July 29, 2004

آقا پاتو از روی پرچم ما وردار!

 آقا پاتو از روی پرچم ما وردار!


سايت ايران امروز


تعريف پرچم و يا بيرق در فرهنگ فارسی معين، « پارچه ی ملونی ست که بر سر چوب کنند و آن علامت جمعيت، حزب، فرقه و يا کشوری باشد». حال در اين رنگ به رنگی و يا تلون حزب ها و فرقه ها و اپوزسيون ها، پرچم و نشان جمعيت و کشور ايران، حکم همان بيرقی را پيدا نموده است که ساکنان قبيله ی سفلی و اهالی قريه ی عليا و يا تکيه دوستداران ائمه اطهار شهری، می خواهند آن را بر فراز خيمه های خود بيفرازند. و در قاموس هر يک از آنان رنگ و نشان بيرق، حکايت ها دارد. با اين نگرش، ما حتا در نشان کشورمان هم مشترک نيستيم، چرا که از قوم پراکندگانيم و ساکن جغرافيای بی تاريخ.


چگونگی پيدايش اولين پرچم در قيام کاوه آهنگر و ضرورت و پيدايش اتفاقی آن و بر سر نيزه رفتن دستار دور کمر وی به عنوان اولين پرچم ايران زمين، حالا مورد بحث من نيست، البته که همان دستار از جنس پوست ببر و يا شير، ساده ترين نشان اتصال و اتفاق قيام يک ملت بود، ولی چگونه است که پس از گذشت هزاره ها تا هنوز، در طيف های سه رنگ اصلی، و در بود و نبود نشان ميان پرچم ايران بلاتکليفيم و در فرع  مانده ايم.


بانگاهی اجمالی از آغاز پيدايش پرچم، آنچه نمود پيدا می کند، تبلور رنگ های يک تعصب تاريخی ست که درهمان تاريخ متوقف مان نموده است، از جنس همان تعصبی که پدر، به مدد همين تعصب فرزندش را سر می برد مبادا که دامن عصمت اش آلوده بوده باشد.


اپوزسيون مقيم خارج از کشور هم از فرط گوناگونی و شکاف عميق بين تفکرات و آرمان هايش، در بديهی ترين نشان کشورشان با يکديگر درگيرند، چه رسد به انديشه ی ميعادی به نام رهايی، و اتحادی به نام ايران.

معتقدم واقعه هجدهم تيرماه، قيامی بود برخاسته از دل جامعه ايران، و در چنين روزی هم طومار حاکمان خفقان واستبداد ايران در هم پيچيده خواهد شد. ولی چرا اپوزسيون و مدعيان رهايی، و شاه و شيخ نشانان مدعی خارج از کشور، دعواهای ايدئولوژيک شان را حتا تا پای پرچم ايران تعميم می دهند و اعتبار آن را تا درجه ی لحاف ملا تنزل داده اند.


هجدهم تيرماه امسال در پياده رو مقابل ساختمان سفارت جمهوری اسلامی ايران در برلين، به جمع تظاهر کنندگان پيوستم.


 نسيم نوازشگری پرچم ها را پيچ و تاب می داد، هر دسته و گروه با طنين شعارهايش، تظاهر کنندگان را به هم آوايی می طلبيد. در ميان صداها ناگهان فريادی خارج از ريتم، توجهم را جلب کرد. صدا را يافتم و کش و قوس دستان زنی را ديدم که پرچمی را چنگ می زند، فکر کردم که شايد دچار غليان احساسات ملی و وطن پرستی ست.  و اين، گونه ای از شدت نوازش است. خانم پلاکاردی را که به دست داشت به زمين انداخت. بزرگترين کلمه ی لاتين  پلاکارد رو به سقوط، در چشمانم فرود آمد، «دموکراتيک» و چه بزرگ!


کلمه ی ديگر يک هوا کوچک تر «رفراندوم»، چه عبارات شيرينی. مردی سعی می کرد انبوه پرچم های پارچه ای و کاغذی را در ابعاد کوچک و بزرگ با نشان «شير و خورشيد» را از چنگ خانم در بياورد. خانم فرياد می زد: « اين پرچم کشور من نيست، پرچم کشور من شير و خورشيد ندارد. زير اين پرچم شوهرم را کشته اند».


