December 29, 2005

چرا خانواده‌ی ايرانی در غرب فرو می‌پاشد؟

به پديده فروپاشی خانواده ايرانی در غرب در مهاجرت چگونه بايد نگريست؟ اين پرسشی است که در اذهان بسياری از ايرانيان مقيم خارج مطرح شده و هرکس به ظن خود پاسخی برای آن می‌جويد. اين گزارش می‌کوشد به طرح موضوع فروپاشی خانواده پرداخته و نظرات برخی از هموطنان مهاجر در اين دوره  را انعکاس دهد.

آیا سنت و دین نقش دارند؟

متلاشی شدن کانون خانواده در ميان ايرانيان در غرب و يا خارج از محيط اجتماعی و سنتی خود در مقياس جمعيت مهاجر خارج از کشور رقمی رو به افزايش و نجومی است. اغلب خانواده‌ها يا از هم پاشيده‌اند و يا زن وشوهر کژدار و مريز با يکديگر روزگار می‌گذرانند و به اصطلاح "شناسنامه‌اي" زن و شوهرند و يا کانون خانواده همچنان پايدار مانده است.
آيا سرشت دين‌خويی و پيشينه‌ی تاريخی دينی با دستورات مقدس است که خانواده را فرو می‌پاشد؟ يا اين‌که برعکس مناسبات و الزامات اجتماعی به نام شريعت و عرف در لباس قداست، به خانواده تحکيم می‌بخشد؟ آيا جامعه‌ی دينی مجبور است که هنوز به تبع نيک و بد مبتنی بر متون دينی‌اش که در حصار ابديت مانده، شأن و مقام والای زن مدرن امروزی را در مدينه‌النبی عربستان ۱۴۰۰ سال پیش جست‌وجو کند؟ آن همه مدح و ثنا در تشکيل خانواده و توجيه و ثواب اندر باب ازدواج که آويزه‌ی گوش‌ها شده است، چه تضمينی برای جلوگيری از طلاق و دوام زندگی مشترک در عصر حاضر می‌تواند داشته باشد؟
آيا اگر مبنای اديان در وهله‌ی اول رستگاری خود انسان و خانواده‌ بر روی زمين تعبیر می‌شد ونه در آسمان‌ها، شکل مطلوب‌تری از زندگی برابر مرد و زن قرار نمی‌گرفت؟ آيا اگر احکام زناشويی و خواسته‌های زن و مرد براساس تجربه‌های اجتماعی شکل می‌گرفت و زن و مرد را در حق انتخاب آزاد می‌گذاشت، آيا زن و شوهر به اين ميزان در شناخت ازدواج دچار اشتباه می‌شدند؟

