October 25, 2004

پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها...


soniya-safaiean.jpg 


پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر دردرياچه ی ماهتاب
پارو ميکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خواب ديگر
به مردابی ديگر
خوشا ماندابی ديگر
به ساحلی ديگر
به دريايی ديگر
خوشا پر کشيدن، خوشا رهايی
خوشا اگر نه رها زيستن، مردنی به رهايی
آه اين پرنده
در اين قفس تنگ
نمی خواند.


سونيا صفائيان، همسر علی اکبر صفائيان همان غول زيبای نقاشی، آفريدگار آن نقش بالاست؛ پوستری ست که ديوار ميان دو پنجره مان را پوشانده، و در پاييز اين روزها که به جای قدمها،خودمان به خش خش افتاده ايم، نگاه مان را با بال درنايی پرواز می دهيم تا برگی شويم در آسمان بادها. گه گاه در رهايی پر می کشيم ولی رهايی ما در اين حوالی، پرواز در خود تنهايی ست...

Posted by payam at 11:06 PM | Comments (3)

October 14, 2004

از ساختار شکنی دريدا تا بت شکنی ما!

بی شک علت توجه جوانان  و محافل فرهنگی و هنری ايرانی به فيلسوف معاصر ژاک دريدا، بعد ساختارشکنی اوست. نوشته های دريدا تصورات رايج ما درباره متون، معانی، مفاهيم و چيستی را نه تنها در فلسفه بلکه در ساير حوزه ها نيز متزلزل می کند. دريدا در حوزه های مختلف هنری از جمله معماری و نقاشی نفوذ کرد و حتا مورخان و منتقدان هنر نيز "تفکر ساختارشکن" او را به خدمت گرفته اند، مثلأ "سرات مهاراج" در پاپ آرت، بازی ساختارشکن را می يابد. پاپ آرت، تصاوير و اشيای مردمی و دم دست را وارد هنر می کند؛ (مثال بارز اين مدعا جشنواره "نزديک دوردست"برلين و بحث و جنجال کانون نويسندگان در تبعيد و عده ای از هنرمندان بر سر اصل يا بدل بودن عمامه و نعلين خمينی و موج افترا و اتهام به هنرمندان، نمايش يک گسست و نشان از عدم آشنايی عده ای از فرهيختگان و هنرمندان ما با علم و مبانی فلسفه معاصر بود و انگاری ساختار شکنی از ظن آنان هنوز خلاصه می شود در برگزاری تظاهرات سی نفره مقابل ويترين خمينی و يا تعرض و صدمه زدن به آن اثر به قصد حذف و برچيدن آن و به نوعی سانسور علنی با اعمال زور!.) "سرات مهاراج" جواب اين پرسش را که آيا پاپ آرت را می بايست به عنوان فرهنگ عامه مطالعه و يا نظاره کرد و يا به عنوان هنر؟ پاسخ می دهد که به عنوان "فارماکون"؛ در شرح فارماکون بايد گفت: «فارماکون، واژه ای يونانی ست که به «معجون جادويی» برگردانده می شود. هم چنين معادل های "رسيد"،"نسخه"، "ويژه" ، "پادزهر"، "شفا" برای آن ذکر می شود. اما همچنان که دريدا متذکر می شود فارماکون به خصوص واژه ای مبهم است.» فارماکون در يونانی هم به معنای زهر است و هم به معنای پادزهر. مثل ترياک در زبان فارسی، اين واژه هر دو جنبه خوب و بد را داراست. بعضی از برگردان ها با حذف يکی از اين دو قطب، ابهام واژه را رفع می کنند. اما فارماکون بلاتکليف در هر دو جنبه زهری و پادزهری جای گرفته است.

« پاپ آرت جنبشی است که از مطالعه قطب بندی شده مرسوم جلوگيری می کند، مثلآ يا پاپ آرت تحليلی محققانه درفرهنگ عامه است، يک "داروی حقيقت بخش"؛ يا اين که پاپ آرت همانند بنجلی که مورد استفاده قرار می دهد، بی معنی، يکنواخت و بی دوام است، «مخدر توده ها». چنانچه ما اشيا آن را بلاتکليف تلقی کنيم، تمايز تقابلی را که اين مطالعه قطب بندی شده از آن نشئت گرفته است، مخدوش ساخته ايم.» جوان ايرانی نسل امروز، به ضرورت انديشه ساختار شکن در همه ی عرصه های موجود پيرامونش واقف است، و به بنياد هر ساختاری که رنگ و بويی از ايدئولوژی در خود دارد و در بطن خود هرگونه نقد و گفتگويی را بر نمی تابد، وقعی نمی نهد.


