گفتگو با آرامش دوستدار را در سايت اخبار روز بخوانيم .
اين مصاحبه از راديو بيبيسي(مجله فرهنگی هنري) در تاريخ ٢١ ژوئن ٢٠٠۵ پخش شده است.
شنبه سی ام آوريل ٢٠٠۵ فيلسوف و متفکر ايراني، آرامش دوستدار، به دعوت "انجمن دوستداران انديشه در برلين"، در سالن کنفرانس شهرداری منطقه شارلوتنبورگ، پيرامون آخرين کتاب خود "امتناع تفکر در فرهنگ ديني" سخنرانی کرد. اين برنامه با استقبال کمنظير همميهنان مواجه گشت که در نوع خود فال نيکی است برای انديشهی مدرن ايران. "انجمن دوستداران انديشه" در چهار نشست هفت ساعته آثار و آرای اين فيلسوف ايرانی را به نقد کشيده بود که در اين برنامه، دو تن از منتقدين انجمن، آقايان شهرام اسلامی و علی مرادي، نقد و نظرات خود را با آرامش دوستدار مطرح کردند. مديريت اين جلسه بر عهده بهرام محيی بود و در پايان آقای آرامش دوستدار به پرسشهای حاضرين در سالن پاسخ داد.
در حاشيه سخنرانی وی در برلين فرصتی دست داد تا با اين فيلسوف جريان ساز ايرانی به گفتگو بنشينيم. او تاکنون در سه کتاب خود "درخشش های تيره" ، "ملاحظات فلسفی در دين و علم" و "امتناع تفکر در فرهنگ ديني" مفاهيم اوليهی فرهنگ، علم و دين را معنا کرده است و برآيند اين عوامل را در فرهنگ دينی ايرانی سنجيده است.
فولکور و فرهنگ عامه
* آقای دوستدار خيلی خوشوقتم که در برلين هستيد،در بحثی که پيرامون آخرين کتاب خود"امتناع تفکر در فرهنگ ديني" داشتيد از نظر شما مسئله بنيادين تفکر در ايران، پديدهی "دينخويي" و يا "هنر نينديشيدن" است که در فرهنگ ايرانی ريشه دارد، و بر اين باوريد که ايرانيان چه در عصر کهن و چه در عصر حاضر به دليل تسلط تفکر دينی که امکان انديشيدن را ممتنع ميسازد دچار "انحطاط فکري" شده اند و "هنر نينديشيدن" عادت فرهنگی شان شده است، اما در حوزه مردم شناسی "فولکلور" و "فرهنگ عامه" که در آن ها زمينه های آزادتر ريشههای غيردينی وجود دارد، آيا از نظر شما می توان اين ها را جزيی از فرهنگ ايرانی جامعه محسوب کرد؟
آرامش دوستدار: من قبلأ دلم ميخواهد بگويم، من خيال نميکنم که اگر يک فرهنگی نينديشيده باشد، فرهنگ منحط است، اين دو مسئله متفاوتاند و ارتباطی به يکديگر ندارند. يعنی ممکن است فرهنگی هم انديشيده باشد ولی در دوره ای دچار انحطاط بشود. بنابراين قسمت اول را به اين صورت تصحيح ميکنم. قسمت دوم اين است که نظر من در مورد فولکلور ايرانی چه هست؟ به هر حال من به اين مسئله شايد کمتر توجه داشتم و جنبه ی منفی نميتوانم پيدا کنم و روی آن انگشت بگذارم که در خيلی جاها در آفريقا و يا برزيل وجود دارد، بلکه يک مراحلی را گذرانده باشد و اين مراحل به اصطلاح مترتب بر هم بوده باشد و يا به زعم آن کسانی که مال آن فرهنگ هستند يک جور اعتباری داشته باشد. آن وقت طبعأ اين مسئله پيش می آيد که اگر يک چنين فرهنگی در آن انديشيدن ميسر نبوده باشد که به زعم من فرهنگ اسلامی يک چنين فرهنگی است، آن وقت اين مسئله می تواند مطرح شود که اگر اين فرهنگ انديشيدن در آن ميسر شده بود به احتمال قوی فولکلورش هم تغيير می کرد.
من از دين چه مراد می کنم
* آقای دوستدار، در سخنرانی خود اشاره داشتيد که اديان آسمانی قوم و امت را مورد خطاب قرار می دهندو فرامين آنان جنبه استخباری دارد، ولی اشاره داشتيد که دين بهايی تنها دين جهانی است که خود فرد را مورد خطاب قرار می دهد، آيا دين بهائيت از مفهوم دينخويی شما مستثنی است؟
آرامش دوستدار: نه، اصلأ من خيال ميکنم که که اين اشتباه فهميده شده، و صحبت من اين نبود که دين بهايی دين منحصر به فردی است که چنين شاهکاری کرده است، بلکه من خواستم بگويم که در وهله اول منظور من از دين جهاني، دينی نيست که تعداد پيروانش مثلأ يک ميليون و يا دو ميليارد باشند، بلکه خواستم بگويم دين جهانی همين طور که دين شناسی می داند و می گويد، عبارت است از هر دينی که قادر باشد افراد را از حيطهی تسلط قوم خارج کند و تمام دينهای جهاني، دينهای سپسين هستند، در واقع و در نتيجه چنانکه ما ميتوانيم در تاريخ زندگی پيغمبر اسلام بينيم، چون در زمان او دين، دين قومی بوده است، او در مصونيت قوم زندگی ميکرده است. و به همين جهت هم بوده که کسانی که از وی ناراضی بودند از وی شکايت ميبردند به عموی وی و نه به خودش، و بعد می گفتند که اگر تو نمی توانی به ترتيبی او را سر عقل بياوري، اجازه بده که ما بدهيم؛ به اين مناسبت من گفتم که منظور من از اديان جهانی اين است. در نتيجه تعداد پيروان شان مطرح نيست، بلکه دين بهايی هم تعداد پيروانش خيلی اندک است و عمرش به ١۴٠ سال بيشتر نمی گذرد، يک دين جهانی است.
معرفت علمی و فايده عملی آن
*آقای دوستدار از نظر هايدگر، نه تفکر عقلانی و نه معرفت علمی و نه حتا بسياری از تفکرات فلسفي، انديشيدن نيستند. از نظر او مسئله اساسی در معرفت علمي، فايده عملی آن است و صرفأ انديشيدن در مرکز توجه شناخت علمی نيست و حتا اعتراف می کند که انديشيدن لزومأ زندگی بشر را سعادتمندانه نمی کند، شما چگونه به عملی شدن موضوعات علمی خودتان انديشيده ايد؟ مخصوصأ در مبحث امتناع تفکر که به آن اشاره داريد؟
من نمی دانم الان جای صحبت کردن راجع به مارتين هيدگر هست يا نه؟ اگر از من بپرسيد می گويم نيست، اما مارتين هيدگر اولين کسی نبوده که نسبت به (روشنگري)* انتقاد کرده است. اين که انديشيدن ممکن است و يا امکان ندارد که بشر را خوشبخت و يا سعادتنمد سازد طبعأ در مورد مارتين هيدگر نمی شود گفت، چرا که اصلأ برای مارتين هيدگر مسئله سعادت وجود ندارد و چنين مفاهيمی در فکر او جای ندارد. بلکه او اشکال را در اين می بيند که آن چيزی که يونانيها آن را انديشيدن می ناميدند، در دوره جديد تبديل شده است به "تکنيک" ، و تکنيک يعنی تصرف در طبيعت؛ و او البته اين ايراد را می گرفت و اين ايراد به طور اخص مربوط به خود اوست ، و می شود گفت که مارتين هيدگر در اين مورد حق دارد، اما معنی آن اين نيست که من و شما که تکنيک نداريم بخواهيم غره شويم به خودمان که حالا که ما تکنيک نداريم بنابراين ما از اروپاييها که تکنيک دارند برتريم، چنين حرفی کاملأ بی معنی است.
عملی شدن گفته های علمي
*آقای آرامش دوستدار، آيا شما به عملی شدن گفته های علمی خودتان تا حال انديشيده ايد و يا راهکاری برای عملی شدن آن ها يافته ايد؟
دوستدار: نه، اين کار، کار خيلی دشواری است برای اين که در وهله اول کوشش من شايد در طی سی سال گذشته مصروف به اين بوده که من يک مکانيسم فرهنگی را که به زعم من در آن انديشيدن نتوانسته ميسر شود نشان بدهم، آن را باز کنم و تا حدودی بتوانم ديگران را لااقل از طريق استدلال قانع کنم که ما چنين فرهنگی داشتيم و اين يکی از دشوارترين کارهاست. مثل اين است که شما به کسی که خيلی به پدر و مادرش می نازد يا به من کسی بگويد فرقی نمی کند، بعد به او بگويند که آقا، اصلأ پدر و مادر تو سواد نداشت و بعد آنها قطاعالطريق بودند و يا اين که آنها خانه نشين بودند و دايم در حال کباب و شراب خوردن بودند، و او خيال کرده بود که پدر و مادرش مثلأ کوهنوردند، و کوهنوردهايی که مثلأ به اورست رفته اند؛ انتقال اين فکر و نشان دادن اين مکانيسم دشوارترين کاری است که من، همچنان در حال انجام آن هستم، اما اگر من يک موقعی موفق شوم که اين کار را تمام کنم و به سامان برسانم، در نظر دارم که يک راهی پيدا کنم برای اين که نشان بدهم که اگر راهی وجود داشته باشد برای اين که بتوانيم بينديشيم، آن راه کدام می تواند باشد.