جدول مندلیف و تربیت یک ظرفیتی

شايد بتوانم فاکتور دين‌خويی را در مورد زن و مرد در جدول عناصر شيميايی مندليف تأويل کنم و مثال بهتری به دست دهم. در گروه يک جدول مندليف عناصری يک ظرفيتی و حداکثر دوظرفيتی وجود دارند که به محض قرار گرفتن در محيطی جديد به شدت تغيير شکل و ماهيت داده و تجزيه می‌شوند. نمی‌دانم سديم را هيچ در آب انداخته‌ايد؟ به شدت به گرد خود می‌چرخد و بخار می شود. شايد اگر چند ظرفيت برای اين عنصر شيميايی متصور می‌بوديم فعل و انفعال ملايم‌تری از خود نشان می‌داد و در معرض شرايط آب و هوايی جديد اين گونه تغيير ماهيت نمی‌يافت. چگونه است که انسان محصور در جامعه‌ی دينی و سنتی با سرشتی تک‌ظرفيتی بار می‌آيد، خصلتی که از جانب اين محيط سنتی به او تحميل می‌شود. در اين بخش از متون کهن دينی خودمان "اوستا" و پاره‌ای از تعاليم پيامبران توحيدی در مورد مقام زن مثال می‌آورم و بعد سخن را در مورد طلاق و جدايی‌ها با شاهدانش پی می‌گيرم.
دکتر کريستين سن در کتاب "ايران در زمان ساسانيان" می‌نويسد: «در ايران در عصر زردشتی، ازدواج با محارم و نزديکان، نه تنها مقدس بوده بلکه گناهان کبيره را نيز محو می‌کرده است.»
سعيد نفيسی در کتاب "تاريخ اجتماعی ايران" آورده: «اگر کسی بدون تقصير فقير می‌شد و قدرت ازدواج نداشت، شخصی که زن و يا زنان متعدد داشت، می‌توانست يکی از همسران يا تنها همسرش را به او بسپارد تا از او استفاده کند و در اين بخشش مردانه، رضايت زن شرط نبوده است و اين عمل از اعمال خير محسوب می‌شده است که اجر و ثواب داشته، مشروط بر اين که مرد نيازمند زردشتی بوده باشد.»
در انجيل، " رساله پولس به قرنتيان" آمده: «خداوند، مرد را برای زن نيافريده، بلکه زن را برای مرد آفريده.» و يا در تورات در "سفر جامعه" تصوير زن از روايات انجيل نيز تاريک‌تر است: «زنی که دلش دام‌ها و تله‌هاست و دست‌هايش کمندها می‌باشد، چيزی تلخ‌تر از مرگ است.» و بعد در سفر اعداد آيات ۸ تا ۱۱ در آخرين بند از وصايای دهگانه يهوه (خداوند يهود) به موسی می‌خوانيم: «زن در رديف چهارپايان و اموال غيرمنقول ذکر شده‌است.»
يا در کتاب "تاريخ تمدن" ويل دورانت در بخش سروده‌های قديمی و مذهبی ايرانيان درباره‌ی پستی و حقارت زن آورده: «پدران از خدا مسئلت نمی‌کنند که دختری به ايشان روزی کند و فرشتگان، دختران را از نعمت‌هائی که خدا به آدمی بخشيده به شمار نمی‌آورند.» يا در کتاب "مينوی خرد" از آثار کهن پهلوی ترجمه احمد تفضلی در باب اين‌که زنان در دادگاه برای اقامه دعوی و ادای شهادت حق حضور ندارند، می‌آورد: «و اين را به عنوان گواه نبايد پذيرفت، زن و کودک نابالغ و مرد بنده را.»
به طور کلی موقعيت و جايگاه زن و محدوديت‌ها و محروميت‌هايی که در مورد او اعمال می‌شده پيش از آن که شکل هايی از عرف، رسوم و قراردادهای اجتماعی باشد، ريشه‌اي مذهبی داشته و دارد. حتا در ديگر ممالک اروپايی هم همين نگاه تحقيرآميز نسبت به زن وجود داشته، ولی چگونه است که اروپاييان با توجه به اينکه کتاب مقدس "مسيحيت" و "تورات" تصوير چندان خوش‌بينانه‌ای از زن به دست نداده‌اند، ولی عمدتاً در حوزه‌ی قانون‌گذاری، فلسفه‌ی اجتماعی و يا ساخت اجتماعی را در احکام خود درباره‌ی زنان استوار کرده‌اند.