گزارش بهزاد بلور خبرنگار بی بی سی با عنوان (تظاهرات بر ضد هنر مدرن) را از شيوه ساختارشکنی عده ای از بت شکنان! در فستيوال نزديک دور دست بخوانيد، هنوز خواندنی ست. اما همان برداشت کاترپيلاری من از آن اتاقک شيشه ای حکايت ديگری داشت، يادش به خير!.  

Posted by payam at 8:43 PM | Comments (2)

October 10, 2004

اگر صداي مان گوناگون است، هراسی نيست.

 نيمه های شب است و هنوز در خانه هنر و ادبيات هدايت هستم. مانده ام تا کيا، تايپ آخرين صفحات، از اولين مجموعه داستانی اش را تمام کند تا فردا به دست مدير نشر ققنوس بسپارد که يک روز بيشتر مجال ماندن در برلين را ندارد؛ کيا از داستان نويسان خوش ذوقی  ست که فنون داستان نويسی را در کارگاه رمان و داستان عباس معروفی آموخته و چه خوب؛ هنوز به شما  اين قول را  نمی دهم که بتوانم تکه ای از يکی از داستان هايش را در پايان اين نوشتار برايتان نقل کنم تا با نمونه کارش آشنا شويد، چون هنوز اين درخواست را با او مطرح نکرده ام؛  عباس معروفی هم نيست،  چند روزی ست که به نمايشگاه کتاب فرانکفورت رفته است و گه گاه تلفنی حالش را پرسيده ام. چند روز پيش بود که شماره اش را گرفتم و گوشی را به دست کسی دادم که سرزده  آمده بود تا موکل سال های دورش را در محل کتاب فروشی اش سورپريز کند، شيرين عبادی را می گويم، چقدر شبيه مادرم بود، قريب به يک سال پيش بود که مادر و پدرم را پس از ساليانی در کنارم  می ديدم و آن روزها شيرين عبادی هم برنده جايزه صلح نوبل شده بود، ويژه برنامه ی تلويزيونی ام را اختصاص داده بودم به بانوی صلح نوبل، گفته بودم شيرين ِ ما، شيرين عبادی ... پدرم نفس نفس می زد و  من می شنيدم که بغض اش را فرو می خورد، مادرم اشک می ريخت و از آن موقع بود که شيرين شکل مادرم شد. تلفن خانه ام پشت سر هم زنگ می خورد و دوستی از آن طرف خط می گفت که پيام جان! خيلی شيرين شيرين کردی،  دل مان را زد... دوست ديگری زنگ زد و باز هم اشک امان اش نداد... برنامه را با تکه ای از مصاحبه داريوش تکميل کردم آن جايی که از او پرسيده بودم: " داريوش عزيز همواره با بغض هميشگی ات برای آزادی خوندی، از کی اين بغض گلويت را فشرد؟ و داريوش هم بغض آلود جواب داده بود:« والا اين بغض را سال هاست که من با خودم دارم، بغضی صد ساله ست که آن را در گلو دارم، من هم جزو آزادی خواهانی هستم که تو اين صد سال مبارزه وجود داشتند."
و برنامه را با دکلمه ای از آلبوم رومی او
ا دامه دادم:



تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تويی
تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تويی
من همه درحکم توام تو همه در خون منی
گه مه و خورشيد شوم من کم از آن که تويی
با همه ای رشک پری چون سوی من بر گذری
باش چنين تيز مران تا که بدانم که تويی
دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تويی
مستم و تو مست زمن سهو و خطا جست ز من
من نرسم ليک بدان هم تو رسانم که تويی
 زين همه خاموش کنم صبر و صبر و نوش کنم
عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تويی 


شيرين عبادی گفتگوی تلفنی اش را با معروفی تمام می کند و فرصتی می يابم تا بار ديگر به او سلام کنم. سر به زير و آرام است 

