من تکه تکه از دست رفته ام...
حسين پناهی، شاعر، نويسنده ، کارگردان و بازيگر سينما ، تلوزيون و تئاتر پرکشيد. اين خبر را در سايت حسين پاکدل خواندم، بهت زده ام.
پناهی در شعری گفته بود که در مرداد می ميرد :
"ما بدهکاريم
به کسانی که صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چون که مرداد
گور عشق گل خون رنگ دل ما بود . "
او گفته بود که اول گم می شود و در حين گم گشتگی سفر، می خواهد که مقابل آينه دار و ندار خويش را مرور کند:
"در انتهای هر سفر
در آينه
دار و ندار خويش را مرور می کنم
اين خاک تيره اين زمين
پاپوش پای خسته ام
اين سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آينه به جز دو بيکرانه ی کران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است
گم گشته ام، کجا
نديده ای مرا؟"
او شاعر بازی ها بود، گويش و حرکاتی داشت سخت کودکانه. به قول خودش پاپتی ايلياتی بود که در هياهوی شهر، دست بند "نظر کردگی مادر بزرگ" را گم می کند، آنچنانی که راه حوزه علميه را نيز.
"مادر بزرگ
گم کرده ام در هياهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولين حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم بر ايوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانی ام"
پناهی در جايی گفت که:« بعد از مرگم ديگران متوجه خواهند شد که چرا به بازی در نقش ها و گويش های کودکانه علاقه نشان می دهم و چرا اين لهجه را برای خود بر گزيده ام.»
من حتم دارم که حسين پناهی وصيتی دارد، سرشار از فلسفه ی بال بال زدن های شاعری که «خاطرات کهکشان ها را مغشوش می کند».
پناهی سکته نکرد، برق صاعقه ی کهکشان ها بود که در سرش خاموش شد.
خانه اش در اين حوالی نبود که به دلتنگی از کنارش عبور کنم، فاصله هامان دريا تا درياست. ولی می دانم که پناهی کی پر کشيد. سه شنبه سيزدهم مرداد ماه به وقت سپيده دم ايران بود، تا ساعت دوازده نيمه شب با اقبال معتضدی شاعر از ايران و عباس معروفی در خانه هدايت نشسته بوديم و اشاره ای داشتم به نوشته ی حسين پاکدل، طبق معمول معروفی عزيز، ما را غرق يادهای شيرين اش کرده بود از دوست پاک دل اش.
شب آسمان روشنی داشت و هوايی پاک، که گزمه رفتن را دلچسپ می نمود. ناگهان آسمان برقی زد. من آن موقع در جايی گرفتار آمده بودم که آسمان به جايم نعره می زد. حسين پناهی تو چرا پر کشيدی؟
مرگ اينجاست! اينجاست که همه مرده می خواهنت!. اينجاست که غربت اندر غربت است.
باور کن! «به سگ ها سوگند...». اقبال معتضدی می گفت:« روزی در خانه نبودم، پناهی آمده بود و سراغم را گرفته بود. کفش های غبار گرفته ای را بر رف ديده بود از پدرم خواسته بود که آنها را همراهش ببرد،"ابتکار پرسه هايش را». مگر نه اينکه کفش ها شناسنامه های سفر اند و نقشِ ِجای پای دوست بر آنها.
به اندازه ی همه ی لک لک ها، از رفتنش دلگيرم.
به خانه ی پاکدل برويم، او پر از خاطره های ناب است.
"سپهر را من نيلگون شناختم.
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود.
خدا کران بيکران شکوه پرستش من بود،
و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من.
اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود.
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر ابداع بی سامانيهايم...
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسی هستم که
در دايره صدای پرنده
بر سرگردانی خود خنديده است
هر چرخی که ميبينيد بر محور شراره شور عشق من ميچرخد
آه را من به دريا آموختم"
حسين پناهی
چرخ مي چرخد و موجوداتي مي آورد که وجود خود را مي کاوند و از درونش به آسمان پرواز مي کنند اما چه سود که اين جا دنياست و از مرگ وفنا گريزي نيست
Posted by: بوف بصير at August 28, 2004 12:33 PMجالب بود
Posted by: shooresheydayee at August 27, 2004 9:28 PMخداحافظ، دهاتیِ شهر گریز
بچه شهری ها ناراحت نشید، دهاتی ها مفتخر بشید. حسین پناهی ده زاده، به دهات برگشت. کی فکر می کرد که توی این زمونه بی نام و نشون، یه دهاتی نامدار بشه، رتبه اول اشتهار رو توی این شهر پر سرو صدا حائز بشه؟
می شه گفت روستایی صاف وصبور، شهرتش به شهری ها غالب شده. جنازه ش روی دوش شهر نشینامون ، تا به دهات برده شده.
پناهی یاد داد به ما که بابا جون اگه این روستا و دهات نباشه، شهری ها ول معطلند. اون به ما گفت که بابا شهری بودن، شهری شدن بدون رگ و ریشه روستا و ده، حظّی نداره، فایده نداره، بعدش هم اون سرمون داد زد که باباجون، به شهر بیا موقتی، از شهر برو یه بارکی. عاقبت تو خاکِ روستا و دهات، همونجا که برای بار اول پا گذاشتی، فرو می ری. عاقبت خاکِ تولدگاه تو، روح و جسمِ تو رو به سوی خود می کشه و درون خودش جا میده.
پناهی پس از سالها ده زیستی، به شهر اومد و پس از سالها دوباره به زیستگاه اولش بازگشت.
روحش شاد، فکرش جاودان...