نقش سنت در نظام‌های لائيک

امروزه در برخی از کشورهای اسلامی و عربی، با وجود تأمين و توسعه نظام‌های مدنی و فرهنگی مدرن، زن در خانواده‌های مسلمان همچنان از ابتدايی‌ترين حقوق مدنی و اجتماعی محروم ‌است. زنان بنا به تبعيت جامعه از ارزش‌ها و سنن ارتجاعی - که ضمناً با پوشش مذهبی غليظ همراه است- از حق تحصيل علم و مشارکت اجتماعی محروم می‌شوند. در حالی که در کشور مسلمان‌نشين ديگر مانند ترکيه، زن بنا به پيروی جامعه از ارزش‌ها و سنت‌های مدنی نوين که نظام لائيک مروج آن است، در صورت برخورداری از پوشش اسلامی از حق ورود به مدرسه و دانشگاه محروم می‌شود.
در اين‌جاست که حرف کارل پوپر فيلسوف اتريشی در کتاب "جامعه باز و دشمنان آن" مصداق بهتری پيدا می‌کند که می‌گويد: «تنها چيزی که می‌تواند وجود داشته باشد "تعبير تاريخی" است و اين در حالی است که هيچ تعبير تاريخی نيز قطعی و نهايی نيست و هر نسلی حق دارد از خود تعبيرهای جديد بياورد و حتا می شود گفت مکلف به اين کار است. زيرا بايد به نياز عاجلی که از اين حيث در ميان است پاسخ دهد.»
پس اين‌گونه می‌توان ريشه‌يابی کرد که بازسازی مجدد تاريخ صدر اسلام و بسط آن به جامعه مدرن امروزی و تلاش برای قانونمند کردن آن احکام برای جامعه مدرن تلاشی نامطلوب است. خصوصاً در جامعه دينی ما که وظيفه فقيه و قانون‌گزار و قاضی و مدعی‌العموم يکی است و آنان می‌خواهند با نگاهی جزم‌انديش به دليل عدم بسط ميدان ديد و نبود ميدان ديد فلسفی و فقدان فلسفه در اسلام، (رابطه‌ی شهرياری و شهروندی) در افکار و در ميان خطوط کتاب مقدس و احوال تاريخی آن زمان، زن امروزی را جست‌وجو کنند و مفهومی واقعی به نام زن و شأن او در مخيله‌شان نمی‌گنجد. و اگر اين نگاه جزم‌انديش به عرصه‌ی قانون‌گذاری کشور رسوخ کند نتيجه اين می‌شود که نماينده‌ی مجلس پنجم ايران در مخالفت با طرح محاسبه‌ی مهريه زنان به نرخ روز استدلال می‌کند که: «زن استهلاک دارد و چون پس از چند سال مثل روز اول نيست، دليلی ندارد که مهريه‌اش به نرخ روز حساب شود.»(همشهری/ سوم اسفند ۱۳۷۸ شماره ۲۰۵۹ ص ۱۱)