دين خويی خصلت شرقی و شرقی بودن ما
*آقای دوستدار، آيا اين دينخويی خصلت شرقی و يا شرقی بودن ما نيست، همانطور که شما معتقديد که چون فلسفه در يونان وجود داشته و يا اگر پديد آمده، کسی ضرورت پيدايی آن را نمی تواند توضيح بدهد و اصلأ چرا توضيحی بخواهيم؟ و در سخنرانی خود هم اشاره داشتيد که اين خصلت آن سرزمين بوده، و آيا فکر نمی کنيد که دين خويی هم ريشه در شرقی بودن ما دارد؟
تا يک حدود خيل زيادی چنين چيزی که هست در واقع، اما معنياش اين نيست که در اروپا دينخويی وجود نداشته و تا آن دوران قرون وسطا هم چنين چيزی بوده، ولی بعد تحولاتی در آن جا پيش آمده که دين را عملأ از بين برده و يا از سطح فرهنگی خارج کرده، و دينخويي، آن چيزی که لااقل من معنی اش را از آن مراد می کنم و گفتم، عبارت از اين است که آدم يک چيزی را نفهمد و بداند، و يا اين که چيزی را ندانسته بفهمد. و اين يک وضعی است که در سرتاسر فرهنگ ما وجود دارد، اعم از پيروی کردن موازين دين که هيچ مسلمان و يا غير مسلمانی و يا بهايی در حدی که به مراجع و موازين خودش مراجعه می کند، هرگز نميپرسد که چرا چنين اتفاقی بايد بيفتد. و چرا گفتند که شما اين کار را بکنيد و يا نکنيد. بنابراين دينخويی حاکم است، در فرهنگی که پرسش بی واسطه و پرسش نا وابسته به وجود نيامده باشد. و اين در قرون وسطا هم در اروپا بوده، اما در فرهنگ ما از آغازش بوده و تا همين امروزش هست و من فکر می کنم که تا مدت های بعد هم ادامه دارد که اگر راهی پيدا نشود.
نگرش فلسفی در تفکر روشنفکران ايراني
*به هر حال آقای دوستدار، من فکر می کنم، نگرش فلسفی در تفکر روشنفکران ايرانی متأثر از شيوه ی پيامبر ايرانی ست که به قول شما به دو بعد نيک و بد هميشه می انديشد و چرا تا به حال نتوانستيم مانند فيلسوفان غرب به دنبال يک نقطه ارشميدسی در راهيابی فلسفه به آزادی و رهايی باشيم، چرا تا به حال اين گونه نينديشيديم و آيا در آينده هم بايستی اين مهر فرهنگ دينی و امتناع تفکر روی متفکر ايرانی بماند؟
ما متفکر ايرانی نداريم در واقع، و خيال نکنيد که من خودم را متفکر ميدانم به اين معنا، من کوششم بر اين بوده که مکانيسمی را نشان بدهم، اما چرا ما در پی نقطه ارشميدسی نبوديم اين خودش طبعأ مترتب است بر اين که ما هرگز نينديشيديم تا دنبال نقطه ارشميدسی بتوانيم بگرديم تا بتوانيم پيدايش کنيم. و مسله زرتشت شايد بهترين نمونه است که در تارک تاريخی ما هم چنان می درخشدکه دو نيرو در جهان هستند که با همديگر در معارضه هستند. بنابراين همه ی ما يا تابع اين نيرو هستيم و يا آن نيرو و ديگر لازم نيست که فکر کنيم، چون زرتشت به ما گفته است که وضع به چه گونه است.
بحث جدايی دين از سياست
*آقای دوستدار، جريان روشنفکری ايران را چگونه می بينيد و چگونه است که از حدود ١۵٠ سال قبل و يا بيشتر، انديشمندانی بحث جدايی دين از سياست را مطرح کردند و در برههايی از زمان اين مهم به ثمر نشست، ولی دوباره جامعه، حکومت دينی را در دل خودش پروراند و اين نياز را در خودش پيدا کرد و چهره ی رهبر دينی خودش را در ماه ديد؟
من خيال می کنم که علتش خيلی ساده است، در يک دوره ای که به طور اخص با رضا شاه شروع می شود و ادامه آن با محمد رضا شاه که به نظر من لياقت های پدرش را اصلأ نداشته است [پايان می يابد]. اما هرگز آن دوره ها با دورهی کنونی قابل مقايسه نيست.، حتا از دور هم نيست، يک دوره تصادفی است در مملکت ما و در کشور ما، البته در سير تاريخی اش اگر بخواهيم بگرديم در پيش از اسلام، الان جای صحبتاش نيست. به نظر من لزومی هم ندارد، ما در دوره ی مشروطيت به اين طرف درست است که از غربی ها متأثر شديم، اما تأثر گرفتن ما از غربی ها خيلی سطحی است و اين سطحی بودن و تأثر گرفتن از غربی ها، اين القاء شبهه را به ما کرده که يک جامعه ای که ما نمی دانستيم که اين جامعه دينی است و هنوز هم نميدانيم، بلکه خيال ميکرديم که اجحافاتی از جانب صنف روحانی و صنف حکومتی شده است، ما کوشيده بوديم که جلوی اين دو صنف بايستيم و از اين طريق بتوانيم جامعهای درست کنيم که حقوق مردم به آن بازداده شود و هم چنين چون من خيال می کنم اين حرکت هيچ عمقی نداشته منجر شده به اين که آن چه سپس در اعماق ما بوده و اين اعماق ما دينی است در دوره جمهوری اسلامی فوران کرده و مثل مرداب زده بيرون.
دين خويی غربي
*آقای دوستدار، اين دين خويی فکر نمی کنيد که اگر از رأس حکومت به جامعه تزريق نشود، من فکر می کنم که فرد دينی در خلوت خود می تواند آزادی انديشهاش را داشته باشد، البته اگر از مافوق حکومتی خود نترسد، و پديده دينخويی ميتواند در حريم شخصی افراد آزادانه ببالد، چنانکه در همين جامعه غرب دينخويی با مردم عجين است و حتا در ساختار حکومتی هم در همين آلمان حزب سوسيال مسيحي، اين دين نمايی را در تيتر سياسی خود دارد، اين را چطور توضيح می دهيد و چطور می توانيم اين مورد را به جامعه فرهنگی دينی ايران تعميم دهيم؟
مسلم است که دارد، اما شما در جامعه مسيحی آلمان که از اين نظر شايد يک نمونه برجسته ای است که اگر بخواهيد ان را با جامعه فرانسه مقايسه کنيد، شما در آلمان، کسانی که در کليسا کاتوليک هستند تحت نفوذ قرار بدهيد، اما شما هيچ وقت در سراسر اروپا جلوی آزادی فکری را نمی توانيد بگيريد، به هيچ وجهی و به هيچ قيمتي. تفاوت اين که کليسای مسيحی در اين جا چکار می تواند بکند و يا نکند، شما می توانيد يک کتاب بنويسيد که مثلأ مسيح آدم ابلهی بوده است، اين حرف را نيچه در ١٢٠ سال پيش نوشته است، منتها نوشته مسيح آدم ابلهی بود ولی آدم خوبی بود. اما من هميشه صحبت از اين می کنم که آدم ايمان شخصی را برای خودش می تواند نگه دارد، به محض اين که بخواهد ايمان شخصی را به هر قيمتی در سطح جامعه وارد کند، آن وقت آن جا مسئول است و آن جا نمی شود از سر تقصيرش گذشت، بنابراين اگر ما يک زمانی در سطح جامعه مان قادر باشيم بينديشيم، قطعأ تمام کسانی که مسلمان و غير مسلمان و ارمنی هستند، اين ها مسلمأ بايد آزادی خودشان را داشته باشند. و هر چه دلشان ميخواهند بنويسند. اما درست اين است که ديگرانی که مخالف آن بودند و تاکنون در ايران رخ نداده که بتوانند حرفشان را بزنند، آزادی بيان داشته باشند، من فکر می کنم يک جامعهای که می انديشد اين اجازه را به آدم مومن می دهد و عکس آن هيچ وقت صدق نکرده تا به حال.
اثر انگشت ايراني، بر دين و فرهنگ
*آقای دوستدار، شما اشاره داريد که مسئله مسلمان بودن و ايرانی بودن يک تناقض درونی است، آيا فکر نمی کنيد که سنت شيعه شکل ايرانيشده ی اسلام عربی است و آيا اين گونه ميتوان مثال زد که خط فارسی شکل ايرانی شده ی خط عربيست، که حتا تفاوت هايی را بوجود آورده که در اصل خط عربی هم نمی توان ديد؟
در مورد خط و يا رسم الخط نمی شود خيلی بحث کرد، من فکر می کنم که اين تفاوتهايی که در رسم الخط عربی و فارسی است می شود حمل بر اين کرد که ايرانيها چون زيبا پرستند. اما در مورد دوم اين پرتترين ادعاييست که آدمی ميتواند بکند. در واقع ايرانيها به سبب اين که تحت فشار سخت بودند و اين بلا را بنی اميه بر سر پيروان علی هم می آورده، اين ها در واقع در يک درد مشترک در زمانی به هم پيوستند و اشتباهی از اين بزرگتر نيست که ما خيال کنيم که ما که آمديم شيعی شديم، معنی آن اين است که اين تصرف ايرانی است. اين حرف کاملأ بی معنی است. حتا از لحاظ تاريخی هم بی معنی است به خاطر اين که تشيع همه جا گير ايرانی از زمان صفويه بوده است و قبلأ غالب مردم در ايران سنی بودند.