مرد پرچم دار آرام تر می گفت: « مگر ما چند پرچم داريم که شما با "شير و خورشيد" آن مخالفيد؟- از ازل پرچم ايران زمين اين نشان شير و خورشيد را با خود داشته است».


طرفداران هر دو گروه  مقابل هم قرار گرفتند، بالانس و ترکيب جمعيت خطی حاضر در مقابل پياده رو سفارت به هم ريخت. فيلمبرداران کادرها را بسته تر گرفتند تا تنها نشان از کميت دهد.


پرچم کوچک کاغذی به زمين می افتد، مردی با پا و به آرامی ضربه ای به آن می زند تا پرچم  مقابلش نماند. مردی ديگری می گويد: «ما نمی گوييم که شير و خورشيد نداشته باشد ولی شمشير دردست شير پرچم ما "شمشير ذوالفقار" است.»


مرد ديگری می گويد: «نه آقا،  شمشيرش صاف و بی انحناست».


زن همچنان فرياد می زند: «شوهر من زير همين پرچم شير و خورسيد  کشته شده.» صفحات تاريخ جلو چشمانم ورق می خورد.


درفش کاويانی در زمان ساسانيان از پوست شير و پلنگ ساخته شد.


با فتح ايران به دست اعراب، ايرانيان تا دويست سال پرچمی نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملی ايران، ابومسلم خراسانی و بابک خرمدين هر يک با پرچم هايی يکسره به رنگ سياه و قرمز، ياران را به گرد خود جمع می کردند.


سلطان محمود غزنوی در سال 976 ميلادی، باشکست سامانيان زمام امور را به دست می گيرد و سلطان محمود برای اولين بار طرح ماه را به روی پرچمی به رنگ سياه زردوزی می کند. پنجاه سال بعد سلطان محمود به منظور دلبستگی وعلاقه اش به شکار شير دستورمی دهد نقش و نگار يک شير را جايگزين طرح ماه کنند. در زمان حمله ی ترک ها به ايران که سلجوقيان به سلطنت می رسند، خورشيد را در پشت پرهيب شير می تابانند و می پندارند که شير گذشته از نماد دلاوری و قدرت، نشانه ماه مرداد (برج اسد) هم هست. و به اين ترتيب شير و خورشيد با هم مانوس می شوند. البته که آيين ميتراييسم و تقدس خورشيد درآيين ايرانيان کهن را هم نشانی هست.


 فقط  در دوران صفويان که حدود 230 سال بر ايران حکم راندند  و نيز در دوران حکومت انقلاب اسلامی، نقش شير و خورشيد حذف می شود. شاه اسماعيل اول پرچمی يکسره سبز را بر می گزيند و بر تارک آن تصويری از ماه را جولان می دهد و حکمران بعدی، شاه طهماسب چون زاده ی ماه فروردين و يا برج حمل (گوسفند) بود، دستورمی دهد به جای شير و خورشيد، تصوير گوسفندی را بر روی پرچم ها و سکه ها ترسيم کنند. درهمان سلسله گوسفند را به زير می کشند و دوباره شير و خورشيد را زردوزی می کنند و به فراخور حال و احوال حاکمان، گاهی شير را به روی پرچم می نشانند، که گاه نيم رخ است و گاه از روبرو به بيننده اش می نگرد، گاهی هم شير را از خورشيد جدا می کنند.