کتاب ها را سير می کند و بر روی پيشخان،  کتاب خودش را می يابد " کتاب حقوق ادبی و هنری " (نشر چشمه) و به قول خودش: « نشر خانم لاهيجی». سئوال کرد که: « وضعيت کتاب و کتابخوانی در برلن چگونه است؟ » گفتم: «اغلب سياسيون ما احتياجی به خواندنِ کتاب ندارند کتاب هايشان را در زمان های خيلی دور انگاری خوانده اند و همه خود يک پا صاحب کتاب اند و کتاب های نا خوانده را از بحر اند. در کنار فروش کتاب هنوز به شيوه ی معمول ِ  فروش خيارشور و حبوبات تن نداده ايم تا امورات مان بگذرد، بالاخره توانستيم نشر گردون را راه بياندازيم و با  نصب تعدادی دستگاه کپی، بخش کتاب فروشی خانه هنر و ادبيات هدايت را سرپا نگه داريم. خنديد. . آخرين کتاب منتشره از نشر گردون را به او پيشکش کردم؛ رمان زيبايی از مهدی خلجی به نام " ناتنی". و کتاب" آونگ خاطره های ما " از  عباس معروفی ( نشر ققنوس). خسته بود، ليوان آبی خواست و نگاهش به آگهی دو مدرسه فارسی زبان افتاد، لبخندی زد و گفت:« کار فرهنگی يعنی اين و دست مريزاد به همت کسانی که در اشاعهی فرهنگ و زبان آن مملکت کوشا هستند...» از کلاس های متعدد خانه هنر و ادبيات هدايت گفتم:  کلاس های رمان و داستان عباس معروفی، کلاس های نقاشی خانم ابويی، کلاس های ادبيات و دستور زبان فارسی  آقای جمشيد رازبان، کلاس های آموزش تار و سه تار استاد درخشانی، کلاس های آموزش کامپيوتر رامين برهمن و جلسات بازخوانی افسانه ها و اسطوره های ملی برای کودکان و  ...


يادم می آيد که گفتم يک تنه معروفی همه اين ها را به پيش می برد. برايش آرزوی سلامتی کردم و از طرف خودم به خاطر همه ی تعرضات و هتاکی های افراطيون داخل و خارج به او، عذر خواستم،و گفتم که چگونه او می تواند اين گسست موجود ميان را پيوند بزند و ظلم رفته بر آن تبار را از پشت تريبون های بين المللی فرياد بزند. گفت:« آن چه که ماندگار است فرهنگ ماست و گذر زمان همه چيز را  بر همگان روشن خواهد کرد...»
خانم عبادی مواظب خودتان باشيد. ممنون، شما هم.
کيا هنوز مشغول تايپ است، گردون شماره ششم در تبعيد را ورق می زنم، فروردين1377


 امروز يک نسخه از آن را به خانم روزنامه نگاری از ايران داده بودم . اگر صدايمان گوناگون است، هراسی نيست. اين عنوانِ اطلاعيه کانون نويسندگان در تبعيد است که نيمی از صفحه 8  مجله را به خود اختصاص داده است و خواهيد ديد که " تولرانس" در آن موج می زند و  پر بدک نيست که با شما، خاک از اين اطلاعيه ی زرين بروبم : « هم ميهنان عزيز، نيروهای مترقی و آزادی خواه؛ چند ماهی است که از طريق اعلاميه هايی مطبوعاتی و نوشتن مقاله در هفته نامه ها و ماهنامه هايی که در خارج از کشور منتشر می شود، يا از طريق پخش اعلاميه هايی بی امضا و با امضا، با نام هايی مستعار و واقعی، به برخی از اعضای برجسته کانون نويسندگان در ايران، تنها به صرف طرح آرا نظرات شان، بی توجه به مضمون اعتراض آشکار آن ها عليه سانسور و اختناق در ميهن مان، اتهاماتی بی اساس و ناروا چون عامل سياست های جمهوری اسلامی و از اين قبيل زده می شود. اتهاماتی که هيچ گونه پايه و اساس ندارد و فاقد هرگونه مدرک است. و در برابر همين پرسش ساده: به جای اين همه اراجيف فقط يک مدرک نشان بدهيد؟ ذوب می شود. تا وقتی روال سخن بدين گونه است، کانون نويسندگان در تبعيد بی اساس بودن چنين اتهاماتی را اعلام می دارد. و با دفاع از حيثيت فرهنگی و سياسی و ادبی اعضای خود، از همه هم ميهنان می خواهد که با بی اعتنايی، بر اين گونه زشت کاری ها اجازه رشد ندهند. زخم زدن بر روح حساس هنرمند و بيمار کردن فضای جامعه تبعيد از دروغ و شايعه هيچ سودی ندارد جز تعطيل کردن مبارزه گسترده عليه جمهوری اسلامی که پخش کنندگان حرف هايی از اين دست مدعی علمداری آن هستند. اگر صدای مان گوناگون است هراسی نيست. اگر سليفه مان متفاوت است، ترسی نيست. بگذار در تجمع ما رنگين کمانی کمانه کشد که گسترای وجودمان را در بر گيرد. در پيام کانون نويسندگان در تبعيد، به مناسبت سی امين سالگرد کانون نويسندگان ايران آمده است:« کانون، کانون اعتراض است. اعتراض به سانسور که سانسور يعنی اعدام سخن و انديشه و کلمه و واژه و لغت و معنی. کانون عليه اعدام ايستاده است. انديشه مرز نمی شناسد. کلمه رواديد نمی خواهد. بگذار که مردمان بينديشند، بگويند، بنويسند، بخوانند. اين است راستای پيام کانون.»
اين صدا از گلوی صور اسرافيل ها، عشقی ها فرياد شد. از گلوی گلسرخی ها . سلطانپورها و سيرجانی ها فرياد شد. و هم اکنون از گلوی تک تک ما فرياد می شود تا در دنيای انديشه هيچ چيزی مقدس نباشد. تا قدوسيتی اگر باشد در نقد درست انديشه باشد زيرا اگر رسالتی در کار ماست، اين رسالت همانا ايجاد امکاناتی گسترده است تا انديشه همگان به دور از تاريکی های جهل و سانسور، به روشنايی با هم ديدار کنند. خوب و بد، شر و خير، درست و نادرست در ميدانی که معرفت زا و آزادی بخش است به مصاف هم می آيند. و حقيقت را هيچ کند و زنجير و دهن بند و تهمت و دروغی تعيين نکند. کانون نويسندگان در تبعيد با تمام وجود تلاش می کند در همان راهی حرکت کند که در پيام سی امين سالگرد حياتش اعلام کرد: راه آزادی، راه آزادانديشی، راه آزاد سخنی، راه آزاد نويسی.»