بررسی و نقد آثار
*آقای آرامش دوستدار، رابطهی شما با جامعه روشنفکری داخل ايران چگونه است؟ و چه نقد و بررسيهايی را در رابطه با آثار خود سراغ داريد؟
تا جايی که من ميدانم هيچ بررسی شکل نگرفته است، جز يک کسی به نام عبدالله شهبازی که محتملأ برای سازمان امنيت کشور کار می کند يک کتابی را در سال ١۹۷٢ نوشت "انتقاد بر آرا و نظرات آرامش دوستدار" و حدود ١٢٠ صفحه هم چيز نوشت که در حقيقت پرت و پلا و بی معنی است. اما ميدانم که در ايران تأثيری که من گذاشتم آن جا مشهود است اما در واقع کسی از من اسم نميبرد و اينهايی که اسم نميآورند من فکر می کنم که بيم دارند و من برای اين کار آنان تفاهم دارم. اما در عين حال بايد بگويم که به طور اخص جامعه انتلکتوئل ما، آنهايی که در رأس هستند هميشه پرهيز می کنند برای آنچه من می گويم، بايد با صراحت بگويم که مثل يک تاس لغزنده است که اگر بسرد و بيفتد در آن، من نمی دانم که چطوری از آن می خواهد بيرون بيايد و در مورد من اين سکوت در آن جا حاکم است.
امکان انتشار آثار آرامش دوستدار در ايران و محاق اداره ارشاد!
*آقای دوستدار، هيچ تلاش کرديد که کتابهای خودتان را داخل ايران به چاپ برسانيد؟
بله اين تلاش شده است، البته از جانب خود من نه، ولی "نشر پايا" در حدود چهار و يا پنج سالی ست که دنبال اين هست و اين طور که خودشان به من گفتند حروف چينی و حروف نگاری هم کردهاند و دادهاند به وزارت ارشاد و تا به حال نتوانسته از محاق اداره ارشاد کتاب را در بياورند و چاپ کنند.
*هيچ توضيحی ندادند مبنی بر اين که چرا اين آثار چاپ نمی شود و يا طبق سياست هميشگی وزارت ارشاد می باست قسمت هايی حذف شود؟
نه، مطلقأ تا به حال پاسخ ندادهاند، اين قدر به من گفتهاند که ميبايد جوابی می گرفتهاند ولی تا بحال اصلأ جوابی داده نشده است.
*خيلی ممنونم آقای دوستدار که در اين گفتگو شرکت کرديد
من هم از شما تشکر می کنم، خيلی ممنون.
پيام يزديان
آوريل ٢٠٠۵
برلين
* Aufklärung
جمعه دوازدهم اوت ۲۰۰۵ مقابل خانهی فرهنگهای جهان در برلين، ايرانيان با طيفهای مختلف سياسي، گرد هم آمدهاند تا در اقدامی منسجم و با برپايی شب همبستگی برای آزادی بيان و عقيده، در پرتو روشنی به نام اکبر گنجی به نقطهی همگرايی برای دفاع از حقوق بشر برسند. شايد اين همگرايی با نشانههای عاطفياش برای شهروندان ايرانی در برلين، نشان از يک احترام داشت؛ نشان احترام به خود، نشان احترام به ميهمانی که يک شبه شهروند برلين شده بود و اينک به جرم اين شهروندي، پنج سال در بند حکومتيست که احترامی برای حقوق شهروندی شهرونداناش قايل نيست. و دير زمانيست که شهروندان اين حق گمگشته را در حافظه تاريخی خود به ياد نميآورند، و اينک ناگاه به ضرورت وجود آن پی برده اند. و شايد اينک در اين مقطع تاريخی از حرکت اجتماعی ايرانيان، و در کارزار دگرانديشي، قرعه به نام اکبر گنجی خورده است تا مسيح وار گناه گسست اجتماعاش را بر دوش کشد و يک حس نوظهور خويشاوندی را ورای روابط رايج انسانی در حيطهی اجتماع پيوند زند، و آن خويشاوندی "دور و نزديک" است. خويشاوندی و رابطهای که ديرزمانيست از معنا تهيست، نظير ديگر مفاهيم انسانی و اجتماعی که استبداد درون و برون تابحال مجال جولان بدان نداده است و در جزء به جزء زندگی افرادش تسری يافته تا مفاهيم بديهی و اوليهی زندگي، انديشهها و گفتهها و نوشتهها برای استقرار دموکراسی در آن سرزمين در پس حرف بماند و فقط جنبه صوت داشته باشد تا مبادا جنبهی عينی در زندگی اجتماعی به خود گرفته باشد. به لطف همين حس خويشاوندی دور و نزديک بود که وجدان جامعه بيدار شد، و زخم خودش را بر پيکر رنجور فردی ديد که از همين نزديکی آمده بود تا حرفی بزند ولی در مقطعی با نشنيدنشان و نفی گفتگو به دورها پرتاباش کرده بودند، مثل همهی دورانی که اپوزسيون در هدفی يگانه، اما گرفتار "خودمحوري" تنها ماند، ولی در شب همبستگی با گنجی در برلين، موافق و مخالف به گرد هم آمدند تا دوران گذار را با يکديگر به مهر طی کنند.
به لطف همين حس خويشاوندی و همدلی قريب، جامعه از نهادها و احزاب مختلف سياسی گرفته تا اشخاص حقيقی و حقوقی و کسانی که مأيوسانه در انزوا نگران اوضاع و احوال سرنوشت خود بودند تا کودکان نسل جديد، در مقابل خانهی فرهنگهای جهان گرد هم جمع آيند تا با نشاندن شاخههای گل سرخ در چمن، و همبستگی در همصدايی در خواندن چند ترانه نمادين، مرغ سحر، دوباره ميسازمت وطن، و يار دبستاني، برای آزادي، زنده ماندن يک انسان، زندگی را جشن بگيرند.
برگزارکنندگان اين حرکت منسجم در برلين، سخت بر اين باورند که ميبايد از "خودمحوري" دوری کنند و با ميدان دادن و احترام به همهی آرا و نظرات، از مخالف و موافق، همه گروهها بتوانند نظرات و عقايد خود را در پراتيک اجتماعی به قضاوت بگذارند. و با امساک از قدرت، برای آزادی و بهنام آزادی سنتشکنی کنند، و به دور از فرمهای معمول تشکيلاتی و سازماني، نقش همان ديواری را بازی کنند که هر نهاد و سازمانی و شخصی ميتواند پهنهی وسيع اين ديوار را بيارايد، و بر پای اين ديوار امن و استوار، به دور از هرگونه تخريب و خشونت، امکانی برای بحث و گفتگو و محبت و عطوفت ميان دگرانديشان بوجود آورند.
در شب همبستگی که توسط دفتر هماهنگی برای دفاع از اکبر گنجي، با دعوت از همه ايرانيان در برلين بوجود آمده بود، و اکثر گروهها، احزاب و کانونهای فعال سياسی شهر برلين، درتدارک اين شب همبستگی به يکديگر ياری رسانده بودند، از استقرار پرترهی اکرم ابويي، از اکبر گنجی که هنوز خيسی رنگ را به خود داشت تا همکاری ديگر نهادها، همه نشان از يک همدلی ميداد.
اجرای برنامه بر عهدهی خانمها ميهن روستا يکی از فعالين کانون پناهندگان سياسی برلين، و نسرين بصيري، ژورناليست و گردانندهی بخش فارسی راديو مولتی کولتی برلين بود.
دکتر حميد عمرانی در سخنانی کوتاه، با استفاده از جملات اکبر گنجي، از حق زندگی و آزادی بيان و انديشه گفت که بدون انديشه و بيان آدمی زنده نيست. نسرين بصيری شرح کوتاهی از وضعيت اکبر گنجی گفت و از آخرين گفتگوی تلفنياش با عيسی سحرخيز خبر داد که در پاسخ به او گفته است که خبری نيست. و از فرهاد پايار دعوت کرد که گزارش اعتصاب غذای خود و چند هنرمند و روزنامهنگار را مقابل حزب سبزهای آلمان بدهد.
فرهاد پايار هم طی گزارشی از گفت و شنود اين عده با يوشکا فيشر و کلاوديا روت گفت، و اين که اعتصاب غذا به صورت ماراتن آغاز شده است و از ايرانيان خواست که به ديدار ما هم بياييد در کنار محل استقرار ما مقابل دفتر حزب سبزها، يک ترکی هست که با آمدن شما، با چای از شما پذيرايی خواهد کرد! و حاضرين ضمن تشويق از اقدام اين هنرمندان از آنان خواستند که به اعتصاب غذای چند روزه خود پايان دهند.
اين عده از هنرمندان شهر برلين، طی نامهای از حزب سبزها خواسته بودند که در مهلتی ۴۸ ساعته چارهای را برای آزادی اکبر گنجی بجويند وگرنه مقابل دفتر اين حزب در کوران انتخابات آلمان، دست به اعتصاب غذا خواهند زد. و با اين اقدام کلوديا روت مصمم شد که برای آزادی گنجی خطاب به رئيس جمهوری ايران نامهای را تنظيم کند و يوشکا فيشر، وزير امور خارجه آلمان هم وعدهی اقدامات موثری را داد.
جلال سرفراز شاعر شهر برلين، گزيده و کوتاه شعر خوانی کرد. کانون پناهندگان سياسی در برلين در حمايت از آزادی گنجی و همهی زندانيان سياسی اطلاعيهاش را قرائت کرد. در خلال برنامه بر روی پردهی بزرگی که خانهی فرهنگهای جهان را در دل خود داشت، عکسهای اکبر گنجی بر زمينهی صداهايی آشنا و دوستداشتني، جاری بود، ترانهی مرغ سحر با صدای فرهاد، دوباره ميسازمت وطن، و ترانه راه من با صدای داريوش، ترانهی تحمل کن با صدای ابي، و ترانههای معترض جان لنون و چند اثر از پينک فلويد، چند دقيقهای توجه عابرين آلمانی را به خود جلب ميکرد.
