![]()
پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر دردرياچه ی ماهتاب
پارو ميکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خواب ديگر
به مردابی ديگر
خوشا ماندابی ديگر
به ساحلی ديگر
به دريايی ديگر
خوشا پر کشيدن، خوشا رهايی
خوشا اگر نه رها زيستن، مردنی به رهايی
آه اين پرنده
در اين قفس تنگ
نمی خواند.
سونيا صفائيان، همسر علی اکبر صفائيان همان غول زيبای نقاشی، آفريدگار آن نقش بالاست؛ پوستری ست که ديوار ميان دو پنجره مان را پوشانده، و در پاييز اين روزها که به جای قدمها،خودمان به خش خش افتاده ايم، نگاه مان را با بال درنايی پرواز می دهيم تا برگی شويم در آسمان بادها. گه گاه در رهايی پر می کشيم ولی رهايی ما در اين حوالی، پرواز در خود تنهايی ست...
آشنا جان
چقدر نيازمند آخيي گفتنت بودم عزيز دل برادر...
آخيي!
Posted by: آشنا at October 26, 2004 9:55 PMتنهاي من...
Posted by: faranak at October 26, 2004 9:36 PM