و اما آن قولی که وعده کرده بودم؛  تکه ای از داستان کيا را بخوانيد تا در ليست نويسندگان محبوب تان قرارش دهيد. و اين هم لينک به يکی ديگر از داستان های او در گردون ادبی


 

فردا روزی ابری است
تمام شب يکبند می باريد. به صدای ريزش قطرات نکبت بارش گوش می دادم و نمی توانستم بخوابم. همهمه ی ملال آوری بود که به فرو چکيدن تمام لحظات گذشته ام می مانست. تمام اشتياق ها و دلخوشی های ناچيزم، و لابلای آن چيز ديگری هم بود. چيزی مثل خشاخش دور کسی يا جانوری که توی مزرعه ذرت می پلکد و نمی دانی کجاست و چيست. فقط می دانی دير يا زود به سراغت خواهد آمد. ميان ساقه های سبز شهوتی که در نياز نور بيشتر قد کشيده اند و تنگاتنگ هم راه را بر يکديگر می بندند. مجال نفسی بين شان نمی گذرد. آنچه هست سايه ای خفه و همه گير است. آن جا ايستاده ای، تک، و پاهايت در زمين گل آلود مانده، صورتت در تاريکی فرو رفته و آب از لبه ی کلاه بارانی ات می چکد...

Posted by payam at 2:15 PM | Comments (0)

October 7, 2004

بچه خيابانی ها


bachehh-khiyaabaani-haa.jpg 


محمد رضا يوسفی، نويسنده و کارشناس ادبيات کودکان مهمان فستيوال بين المللی ادبيات برلين بود. او نويسنده  تثبيت شده ی ادبيات کودکان است، ولی انبوه داستان های لطيف اش برای بزرگسالان نيز دلنشين است. قبل از آن که از گپ و گقتگويش در خانه هنر و ادبيات هدايت بنويسم، داستانکی از کتاب"بچه خيابانی ها" (نشر شعله انديشه) را درج می کنم تا شوق ِ اين آشنايی را در شما بيشتر کنم.


سبزی


او گوشش به صدای سبزی فروش بود.
سبزی فروش داد می زد:« آی سبزی بهاره، سبزی تر، سبزی ترد، سبزی تازه، سبزی خانم،بفرما!»
او با خودش گفت:« سبزی که اينقدر اسم و فاميل و لقب و صفت دارد، من چرا بی نام و نشان باشم!»
به همين دليل به خودش گفت:« دختر نازنين، دختر خوب، دختر مهربان، دختر ستاره، دختر ماه، دختر خورشيد...»
همين طور که او برای خودش انواع صفت ها و لقب ها را می شمرد، پاسبانی جلويش سبز شد و گفت:« دختر خيابانی! چرا باز اين طرف ها آفتابی شدی، هوس زندان کردی؟»
او می رفت و با خودش می گفت:« دختر بدبخت، دختر بيچاره، دختر سياه روز، دختر خيابانی، تو يک برگ سبزی هم نيستی!»
صدای سبزی فروش می آمد:« سبزی بهاره، سبزی تر، سبزی ترد...»