همه ميدانستيم که رأس ساعت يازده شب باران ميبارد و باريد، وقت کم بود، شعری از سيمين بهبهانی توسط هاله آگنج برای اکبر گنجی خوانده شد، و مقالهی متين نسيم خاکسار هم؛ فرصتی نبود تا گروههای ديگری که با برپايی اين شب همبستگی و برای آزادی اعلام همبستگی کرده بودند اعلاميههای خود را قرائت کنند، از جمله جمهوريخواهان، فدائيان خلق ايران اکثريت، تا جمعی از پزشکان و دندانپزشکان و داروسازان، و مجمع اسلامی ايرانيان- برلين.
اتحاد جمهوريخواهان در گوشه و کنار محوطه بر پلاکاردهای مختلفی نوشته بود: "رويا طلوعی آزاد بايد گردد"، در جايی ديگر نوشته بود: "گنجی تو بايد زنده بماني" و بر پلاکاردی کمی بزرگتر نوشته بود: "به موج دستگيری و سرکوب در کردستان پايان دهيد".
مراسم با اولين نشانههای باران پايان مييابد. يک دانشمند ايراني، مغموم در کناری ايستاده است و يواشکی ميگويد:«به چه ورطهای سقوط کردهايم، اين حکومت تابع هيچ پرنسيبی نيست، هشت برنده جايزهی نوبل، آزادی و نجات جان يک انسان را از يک دولت خواستار شدهاند ولی انگار نه انگار... به کجا ميرويم؟» رسانههای تصويری برلين نظرات حاضرين را ثبت ميکنند؛ خانمی در جواب تلويزيون يک برلين که ميپرسد اگر اکبر گنجی صدايت را در بيمارستان بشنود چه پيامی داری با بغض ميگويد که ميخواهم اکبر گنجی زنده بماند، حميد احمدی در مصاحبه با تلويزيون ايرانيان در برلين، چه سنجيده و زيبا سخن ميگويد. يک آلمانی از سر شب با شاخهای گل در دست به نقطهای خيره است، ميگويد «خانوادهی گنجی چگونه روزگار ميگذراند؟ از حال خانوادهی او مطلعايد؟». خانمی ميگويد در اين برهه، فقط ايده و فکر و نظر را بايد جولان داد و نام احزاب و نهادها فقط در انسجام است که معنا مييابد، اين همبستگی فرخنده باد.
برلين اين شب گرامی را در کارنامهی خود ثبت ميکند، اين قدم اوليست که ايرانيان با هر مرام و مسلک به گرد هم مينشينند تا بلکه بتوانند با يکديگر گره از هزاران معضل فرهنگ و سياست بگشايند. در گوشهای دکتر کاظم کردوانی يکی از سخنرانان کنفرانس حضور دارد، ای کاش چند کلامی سخن ميگفت، هر چند که پنج سال غربت ناخواسته برای او چيز کمی نيست. در گوشهای ديگر نويسندهی تبعيدی عباس معروفی شب همبستگی را همراهی ميکند، و در ذهناش اين جملات را مرور ميکند.بيش از پنج سال گذشت، ۲۱۰۰ روز هم از عمر گنجی در زندان گذشت، و من خوشحالم که خرد جمعی شهر برلين آن تصوير را از چهرهی شهر شست.» گنجی پيروز شد و تلنگری زد بر بيداری ما ايرانيان، دوازدهم اوت ۲۰۰۵ گنجی در برلين مخاطبانی داشت که مشتاق شنيدن و ديدارش بودند.
برلين ، اوت ۲۰۰۵
گزارش دويچه وله از اين مراسم- بهرام محيی
حدود يک سال پيش، گروهی تروريست، موسوم به ارهابيون سپاه اسلام، در سايت اينترنتی خود عدهای از نويسندگان و وبلاگنويسان را تهديد به مرگ کرده بود و با آوردن اسامی اشخاص، عبارات مرگبار خود را چنين آغاز کرده بودند.
سپاه اسلام (ارهابيون شاخه ارهاب سپاه اسلام)
قل ياايهاالکافرون لااعبد وماتعبدون
ما منتظريم که محرم گردد
زمينه شهادت مهيا گردد
آن روز تيغ شمشير ما
و رگ حلقوم شما
اگر تحقق اهداف اسلامی بجز از راه خشونت امکان پذير نباشد؛ اين کار ضروری است.
اگر شخصی به مقدسات توهين کرد اسلام حق داده خونش را بريزند؛ دادگاه هم نمی خواهد.
ما در قرآن دستور ارهاب داريم و افرادی که با ادبيات عرب آشنا هستند بروند معادل ارهاب را پيدا کنند.
بحمدالله با پتک بر جمجمه ها خواهيم کوبيد.
سايت ارهابيون سپاه اسلام چند روزیست که با روی کار آمدن رييس جمهور منتخب شان آقای احمدی نژاد،
علنأ شمشير را از رو بستهاند و در کنار عکس دوران انتخابات ايشان، در سايت ترور خود نوشتهاند:«با رای دادن به برادر احمدی نژاد مقابل دشمنان اسلام خواهیم ایستاد،آنانی که خواب آزادی را میبينند، هنوز در خواب هستند. شبها خيابانهای تهران ديدن دارد. لباسهای مشکی و چفيههايی که به دور گردنها میباشد، همه و همه حکایت از بازگشت به دهه 60 دارد، بوی شهادت میآيد.» چند روزی نيست که از قتل قاضی پرونده اکبر گنجی میگذرد. تروريستی در امنترين منطقهی تهران،روبروی ساختمان دادگستری تهران ،به شيوهی نواب صفوی اقدام به قتل میکند و پس از آن خيلی خونسرد با شليک دو تير هوايی صحنه را ترک میکند. ظرايفی در اين دو تير هوايی نهفته است که فقط لباسمشکیها میتوانند در فضاي سياسی امن و دلچسپی که برايشان بوجود آمده، بدان پاسخگو باشند. گر چه با آمدن رييس جمهور محبوب ارهابيون جايی برای پاسخگويی اين عده نخواهد بود و قاضی مرتضوی هم نخواهد توانست نشانی بي راه به مخاطبين سيمای جمهوری اسلامی بدهد، که قاتل و يا قاتلين قاضی احمدی، در اين فضای سياسی بسيار دقيق و حساب شده عمل کردهاند... به خوبی روشن است که اين ترور، هيچ مجرمی نخواهد داشت. مگر میشود لشگر استشهادی مدرسه حقانی و مريد آن آقای مصباح يزدی را به ميز محاکمه کشاند. احمدینژاد آمده است که روح نواب صفوی را زنده کند، که کرد.
سال ها پيش اکبر گنجی در مقالهای ناب، با اسنتناد به دو روزنامه صبح امروز و خرداد، و ذکر جملات قصار فرمانده گروه تروريستی ارهابيون سپاه اسلام، آقای مصباح يزدی، شهامت به خرج داده و پرده از حقايق مرکز تروريستی ايشان که همان مدرسه ترور حقانی و راه حق بعدی ست، برداشته است.
در کتاب اصلاحگری معمارانهی اکبر گنجی در مقالهی "تو آزادی و خلقی در غم رويت گرفتاران" میخوانيم.
«محمد تقی مصباح يزدی: اگر تحقق اهداف اسلامی بجز از راه خشونت امکانپذير نباشد، اين کار ضروری است.(روزنامه صبح امروز- بيست و پنجم اسفند هفتاد و هشت)
«محمد تقی مصباح يزدی: اهانت به مقدسات اسلامی حکماش اعدام است و جايی که تشکيل دادگاه برای چنين فردی ميسر نباشد هر فرد مسلمانی موظف است شخصأ اقدام کند...مردمی که اگر با دلايل قطعی به ايشان ثابت شد که توطئهای عليه نظام جمهوری اسلامی در کار است، میخواهند اين نظام را براندازند، ديگران به هر دليل توجه ندارند يا به صلاح خود نمیدانند، اگر مردم قطع پيدا کردند خودشان بايد اقدام کنند. اين هم از مواردیست که توسل به خشونت جايز است. اگر شخصی به مقدسات توهين کرد اسلام حق داده خونش را بريزند، دادگاه هم نمیخواهد. با اقدام نواب صفوی حرکتهای شياطين خاموش و خط بطلان بر ديدگاههای اينگونه نويسندگان کشيده شد. آنان خيال میکنند روح و انديشهی نواب صفوی در کشور از بين رفته است در حالی که اين روح در جوانان بسطجی ما وجوددارد.»(روزنامه صبح امروز- نهم بهمن ماه هفتاد و هشت)
«آيتالله مصباح يزدی: ما در قرآن دستور ارهاب داريم و افرادی که با ادبيات عرب آشنا هستند بروند معادل ارهاب را پيدا کنند و حالا اگر من بگويم معنايش چيست فردا روزنامهها تيتر میکنند که فلانی طرفدار تروريسم است»(روزنامه خرداد- شانزدهم مرداد هفتاد و هشت)
1. دانشمندان و فيلسوفان به توصيف و تبيين عالم خارج میپردازند، اما اخلاقيون و حقوقدانان حسن و قبح و بايد و نبايد سخن میگويند. احکام تکليفی از سوی فقها برای عمل مکلفين بيان میشوند. فقيه با نظرات خود پديدههای جمعی را تحليل نمیکند، بلکه با فتوای خويش، حکم موضوع و تکليف مکلف را روشن میکند. از اين رو وقتی فقيهی با صدور حکم به مقلدان، کشتن فرد، گروه يا قشر خاصی را تکليف میکند، تمام عمل مقلد را بايد به پای آن فقيه گذارد.
