیشود و مصدق يک چيزی شد که در کشورهايی که زير سلطه انگلستان بودند حالا يا مستقيم مستعمره بودند يا نبودند تاثير زيادی گذاشت و اولين جايی بود که از زير سلطهی انگلستان خودش را خلاص کرد. بر همين اساس هم میتواند يک نمونهی خيلی خوبی برای کشورهايی مثل ايران باشد که تحت سلطهی به خصوص آمريکا قرار گرفتند و مصدق هنوز هم در اين کشورهای گرچه خمينی هم يک چنين نقشی را بعداً بازی کرد ولی به اصطلاح مخالف خارجی بودن و يا مطيع خارجی نبودن ولی با او کار کردن تفاوت دارد. و خمينی اين حالت را ديگر نداشت. مصدق يک مرد متمدنی بود که در اروپا تحصيل کرده بود و میدانست که بايد روابط داشت. يعنی مخالف به اصطلاح نظام غربی نبود در صورتی که خمينی با همهی چيزهای دنيای غرب مخالفت داشت.
به کنفدراسيون دانشجويی اشاره داشتيد، من فکر میکنم که پايهگذاران کنفدراسيون دانشجويی کسانی بودند که از اوضاع سياسی زمان مصدق سرخورده بودند. آيا خود شما به صورت فعال در جريان شکلگيری کنفدراسيون بوديد؟
بله. اتفاقاً آن فدراسيون آلمان که يکی از فدراسيونهای کنفدراسيون بود جلسات اوليهاش را من و چند نفر از دوستانمان راه انداختيم ولی اين که سرخورده بودند از دوران مصدق به آن صورت نبود. از جريان کودتای 28 مرداد بود. آن البته مصدقیبودند و بعد در آن زمان دو نيروی اصلی وجود داشت يکی تودهایها و بعد که ديگر منشعب شد از حزب و آمدند سازمان انقلابی و کادرها و طوفان و اينها را تشکيل دادند ديگر به اصطلاح مصدقیها که در آغاز کار اکثريت را داشتند نبودند و سازمانهای سياسی چپگرايی که به اصطلاح با روسيه اول کار میکردند و بعد با چين و حتا با کشورهايی مثل کوبا و اينها سازمانهای خودشان را داشتند که باعث انشعاب کنفدراسيون هم شد و ديگر بعد از انقلاب ايران هم تقريباً همهی اينها يا رفتند ايران يا اصلاً ديگر ماهيت خودشان را از دست دادند. کنفدراسيون تنها سازمانی بود که از زمان شاه به عنوان يک جريان متشکل و منسجم فعاليتهايی میتوانست بکند ولی بعد ازانقلاب ديگر منتفی شده و آن قدر چيزهايی بودند که پر کرده بودند جای خالی را.
جای خالی مبارزه را؟
بله. مبارزه عليه سيستمی که موجود بود. حالا اصلاً شرایط ديگری پيش آمده بود که يک عده از همين کنفدراسيونیها که مثلاً در احزاب چپ بودند و حتا تا حدودی هم اول کار جبههای هم رفتند با خمينی ارتباط داشتند بنابراين آن حالت اپوزيسيون نسبت به حکومت ديگر ازبين رفته بود. آن خاصيتی که اپوزيسيون در زمان شاه داشت.
صحبتهای زيادی هست. کاری نداريم که کنفدراسيون چگونه از هم پاشيد اما شما فکر میکنيد که ضرورت وجود کنفدراسيون الان در زمان حال آيا هست؟ شما از نظر خودتان چگونه میبينيد که بخواهند ايرانیها متشکل باشند.