راستي پيام ...من اون اهنگي كه گفتم رو هنوز پيدا نكردم.....
آقا خيلي مخلصيم...
تو نمي داني سلام كردن به كسي كه سلام را مي فهمد چقدر مشكل است...
Posted by: dadarkk at August 19, 2004 10:09 PMسلام----خداي من اصلا معلومه چه خبره؟؟؟؟؟؟؟من نميفهمم چرا رادو وتلوزيون در حق هنر مندان كوتاهي ميكنند...مهدي فتحي را عيد امسال از دست داديم...و...7سين راديو تلوزيون اجازه نداد تا يادي هم از او كنيم...جميله شيخي هم در سكوت مرد...آيا سينماي پناهي به اندازه فردين فرديت نداشت كه اين قدر ساكت مانده ايم!!!افسوس..مردم ايران هنر پرور نيستند....اميدوارم خفه نشويم
ساناز
----خداحافظ حسين عزيز..سايه وسيع خيال سينما...من و نازي به دنبالت تا اخرين افق مياييم تا با هم يك سايه شويم---
سلام دوست عزیز
خبر غم انگیزی بود. سخت دلم گرفت.
پایدار باشی
...او رفت ، به همين سادگی . اما اين بار بی خداحافظی رفت تا به تک تک ما بگويد سادگی به همين سادگی می رود . و ما هر باراگر که خواستيم ميزان سادگی خود را محک بزنيم ، کافيست از اوياد کـنيم و خود را با او مقايـسه کنيم .
درباره ی شعرها و بازی ها و کارهای نمايشی اش خيلی چيزها می توان نوشت . می توان چيزی هم ننوشت . چرا می گويند هنرمندان نمی ميرند ؟ من قبول ندارم . اين همه هنرمند مردند و رفتـند . اگرچه آثارشان باقی ست ، اما اثر هنری همه ی زندگی يک هنرمند نيست . تـنها گوشه های کوتاهی از آن است . گوشه هايی شايد پررنگ تر. گوشه هايی که می تواند برای من و تو پررنگ کننده ی لحظات محو و مات باشد . چنان که با « من و نازی » حسين پناهی ، هر کدام مان می توانيم نازی خود را جايگزين کنيم .
حسين پناهی هم رفت و ما هنـوز انگار چيزی از او نمی دانيم . همه ی آدم ها اين گونه می روند و چندان که بايد شناخته نمی شوند و ناگهان همه ی فرصت شناختن شان را از ديگران می گيرند. ديگر هيچ مرده پرستی و يادبود و بزرگداشتی هم به کار نمی آيد . اين فرصت را بايد با زندگان و برای خود صرف کنيم . اما هر هـميـشه رفتـنی ، اشارتی هم دارد ... حسين پناهی برای هميشه رفت تا من وتو باز بيايـيم و بنشـينـيم و يادهايمان را مرور کنيم
....................................... مطلبی با عنوان ( هزار سال زندگي ) به یاد اولین دیدارم با حسین پناهی در http://pendar.net نوشته ام . بدرود
چرا هميشه دير ميرسيم !!! چرا هميشه دير درميابيم !!! آنقدر دير كه دگر ثانيه ها فرصت جبران نميدهند ...فرصت براي حرف زياد است اما ...اما اگر گريسته باشي ...آه شايد براي حادثه بايد گاهي كمي عجيب تر از اين باشيم
....بايد براي آيينه كاري كرد بايد هواي پنجره را داشت زيرا بدون رابطه با اين هوا يك لحظه هم نميشود اينجا نفس كشيد ....به ياد پركشيدن غريبانه حسين پناهي كه شايد هيچگاه كسي را پناه واقعي خود نديد ....
اما من غمين
گلهاي ياد هيچكسي را
پر پر نمي كنم
من مرگ هيچ عزيزي را
باور نمي كنم.
پيام عزيز سلام.
از لطفت ممنونم.
من هميشه گريزانم از سوگنامه نوشتن و اعتقاد دارم ما تا زنده ايم با يد عشقمان را به هم ابراز كنيم و الا محبت عالم را هم كه نثار مرده كني نوعي فرياد زير آب است.براي همين در طول سالها كار سعي مي كردم عشقم را و احساسم را نصيب زنده ها كنم. اگر به تئاتر شهر سري بزني در و ديوار پر از عكس زنده هاست. همان موقع عده اي از روي ندانستگي معتقد بودند بايد عكس هاي رفتگان را به ديوار زد براي تجليل و من مي گفتم مردگان نياز به تجليل ندارند.
اما حسين پناهي همين بود تولد و زندگي و مرگش خاص خودش بود.
به جمع دوستان سلام برسان.
از باد
بر پيشاني
خراش برگ ها مي ماند
از تو بر لبه ماه
اندكي لبخند
...در سوگ حسين پناهي
تو بدترين وضع ممكن همه را ترك گفت ! با رفتنش باز هم خواست به ما چيزي را بگويد - چيزي كه شايد تو بازيهايش نفهميديم ....
يادش گرامي
یادش گرامی باد.. که وقتی زنده بود در هیاهوی شهر گمش کرده بودیم.. خاطرات کودکیم بود .. کاش ..... بگذریم...
Posted by: محمد جواد طواف at August 10, 2004 5:28 AM**یاد حسین پناهی گرامی باد**
Posted by: siavash at August 10, 2004 12:51 AMبی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکينم چرا صدايم کردی چرا؟
http://artlar.net/panahi.htm
.... در سوگ حسين پناهی
بغض آلودم دوست، تسليت به همه هنرمندان.
Posted by: همسفر at August 9, 2004 1:23 AM