2. آقای مصباح يزدی، تئوريسين، مراد و استاد دانش آموخنگان مدرسه حقانی سابق، راه حق بعدی و...؛ حذف مخالفان را آموزش میدهد، و طی دو سال گذشته از منبر رسمی نماز جمعه تهران با صدور حکم، راه حذف فيزيکی معتقدان به تساهل و مدارا، پلوراليسم، دموکراسی و ازادی، جامعه مدنی، حقوق بشر و ... هموار میکند. اين سخنان ماسفانه از صدا و سيمای جمهوری اسلامی پخش و برخی از حوزويان و ارباب قدرت رسمأ از ايشان و نظراتشان حمايت میکنند. از اين رو اگر فرد يا گروهی با توجه به نظرات ايشان دست به ترور يا جنايت بزند، در واقع بايد ايشان پاسخگو باشند. نه قاتل مفلوکی که گمان میبرد، با توسل به شيوههای غير قانونی، به تکليف شرعی خود عمل کرده است.
3.فيلسوفان و عالمان، پس از مقام فهم و گردآوری دانش، نظرات خود را جهت داوری در اختيار ديگران قرار میدهند. "برهان" داور فلسفه و" تجربه" داور علم است...

زيباترين و فنی ترين عکس اين سال ها را ببينيم؛حکومت نظامی پنهان.
عکس از روزنامه شرق
ایرانیان آزادی خواه!
اکبر گنجی روزنامه نگار ايرانی بهدنبال شرکت در کنفرانس برلين، به خاطر دفاع از حقوق بشر و افشای عاملان و آمران قتلهای زنجيرهای بيش از پنج سال است که در زندان بهسر میبرد و در حال حاضر در اعتراض به وضيعت اسف بار زندان و خواست آزادی بدون قيد وشرط به اعتصاب غذا دست زده است.
با گذشت بيش از پنجاه و پنج روز از اعتصاب غدای او هنوز از طرف مقامات قضايی هيچگونه نشانی که گويای انعطاف در مقابل درخواستهای بهحق او باشد به چشم نمیخورد و اين در حالی است که اين نويسنده مبارز به خاطر بحرانی شدن وضيعت جسمانیاش در حال حاضر در بيمارستان بستری است و در خطر مرگ قرار گرفته است. در صورت ادامه اين شرايط ما بهزودی شاهد از دست دادن اين انديشمند دگر انديش خواهيم بود.
با توجه به اينکه راه دستيابی به مردم سالاری از طريق دفاع از حقوق فردی، اجتماعی شهروندان میگذرد و با در نظر گرفتن اين نکته که مورد گنجی يکی از روشن ترين موارد نقض حقوق بشر است، دفاع از حقوق مدنی اکبرگنجی دفاع از حقوق بشر و مبارزه برای حصول دموکراسیست.
ما همصدا با همسر و فرزندان اکبر گنجی که خواستار کمک مجامع بين المللی برای آزادی اين آزاده در بند شدهاند، روز جمعه دوازدهم اوت 2005، ساعت 8 شب مقابل خانه فرهنگهای جهان گرد هم میآييم، و همبستگی خودمان را با اين روزنامه نگار شجاع اعلام میکنيم و خواهان آزادی بی قيد شرط او میشويم و با افروختن شمعهايمان خاموش نشدن شمع جان و انديشه اين انسان آزاده را پاس میداريم و بدينوسيله نشانی میگذاريم تا ساکنان تاريکخانه اشباح بدانند که نور شعلهای که اکبرگنجی به محفلهای سياه آنان انداخته است خاموش شدنی نيست.
دفتر هماهنگی برای دفاع از اکبر گنجی _ برلين
http://www.ganji-berlin.de

همين مطلب در سايت اخبار روز
گفتگو با کاظم کردوانی، پژوهشگر و مترجم، عضو هيئت دبيران کنفدراسيون جهانی دانشجويان و عضو کانون نويسندگان ايران و سخنران کنفرانس برلن.
با ياد و احترام
همه آنانی که به جرم فکر
در اين تبار تنها ماندهاند...
نوزدهم فروردين ماه سال يکهزارو سيصد و هفتاد و نه. مکان: خانهی فرهنگهای جهان، واقع در خيابان جان فوستر دالس شمارهی ده. برلين.
اکبر گنجی در ميان همهمه و قال و مقال حاضرين آرام و شمرده ميگويد: «دموکراسی محصول انسانهای دموکرات است و بدون آدميان دموکرات ايجاد دموکراسی محال است. دموکراسی متکی به آدميان عقلانيست. کسانی که حاضر نيستند صدای مخالفان خود را بشنوند و کسانی که حاضر به گفتگو نيستند.[ به عدهای از مخالفان برگزاری کنفرانس برلين اشاره ميکند و ادامه ميدهد] دموکرات به فردی اطلاق ميشود که اهداف و آرمانهای خود را به شيوهی عقلايی و با استدلال و منطق دفاع ميکند [گروهی اعتراض ميکند و فرياد ميکشد] کسانی که بيرون از اين فرآيند باشند، بيهوده شعار دموکراسی سر ميدهند. [عدهای تشويق ميکنند و برخی کماکان فرياد ميکشند] ...آنچه لازم است ما بدانيم و به آن اعتقاد داشته باشيم، آن است که دموکراسی روشيست معين برای رسيدن به نتايجی نامعين از قبل، و پيشاپيش معين نيست که به روشهای دموکراتيک چه حزب و گروهی بر صدر مينشيند و چه حزب و گروهی از قدرت برکنار ميشود. آنچه برای ما مهم است قبول قواعد دموکراتيک است. قواعد دموکراتيک به ما ميگويد به طريق نوبتی قدرت را به احزاب مختلف بسپاريم و در مدت معين مردم مجاز باشند درباره حکومت و حاکمان داوری کنند...» [عدهای تشويق ميکنند، عدهای به اين گفتهی او معترضاند...]
شش سال بعد؛ هنوز هم عدهای به زنده ماندن يک انسان معترضاند، انسانی از جنس گنجي، کرداوني، مهرانگيز کار و همه و همهی متفکرينی که در کنفرانس برلين، سکوت فکری ايران را شکستند...
فرصتی دست داد تا با مردی پر تلاش در تاريخ جنبش روشنفکری ايران و جا مانده در غربتی ناخواسته و بيبازگشت، دربرلين به گفتگو بنشينم.
خيلی ممنونم آقای کردوانی که در اين گفتگو با من شرکت ميکنيد، به عنوان عضو هيئت دبيران کنفدراسيون جهانی دانشجويان در دو دورهی چهاردهم در سال ١٣۵١- فرانکفورت و دورهی شانزدهم در سال ١٣۵٣، و استاد دانشگاههای ايران و عضو هيئت دبيران کانون نويسندگان ايران، و يکی از سخنرانان کنفرانس برلين، آقای کردوانی چون خود شما اين تب و تاب دوران دانشجويی را طی کرديد و پس از انقلاب اسلامی در دانشگاههای ايران به تدريس مشغول بوديد.به خوبی می توانيد نقش دانشجو را در ساختار واقعی خودش، در ساختار سياسی اجتماعی و فرهنگی جامعه ترسيم کنيد؟
ما تعريفی از دانشجو داشتيم . پس از مرحله ای در تاريخ کنفدراسيون در قطعنامهای در سميناری بيان شد که "دانشجو انقلابی ست و بايد باشد" . اصولأ ما نگاه ديگری به مقوله دانشجو داشتيم، و آن چه در ايران اتفاق افتاد است، مقوله ی ديگری ست. اجازه بدهيد در خلال بحث، به نقش و جايگاه دانشجو در جامعه بپردازيم.
