نيمه های شب است و هنوز در خانه هنر و ادبيات هدايت هستم. مانده ام تا کيا، تايپ آخرين صفحات، از اولين مجموعه داستانی اش را تمام کند تا فردا به دست مدير نشر ققنوس بسپارد که يک روز بيشتر مجال ماندن در برلين را ندارد؛ کيا از داستان نويسان خوش ذوقی ست که فنون داستان نويسی را در کارگاه رمان و داستان عباس معروفی آموخته و چه خوب؛ هنوز به شما اين قول را نمی دهم که بتوانم تکه ای از يکی از داستان هايش را در پايان اين نوشتار برايتان نقل کنم تا با نمونه کارش آشنا شويد، چون هنوز اين درخواست را با او مطرح نکرده ام؛ عباس معروفی هم نيست، چند روزی ست که به نمايشگاه کتاب فرانکفورت رفته است و گه گاه تلفنی حالش را پرسيده ام. چند روز پيش بود که شماره اش را گرفتم و گوشی را به دست کسی دادم که سرزده آمده بود تا موکل سال های دورش را در محل کتاب فروشی اش سورپريز کند، شيرين عبادی را می گويم، چقدر شبيه مادرم بود، قريب به يک سال پيش بود که مادر و پدرم را پس از ساليانی در کنارم می ديدم و آن روزها شيرين عبادی هم برنده جايزه صلح نوبل شده بود، ويژه برنامه ی تلويزيونی ام را اختصاص داده بودم به بانوی صلح نوبل، گفته بودم شيرين ِ ما، شيرين عبادی ... پدرم نفس نفس می زد و من می شنيدم که بغض اش را فرو می خورد، مادرم اشک می ريخت و از آن موقع بود که شيرين شکل مادرم شد. تلفن خانه ام پشت سر هم زنگ می خورد و دوستی از آن طرف خط می گفت که پيام جان! خيلی شيرين شيرين کردی، دل مان را زد... دوست ديگری زنگ زد و باز هم اشک امان اش نداد... برنامه را با تکه ای از مصاحبه داريوش تکميل کردم آن جايی که از او پرسيده بودم: " داريوش عزيز همواره با بغض هميشگی ات برای آزادی خوندی، از کی اين بغض گلويت را فشرد؟ و داريوش هم بغض آلود جواب داده بود:« والا اين بغض را سال هاست که من با خودم دارم، بغضی صد ساله ست که آن را در گلو دارم، من هم جزو آزادی خواهانی هستم که تو اين صد سال مبارزه وجود داشتند."
و برنامه را با دکلمه ای از آلبوم رومی او ا دامه دادم:
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تويی
تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تويی
من همه درحکم توام تو همه در خون منی
گه مه و خورشيد شوم من کم از آن که تويی
با همه ای رشک پری چون سوی من بر گذری
باش چنين تيز مران تا که بدانم که تويی
دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تويی
مستم و تو مست زمن سهو و خطا جست ز من
من نرسم ليک بدان هم تو رسانم که تويی
زين همه خاموش کنم صبر و صبر و نوش کنم
عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تويی
شيرين عبادی گفتگوی تلفنی اش را با معروفی تمام می کند و فرصتی می يابم تا بار ديگر به او سلام کنم. سر به زير و آرام است
کتاب ها را سير می کند و بر روی پيشخان، کتاب خودش را می يابد " کتاب حقوق ادبی و هنری " (نشر چشمه) و به قول خودش: « نشر خانم لاهيجی». سئوال کرد که: « وضعيت کتاب و کتابخوانی در برلن چگونه است؟ » گفتم: «اغلب سياسيون ما احتياجی به خواندنِ کتاب ندارند کتاب هايشان را در زمان های خيلی دور انگاری خوانده اند و همه خود يک پا صاحب کتاب اند و کتاب های نا خوانده را از بحر اند. در کنار فروش کتاب هنوز به شيوه ی معمول ِ فروش خيارشور و حبوبات تن نداده ايم تا امورات مان بگذرد، بالاخره توانستيم نشر گردون را راه بياندازيم و با نصب تعدادی دستگاه کپی، بخش کتاب فروشی خانه هنر و ادبيات هدايت را سرپا نگه داريم. خنديد. . آخرين کتاب منتشره از نشر گردون را به او پيشکش کردم؛ رمان زيبايی از مهدی خلجی به نام " ناتنی". و کتاب" آونگ خاطره های ما " از عباس معروفی ( نشر ققنوس). خسته بود، ليوان آبی خواست و نگاهش به آگهی دو مدرسه فارسی زبان افتاد، لبخندی زد و گفت:« کار فرهنگی يعنی اين و دست مريزاد به همت کسانی که در اشاعهی فرهنگ و زبان آن مملکت کوشا هستند...» از کلاس های متعدد خانه هنر و ادبيات هدايت گفتم: کلاس های رمان و داستان عباس معروفی، کلاس های نقاشی خانم ابويی، کلاس های ادبيات و دستور زبان فارسی آقای جمشيد رازبان، کلاس های آموزش تار و سه تار استاد درخشانی، کلاس های آموزش کامپيوتر رامين برهمن و جلسات بازخوانی افسانه ها و اسطوره های ملی برای کودکان و ...