مردم چه می‌گويند؟
در اين گزارش سر آن ندارم که در اين حجم کم علت‌های طلاق را جست‌وجو کنم و راهکاری ارايه دهم ولی با آوردن پاره‌ای از گفته‌های چند هموطن محترم از خواننده می‌خواهم که خود، اين عوامل را به بوته‌ی نقد ببرد تا سلطه‌پذيری و سلطه‌جويِی سنت و عرف و الزامات اجتماعی را که در "جنسيت" ظهور می‌کند، بيابد.
خانم میم ۳۲ ساله می‌گوید: «درصد بالایی از زن‌ها از جمله خودم با توجه به فرهنگی که ما داریم معمولا خواسته‌های واقعی خودشان را موقع ازدواج نمی‌دانند. مثلا من سن خیلی کمی داشتم. و در انتخابم، به نظر خانواده و اطرافیانم گوش کردم. ولی در عرصه‌ی زندگی واقعی که پستی و بلندی‌های خاص خودش را دارد و عدم فاکتورهای مشترک، به ناگاه توقعات، ریز ریز خودش را بالا کشيد. علت دوم: زن‌ها و مردهای ما بدون استثنا مابين سنت‌ و فرهنگ، مدرن و دموکرات بودن دست و پا می‌زنند. و همین دلیل باعث می‌شود خانم‌ها بعد از یک سال و یا دو سال جدا شوند. باید اذعان کرد که زن‌های ما می‌خواهند مدرن‌تر و دموکرات‌‌تر فکر کنند و به خاطر فشارهایی که سال‌ها روی دوش‌شان بوده می‌خواهند خلاص شوند. اما از چه راه‌هایي می‌خواهند حقوق خود را به دست آورند، آن مسئله دیگری است. مهم این است که زنان ايرانی به خاطر فرهنگ «زن طلاق» و «زن بیوگی» و به خاطر فرهنگ ضدبیوه بودن زندگی را تحمل می‌کنند و با حجب و حیا به قولی "می‌سوزند و می‌سازند" گرچه با پول و پز شوهران‌شان در آن جامعه هویت‌شان گرفته می‌شود ولی در این جامعه چشم‌شان باز می‌شود. جامعه غربی پشتیبان زن می‌شود و به او بها می‌دهد. باید قبول کرد که به هر حال ۶۰ تا ۷۰ درصد استقلال مالی زنان باعث استقلال فکری‌شان هم می‌شود.»
خانم ب ۴۰ ساله می‌گوید: «ایرانی‌ها خودشان را در خارج از کشور پای بند سنت نمی‌بینند. چرا که این سنت‌ها آزادی انسان‌ها را می‌گیرد. به هر حال میزان طلاق در جوامع غربی هم بالاست... ایرانی‌ها به نسبت دیگر فرهنگ‌ها خیلی زود در جامعه‌ی جدید می‌خواهند روی پای خودشان بایستند. دنبال کار می‌روند و بیش‌تر علاقه به درس نشان می‌دهند. به هر حال تحولی که انقلاب ۵۷ توی ایران به بار آورد این بود که زن ها بیدار شوند و مردها هم همین‌طور. انسان‌هایی که خودشان را آزاد احساس می‌کنند نمی‌آیند با یکدیگر ۵۰ سال سر کنند، زندگی این نیست که بسوزید و بسازید. و من فکر می‌کنم قوانین سخت و دست و پاگیر ازدواج مثل دو بند که به پای دو نفر می‌بندند کار را سخت می‌کند و این احساسات و خواسته‌ی طرفین است که از هر قانونی محکم‌تر است. به هر حال سنت‌ها رهایی انسان را می‌گیرند. آشنایی من با همسرم از طریق سیاسی بود و ازدواج سنتی نداشتيم و يکديگر را خودمان انتخاب کرديم. در مسایل سیاسی هم‌عقیده بودیم و بیش تر آزادی سیاسی برای ما معنا داشت و فکر می‌کرديم که اگر در مسایل سیاسی هم عقیده باشیم می‌توانیم در دیگر مسایل هم مشترک باشیم. و خوشبختی می‌توانست در سیاست برای‌مان معنا داشته باشد. و اشتراک سیاسی تضمینی بود برای یک رابطه‌ی‌ مشترک. به هر حال طلاق را چیز منفی نمی‌‌دانم و ازدواج را به خاطر مسایل مادی و اجتماعی می‌بینم و نه به خاطر مسایل معنوی و احساسی. دو نفر برای چه ازدواج می‌کنند؟ در صورتی که قانون، حق اشتراک در مال را به زن نمی‌دهد و من الآن ده سال است که با دوست پسرم زندگی می‌کنم و هنوز ازدواج نکرده ایم و همه‌ی تصمیمات مالی هم با من است. به هر حال در اين کشور هنگام طلاق، بچه مال مادر است چون فهمیده‌اند که بچه ها بیش‌تر کشش به مادر دارند و این جا پدرها راحت می‌توانند بچه را فراموش کنند. چه فایده‌ای دارد که خانواده را بخواهی به صرف بچه نگاه داری؟ ده سال پیش برای طلاق به سفارت ایران رفته بودیم. کارمند سفارت به همسرم گفت: تقصیر شما بود که گذاشتی خانمت برود درس بخواند و کار کند و استقلال پیدا کند. و قرآن حق دارد که گفته زن باید در خانه بنشیند و مرد باید خرج او را بدهد.»