چه تأثيری کنفدراسيون جهانی دانشجويان ايرانی از زمان پيدايی خودش، از ديگر جنبشهای دانشجويی اروپايی زمان خودش گرفته بود؟ و آيا بستر فرهنگی و اجتماعی دموکراتيکی که حکومت و جامعه فراهم آورده بود آيا در تشکيل چنين نهادی بی تأثير نبود؟
موضوع تأثير از جامعه را مطرح ميکنيد که درست است . طبيعتأ ما که از ايران ميآمديم وارد جامعهای می شديم که از لحاظ ساختار سياسی ، اجتماعی ، فرهنگی و...کاملأ متفاوت بود با ايران . من خودم جزو جنبش دانشآموزی بودم . در دورانی که دبيرستان می رفتم آن جنبش عظيم دانش آموزی شروع شد و بعد جنبش معلمين آمد که "درخشش" در دوران "اميني" به وزارت رسيد و بعد ماجراهای بهمن ١٣۴٠ است . ما جزو دانشآموزان سياسی دوران خودمان بوديم . بعد که آمديم خارج از کشور ، ميديديم جامعهای که در آن زندگی کرده بوديم ، با جامعهای که در آن وارد شده بوديم ، مثل فرانسه ،اصلأ قابل مقايسه نيست . از لحاظ آزادی سياسی و غيره . ما اعضا و هواداران کنفدراسيون يعنی ما تشکيل دهندگان اين سازمان در هر نسبت و مقام تشکيلاتی ی که بوديم ، با تفاوت هايی که می شود درک کرد ، به عنوان فرد ، چه در محيط دانشگاهی و چه در پهنه ی اجتماع در حرکت و زندگی روزمره و قدم به قدم خودمان از محيط وفرهنگی که زيست اجتماعی ما بود تأثير ميگرفتيم که امر بسيار مثبتی بود . طبيعتأ در اين کشورها امکان اين گونه فعاليت ها نه برای ما ، بلکه به دليل ساختار سياسی و حقوقی شان فراهم بود . اما اين را گفته باشم که تا ساليان دراز ، دولت فرانسه به دانشجويان خارجی اجازه تظاهرات نميداد . ماها اگر می خواستيم در فرانسه تظاهراتی برگزار کنيم ، با مشکلات عديدهای روبرو بوديم ،البته در آلمان اين گونه نبود . به ياد دارم در زمان جشن های ٢۵٠٠ ساله شاه ، ما در شهر گرونوبل فرانسه از جمله می خواستيم دراعتراض به برگزاری اين جشن های شاهانه در ميدان مرکزی شهر نمايش گاه عکس همراه با پخش اعلاميه و...برگزار کنيم . پليس شهر شديدأ با آن مخالفت کرد و من با" پی ير مندس فرانس" دولت مرد وشخصيت برجسته ی چپ فرانسوی تماس گرفتم و با فشار و حمايت ايشان موفق شديم . البته ما می توانستيم جلسات و فعاليت خودمان را داشته باشيم . با محدوديت هم روبرو بوديم . از تأثيرپذيری گفتيد ، طبيعتأ ما تأثير پذيرفتيم از جنبشهای دانشجويی کشورهايی که در آن زندگی ميکرديم، و اصولأ آن جنبش عظيم ماه می که در فرانسه، ايتاليا، آلمان بود با توجه به تفاوتهايی که در اين سه کشور وجود داشت . به نظر من در آلمان می شود گفت که هم ما تأثير گرفتيم و هم تأثير گذاشتيم . تأثير ما در جنبش دانشجويی آلمان و جنبش چپ آلمان ، بيش از هر کشور ديگری بود و خيلی زياد بود.در آمريکا دست کم در برخی از شهر ها نظير برکلی هم می شود از اين تأثير پذيری تا حدودی دو جانبه صحبت کرد .تأثير ما بر ديگر سازمان ها ی دانشجويی خارجی که در اين کشور ها حضور داشتند هم مطرح است . اما مستقل از تأثير هايی که بسيار طبيعی بود ، بايد به اين مو ضوع توجه کرد که اصولا از روز نخست کنفدراسيون، بر مبنای مسايل داخل ايران شکل گرفت . البته بايد تصريح کنم که از روز اول شعارهای کنفدراسيون اصلأ تند نبود به معنايی که بعدأ رسيديم و شعار سرنگونی رژيم شاه را داديم و اين شعار و منشور سرنگونی در کنگرهی کنفدراسيون تصويب شد . خيلی از سازمانهايمان اول صنفی بودند . هر چند بررسی اين موضوع را بايد به وقت ديگری موکول کرد ، اما بد نيست که اشاره کنم که به موازات رشد خودسری و استبداد شاه ، موضع اوپوزيسيون هم به سوی راديکاليسم رشد کرد . منتها يک امر از اول تا آخر فعاليت کنفدراسيون وجود دارد و آن اين که اين سازمان ، اجتماع دانشجويانی بود که آزادی طلباند، ترقی خواهاند، و از استبداد و ديکتاتوری شاه بيزارند و بسيار به مملکت و مردم خود علاقمند هستند و پس از اتمام تحصيل به ايران بر خواهند گشت . در طی فعاليت کنفدراسيون فکر نميکنم تعداد دانشجويانی که پناهندگی سياسی گرفتند از مجموع انگشتان دو دست بيشتر بوده باشد. يعنی اگر ساواک، پاسپورت اعضای کنفدراسيون را تمديد نمی کرد ما تظاهرات ميگذاشتيم و اعتراض می کرديم، و خوشحال نمی شديم که چون پاسپورتهايمان تمديد نشده است برويم و پناهنده سياسی شويم. عمومأ کنفدراسيون اجازه نمی داد مگر در موارد خيلی خاصي.
جنبش ها و مبارزات دانشجويی ايران را به چند گروه تقسيم می کنيد؟
دوره های متفاوتی وجود دارد . در سال ١٣١٣ دانشگاه تهران در زمان رضا شاه تأسيس ميشود . اگر حافظه ام در خوانده هايم خطا نکند در سال ١٣١۶ نخستين اعتصاب صنفی توسط دانشجويان دانشکده فنی انجام می شود.موضوع مهمی است . يعنی عنصر اعتراض به وضع موجود و بيان خواست آزادی دانشجويان ، همزاد تولد دانشگاه در ايران است . در سال ١٣١۶ حکومت رضا شاهی در اوج اقتدار و قدرت خود است . و تا آنجا که تاريخ حرکت ها و جنبشهای دانشجويی ايران را مطالعه کرده ام و در خاطرم مانده ، دانشجويان مسايل صنفی را بهانه قرار دادند و اعتصاب کردند و به معنايی ميتوان گفت که پيروز هم شدند . ما می توانيم حتی نخستين تظاهرات دانشجويی را بسيار پيش از اين تاريخ و فکر می کنم در دوران دارالفنون بيابيم . نا گفته نگذارم که در دوران رضا شاه عده ای از دانشجويان ايرانی مقيم خارج به صورت مخفی دست به فعاليت می زنند که کنگره ی دانشجويان انقلابی نمودی از آن است . در نتيجه ، شما يک دوره ی رضا شاهی را داريد . دوره ی ديگر ، از شهريور ١٣٢٠ تا ١٣٣٢است . اين دوره ، دوران آزادی های نسبی و در مواردی آزادی های فراوان است که در واقع حکومت مرکزی ناتوان است . يکی از مشخصه های جامعه ايران اين است که خيلی وقتها تصور می شود که ما آزادی داريم، که طبيعتأ مقداری هم هست و بايد قدر آن را دانست ، منتها اين آزادی ناشی از روابط آزاد و جامعه ی آزاد نيست ، بلکه اين نوع آزادی حاصل خلاء سياسی در حکومت و ضعف قدرت مرکزی است و بدين شکل ، آزادی هايی به دست ميآيد . در نتيجه ، بين سالهای ١٣٢٠ تا ١٣٣٢ که حکومت مرکزی يعنی سلطنت قوی نيست و يک خلاء سياسی وجود دارد ، يک جنبش سياسی بزرگ و به تبع آن يک جنبش عظيم دانشجويی هم وجود دارد . اين جنبش عظيم دانشجويی تا دوران دولت ملی دکتر مصدق به طور عمده تحت سيطرهی "چپ" يعنی حزب توده است و بعد دانشجويان طرفدار دکتر مصدق هستند و بعد بخش کوچک دانشجويان مذهبي.وجود دارد . همين آقای مهندس عزت الله سحابی ، دوست بزرگوار بنده ،از نمايندگان برجسته دانشجويان مذهبی آن دوران است . منتها در درون جنبش دانشجويی به خصوص در دوران ملی شدن صنعت نفت و پس از آن به يک معنا تضاد اصلی بين دانشجويان چپ و دانشجويان طرفداران دکتر مصدق ، و هم چنين بخشی از دانشجويان پان ايرانيست است . البته همين پديده در ميان جريانات دانش آموزی هم وجود دارد . يادم هست که دبيران ما در دبيرستان البرز ( از جمله آقای بروخيم دبير فيزيک مان که هر جا هست سالم باشد و پايدار ) از خاطراتشان در آن دوران ، از درگيريهای شديد و حتا فيزيکی ميان دو گروه "چپيها" و طرفداران دکتر مصدق و پان ايرانيستها صحبت می کردند . در واقع در آن دوران ، در حالی که يک مجموعه ی جنبش دانشجويی و جنبش دانش آموزی داريم ، اين جنبش در درون خود به مقوله های حزبی و سازمانی تقريبا مشخص و آشکار تقسيم شده بود . بعد کودتای انگليسي- آمريکايی و شاه است و سرنگونی حکومت ملی مصدق و سرکوبی مجوعه ی جنبش دموکراتيک آزادی خواه واستقلال خواه ايران .درواقع پس از ٢٨ مرداد تمام سازمان های سياسی سرکوب می شوند ، اما تنها جريانی که ساکت نمی شود و با افت و خيز های فراوان باقی می ماند ، حرکت های دانشجويی است . در مقام نمونه می توان از اعتراض به ورود نيکسون به ايران، واقعه ١۶ آذر ُصحبت کرد ، يا در دوران جنبش دانشآموزی که خودم به خاطر دارم ، واقعه ی " سيل جواديه" بود که دانشجويان برای کمک رسانی به سيل زدگان سازماندهی کرده بودند. و دانشآموزان فعال به کمک دانشجويان ميرفتند . در آن سالها تا آمدن دولت "اميني" و جريان اصلاحات ارضی ، جنبش دانشجويی همچنان برقرار است ، با خواستههای صنفی وسياسی و با افت و خيزهايی که داشته است .هم چنين می توان شرکت فعال دانشجويان در اعتصاب اتوبوس رانی را نام برد و .... منتها آرام آرام در سالهای ١٣۴٠، دو انشعاب در جريان های سياسی ايران اتفاق ميافتد . يکی در نهضت آزادی و ديگری در جبهه ملی ، که عده ای از جوانان اين دو جريان از آن ها جدا ميشوند . و در واقع کسانی که بعدها پايه گزار «سازمان فدائيان" و «سازمان مجاهدين» می شوند . انعکاس اين حرکت در جنبش دانشجويی بسيار وسيع است . آنان به اين نتيجه رسيده بودند که جنبش مسالمت آميز ديگر ثمری ندارد و در نتيجه بايد رفت به سوی مبارزه قهرآميز و مسلحانهی چريکی . در حقيقت پاسخ مردم به اين نوع نگرش و مبارزه ، منفی بود . يا دقيق تر بگوييم اين نوع مبارزه نتوانست مردم را به صحنه ی فعاليت ومبارزه بياورد . البته يک بخش از روشنفکران از آن استقبال کردند ، حتی در حد سرودن شعر و...اما در ميان دانشجويان است که اين نوع نگرش بيش ترين و پايدار ترين اثر را بجا ميگذارد . البته مسايل صنفی هم هست . مثلأ آن موقع کتابخانه های دانشجويی عمومأ به دست جريانات دانشجويی مخالف بود . تضادها و مخالفتهای درون دانشجويی نمود خارجی وسيعی نداشت و بيش تر در داخل بود و فعالين از آن مطلع بودند . به هر رو در خصوص اين دوره می توانيم بگوييم که ما در ايران ، جنبش و سازمان دانشجويی واحد نداريم . درست است که به مناسبت های مختلف از جمله ١۶ آذر يا مسايل صنفی يا در طرفداری از حرکت های مسلحانه تظاهرات بعضأ واحدی شکل می گيرد ، ولی تنها سازمان فعال دانشجويی همان "کنفدراسيون دانشجويان ايران " است که در خارج از کشور فعاليت می کند.