 


کتاب " بچه خيابانی ها " شامل پنجاه داستانک است  و از اين سری می توان  به  مجموعه های ديگری با عناوين: فوتباليست ها ، ژنرال ها،...اشاره کرد؛  داستانک اسمی ست که خود محمد رضا يوسفی برای آن برگزيده و معتقد است که کارشناسان نام بهتری را برای اين نوع شيوه ی داستانی پيدا خواهند کرد. و اين شيوه را در جلسات متعدد داستان خوانی که در مدارس مختلف برای کودکان داشتم از خود ِ آنان آموختم، چرا که ديگر آن ها حوصله ی شنيدن داستان های بلند را ندارند. و اين شيوه را کودکان بيشتر می پسندند. 


بچه ی خيابانی


من شنبه کفش واکس می زنم.
يکشنبه بساط پهن می کنم.
دوشنبه سيگار می فروشم.
سه شنبه شيشه ی ماشين ها را پاک می کنم.
چهارشنبه فال حافظ می فروشم.
پنچ شنبه آشغال مقوا جمع می کنم.
جمعه به ياد درس و مدرسه می افتم.
حيف که جمعه ها مدرسه تعطيل است.
 


يوسفی می گويد:« بچه که بودم می خواستم خودکشی کنم، پدرم خيلی کتکم می زد، نمی دانستم چطوری خودکشی کنم، گفته بودند : هر کس کتاب های هدايت را بخواند خودکشی می کند،  من هم همه ی کتاب های هدايت را خواندم تا شايد طريقه خودکشی کردن را بياموزم، کتاب "وغ وغ ساهاب" هدايت را می خواندم و می خنديدم. ولی من مادر خيلی خوبی داشتم که به من قصه نويسی آموخت، استاد اول و آخر قصه گويی من مادرم بود.»


چه زمستان...


او در کنار خيابان خوابيده بود.
مردم از پهلوی او رد می شدند.
او از سرما مثل برگ بيد می لرزيد.
کسی به او اعتنايی نمی کرد.
او از سرما زمين را چنگ می زد.
او دو روز بعد از سرما يخ بست.
مردم او را در تابوتی گذاشتند.
او بر دوش مردم می رفت و احساس گرما می کرد.
همه با صدای بلند لااله الاالله می گفتند.
او با گرمای نفس های مردم جان می گرفت.
مردم تابوت را بر زمين گذاشتند تا فاتحه ای بخوانند.
او از جايش بلند شد و گفت:« چه زمستان گرمی!»
مردم احساس سرما می کردند و او آهسته آهسته می رفت...

يوسفی از ساختارهای اجتماعی جامعه ای  می گويد که چگونه پدر و مادر خود را همه کاره کودک شان  می دانند و چرا برای کودکان، اين بزرگسالان هستند که کتاب می خرند و چرا خود کودک، کتاب مورد علاقه اش را انتخاب نمی کند؟ و بزرگسالان هنوز متون کلاسيک را برای بچه هايشان می خرند، پس فرديت کودک کجاست؟ 
 


خواب راحت


 


پاسبانی به بچه ای خيابانی گفت:« بيا قول بده ديگر گوشه ی خيابان نخوابی، وگرنه می اندازمت گوشه ی زندان!»
بچه خيابانی گفت:« قول نمی دهم، مرا به زندان ببر!»
بچه خيابانی شبی تا صبح در گوشه ی زندان راحت خوابيد.


 


محمد رضا يوسفی، از اين که گسترش ادبيات کودکان در انحصار بخش دولتی ست، دردمند است و کم و بيش رونق و توجه به ادبيات کودکان را مرهون بخش خصوصی می داند.
کتاب های ديگری که از اين نويسنده به چاپ رسيده است: راز آيينه، بزبزی و درخت آسوری، حسنی جان حسنی، حماسه بيداری، سرزمين رازها، رقص شيران، افسانه شير سپيديال، افسانه بليناس جادوگر و انبوه کتاب های ديگر. 


ارث پدر


 


وقتی پدرم مرد همه خيابان ها چراغانی بود.
ماشين ها بوق میزدند و از خيابان ها می گذشتند.
مردم شادی می کردند و به هم شيرينی می دادند.
هرکسی از کنار پدرم رد می شد، سکه ای به طرف او می انداخت.
من گريه می کردم، دور و بر پدرم پر پول بود.
ناگهان پدرم از جايش بلند شد و گفت:« می بينی پسر! مردم مرده ی مرا بيشتر از زنده ام دوست دارند. امشب يک شام حسابی می خوريم، گوشه ی خيابان نمی خوابيم، مثل آدم زنده ها زندگی می کنيم، بيا!»
از پآن روز پدرم هفته ای دو سه بار می مرد و من بالای سرش زار زار گريه می کردم. اما يک دفعه پدرم راستی راستی مرد و ديگر از جايش بلند نشد.
تنها ارثی که از پدرم به من رسيد، مردن و زنده شدن است، آن هم هفته ای چند بار! خيلی سخت است، خيلی! 