آقای ر ۴۵ می‌گوید: «۱۸ سال با هم زندگی کردیم و هفت سال است که جدا شده‌ایم. ما نسلی هستیم که قربانی شدیم برای این که طیف عظیمی از ما سیاسی بود که حدود سه میلیون نفر در خارج هستیم، ۶۰ درصد جدا شدند و ۴۰ درصد فقط زیر یک سقف در حال زندگی هستند. به هر حال ازدواج و طلاق دو دستاورد خوب بشری است. مخالف طلاق نیستم ولی معتقدم باید علت‌های خودش را داشته باشد. ما یک جامعه استبدادزده هستیم که اين استبداد شامل زن و مرد می‌شود. به نسبت اروپا و آزادی‌های آن‌ها هم خیلی عقبیم. مرد در زمان شاه و جمهوری اسلامی می‌توانست برود و خواستگاری کند، ولی زن نمی‌تواند خواسته‌اش را بروز دهد، این یک آموزش است. زن باید انتخاب می‌شد. این مرد و زنی که از آن جامعه می‌آیند به کشوری که صدها سال از خودش جلوتر است، ناگهان آن کلاف بافته شده سنت در کوچه و پس کوچه‌های اروپا باز و عریان می‌شود. علت اصلی جدایی ما شاید برگردد به همین جامعه، بالفرض یکی که مریض می‌شود، بايد او را درمان کرد و یا برای زخمش مرهمی جست، ولی متأسفانه کانون‌هایی وجود دارد به نام فمنيست که کمک می‌کند خانواده متلاشی شود و علنا می‌گویند که زن می‌تواند دوباره باردار شود و حتما کودکان نباید پدر داشته باشند و زیر پای زن می‌نشینند که طلاق بگیر، در اين صورت از حق و حقوق بهتری بهره‌مند خواهی شد. به هر حال ازدواج ما در ایران شاید خلاف سنت‌های رایج بود، ما عاشق یکدیگر بودیم و حتا مهریه هم نداشتیم و همه آزادی‌هایی که در این جا بود همسرم در ایران هم داشت و درست این‌گونه افراد در این جامعه بیش‌تر ضربه خوردند و فکر می‌کنم کسانی که بیش‌تر به سنت‌ها و باورها پای‌بند هستند کمتر لطمه می‌‌خورند و آن‌ها که مدرن هستند بیش‌تر ضربه پذيرند. اتفاقاً خانم من به میل خودش در خانه نشسته بود و کار نمی‌کرد و حتا فرق بین ۵ یورو با ۵۰۰ یورو را نمی‌دانست و در رفاه کامل بود ولی الان دارد از اداره‌ی خدمات اجتماعی (سوسیال) حقوق می‌گیرد. اتفاقا من فکر می‌کنم خانم‌هایی که در خانه می‌نشینند بیش‌تر دچار مشکل می‌شوند، باید بروند جامعه و کار و تلاش در آن را تجربه کنند. به هر حال خانم من در جامعه جدید دوست پسرش را دارد. من هم تا آمدم هورمون‌های جنسی‌ام را درمان کنم زنم دوست پسرهای سرخ و سیاه و سفید و آبی را از سر گذرانده بود. آقا! روزگار عوض شده این دیوارهای گرداگرد ما فقط برای آن است که باد نیاید وگرنه مدت‌هاست که دیوارها از دور خانواده‌های ما برداشته شده است. خانم من زن مدرنی بود فقط حال کار کردن نداشت. چند وقت پیش با یک مرد عرب حزب الهی دیدمش، گفتم: "آن زندگی را متلاشی کردی که همین مرد عرب را به دست بیاوری؟" سکوت کرد. گفتم:" چه چیز این آقا به من برتری دارد؟" گفت: "حداقل به خانه که می‌آید پایش را می‌شوید.»
خانم ف (۴۵ ساله) می‌گوید: جدايی برای آن نیست که خانم‌ها آزادی پیدا کنند مخصوصا زنانی که مادر هستند. زنان به خاطر خصلت مادر بودن و شرایطی که در ایران داشتند و آن حس تلاش برای زندگی، کوشش می‌کنند که در غرب زودتر کار کنند، درس بخوانند و مدرن بشوند. ولی مردها طول می‌کشد تا این‌جا به خودشان حرکت بدهند، و این جا غرور خود را از دست می‌دهند. زبان بلد نیستند، کار بلد نیستند و اين‌گونه بین زن و مرد فاصله می‌افتد. زنان یاد می‌گیرند که تراپی کنند و دنبال راه حل می‌گردند . ولی مردان ۳ تا ۴ سال از زنان عقب‌ترند و باید تلاش کنند که تراپی کنند، ولی نمی‌کنند. علت اصلی طلاق من از شوهرم گرايش سیاسی او به جريانی بود که من با آن موافق نبودم، در حال حاضر ما طلاق گرفته ايم ولی با يکديگر رفت و آمد می‌کنيم و رابطه‌مان خوب است.»
آقای ت (۴۴ ساله) از زاويه‌ايی عمومی‌تر به طرح موضوع طلاق می‌پردازد و می‌گويد: «صرف اين موضوع که طلاق در جامعه‌ی ما کم‌تر از طلاق در مهاجرت است، نمی‌تواند دليل منفی بودن اثرات محيط خارج از کشور بر زندگی خانوادگی ما باشد. موضوع را بايد از اين زاويه ديد که تنها، مقاومت در برابر زندگی مشترک اجباری در محيط آزاد اروپا ضعيف ‌تر شده است. مثلاً وابستگی اقتصادی زن به مرد، حق طلاق زن در ايران، بازمانده‌های فرهنگ مردسالاری به ارث برده در جامعه‌ی شهری مدرن، زشت بودن بيوه‌گی و مطلقه بودن زن در اذهان مردم و هزاران عامل ديگر که در مهاجرت رنگ می‌بازند.» او ادامه می‌دهد: «طبيعی است که وقتی‌ مقاومت در برابر پديده‌ی طلاق کاهش پيدا کند طلاق سهل‌تر و آسان‌تر صورت می‌گيرد ولی به اين معنا نيست که هر مقاومتی هم فی‌نفسه مثبت و خوب است، به‌ويژه مقاومت‌هايی که ريشه در سنت، مذهب، قوانين اجتماعی و نظام مردسالاری زندگی ماقبل شهری دارد. البته در اين‌جا منظورم بعضی مقاومت‌های مثبت مثل پادرميانی‌ها و ريش‌سفيدی بزرگ‌ترها برای رفع اختلافات و انتقال تجربيات زندگی نيست.»