ببينيد ديگر نه به صورت کنفدراسيون. کنفدراسيون اتحاديه دانشجويان ايرانی بود حالا بچههای دانشجوی ايرانی بچههايی هستند که لااقل در آمريکا، که اصلاً فارسی هم بلد نيستند يا اگر هم فارسی هم بتوانند حرف بزنند مسائلشان مسائل ايران نيست. خوب از پدر و مادرشان يک چيزهايی میشنوند ولی در جوامعی بزرگ شدند که مسائل ديگری برايشان مطرح است. بنابراين تلاشی هم که چند بار کردند که کنفدراسيون را تشکيل بدهند دوباره آدمهايی بودند که نوههايشان ديگر دانشجو بودند. ديگر اينها نمیتوانستند کنفدراسيون را تشکيل بدهند. بنابراين از همان اول برايشان معلوم بود که يک هوا و هوسی است براساس خاطرات آن زمان و لی عملاً آنها نتوانستند اين کار را بکنند برای اينکه امکان هم نداشت میدانيد آدم 60-70 ساله بيايد بنشيند که نقش دانشجوی 20 و چند ساله را بازی کند و آن سفرها و آن فعاليتها اصلاً ديگر امکانپذير نبود برای اين آدمهايی که سنی ازشان گذشته و ديگر آن ماهيت دانشجويی کنفدراسيون ديگر اصلاً نمیتوانست مطرح باشد. ما الان يا بازنشسته شديم يا استاد دانشگاه شديم ديگر دانشجو نبوديم.
نمی شود از اين آدمهای سالخورده اين انتظار را داشت که اميال و آرزوهايش را با نسل جوانش مطرح کند اما در جهت هم گرايی؟
ببينيد کسانی که اولاً، يک عدهی زيادی سر خوردند حتا آنهايی که چپ بودند يا جبههای بودند يا تو اپوزيسيون فعال بودند. میدانيد ما اپوزيسيون زمان شاه يک خطاهايی کرديم که خواستيم همه چيز را ناديده بگيريم همهاش منفیبافی بود. همهاش مبارزه بود هيچ مسائل سياسی را مطرح نمیکرديم. مثلاً حتا اگر کارهای خوبی در ايران میشد مثلاً فرض کنيد اصلاحات ارضی يا ذوب آهن اصفهان و اينها ما همهی اينها را در مقابلش جشنهای دوهزار و پانصد ساله را که خوب مخارج احمقانهی سنگينی میکردند، عاشق اين بوديم که دولت از اين کارها بکند و ما در دنيا علیهش فعاليت کنيم. و آن کارهای خوبی که میشد به هر حال در هر رژيمی يک کارهای خوبی انجام میگيرد. ولو آنکه هر کسی که سر کار هست مجبور است که يک کارهايی را برای جامعه بکند به خاطر حفظ نظام خودش. الان هم در جمهوری اسلامی هم تقريباً همين هست يک کارهايی در ايران انجام شده و میشود. از جمله مثلاً فرض کنيد که در يک کشور اسلامی که نخواهم بگويم سردمداران جمهوری اسلامی، اينها اصلا ًنمیخواستند دخترها از خانههايشان بيرون بيايند ولی ايران تنها کشوری است که بعد از تونس بيشترين تعداد دانشجوی زن را دارد، حدود 53 درصد. ايران الان يک کشوری است که زنهای فيلمساز و کارگردانش چيزهای عالی در دنيا ارائه میدهند؛ برق و آب و تلفن که برای روستاها موجود است اينها به هر حال يک دستاورهايی است که نمیشود صرفاً گفت که رژيم حاکم انجام داده است، خود مردم هم کردند و رژيم هم حالا خواسته يا ناخواسته اينها را انجام داده ولی اگر شما بخواهيد همهی اينها را نفی کنيد دقيقاً همان اشتباهاتی هست که ما زمان شاه میکرديم. بنابراين پيام من به دوستان عزيز اپوزيسيون که خود من هم يکی از آنها هستم اين است که وقتی میرويد ايران و برمیگرديد يک کارهایی انجام شده الزاماً هم اين نيست که اين کارها را همهاش را به جمهوری اسلامی نسبت بدهيم. خود مردم دقيقاً دارند کارهایی میکنند که اصلاً هيچ ربطی به فعاليتهای دستگاههای دولتی ندارد از جمله مدرنيزه کردن؛ و ايران به نظر من يک کشور ما در آمريکا هر وقت میرويم در اين کنفرانسهای هوانوردی، پزشکی، اقتصادی و ... اکثريت کسانی که آنجا نشستهاند اگر بگوييد 200 نفر هستند 130 نفر آنها ايرانی هستند. مقامات بالايی دارند در دستگاههای حکومتی حتا در آمريکا و اين برای ايرانی اسباب افتخار است. و خيلی از اينها از ايران آمدند. از ايران توی جمهوری اسلامی که میگوييم هيچی نيست خيلی آدمهای برجستهای میآيند پزشکهای خيلی واردی میآيند يعنی کارهای پزشکی که در ايران میکنند من چون خيلی از مريضهام ايرانی هستند در آمريکا میبينم بسيار کارهای خوبی در ايران انجام میشود. و نمیتوانيم نفی کنيم و بگوييم خمينی گفته که پزشکی اروپا بده. خوب گفته باشد. پزشکها و مهندسها در ايران دارند کارهایی میکنند که در جهان سوم خيلی هم برجسته است.