 


 

Posted by payam at 7:23 PM | Comments (4)

October 2, 2004

افراط گرايی ِما


افراط گرايی ِما


 چندی ست گل پسری به نام فتح اله خان شما بخوانيد "اهورا خالق يزدی" ملقب به "هخا " از خاور دور، و همين چند روز پيش هم ، حاج حسين خان شريعت مداری سردبير روزنامه کيهان از باختر، شيوه های همگونی از يک " منش" را به نمايش گذاشتند که مصداق همين کلمه "افراط گرايی" ست . همواره در تاريخ مبارزاتی آن مرزو بوم ، از مشروطه تاکنون ، "دروغ" بر دهلش کوفته و" افترا" بر شيپورش دميده تا صدا به صدا نرسد، مجال آن نيست تا سيری در کتابچه قطور انگ و اتهامات افراطيونی کنم که با توسل به اين حربه، توانستند حتی مرگ نويسندگانی از جمله سعيدی سيرجانی را موجه جلوه دهند. حيرت نمی کنم که در اين طرف آب نيز افرادی با نقاب و در پشت القاب دروغ، يد طولايی در هم اندازی و پشت هم اندازی، داشته و دارند و با استفاده از وسايل ارتباط جمعی از جمله تلويزيون و اينترنت، به دروغ و افترا ميدان می دهند تا باز هم صدا به صدا نرسد، تا از اين امکانات وسيع اطلاع رسانی امروزی مثل ديگر جوامع عقب افتاده بی بهره بمانيم، به هر حال هميشه جرقه هايی که می توانسته منجر به روشنايی شود در ميان ما توسط اين افراطيون خواسته و نا خواسته خاموش گرديده است . حرکت فراگير اخير رسانه های اينترنتی نمونه ای از اين دست است که چگونه مخالفين آن، حرکت جمعی اخير وبلاگ نويسان را منتسب به فلان فرقه سياسی دانستند تا مبادا حرکت های جمعی اين چنين ، شاکله ی حرکت های فردی افراطيون ما را تغيير دهد و به اصطلاح "کنترل اطلاعات" را از دست شان خارج کند، در اين مجال قسمتی از مقاله ی « ليرد ويلکاکی» را تحت عنوان " افراط گرايی سياسی چيست ؟ " ترجمه « فيروزه مهاجر» را از جلد چهاردهم کتاب توسعه برگزيدم تا ماهيت روشنگری هايی از اين دست که از کيسه ی روشنفکری ايران با القابی از قبيل ِ "روشنفکر متعهد"، راستين و يا مبارز بخشوده می شود روشن گردد.
ليرد ويلکاکی می نويسد:“ راجر اسکروتن در « فرهنگ انديشه سياسی » افراط گرايی را چنين تعريف می کند: « اصطلاحی مبهم که می تواند حاوی اين معانی باشد 1- انديشه ای سياسی را به حد افراط کشاندن، بدون توجه به عواقب « ناگوار» جنبه های غير عملی بحث ها و احساسات مخالف که هدف از آنها نه تنها مقابله ، بل که در هم شکستن هر نوع مخالفت باشد.2 - عدم رواداری نسبت به همه ديدگاه ها غير از ديدگاه خود 3- توسل به وسايلی برای کسب اهداف سياسی که حاکی از بی حرمتی نسبت به زندگی، آزادی، و حقوق انسانی ديگران است.» ...
در واقع ، اصطلاحات "افراط گرا" و "افراط گرايی" اغلب بدون فکر به مثابه صفات و حرف های مغرضانه برای به لجن کشيدن و يا محکوم کردن مخالفان و منتقدان به کار می رود! اما اين طور که من می بينم سبک افراط گرا در انحصار هيچ يک از بخش های پيوستار سياسی نيست . ..
رابرت کندی فقيد در عدالت جويی می گويد: درمورد افراط گرايان مسئله قابل طرح و اعتراض ، خود افراط گرايی شان نيست، بل که اين مسئله است که قدرت تحمل ديگران را ندارند . اشکال اصلی در آن چيزهايی نيست که آن ها در باره ی خود می گويند، بل که در آن چيزهايی است که درباره ی مخالفان خود می گويند.


ترور شخصيت
افراط گرايان به جای اين که واقعيت ها و مسايلی که يک مخالف و منتقد مطرح می کند يا مطالبی که عنوان می کند توجه نشان دهند، به شخصيت او حمله می کنند. آن ها انگيزه ها، صلاحيت ، وابستگی های قبلی و فعلی، ارزش ها، موجوديت، سلامت روانی ... او را برای منحرف کردن اذهان عمومی از مسايل مورد بحث، زير سئوال می برند.