نقش کنفدراسيون در به ثمر رساندن و آماده کردن بستر انقلاب و دگرگونی چيست؟
من يک کلمه می گويم خدمتتان . يکی از دلايل سرنگونی شاه فعاليت کنفدراسيون است . نه اين که کنفدراسيون دانشجويان، نيرويی در ايران داشته و در آن جا فعاليت می کرده خير چنين چيزی نيست ، و اتفاقأ روشنفکران به خصوص سکولارها و لاييک ها به معنای واقعی کلمه دستی در رهبری انقلاب ايران نداشتند . منتها اين کنفدراسيون بود که اولأ يک نفوذ معنوی زيادی ميان دانشجويان فعال و مبارز داخل ايران داشت و پشتوانه ای بود برای تمام کسانی که برای آزادی ايران مبارزه می کردند و ثانيأ در سطح بينالمللی اين کنفدراسيون بود که تمام مسايل حکومت شاه را در سطح عمومی بر ملا ميکرد . و اصولأ اجازه نداد شاه در عرصه بينالمللی مشروعيتی به دست بياورد . اين بسيار مهم است و واقعيت اين است که اگر بخواهند در جايی فصلی باز کنند در خصوص سرنگونی حکومت شاه ، بايد گفته شود اگر کنفدراسيون دانشجويان نبود به اين سادگی ، سرنگونی انجام نمی شد . به رغم سن کم اغلب ما در آن دوران ، بلد بوديم کار کنيم، ارتباط باافکار عمومی اروپا و آمريکا ، مجامع مختلف بين المللی ، حقوقی ، عفو بين الملل ، سازمانهای چپ و راديکال و...، به هر حال بلد بوديم از آمريکا تا اروپا در سطح گسترده کار کنيم و بسيج کنيم و ارتباط بگيريم.
چرا چنين تشکيلات بزرگ و پر قدرتی به يک باره متلاشی ميشود، و الان پس از گذشت ساليانی از فروپاشی کنفدراسيون دانشجويان، فکر می کنيد اگر چه تمهيدی انديشيده ميشد، کار به فروپاشی نمی انجاميد؟
من خودم جزو آخرين دوره هيئت دبيران کنفدراسيون ( پس از کنگره ی ١۶ آن ) بودم . البته پس ازانشعاب ، چهار يا پنج کنفدراسيون ديگر وجود داشت که جدا از هم بودند . آن کنفدراسيون واحد ديگر وجود نداشت . در اين زمينه خيلی ميشود بحث کرد و دلايل فراوان به وجود آمدن چنين وضعيتی را بررسی کرد . تاريخ را نمی شود با اگرها ساخت . بايد مبنا را بر اتفاقات واقعی گذاشت . طبيعتأ چند دليل داشت . يک دليل که از آن می توان به عنوان يکی از خصوصيات خاص کنفدراسيون هم نام برد اين بود که کنفدراسيون تنها سازمانی ست با گرايشات دموکراتيک که چند گروه و جريان سياسی توانستند به مدت پانزده ، شانزده سال به رغم تمام تضادهايی که دارند با يکديگر هم کاری کنند . مطلقأ در تاريخ ايران چنين سازمانی را چه در حوزه دانشجويی و چه در حوزه سياست نمی بينيد . تمام سازمانها از چپ تا جبهه ملی حتا يک عده ای از مذهبيون ، در درون کنفدراسيون بودند و مشترکأ فعاليت می کردند . و در واقع در کنفدراسيون واحد تا زمانی که وجود داشت همه گروهها با يکديگر کار ميکردند و به رغم همه ی تضادهايی که داشتند به يک هدف ميانديشيدند . در حقيقت به رغم همهی مشکلات و جنبه های منفی که ميشود در بارهی کنفدراسيون طرح کرد ، چه درست و چه نادرست ، باطد باصدای رسا گفت که کنفدراسيون دموکراتيکترين سازمان سياسی وهم چنين صنفی تاريخ صد سالهی ايران بوده است . اين خصوصيت کنفدراسيون که همزاد وجود و بود ونبود آن بود ، خدشه دار شد و به يک مفهوم عنصر ايدئولوژيک در آن غالب شد . دوم آمدن ، چه به صورت سازمانی و چه به صورت فکری ، سازمان های سياسی ايرانی ( به طور مشخص منظورم سازمان فداييان و سازمان مجاهدين است )از داخل به خارج کشور بود . اميدوارم اين حرف من باعث سوء تفاهم نشود . اين سخن نه به مفهوم نفی حق آنان است و نه به معنای بد بودن فی نفسه ی چنين آمدنی . بر عکس فکر می کنم حضور سازمان های فعال در داخل کشور در درون کنفدراسيون می توانست به رشد و شادابی کنفدراسيون کمک کند . اما اين سازمانها نيامدند تا کنار ديگر جريانات سياسی و در چارچوب کنفدراسطون و توان آن به فعاليت بپردازند .حضور آنان ( به خصوص فداييان در مرحله ی اول ) حضوری در حد نفی کامل ديگران بود . حضور آنان در حد ديکته کردن مشی مبارزه مسلحانه چريکی به کنفدراسيون بود به کمک بخشی از جريانهای سياسی درون کنفدراسيون که طرفدار آن مشی شده بودند . تلقی آنان از کنفدراسيون يک « سازمان پشت جبهه برای سازمان های انقلابی داخل » ، يعنی فداييان و مجاهدين بود . باز هم برای جلوگيری از هر نوع سوء تفاهمی بايد عرض کنم که در اين جا کوشش من برای جدا شدن از پديده ای است که خودم جزئی از آن بودم تا بهتر بتوانم آن را ارزيابی کنم و نه قرار گرفتن در موقعيتی که خودم را جدا و مبرا از خطاها بدانم . در حقيقت با سلطهی اين مشی بر بخشهايی از کنفدراسيون ، در گيری های ايدئولوژيک کنفدراسيون رشد بی سابقه ای يافت . موضوع طرح سرنگونی شاه در منشور کنفدراسيون ( که البته هيچ ربطی به مشی چريکی نداشت و مدت ها پيش از اين تاريخ و از طرف کسانی طرح شد که اتفاقأ با مشی چريکی مخالف بودند ) يا انعکاس طرفداری از ديدگاه های چين در خط مشی دانشجويی طرفداران سازمان انقلابی ، به تضادهای درون کنفدراسيون دامن زد . و بعد هم سوء ظن (گاه در حد هم کار ساواک قرار دادن آن ها ) بی جای يک بخش از فعالين و جريان های سياسی ( بيش از همه بخشی از جبهه ی ملی ) به سازمان انقلابی حزب توده ، وضعيت نا هنجاری را در روابط ميان تشکل های سياسی درون کنفدراسيون به وجود آورد . از طرف ديگر ، رفتار بی سابقه و مذموم طرفداران سازمان انقلابی حزب توده و سازمان توفان در قضيه ی کشته شدن پرويز حکمت جو در زندان شاه که معتقد بودند چون حکمت جو عضو حزب توده بوده است ، پس « جاسوس سوسيال امپرياليسم شوروی » است و نبايد از او دفاع کرد سهم کمی در تشديد تضادهای درون کنفدراسيون نداشت . کنفدراسيون مواضع بسيار روشنی در برابر شوروی داشت و هيچ يک از ما نه تنها توده ای نبوديم بلکه بر عکس شديدأ با آن ها مخالف بوديم . اما مخالف بودن يک چيز است و رعايت معيارهای انسانی و اخلاقی و سياسی کردن چيز ديگری است . اين امر در کنفدراسيون بی سابقه بود که کسانی بر سر جان کسی اما و اگر بگذارند و چانه بزنند . البته کنفدراسيون تسليم چنين تفکری نشد ، اما تاثير اين ماجرا در ذهن و روان رابطهی سياسی جريان های درون کنفدراسيون خيلی تأثير گذاشت . اگر مجموعهی آن چه را عرض کردم در نظر بگيريد شايد يک تصوير نه چندان همه جانبه ، اما کم و بيش روشن از وضعيتی که به فروپاشی کنفدراسيون واحد انجاميد به دست بيايد . درست است که ما اعضای کنفدراسيون ايدئولوژيهای متفاوت و تعلقات فکری متفاوتی و گاه بسيار متضادی داشتيم ، اما يک به اصطلاح سد دموکراتيکی را ساخته بوديم و از آن مراقبت ميکرديم . ولی در اين وضعيت ، آن چنان باری به کنفدراسيون تحميل شد که توان تحمل و کشيدن آن را نداشت و آن سد هم به نوعی شکسته شده بود و شد آن چيزی که شد . چون در اين جا از سازمان های سياسی ايران و...صحبت شد ، شايد بد نباشد که به نکته ای اشاره ای بکنم . کنفدراسيون از روز نخست تا روز آخر از همه ی کسانی که در ايران مبارزه می کردند از آقای خمينی تا چريک های فدايی ، از آقای بازرگان تا جبهه ملی ، از گروه بجنوردی تاگروه پاک نژاد ، از گلسرخی و دانشيان تا رجوی ، از دکتر شيبانی تا پرويز حکمت جو و...بدون هيچ چشم داشت و بدون در نظر گرفتن اين نزديکی و آن دوری از همه دفاع کرد . بی آن که نظر و گرايش های سياسی آن ها برای ما ملاک باشد .اگر توجه بشود می بينيم که اتفاقأ بحثی که امروز در باره ی "تکثر گرايي" ميشود ، نمی خواهم عينأ قياس کنم ، در حرکت ما ، بی آن که از آن صحبت شود ، وجود داشته اشت . روحيه ی ما روحيه ی بازی بود . کنفدراسيون مفت و مجانی برای آنان کار ميکرد . اين نگاه و کارکرد کنفدراسيون را مقايسه بفرماييد با آن جريان های مذهبی که در آستانه ی انقلاب با شعار « زندانی سياسی آزاد بايد گردد » مخالف بودند و تنها می گفتند « زندانی سياسی مسلمان آزاد بايد گردد» . حتا در حد آزادی از زندان هم برای ديگر نيروها حق حيات قائل نبودند .