پرچم سه رنگ فعلی شايد يادگار دوران نادر شاه افشار باشد که در ميانه اش دايره ی خورشيد (الملک لله) می آمد. در دوران آقا محمد خان قاجار چند تغيير اساسی دوباره شکل پرچم را ديگرگون کرد، پرچم سه رنگ سه گوش چهار گوش شد و آقا محمد خان به دليل دشمنی ديرين، تنها رنگ سرخ پرچم نادر را برگزيد و دايره سفيد رنگ بزرگی را در ميان قرار داد که همچنان شير و خورشيد را در ميان داشت، ولی برای نخستين بار آقا محمد خان قاجار بود که شمشير را در دستان شير پرچم ايران قرار داد. در عهد فتحعلی شاه، پرچم در زمان صلح و جنگ، سبک و سياق خودش را داشت؛ در زمان جنگ، شير پرچم شمشيرش را به دست لشگريان جنگ می داد و خود شمشيری در دست نداشت، ولی در زمان صلح ، شير شمشير به دست راست می گرفت و در زمينه ی يکسره سرخ پرچم می نشست و پرتوهای خورشيد سراسر پرچم را فرا می گرفت. بعدها اميرکبير طرح پرچم سه رنگ را دوباره در انداخت و جنبش مشروطه خواهی و تشکيل مجلس ملی از شير به عنوان سمبول ماه خرداد، و شير پرچم، اسدالله يا شير خدا لقب گرفت و سمبول امام اول شيعيان، علی شد.


با ظهور انقلاب اسلامی با فتوای خمينی که گفت: «بيندازيد اين شير و خورشيد منحوس را، بيندازيد اين علامت شاهنشاهی را ...» مقلدين و پدران ما آنچنان حذفی کردند که نه از شير علی نشانی ماند و نه از شير برج اسد و نه از شير شکار سلطان محمود.


در دوران انقلاب اسلامی، سمبل های  شير و خورشيد و ماه و گوسفندِ پرچم ايران جايش را به نقش«الله» بزرگی داد که ملغمه ای از خنجر و شمشير و داس را در متن خود دارد و همچنين شمشير کج و راست و ذوالفقار، داموکلسی است بالای گردن مخالفان. گويی "وحی منزل" اين پرچم ، می رود که چون دين آن سرزمين طرفداران شيعه و سنی خود را داشته باشد. بهتر نيست راهبران و به اصطلاح آنانی که در خيال می پندارند قطب های حکومت ايران اند چوب های خواسته و نا خواسته ی اين چنين شان را از لای چرخ جنبش برخاسته از دل نسل جوان و مردم جامعه ايران بيرون کشند و تکليف پرچم را لااقل با طرفداران شان به وقت ديگری موکول کنند؟ شايد از فرط تعدد راهبران (يک شاهنشاه جوان، يک رئيس جمهور در هجرت، و يک رئيس جمهور موقت)، شعاع همگرايی های نيروهای اپوزسيون هيچ وقت به هم نخواهد رسيد، بساط استبداد آبا و اجدادی و تفرقه های اين چنين هيچ وقت به يکديگر نخواهد رسيد. آنچه فعلا روشن است تکليف يک پرچم بزرگ قرمز است که از ظن دوستدارانش، چکش و داسی دارد به وسعت نيم کره زمين. دوسال پيش بود که در نمايشگاه نقاشی "شلفت" در شهری در شمال آلمان مجموعه کاملی از دوره های پرچم های کشور آلمان را ديدم، در جايی خالی نشان از دورانی داشت که کشور آلمان سه سال، هيچ پرچمی را بر فراز خود نديد. پرچم دوره ی حکومت ديکتاتوری هيتلر هم بود، حذف نشده بود، در تاريخ حضور داشت. در کنار ديگر پرچم ها بود، ولی فرو افتاده بر زمين.


تظاهرات هجده تير تمام می شود، به بغل دستی ام می گويم: «هنوز اين ها بايد بديهيات را بالا بياورند و به آنچه بالا آورده اند خيره بمانند، ما در فکر فتح کدام باغيم؟»


آنطرف تر کسی می گويد: «آقا!، پرچم جديد کشور عراق را ديديد؟ تصوير يک ماه را به وضوح می بينی.»


شعر طنزی از هادی خرسندی در سرم می پيچد: «حالا که ديديم بدی رو دوست داريم اولی رو».


يک نفر از بين جمعيت داد می زند: «آقا پاتو از روی پرچم ما وردار!»