يادم می آيد که گفتم يک تنه معروفی همه اين ها را به پيش می برد. برايش آرزوی سلامتی کردم و از طرف خودم به خاطر همه ی تعرضات و هتاکی های افراطيون داخل و خارج به او، عذر خواستم،و گفتم که چگونه او می تواند اين گسست موجود ميان را پيوند بزند و ظلم رفته بر آن تبار را از پشت تريبون های بين المللی فرياد بزند. گفت:« آن چه که ماندگار است فرهنگ ماست و گذر زمان همه چيز را بر همگان روشن خواهد کرد...»
خانم عبادی مواظب خودتان باشيد. ممنون، شما هم.
کيا هنوز مشغول تايپ است، گردون شماره ششم در تبعيد را ورق می زنم، فروردين1377
امروز يک نسخه از آن را به خانم روزنامه نگاری از ايران داده بودم . اگر صدايمان گوناگون است، هراسی نيست. اين عنوانِ اطلاعيه کانون نويسندگان در تبعيد است که نيمی از صفحه 8 مجله را به خود اختصاص داده است و خواهيد ديد که " تولرانس" در آن موج می زند و پر بدک نيست که با شما، خاک از اين اطلاعيه ی زرين بروبم : « هم ميهنان عزيز، نيروهای مترقی و آزادی خواه؛ چند ماهی است که از طريق اعلاميه هايی مطبوعاتی و نوشتن مقاله در هفته نامه ها و ماهنامه هايی که در خارج از کشور منتشر می شود، يا از طريق پخش اعلاميه هايی بی امضا و با امضا، با نام هايی مستعار و واقعی، به برخی از اعضای برجسته کانون نويسندگان در ايران، تنها به صرف طرح آرا نظرات شان، بی توجه به مضمون اعتراض آشکار آن ها عليه سانسور و اختناق در ميهن مان، اتهاماتی بی اساس و ناروا چون عامل سياست های جمهوری اسلامی و از اين قبيل زده می شود. اتهاماتی که هيچ گونه پايه و اساس ندارد و فاقد هرگونه مدرک است. و در برابر همين پرسش ساده: به جای اين همه اراجيف فقط يک مدرک نشان بدهيد؟ ذوب می شود. تا وقتی روال سخن بدين گونه است، کانون نويسندگان در تبعيد بی اساس بودن چنين اتهاماتی را اعلام می دارد. و با دفاع از حيثيت فرهنگی و سياسی و ادبی اعضای خود، از همه هم ميهنان می خواهد که با بی اعتنايی، بر اين گونه زشت کاری ها اجازه رشد ندهند. زخم زدن بر روح حساس هنرمند و بيمار کردن فضای جامعه تبعيد از دروغ و شايعه هيچ سودی ندارد جز تعطيل کردن مبارزه گسترده عليه جمهوری اسلامی که پخش کنندگان حرف هايی از اين دست مدعی علمداری آن هستند. اگر صدای مان گوناگون است هراسی نيست. اگر سليفه مان متفاوت است، ترسی نيست. بگذار در تجمع ما رنگين کمانی کمانه کشد که گسترای وجودمان را در بر گيرد. در پيام کانون نويسندگان در تبعيد، به مناسبت سی امين سالگرد کانون نويسندگان ايران آمده است:« کانون، کانون اعتراض است. اعتراض به سانسور که سانسور يعنی اعدام سخن و انديشه و کلمه و واژه و لغت و معنی. کانون عليه اعدام ايستاده است. انديشه مرز نمی شناسد. کلمه رواديد نمی خواهد. بگذار که مردمان بينديشند، بگويند، بنويسند، بخوانند. اين است راستای پيام کانون.»
اين صدا از گلوی صور اسرافيل ها، عشقی ها فرياد شد. از گلوی گلسرخی ها . سلطانپورها و سيرجانی ها فرياد شد. و هم اکنون از گلوی تک تک ما فرياد می شود تا در دنيای انديشه هيچ چيزی مقدس نباشد. تا قدوسيتی اگر باشد در نقد درست انديشه باشد زيرا اگر رسالتی در کار ماست، اين رسالت همانا ايجاد امکاناتی گسترده است تا انديشه همگان به دور از تاريکی های جهل و سانسور، به روشنايی با هم ديدار کنند. خوب و بد، شر و خير، درست و نادرست در ميدانی که معرفت زا و آزادی بخش است به مصاف هم می آيند. و حقيقت را هيچ کند و زنجير و دهن بند و تهمت و دروغی تعيين نکند. کانون نويسندگان در تبعيد با تمام وجود تلاش می کند در همان راهی حرکت کند که در پيام سی امين سالگرد حياتش اعلام کرد: راه آزادی، راه آزادانديشی، راه آزاد سخنی، راه آزاد نويسی.»
و اما آن قولی که وعده کرده بودم؛ تکه ای از داستان کيا را بخوانيد تا در ليست نويسندگان محبوب تان قرارش دهيد. و اين هم لينک به يکی ديگر از داستان های او در گردون ادبی