من فکر میکنم دانشمندان ايرانی که در آمريکا و يا در خارج از ايران هستند بايد بياريمش جزو مقولهی فرار مغزها، چرا در ايران فرار مغزها هميشه بوده. ولی دولت ها هيچ وقت نتواسته اند جايگزینی برای اين فرار مغزها نيروها و متخصيصنی خارجی را در داخل کشور داشته باشند؟. آيا اين فقدان منشعب از اوضاع سياسی و اجتماعی است؟
قبل از اينکه به اين سوال جواب بدهم میدانيد که مطابق آمار سازمان ملل بزرگترين فرار مغزها از ايران بوده و اينکه حالا چه جوری میتوانيد اينها را جمعشان بکنند به نظر من اين دانشگاههای زيادی که در ايران تاسيس کردند حالا يک مقدارش هم دانشگاههای الکی است مثل دانشگاه آزاد که به اصطلاح پول میسازند ولی به هر حال شما فکر کنيد اگر 53 درصد زنان هستند اينها از توی خانه بيرون آمدند حتا در زمان ما هم اين شرايط وجود نداشت. به هر حال در ميان اينها هم چند تا آدم پيدا میشود که شايستگی اين را داشته باشد که جذب کشورهای مختلف شوند و الان با اينترنت و وسايل ارتباط جمعی اينها خيلی راحت میتوانند بفهمند که کجای دنيا برايشان چه جايگاهی هست و حتا اگر اينها فرار هم نکنند جمهوری اسلامی مانع خروج اينها نمیشود..
به خصوص در مورد پزشکان که يک مسئلهای بود در زمان شاه يا اول انقلاب. الان میگويند که ده تا دوازده هزار پزشک در ايران هستند که بيکار هستند. بنابراين، تعداد زيادی آدم از اين دانشگاهها که حتا ممکن است دانشگاههای معتبری نباشند فارغالتحصيل شدند که فرد رفته در رشته فيزيک، رياضيات يا در رشته های شيمی، اين به هر حال در يک تنگانهای قرار گرفته که اگر به خصوص در داخل ايران هم برايش کار نباشد در استراليا، توی کانادا يا در آمريکا دنبال يک جايی میگردد . يعنی فرار مغزها صرفاً از نظر سياسی نيست بلکه از نظر امکانات بهتری است که اينها دارند و ايران نمیتواند جواب اين همه فارغالتحصيل را بدهد. و همانطور که ده تا دوازده هزار پزشک اضافه میآورد در رشتههای ديگر هم آدمهايی هستند که در ايران جاي کار مناسب برايشان نيست. بنابراين اينها اگر يک روزی بروند آلمان، استراليا، کانادا و به عنوان يک آدمی دنبال يک شرايط بهتری میگشته برای زندگيش نه الزاماً تحت فشار سياسی جمهوری اسلامی بود
آقای طهماسبی قبلاً يک حالتی بود شايد در نسل شما اين خيلی پررنگ بود که دانشجو دوست داشت بيايد خارج از کشور کسب علم و تحصيل کند و برگردد و آنجا برای مملکتش خدمت کند اما چرا حالا ديگر اين حس در متخصصين و دانشمندان ايرانی وجود ندارد؟
والا من نمیتوانم از طرف همه صحبت کنم ولی مسلماً شرایط به اصطلاح اجتماعی ايران، يک مانع برزگی برای اين مسئله است. مثلاً فرض کنيد که آنهايی که زن خارجی دارند ديگر در اين شرايط نمیتوانند بمانند حتا زنهای ايرانی که داشتند که مثلاً در خارج زندگی کرده بودند اينها برايشان مشکل است که در ايران زندگی کنند و بعد امنيت ندارند هنور هم با وجودی که رژيم ممکن است کاری نداشته باشد ولی مردم نمیدانند که فردا چه اتفاقی میافتد و با وجودی که میتوانند درآمدهای خوبی داشته باشند و شانسهايی هست که در ايران مردم خيلی خوب ترقيات اقتصادی میکنند ولی چون تامين ندارند به نظر من اين ريسک را نمیکنند. حالا گرچه اين چند سال اخير بهتر شده بود ولی شما هنوز هم نمیدانيد که توی خيابون داريد راه میرويد يکهو يک بسيجی میآيد و کارهايی میکنند . فکر میکنم شرايط اجتماعی ايران بيشتر از شرايط سياسیاش انسانها را در تنگنا قرار داده. يک هو مثلاً دهنت را بو میکند آقا عرق خوردی بيا بريم شلاقت بزنيم. و خوب میگی همهجای دنيا تامينم بيشتر از وطن خودم هست..
