October 25, 2004

پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها...


soniya-safaiean.jpg 


پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر دردرياچه ی ماهتاب
پارو ميکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خواب ديگر
به مردابی ديگر
خوشا ماندابی ديگر
به ساحلی ديگر
به دريايی ديگر
خوشا پر کشيدن، خوشا رهايی
خوشا اگر نه رها زيستن، مردنی به رهايی
آه اين پرنده
در اين قفس تنگ
نمی خواند.


سونيا صفائيان، همسر علی اکبر صفائيان همان غول زيبای نقاشی، آفريدگار آن نقش بالاست؛ پوستری ست که ديوار ميان دو پنجره مان را پوشانده، و در پاييز اين روزها که به جای قدمها،خودمان به خش خش افتاده ايم، نگاه مان را با بال درنايی پرواز می دهيم تا برگی شويم در آسمان بادها. گه گاه در رهايی پر می کشيم ولی رهايی ما در اين حوالی، پرواز در خود تنهايی ست...

Posted by payam at October 25, 2004 11:06 PM
Comments

آشنا جان
چقدر نيازمند آخيي گفتنت بودم عزيز دل برادر...

Posted by: پيام at October 26, 2004 11:57 PM

آخيي!

Posted by: آشنا at October 26, 2004 9:55 PM

تنهاي من...

Posted by: faranak at October 26, 2004 9:36 PM