 


پيام يزديان


تير ماه يکهزار و سيصد و هشتاد و سه، برلين

Posted by payam at 2:10 PM | Comments (1)

July 20, 2004

زنانه ها و جهش آن خيز بلند

مهشيد راستی را در کتابفروشی هدايت شناختم. وبلاگی دارد به نام "زنانه ها"که همه به رنگ بنفش است، من می گويم بنفشه زاری که رعشه های عطر صراحت زن در حقيقت باغچه اش، نشان از زنانگی هايی ساده و کامل دارد. نوشتن برايش جدی ست و پچ پچه نمی کند و به قول فروغ به "حقوق تقاعد" می انديشد. بازتاب مقاله "زنان ايران و يک خيز بلند"  در وبلاگ اش خواندنی ست.
برخورد اضداد چيز خوبی ست ولی آنجا که از تحليل باز می مانيم، نمی دانم چرا تخم تهمت می پراکنيم. واژه های خودی و غير خودی و ماموريت، ديگر برايم نخودی ست. به قول مهشيد راستی بايد گفت: «آیا دنبال این هستیم که اجتماع را به صورت یک گونی سیب زمینی پشندی یک دست در آوریم که همه مثل هم باشیم و مثل هم فکر کنیم ؟ خوب این را که جمهوری اسلامی دارد می کند دیگر .. پس مشکل ما با آنها در چیست؟...».
پس اين شما و اين هم زنانه ها.



به آنانی که تاب شنيدن لفظ چادر را ندارند، عريان اند ولی انديشه هاشان به سر، چادری دارد از رنگ سياه.


« مادر تمام زندگی اش
سجاده ای ست گسترده
در آستان وحشت دوزخ؛
مادر هميشه در ته هر چيزی
دنبال جای پای معصيتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر يک گياه
آلوده کرده است.»


فروغ فرخزاد

Posted by payam at 11:18 PM | Comments (4)

July 7, 2004

زنان ايران و يک خيز بلند

310532-lg.jpg


سايت ايران امروز


زنان ايران و يک خيز بلند


پانزدهمين کنفرانس بين المللی ساليانه "بنياد پژوهش های زنان"، چهارم جولای پس از دو روز در محل خانه فرهنگ های جهان در برلين، به کار خود پايان داد. موضوع مورد بحث اين همايش "نگرشی بر نقش اجتماعی جنسيت در روند مدرنيته در ايران" بود که زنان سخنران از کشورهای آلمان، عراق، اتريش، آمريکا و ايران، به ارائه نظرات خود پرداختند.


بی شک جدايی نا خواسته، و اينک خود خواسته ی "جنسيتی" ريشه در کهن ترين دين اجدادی ما زرتشت دارد، آنجايی که زن را در ايام قاعدگی، در پستويی حبس می کند و غذايش را در آن ايام، از فاصله ای و از دريچه ای با چوبی بلند جلو او قرار می دهد تا نفس زن، حتا به او نخورد.
هزاره ها گذشت و اين بار در دوران ساسانی، زن در اندرونی قرار گرفت و اين رويه در شيوه ی معماری آن زمان حتا شيوع پيدا کرد و اينک همچنان اين شيوه معماری در اماکن عمومی جامعه سنتی ما، اتوبوس ها، کلاس های درس، و حتا مراسم و مهمانی های عمومی معمول است. اين جدايی ها آنچنان ديواری بين زن و مرد حايل کرده که حتا به محض شنيدن کلمه ی "زن و مرد" لايه های خاکستری مغز هم، معنای جنسيت را در همان اندرونی و بيرونی تاريخی مان می جويد.

