July 16, 2005

ماهی‌ها در شب می‌خوابند

سودابه اشرفی را با کتاب" ماهی‌ها در شب می‌خوابند" می‌شناسيم. نويسنده‌‌ی مقيم کاليفرنيا، که به محض انتشار اولين رمان‌اش در ايران، جايزه ادبی صادق هدايت را ربود. در مدت اقامت کوتاهش در برلين، فرصتی دست داد تا در خانه هنر و ادبيات هدايت، ميزبان‌اش باشيم تا با ما از تجربيات ادبيات مهاجرت بگويد. 
 از ويژگی‌های سبک داستانی سودابه  اشرفی، همين بس که واقعه داستانی را بی پرده، ورای تخيل خود‌سانسور نويسنده‌ی ايرانی، می‌بيند و به روی کاغذ می‌آورد. شايد غير از او فقط خودش، به عنوان نويسنده زن ايرانی، حيا می‌کند که لب بگزد تا با خواننده‌اش از کاپوت استفاده شده‌‌ای در انتهايی ترين قسمت کتاب‌خانه سنت سوفيا نگويد. شايد فقط خود اوست که قبل از روايت داستان، اروتيک را در ذهن طراحی نمی‌کند، و در عين روايت بی غل و غش است که اروتيک را در ذهن خواننده‌اش می‌نشاند. گر چه سودابه اشرفی  هنوز چشم‌اش به دنبال  کلمات سه نقطه چين شده‌ی  وزارت ارشاد اسلامی می‌گشت، ولی به قول عباس معروفی:«قرار نيست که در داستان به خود هدف بزنيم، کنار هدف را هم می‌توان نشانه گرفت، بگذاريم خواننده خودش در ذهن، تير را به هدف بنشاند.»
در ادامه، اين مراسم با نقدی از شهريار مندنی‌پور که خود در اين جلسه حضور نداشت، به پايان رسيد. ولی گپ و گفتگو تا پاسی از شب با حضور شاگردان کارگاه داستان نويسی عباس معروفی ادامه داشت.
به رسم امانت، نقد کوتاه شهريار مندنی پور بر کتاب سودابه اشرفی را عينأ از روی دست نوشته‌ی او  درج خواهم کرد. و شايد اگر اين سه برگ کاغذ فيروزه‌ای رنگ مندنی‌پور، خودشان را  در ميان، انبوه خرت و پرت‌هايم پنهان نمی‌کردند، اکنون زمان دقيق اين مراسم هم در ذهنم ناپديد نمی‌شد. فقط می‌دانم که هنوز زمستان بود، زمستان 1383 ...

چشم داستان

(بخشی از يک نقد)

شهريار مندنی پور

سوای مقوله‌ی زبان داستانی که يکی از بحث‌ برانگيز‌ترين مسايل ادبيات مهاجرت است، و سوای مقوله‌های ديگری نظير شخصيت پردازی و جايگاه داستانی، آن‌چه که درباره‌ ی آثار خانم سودابه اشرفی می‌توان گفت و يا نوشت و مهم هم هست، نگاه داستانی وی به جهان، به آدم‌ها و اشياء است. يعنی همان نگاهی که نويسنده بايد داشته باشد که از هر چيزی، از با شکوه‌ترين پديده‌ها و رفتارهای آدمی، تا ريز‌ترين و خرت و پرت‌ترين چيزها، داستان بيرون بکشد. به دست آوردن اين نوع نگاه، حاصل داستانی زيستن نويسنده است. يعنی همان سبک زيستنی که خيلی وقت‌ها، نويسنده را در مقابل واقعيت سهمگين، و در برابر آن دسته از آدم زرنگ‌ها و ناکس‌ها، بی‌دست و پا و ناتوان نشان می‌دهد. يعنی همان سبک زيستن، که باعث می‌شود نويسنده به دنيای اطرافش داستانی بنگرد و همه اشياء و کردارها و گفتارهای آدميزادگان را، درست همانند کلمه‌ی داستانی آن‌ها نگاه کند و همان‌قدر صميمی و مهربان ببيندشان که کلمات...
اما بدا به حالش اگر که با دور روها روبرو شود...
به هر تقدير، سودابه اشرفی، چنين نگاهی را داراست، و با همين، انگار، از معمولی‌ترين گفتگوها و اتفاق‌ها، می‌تواند داستان بيرون بکشد، يا رگه‌ی داستانی آن‌ها را استخراج کند. اين توانايی، وقتی که نويسنده با يک حادثه کامل و جالب روبرو می‌شود، و تصميم می‌گيرد داستان و نه گزارش آن را بنويسد، چندان  خود نمی‌نماياند، اما وقتی که قرار می‌گذارد از يک ماجرای معمولی و شايد روزمره، داستان شکار کند، يا داستان کشف کند، خيلی به کارش می‌آيد. مثلأ همين داستان "فيلسوف کتابخانه سنت سوفيا"  که ساده و واقعی آغاز می‌شود و به نرمی به دنيای داستانی راه می‌برد. نگاه داستانی به دنيا داشتن، گنجی است که اگر نويسنده قدرش را بشناسد، اگر نويسنده از بارها کلاه سرش رفتن و از بارها در ته بن‌بست‌ها سرش به سنگ خوردن، خسته نشود، و نخواهد آن را با تيزی‌ها و زرنگی‌های واقع‌گراها، عوض کند، همواره ياور نويسنده خواهد بود و همواره داستان‌های آماده و تر و تازه به ذهنش خواهد آورد. ياوری که کمک می‌کند نويسنده پر کار باشد، و مدام و تا آخرين لحظه‌ی عمرش داستان بنويسد و هيچ وقت کم نياورد.
در اسطوره‌های يونانی، موجودی هست که اگر نگاه کسی به چشمان وی بيفتد به سنگ تبديل می‌شود؛ به عنوان تمثيل اين شخصيت اسطوره‌ای را می‌توان به نويسنده‌ای تشبيه کرد که هر واقعه، هر گفت و گپی، و هر کرداری با چشم  وی به يک داستان تبديل می‌شود. همين نگاه است که انگار «ويکتور» را به يک شخصيت داستان بدل می‌کند. شخصيتی که با چند ديالوگ و چند جمله توصيف ساخته می‌شود و اندوه ويران‌شدگی‌اش را، که انگار يک کاپوت اجتماع‌اش بوده- استفاده شده در جنگ ويتنام- بر جای می‌گذارد در دل خواننده، و با ماشين پليس (مستر راجرز) می‌رود...

پايان متن.

  

Posted by payam at July 16, 2005 12:55 AM
Comments

آقا اين چه فرمايشي هست كه شما به آن گير داده ايد... اين كتاب مشكل دارد آن هم اساسي... انگار خلاصه ايي از يك رمان بلند است...با اين رمان ادبيات ايران رو به فنا ميرود.اين چه جملات غلطي است كه سركار خانم به كار بردهاند... لازم به ذكر نيست كه امثال غلظ هاي نگارشي مانند(بخار آب به خود مي كشاندش)به وفور يافت مي شود.مگر شما دكتر آشوري هستين كه مي خواهين به همين سادگي جمله يا كلمه جديد بيافرينيد؟ بله؟ نه خانم... خواش مي كنم بيش از اين آبروي كتاب را بين اين جوانان خام ذهن و تازه به دوران رسيده نبريد. با تشكر

Posted by: امير at April 7, 2007 12:47 PM

چقدر خوب شد كه اين متن را خواندم. حتما در اولين فرصت ممكن اين كتاب را مي خوانم!

Posted by: Hosein at July 24, 2005 5:04 PM
Post a comment









Remember personal info?