اين گفتگو در مجله گربه ايرانی شماره 11 به چاپ رسيده و در سه قسمت منتشر خواهد شد.

کتاب "هويت هاي مرگبار"
ترجمه مرتضي ثاقب فر
انتشارات ققنوس
چاپ اول ۱۳۸۲
بايد به گونه اي عمل کرد که هيچ کس از تمدن مشترکي که در حال زاده شدن است احساس طرد شدگي نکند، که هر کس بتواند زبان مادري و برخي نمادهاي فرهنگي خاص خود را در آن بازيابد، که هر کس بتواند با هر چه در پيرامونش آفريده مي شود همذات انگاري کند نه اين که به گذشته ي آرماني پناه ببرد.
امين معلوف نويسنده اي است که لبنان را در سال ۱۹۷۶ به قصد اقامت در فرانسه ترک کرده است. او مسيحي بودن و زبان مادري عربي داشتن که زبان اسلام است را يکي از تناقضات بنيادي هويت خويش مي پندارد. او با بر شمردن تناقضات و تعلقات فراگرد خود، "هويت" را به خوبي حلاجي مي کند. وقتي که از وي مي پرسند خود را "بيش تر فرانسوي" احساس مي کند و يا "بيش تر لبناني". مي گويد "هردو". او در مقدمه کتاب هويت هاي مرگبار مي نويسد:« نه اين که بخواهم تعادل و انصاف را رعايت کرده باشم، بلکه به اين دليل که اگر جز اين مي گفتم دروغ مي گفتم. آنچه باعث شده من اين باشم که هستم و نه کسي ديگر، همين در لبه دو کشور زيستن، به دو يا سه زبان حرف زدن، و سنت هاي فرهنگي متعددي داشتن است. و دقيقأ همين است که "هويت" من را تعيين مي کند. آيا اگر بخشي از "خودم" را کنار مي گذاشتم کامل تر و حقيقي تر مي شدم؟ او در ادامه مي نويسد:«هويت چيزي نيست که بتوان آن را تکه تکه کرد و به نصف يا يک سوم و نظاير آن تقسيم کرد. من چند هويت ندارم، فقط يک هويت دارم که از عناصري ساخته شده که بر حسب "ميزان" معيني که هرگز براي تمام آدم ها يک اندازه نيست شکل گرفته است. گاهي وقتي با بيان هزار جزئيات و بيان دلايل دقيقي که چرا خواهان تمام تعلقاتم هستم توضيحات خودم را تمام مي کنم، يکي به من نزديک مي شود و دستش را روي شانه ام مي گذارد و آهسته مي گويد«البته حق داشتيد اين حرف ها را بزني، اما در عمق وجودتان چه احساسي داريد؟» اين پرسش سمج تا مدت ها مرا مي خنداند. اما امروز ديگر نمي خندم. چون به نظرم اين پرسش نمايانگر بينش بسيار رايج و خطرناک خيلي از آدم هاست. وقتي از من مي پرسند«در عمق وجودم» چه هست، يعني هر کس "عمق وجودي" دارد که يگانه تعلق او، حقيقت وجودي او و«جوهر»او محسوب مي شود که يک بار براي هميشه از زمان تولد در او شکل گرفته و ديگر تغيير نخواهد کرد؛ گويي به بقيه چيزها- مسير زندگي او به عنوان انساني آزاد، اعتقاداتي که کسب کرده، علايق او، حساسيت خاص او، روابط و پيوندهاي او و خلاصه کل زندگي او- به هيچ شمرده مي شود. و هنگامي که از معاصران مان مي خواهند«درباره هويت شان» سخن بگويند، آن ها نيز چنان که اين روزها رسم شده است چنان سخن مي گويند که گويي بايد در عمق وجودشان به جستجو بپردازند تا اين تعلق ادعايي را بازيابند که اغلب يا مذهبي است يا ملي، يا نژادي يا قومي است که آن را هم با غرور به ديگران بيان مي کنند.