به اين فهم اعتنايی نمی کنم، دفترچه راهنمای دو زبانه (فارسی-انگليسی) سی و دو صفحه ای اين کنفرانس را ورق می زنم، و درقسمت "پيام بنياد" می خوانم: «بالاخره توانستيم کنفرانس بنياد پژوهش های زنان ايرانی در برلين را برگزار کنيم، سال ها بود که در انتظار چنين روزی بوديم. برگزاری کنفرانس در آلمان، کشوری که بخش شايان توجهی از کوشش های فکری و فرهنگی ايرانيان برون مرز در آن صورت می گيرد و بيشترين و پر سابقه ترين فعالان جنبش زنان در آن زندگی می کنند، شايد به همين دليل است که در بلوغ مان، در پانزده سالگی به اينجا رسيديم يا رسانده شديم، با کمک همين دوستان و ياران وفادار بنياد، نقش اجتماعی جنسيت در روند مدرنيته را زمانی بررسی می کنيم که زن ايرانی از مرز صد و پنجاهمين سال کشمکش با سنت در گذشته، از محدوده ی ايران پا را فراتر گذاشته و در زمينه هايی جايگاه جهانی يافته است. با اين همه، هنوز در قيد جنسيت مان و دست يافتن به حقوق انسانی مان هستيم که آن مقدمه رسيدن به انسانيت مان است.»
دفترچه را ورق می زنم تا نشانه ای از حضور جنسيتی که در پانزده سالگی به بلوغ می رسد، بيابم. اما فقط سه شرکت کننده مرد آن هم در بخش های مختلف هنری، و نه پژوهشی! اين همايش يافتم. فقط دکتر" کريستف بالايی" استاد دانشگاه شرق شناسی پاريس، در حاشيه اين مراسم و درمدح خانم هما ناطق پانزده دقيقه سخن گفت. و در روند اين کنفرانس، مردان در اقليت مطلق بودند. ولی حضور نويسندگان زن مبارز ويدا حاجبی، منيره برادران، شهلا شفيق، نسترن موسوی، مهين جزنی و ديگر زنان صاحب نام، پررنگ بود.
بزرگترين ارمغان پانزدهمين نشست ساليانه بنياد پژوهش های زنان "ميزگرد نسل دوم" بود. که البته نام گذاری "نسل دوم" خود جای سئوال دارد. همانطور که برگزار کنندگان هم به تاريخ مبارزات زنان از زمان انقلاب مشروطه توجه کامل دارند، و به قول يکی از حاضرين جلسه، خانم پروين ميثمی هفتاد ساله، که در کنارم قرار دارد، می پرسد: «مگر تاريخ از کجا شروع می شود؟» و اشاره می کند که: «مادر بزرگم جزو نسل اول است».
هفت دختر جوان با معدل سنی 22 تا 30 سال، به بحث پيرامون معضلات جنسيتی خود پرداختند، چهار دختر شرکت کننده از آلمان و يک دختر شرکت کننده از آمريکا، نکاتی را بر شمردند که مبنای علمی نداشت و صرفا شرح خاطرات و تصوراتی از ايران بود، بعضا مبحث هويت توسط شرکت کننده از آمريکا، از موضوع بحث کمی دور بود. و يا دختر ی اگر از آلمان اشاره به اين داشت که در سفرش به ايران متوجه اين موضوع شده است که دختر خاله اش در ايران دانشجو است و به دنبال شوهر می گردد و يا از عکس با حجابش برای گذرنامه اش و مسافرت به ايران، ناراحت بوده و در حين صحبت هايش به زبان آلمانی، البته که با به کار بردن کلمه "کلفت" موجب خنده حضار هم شد.
ولی دو شرکت کننده ديگر از ايران به راستی که به قصد "شکستن تابوهايشان" آمده بودند و روشنگری و مبارزات توبا آزموده و صديقه دولت آبادی، زنان مبارز دوران مشروطه را تلنگر زد. آنچه شنيدم فرياد بود و نويد ترک برداشتن پوسته های تاريخی جهل فرا گرد زن ايرانی. اما قبل از اينکه عينا متن سخنرانی آنان را در ذيل بياورم، جای مرد ايرانی را در کنار آنان در جايگاه سخنرانان، حتا به عنوان" شنونده سمبوليک" و به عنوان کسی که خود قربانی اين تابوهاست خالی می کنم، حتا در پايان جلسه در قالب پرسش و پاسخ به علت هجوم و ازدحام زنان در پشت دو ميکروفون سالن، و صرفا با پرداختن به موضوعات مختلف (الا طرح سئوال)، صرفا با شرح اشتياق و بيان عواطف و نثار اشک ها و بغض ها و پرت کردن دسته گل های پيامی به سخنرانان، امکان طرح پرسش و پاسخ را از ديگر حاضرين می گرفت.
سخن کوتاه اينکه مجالی پيدا نشد که اشاره کنم به اينکه مگر نه اينکه جامعه بر روی بکارت ارزش گذاری کرده و مرد به عنوان عضوی از اين جامعه می تواند به شکستن اين تابو کمک کند، و يا اگر از "مد افتادگی بکارت" می گوييم، تعريفی هم برای بی بند و باری و نه فحشای خودخواسته مشخص کنيم، و فکر کنيم که با آمار صعودی فروش دختران به کشورهای عربی به گونه ای ديگر برخورد کنيم. نکته ی ديگری که توجهم را کمی بيشتر جلب نمود و آن هم عدم حضور حتا يک زن با حجاب بود. نمی خواهم بحث اصول گرايانه حجاب را مطرح کرده باشم و شديدا از اين بحث فاصله می گيرم و توبه می کنم، و نمی خواهم جامعه
ترکيه را به عنوان الگويی اجتماعی ارايه کنم، ولی هميشه مبهوت اين رويه مانده ام که چگونه در يک خانواده ترک از دو خواهر، يکی می تواند حجاب را بر گزيند و ديگری بدون هيچ پرخاش و عاق والدينی، آن را نمی پذيرد. ولی شايد بنياد پژوهش های زنان می خواهد با دستچينی از آرمان هايش، پژوهش هايش را کاربردی جلوه دهد.