بد و بيراه گفتن و بر چسپ زدن
افراط گرایان خيلی سريع به عناوين ( نژاد پرست، مزدور بيگانه، برانداز، منحرف، مشوش کننده ی اذهان عمومی، ديوانه، نا متعادل، فاسد، ضد آمريکايی، ضد يهود، سرخ ، سوسول دموکرات، نازی، جاسوس)متوسل می شوند تا به مخالفی برچسپ بزنند و محکومش کنند و به اين ترتيب توجه عموم را از بحثهای او منحرف سازند و ديگران را از گوش سپردن به حرف هايش بازدارند.


تعميم دادن های غير مسئولانه
افراط گرايان معمولا بر اساس شواهدی اندک يا نا موجود، ادعاها و يا داوری های عام می کنند و تشابه را همانندی می دانند. يعنی آن ها چنين فرض می کنند که چون دو ( يا چند) چيز در برخی جنبه ها مثل هم هستند بايد در همه يا اکثر جنبه هاشان مثل هم باشند! قياس يک شکل خطرناک ِ استدلال است و توان آن برای تحريف و رسيدن به نتايج غلط حتا وقتی ضغرا و کبرای مطلب در اصل درست باشد بسيار زياد است.


دليل ناکافی برای دعاوی
افراط گرايان معمولأ در مورد شواهدی که دعاوی آنها را اثبات می کند خيلی ساده انگار و گيج و منگ اند . برعکس، آن ها معمولأ دوست دارند درگير سفسطه های منطقی، از قبيل " ديروز را ببين و امروز" را درياب شوند( با اين تلقی که واقعه ی قبلی، رويداد بعدی را صرفأ به دليل رابطه ی قبل و بعدی که با هم دارند توضيح می دهد) آن ها معمولأ حرف نتايجی را می زنند که آرزو می کنند و در مورد اهميت اطلاعاتی که تعصبات آنها را تاييد کند مبالغه می کنند و اطلاعاتی که آنها را نقض کند ناديده می گيرند و يا مسخره می کنند.


دفاع از معيارهای دوگانه
افراط گرايان معمولأ در باره ی خودشان به حسب نيات شان، که عمومأ هم آن ها را با صحه ی صدر می نگرند، داوری می کنند ولی درباره ديگران بر حسب اعمالشان، که به نظر آن ها سرتا پا غلط و منحرف است . آن ها دوست دارند که وقتی دم از ايمان می زنند شما حرف شان را بی دليل و مدرک باور کنيد ، اما از شما برای اعتقادات تان دليل و مدرک می خواهند . به علاوه، آن ها معمولأ برای گروه خودشان، به دليل يک موقعيت خاص ، مثلأ زندان رفتن و شکنجه و آزار شدن در گذشته و يا وضعيت نا مساعد فعلی، امتياز ويژه می خواهند .


مخالفان معمولأ مخالفان و منتقدان خود را به چشم دشمن و اشخاص اساسأ شرور می نگرند
دشمنان آن ها چون به اصطلاح آدم های بدی اند، فاقد اخلاق اند، صادق نيستند، دين و ايمان ندارند، حقيرند و بی رحم، و ... با ايشان مخالفت می کنند، و نه صرفأ به اين دليل ساده که جون با آن ها متفاوت اند مسايل را طور ديگری می بينند، و منافعی متضاد دارند و يا شايد حتا اشتباه می کنند!


افراط گرايان معمولأ همه چيز را سياه و يا سفيد می بينند
يعنی، آن ها معمولأ جهان را بر حسب مطلق های نيک و بد می بينند، با آن ها يا عليه آن ها، و هيچ موضع بينابينی و حد وسطی را به رسميت نمی شناسند... همه مسايل درنهايت، مسايل اخلاقی درست يا غلط هستند . شعار آن ها معمولأ اين است "هر که با من نيست، عليه من است"


افراط گرايان در بيشتر موارد مدافع سانسور و سرکوب برای مخالفان و منتقدان خود هستند.
اين دفاع ممکن است مبارزه ی فعال برای دور نگه داشتن مخالفان ومنتقدان از دسترسی به رسانه ها و تريبون های عمومی باشد ، از جمله قرار دادن نام منتقدان و مخالفان در ليست سياه ، ... آن ها حتا ممکن است سعی کنند برخی کتاب ها را از کتاب فروشی ها جمع آوری کنند يا از قفسه های کتابخانه ها حذف کنند؛ ترويج افکار مخالف را با تهديد به انتقام گرفتن منع کنند، سخن گويان منتقد را به دليل داشتن ديدگاه های مزاحم از راديو و تلويزيون ، ِيا برخی مفسران خبری را از مطبوعات برانند. درهرمورد، هدف افراط گرايان، "کنترل اطلاعات" است. ..