امين معلوف در بخش يک کتاب خود، "هويت من، تعلقات من، واژه "هويت" [کيستي] را دوستي فريب کار و حتا خائن و حيله گر قلمداد مي کند، چرا که همگان مي پندارند که معناي اين واژه را مي دانند و حتا هنگامي که حيله گرانه معناي وارونه اي پيدا مي کنند به آن اعتماد مي کنند.
شناسنامه و يا "سند هويت"
در شناسنامه يا آنچه بهتر است "سند هويت" بناميم، نام، نام خانوادگي، تاريخ و محل تولد، عکس، بعضي خصوصيات جسماني، امضاء و گاه اثر انگشت هر فرد ثبت شده است، يعني مجموعه اي از نشانه هايي که حتي المقدور بدون امکان اشتباه ثابت مي کند که صاحب اين سند "فلان" فرد منحصر به فردي است که ميان ميليون ها انسان روي زمين هيچ فرد ديگري را نمي توان با او عوضي گرفت حتا اگر شبيه يا برادر دو قلويش باشد. هويت من چيزي است که نشان مي دهد من شبيه به هيچ کس ديگر نيستم. با اين تعريف، واژه هويت مفهوم نسبتأ دقيقي است که مانع از هرگونه اشتباه مي شود. آيا به راستي نياز داريم که به استدلال هاي طولاني متوسل شويم تا ثابت کنيم دو فرد مشابه وجود ندارند و نمي توانند وجود داشته باشند؟ حتا اگر روزگاري، چنان که بيم آن مي رود، از طريق توليد مثل مصنوعي انسان هاي آزمايشگاهي بسازند، اين انسان ها نيز از لحظه تولد با هم تفاوت خواهند داشت.
هويت
هويت هر شخص از انبوهي عناصر تشکيل مي شود که بي گمان به آنچه روي اسناد رسمي ثبت شده محدود نمي گردند. البته اکثر آدم ها تعلقات گوناگوني دارند: تعلق به يک سنت مذهبي، به يک يا دو مليت؛ به يک گروه نژادي، قومي يا زباني، به يک خاندان کمابيش گسترده؛ به يک شغل، به يک نهاد؛ به يک محيط خاص اجتماعي و... اما اين فهرست طولاني تر از اين ها و عملأ نا محدود است: مي توان به يک استان، به يک دهکده، به يک محله، به يک طايفه، به يک باشگاه ورزشي و... به جماعتي که عواطف مشترک علايق جنسي مشترک، معلوليت هاي جسماني مشترک دارند يا گرفتاري هاي مشترکي را تجربه کرده اند احساس تعلق داشت. بي ترديد تمام اين وابستگي ها و تعلقات، لااقل در زماني معين، از اهميت يکساني برخوردار نيستند. اما به هيچ عنوان نمي توان گفت که به کلي بي اهميتند. اين ها عناصر سازنده شخصيت انسان و حتا تقريبأ مي توان گفت که "ژن هاي روح اند"البته مشروط بر اين که تصريح کنيم اکثر آن ها ذاتي و مادرزادي نيستند. چه بسا يک حادثه، نيک يا بد، يا حتا يک برخورد تصادفي بار سنگين تري بر احساس هويت ما وارد سازد تا تعلق به يک ميراث هزار ساله.