در مقطعی از زمان کنفدراسيون به عنوان نهادی روشنفکر، شايد به دنبال نوع تفکر دموکراتيک خود، آلترناتيوها را می جست و به آنان چراغ سبز نشان می داد. مثلأ وارد گفتگو شدن با آقای خمينی در نجف، و يا قبل از آمدن سازمان مجاهدين خلق به خارج، با خواندن بيانيهای از آنان توسط "سعيد ميرهادي" و هورا کشيدن دانشجويان و اعضای کنفدراسيون، به نوعی می توان توجه کنفدراسيون به گرايشات مذهبی را حدس زد.
نه، ببينيد موضع ما اين بود که هر که مبارزه ميکند عليه رژيم شاه ، بدون توجه به اين که چه می گويد بايد از او دفاع کرد . فکر می کنم شايد درست تر باشد که دو حوزه را از هم جدا کنيم . يکی حوزهی سياست است به معنای خاص آن و ديگری حوزه ی فعاليت و ماهيت سازمانی مانند کنفدراسيون است . کنفدراسيون اگر به سياستی روی می آورد که در دفاع از زندانی سياسی و دفاع از فعالين سياسی به اين خوب است وآن بد است می رسيد ، ديگر کنفدراسيون نبود . شما همين امروز به برخی از جريان های داخل ايران نگاه کنيد که ادعای آزادی خواهی دارند و ملاحظه می فرماييد که چه نگاه انحصار طلبانه ی بر آن ها حاکم است . من فکر می کنم که ما در آن روزگار به وظيفه انسان دوستانه و دموکراتيک خود عمل کرديم و رسم و روشی را از خود به يادگار گذاشتيم که نسل های بعد ما می توانند با پرهيز از نکات منفی آن به اين روش و نگاه تکيه کنند .و پاسدار آن باشند . هر چند که درست است که در حوزه ی سياست به مفهوم سازمان های سياسی ، ايرادها ی فراوانی وجود داشت در نديدن ماهيت واقعی بسياری از جريان های سياسی گذشتهی ايران . موضوعی که شما به آن اشاره می کنيد از اين قرار بود :پس از خارج شدن سپبهبد تيمور بختيار ( فرمانده لشکر زرهی ٢ و سپس فرماندار نظامی تهران پس از کودتای ٢٨ مرداد و بعد نخستين رييس ساواک ) از ايران و بر داشتن علم مخالفت با شاه که شرح آن از حوصلهی اين گفت و گو خارج است ، در ارديبهشت ١٣۴٨ (١۹۶۹ ميلادی ) بختيار مثل يک رييس دولت و با تشريفات خاص وارد بغداد شد . در آن زمان روابط سياسی ميان حکومت بعثی عراق و شاه بسيار تيره بود . سپهبد بختيار هم با پشتيبانی دولت عراق دم و دستگاه عريض و طويلی به راه انداخته بود و روزنامه های عراقی هم تبليغات فراوانی برای بختيار می کردند به عنوان « زعيم خلق ايران » . در همين زمان يعنی در تابستان ١۹۶۹ ، در فاصله ی کمی پيش از واقعه ی معروف به سپتامبر سياه در کشور اردن (که سازمان آزادی بخش فلسطين در آن جا حضور علنی و وسيع داشت ) سازمان دانشجويان فلسطين ( گوپس ) کنگره ی خود را برگزار می کرد . طبيعتأ کنفدراسيون ، هم به دليل اين که يکی از معتبر ترين سازمان های دانشجويی جهان بود و هم به اين علت که روابط بسيار گسترده و نزديکی با داشجويان فلسطينی داشت به اين کنگره دعوت شده بود . در نتيجه هيئت دبيران کنفدراسيون تصميم گرفت از اين موقعيت استفاده کند و پس از سفر هيئت نمايندگی کنفدراسيون ( دبير تشکيلات و دبير مالی آن وقت ) به اردن ، آن ها به عراق بروند و با مصاحبه با روزنامههای عراقی در بارهی سپهبد بختيار افشاگری کنند و عنوان کنند که دعوای ميان بختيار و شاه ربطی به مردم ايران ندارد و اگر حافظه ی من خطا نکند عنوان يکی از مقالات « شانزده آذر» ارگان رسمی کنفدراسيون ، در اين خصوص «دعوای بختيار و شاه ، دعوای دو دزد » بود . به هر رو ، هيئت نمايندگی کنفدراسيون پس از شرکت در کنگره ی « گوپس » به عراق رفت و با روزنامه ی عراقی فکر می کنم « الثوره » مصاحبه کرد و آن ها هم اين مصاحبه را کمال وتمام درج کردند ، اما فقط يک مورد را خذف کردند ! و آن هم گفته های دوستان ما
در بارهی سپهبد بختيار بود .يعنی موضوعی که اصل سفر به خاطر آن انجام شده بود .پس از اين موضوع ، کنفدراسيون شديدأ اعتراض کرد و تمام روابط خود را حتا با سازمان دانشجويان عراقی هم قطع کرد و تا آخر موجوديت خود هم هرگز اين رابطه را برقرار نکرد . طی اين سفر بنا به تصميم هيئت دبيران کنفدراسيون ، هيئت نمايندگی آنان با آقای خمينی هم ملاقات کرد و همان زمان گزارش اين ديدار را در ارگان های کنفدراسيون درج کردند . در مورد مجاهدين هم بايد خدمت شما عرض کنم که کنفدراسيون نه مذهبی بود و نه ضد مذهبی ، يک سازمان دموکراتيک بود . مساله ی اصلی ما مبارزه با حکومت شاه بود . و طبق سياستی که داشتيم ، که می شود در بارهی آن بحث کرد و آن را به نقد کشيد و جنبه های مثبت و منفی آن را کنکاش کرد ، از کليه کسانی که فکر می کرديم فعاليت و مبارزه ی آن ها در راه و مسير آزادی و استقلال ايران و بهروزی مردم است پشتيبانی می کرديم . هيچ گاه نمی شود بر اساس داده های امروز ی به داوری پديده های تاريخی نشست . در خصوص « آلترناتيو و آلترناتيوها » هم بايد عرض کنم که اتفاقأ ما در برابر حکومت شاه به صورت آلترناتيو عمل نکرديم . اصولأ کنفدراسيون نه سودای قدرت داشت و نه می توانست داشته باشد . وقتی می شود از آلترناتيو يا بديل صبت کرد که مسالهی به دست گرفتن قدرت مطرح باشد . به نظر من در ميان نيروهای سياسی ايران در زمان شاه ، برای « جبهه ملی » قدرت مطرح بود ، چون هم تجربه و سنت آن را داشت و هم نگاه آن را . اما در آن سال ها کاملأ فلج شده بود و سياست صبر و انتظار را پيشه کرده بود . در طيف چپ تنها جريانی که به قدرت و سهيم شدن در آن می انديشيد و در آن جهت عمل می کرد « حزب توده » بود ،طبيعتأ با پشتوانه ی شوروی . چپ راديکال ايران نه درک روشنی از قدرت داشت و نه به عنوان يک امر دست يافتنی به آن می انديشيد . نيرو ها ی راديکال عمومأ و چپ راديکال ايران خصوصأ از قدرت زياد صحبت می کردند ، اما درک کودکانه ی ماوراءالطبيعه ای از آن داشتند . نگاهی که عين وجود ملاط بسيار قوی قدرت پرستی در آن که در روابط درونيشان کاملأ عمل می کرد ، قدرت سياسی حکومتی را نمی فهميد و هيچ جنبه ی زمينی نداشت . در آن سال هايی که شما می فرماييد در ميان روحانيون هم ، چنين اميدها و خيالها به گونهای که بعدأ ديديم نه وجود داشت و نه کسی در ميان اپوزيسيون آن را جدی ميگرفت که مثلأ کنفدراسيون بخواهد اين يا آن کار را انجام بدهد يا ندهد . درست است که در فقه شيعه هميشه مساله ی قدرت مطرح بوده است و عده ای از بزرگان فقه کوشش کردند آن را به عنوان حکومت روحانيان به نوعی مطرح کنند که موفق ترين آنان آقای خمينی است ، اما در آن زمان چنين حدس و گمان هايی مطرح نبود . حتی کتاب ولايت فقيه که آن زمان در پاريس از طرف جمع آقاي" بنی صدر" و آقاي" قطب زاده" و دوستان شان به طور محدود پخش شد، بعد از اين تاريخ بود . روز های شنبه در سرسرای ورودی رستوران مرکزی « سيته اونيورسيته » ی پاريس ، سازمان دانشجويی ما و برخی از تجمعها و تشکل های سياسی ميز فروش کتاب و پخش اعلاميه داشتند . فکر می کنم سال ١٣۴۹ يا ١٣۵٠ بود که من کتاب ولايت فقيه را از ميز کتاب دوستان آقای بنی صدر و آقای قطب زاده خريدم .
اما کسانی از جمله آقای بنی صدر و قطب زاده به قدرت رسيدند، که هر يک عضوهای افتخاری کنفدراسيون بودند و قبل از اين که کنفدراسيون متلاشی شود اينها استعفای خودشان را از فعاليت در کنفدراسيون دانشجويان داده بودند.