در قاب:
ماه و دلی بر شاخه خميده ی بيدی
در آب
لمبر می خورند.
و تو نيستی عزيز.
ببين من از ته ته ته دل مزه ي اين قاب رو مي فهمم .و از ته ته ته دل برات آرزوي وقوع پديده اي رو مي كنم كه تو اين سرما و برف مي تونه گرمت كنه.تو هم مواظب پديده ي من باش اين روز ها.باشه؟
Posted by: نوشا at December 16, 2004 1:50 AMنبينم پياممان دلتنگ باشه!
و... چه شعر قشنگي!
كاش او هم بود پيشت...
گزارش برلين رو نخونده بودم..يعني اصلا نديده بودم..الان دارم سخن راني عباس معروفي و سياوش مختاري و شعر بتول عزيزپور رو مي خونم...