هويت؛ ملت؛ مذهب
در همه دوران ها، آدميان يکي از تعلقات خود را بر حسب اوضاع و احوال عمده کرده اند چنان که مشرعأ در آن زمان مي توان آن را "هويت " ايشان ناميد. از نظر عده اي "ملت"، به عقيده عده اي ديگر "مذهب" يا "طبقه" و ... اما کافي ست نگاه خود را روي درگيري هاي گوناگوني که در سراسر جهان وجود دارند گردش دهيم تا دريابيم که هيچ يک از اين تعلقات ارزش برتري مطلق ندارند. هر جا مردم احساس کنند ايمان آن ها مورد تهديد قرار گرفته، تعلق دين شان برجسته مي شود و کل هويت آن ها را مي پوشاند. اما اگر زبان مادري يا گروه نژادي و قوميشان مورد تهديد قرار گيرد آن گاه با خشونت عليه هم کيشان خود خواهند جنگيد...
عکس برگردان و هويت
غالبأ هويتي که هر جامعه يا فرد براي خود مي تراشد يا قائل است عکس برگردان منفي هويت دشمن يا حريف اوست.
هويت تغيير مي کند
هويت چيزي نيست که يک بار براي هميشه به کسي داده شده باشد، بلکه در طول حيات ساخته مي شود و تغيير مي کند. آن دسته از عناصر هويت ما که همراه با تولد با ما به اين جهان مي آيند چندان زياد نيستند- بعضي خصوصيات جسماني، جنسيت، رنگ، و ... وانگهي همه آن ها هم ذاتي و مادرزادي نيستند. با آن که مي دانيم محيط اجتماعي جنسيت ما را تعيين نمي کند، ولي معناي اين تعلق را آن محيط تعيين مي کند.؛ دختر زاده شدن در کابل و يا اسلو معنا و اهميت يکساني ندارد، در اين دو شهر نه مونث بودن زن و نه هيچ يک از عناصر هويت او به يک چشم و يک شيوه نگريسته نمي شود.
نفي خويش و نفي ديگري
در عصر جهاني شدن، با اين تکان هاي پرشتاب و سرگيجه آوري که همه ما را در بر گرفته اند، دريافت و درک جديدي از مفهوم هويت ضرورتي فوري دارد. نمي توانيم به همين بسنده کنيم که انتخاب ميان تاکيد افراطي بر هويت خود و از دست دادن هرگونه هويت، يا ميان وحدت و فروپاشي را به ميلياردها انسان سر در گم تحميل نماييم. اگر معاصران ما تشويق نشوند که تعلقات گوناگون و متعدد خود را بپذيرند، اگر نتوانند نياز خود به هويت را با روحيه پذيرا و گشاده براي روبرو شدن با فرهنگ هاي متفاوت ديگر آشتي دهند.، اگر احساس کنند ناچارند ميان نفي خويش و نفي ديگري به گزينش بپردازند، در آن صورت شاهد ايجاد سپاهياني از ديوانگان خون ريز و لشگري از گمراهان خواهيم بود.
احساس تعلق به آينده بشريت
کتاب در چهار بخش با عناوين، هويت من، تعلقات من؛ وقتي تجدد را ديگران مي آورند؛ زمان قبايل جهاني؛ رام کردن پلنگ، ضمن ارائه تعاريفي شفاف، بحث را به حوزه ي "کارکرد هويت" مي کشاند و در قالب آرزو بيان مي دارد:«خود من که آشکارا مدعي هر يک از تعلقاتم هستم، نمي توانم از اين رويا دست بردارم که روزي منطقه اي که در آن زاده شده ام نيز همين مسير را بپيمايد، زمان قبيله اي، زمان جنگ هاي مذهبي و قومي، زمان هويت هاي مرگبار را پشت سر گذارد و به ساختن چيز مشترکي بپردازد... بايد به گونه اي عمل کرد که هيچ کس از تمدن مشترکي که در حال زاده شدن است احساس طرد شدگي نکند، که هر کس بتواند زبان مادري و برخي نمادهاي فرهنگي خاص خود را در آن بازيابد، که هر کس بتواند با هر چه در پيرامونش آفريده مي شود همذات انگاري کند نه اين که به گذشته ي آرماني پناه ببرد. به موازات اين هرکس بايد بتواند عصر نويني را که درقرن جديد و هزاره جديد دارد اهميت مي يابد در بقيه عناصر اصلي هويت خود بگنجاند و آن: احساس تعلق به آينده بشريت است.