افراط گرايان معمولأ هويت خود را بر حسب اين که دشمنان شان چه کسانی هستند، بر حسب اين که از چه کسانی متنفرند و چه کسانی از آن ها متنفرند، تعيين می کنند.!
بر اين اساس، جالب است که آن ها اغلب به طور عاطفی و شايد نا خودآگاه به دشمنان شان، در بيشتر موارد با افراط گرايان از آن سر ِ پيوستار ايدئولوژيک در مبارزه اند، وابسته می شوند. آن ها معمولأ از برخی لحاظ از دشمنان خود تقليد می کنند . گروه های ضد افراط گرا نيز اغلب به عمد رفتاری افراط گرايانه را از اين لحاظ به نمايش می گذارند.


افراط گرايان استاد بحث های مرعوب کننده اند.
يعنی آن ها بحث های خود را به شيوه ای تنظيم می کنند که ديگران را وادار به پذيرفتن فرضيات و نتيجه گيری های خود کنند . آن ها تلويحأ می گويند که مخالفت با آن ها به معنی هم دستِ شيطان شدنيا کمک و پناه دادن به انسان های ناباب است . اين شگرد به آن ها اجازه می دهد که پارامترهای گفتگو و بحث را تعريف کنند، بخش های شبهه آفرين مطلب را درز بگيرند و مخالفان خود را در موضع دفاعی قرار دهند


استفاده گسترده از انواع شعارها و جمله های قالبی که ذهن توده ی هوادار را کور کند
ميان بر زدن در مسايل فکری و استدلالی به منظور ارضاء تعصبات و اجتناب از روبرو شدن با واقعيت ها و بحث های متقابل ِ پر دردسر ، به نظرشان ضروری است.


تفکر روز رستاخيزی


افراط گرايان اغلب پيامدهای هولناک و فاجعه آميزی برای يک موقعيت يا قصور در دنبال کردن يک مسير پيش بينی می کنند و از اين لحاظ نوعی بحران ذهنی را به نمايش می گذارند.


افراط گرايان اغلب مدعی نوعی اشرافيت گرايی، يعنی برتری اخلاقی يا انواع ديگر برتری .نسبت به ديگران هستند...


افراط گرايان معمولأ می خواهند باور کنند که توسل به کارهای بد در خدمت آرمانی "خوب" هيچ اشکالی ندارد.


افراط گرايان معمولأ ارزش زيادی برای واکنش های عاطفی قائل اند...


برخی افراط گرايان، به ويژه آن هايی که عضو " کيش" ها يا جنبش های مذهبی هستند، مثل مسيحيان انجيلی بنيادگرا، صهيونيست ها، سنت گرايان، اعضای گروه های متعدد عصر واگشت، گريزان از تجدد و گرويده به سنت، و پيروان برخی گوروها، برای اعتقادات و اعمال خود مدعی نوعی منطق فوق طبيعی، رمزگونه، يا الهی هستند اشتياق آن هابه تحميل اراده شان به ديگران، سانسور و يا ساکت کردن مخالفان و منتقدان، و در برخی موارد، فعالانه آزار و شکنجه دادن برخی گروه ها، توسط خداوند از پيش مقرر شده است! اين شگرد با کمال حيرت موثر واقع می شود، زيرا بسياری از مردم، وقتی با اين نوع دعوی روبرو می شوند، از زير سئوال بردن آن اکراه دارند، به اين دليل که فکر می کنند از يک " اعتقاد دينی" سرچشمه می گيرد...


ويژگی های افراط گرايان عمومأ سه ويژگی مشترک دارند: 1- نشان گر تلاش برای تحريف واقعيت برای خود و ديگران اند. 2- سعی می کنند به کمک منطقی کاذب، کلک های پر از لفاظی يا به وسيله ی نوعی مرعوب کردن، مانع از بررسی انتقادی شعارها و اعتقادات شان شوند. 3- نشان گر تلاش برای اِعمال کينه های شخصی ويا خصوصی يا توجيه برای دنبال کردن منافع خاص به نام رفاه عمومی اند.


بنابراين، پيش از آن که سرسری روی اسم کسی به عنوان به عنوان " افراط گرا" خط بکشيم وگوش ها و چشم های او را به روی پيام او ببنديم، نگاهی به شواهد او بيندازيم. زيرا ممکن است که او واقعأ يک چيزهايی دستگيرش شده باشد!


?''laird Wilcox, What is Political'' Exteremis


Posted by payam at 4:01 PM | Comments (4)