فروپاشی خانواده در یک نگاه

دين‌خويی، پايبندی و عدم پايبندی به سنت‌ها، عقايد مشترک سياسی، عرف کوچه و بازار، مسایل و فشارهای اقتصادی، اين همه عواملی‌ست که به سادگی با قرار گرفتن در اقليمی ديگر و يا به اصطلاح با دو هوايی شدن به باد می‌رود. وقتی اصول زندگی شهری، آيين وفاداری، و عشق به خاطر خود، نهادينه نشده باشد، کوچک‌ترين تلنگر اقتصادی می‌تواند بنياد خانواده را فرو ريزد. که حتی ایمان را نیز به باد دهد. وقتی زن و مرد تعريف درستی از يکديگر ندارند و هنوز در مفاهيم اوليه‌ای به نام جنسيت درمانده‌اند، وقتی زن و مرد هنوزخانواده را برای همدیگر تعریف نکرده‌اند، مسلم است که در عرصه‌ی جديد زندگی، به‌محض شناخت و واقف شدن به حقوق اوليه يک انسان، به دور از بايدها و نبايدها، دريچه‌ای به سوی آزادی‌های جديدی را پيش رو گشوده می‌بينند که می‌خواهند به تمامی آن‌ها را تنفس کنند. فروپاشی خانواده با طلاق امری است متفاوت چه این‌که طلاق پدیده‌ای است که نه می‌تواند مثبت باشد، نه منفی. همان‌طور که ازدواج نقطه‌ی عطفی در تحول زندگی دو انسان پديد  می‌آورد، جدايی هم، اگر از روی منطق و درايت صورت بگيرد، می‌تواند به دور از تنگ ‌نظری‌های حاصل از سنت و در محيطی با انديشه‌ی آزاد، کمال و ترقی و نفع هر دو انسان را در بر داشته باشد. با اين ديد طلاق ديگر يک تابو نخواهد بود. همان‌گونه که تداوم زندگی خانوادگی در مهاجرت بيش از پيش نياز به وجود عشق و تفاهم دوجانبه دارد تا به هر عامل جانبی ديگر، طلاق نيز تجربه‌ای است شخصی برای ادامه‌ی زندگی.
اما این پرسش همواره باقی می‌ماند که جامعه‌ی ایرانی در مهاجرت فروپاشی خانواده را برگزیده، یا به او تحمیل شده است!؟

اين گزارش در گربه ايرانی شماره 4 و مجله علم و جامعه واشينگتن (نوامبر 2005) منتشر شده است.

Posted by payam at 4:59 PM | Comments (2)