متن سخنرانی رها 24 ساله – فارغ االتحصيل رشته مهندسی- مترجم- روزنامه نگار


"آزادی های فردی در تقابل با جايگاه های اجتماعی"
آزادی، شايد بزرگترين آرمان انسان بوده و هست و برای من هايی که اين آرزو در آنها سرکوب شده، يکی از چالش های هميشگی زندگی است. ارزشی که تلاشی فوق العاده برای رسيدن به آن لازم است ودرجوامع سنتی مثل جامعه ايران دستيابی به اين آرزو حتی در سطوح شخصی و نه قانونی، آسان نيست. در اين اجتماع همه حرکت ها در جهت هدايت افراد برای رفتار در چارچوب های از پيش تعيين شده و الگوهای تثبيت شده از سوی عرف جامعه است. اصول گرايی ی که از خانواده شروع می شود؛ خانواده ای که به عنوان يک نهاد اجتماعی سازنده تبليغات سياسی- مذهبی و عرف ها و سنت ها است.
از سنين جوانی از دخترها انتظار می رود که که نيازهای طبيعی سن شان، نظير ماجراجويی، کنجکاوی، شناخت جنس مخالف، کشش های جنسی و حتی تحرک را در خود سرکوب کند. متين و موقر لباس پوشيدن، صحبت کردن، خنديدن و رفتار کردن و در يک کلام"نا پيدا" بودن در ميان اجتماع، رفتاری است که از يک دختر انتظار می رود و اين ارزش گذاری ها، توسط تبليغات اجتماعی سنت گرا و حکومتی مذهبی تقويت می شوند. در مدرسه ای که من درس می خواندم، حتی رنگ لباس های دانش آموزان بايد " سرمه ای، مشکی، قهوه ای، يا سفيد تيره!" می بود، و استفاده از کوله پشتی ها و کاپشن های رنگی تا آخرين سال های مدرسه برای ما تبديل به آرزو شده بود. البته در سال های اخير تغيير چشم گيری در خصوص پوشش و آرايش دخترها و تلاش مفرط و اغراق آميزی که جهت ديده شدن بوجود آمده است، که نشانگر اعتراضات و عصيان نسل جوان و مبارزه آنها با محدوديت های حاکم است. گر چه جريان یکه بر پايه مخالفت و اعتراض شکل می گيرد، نيز روند طبيعی خود را طی نخواهد کرد.
در سال های دبيرستان که مهمترين چالش های روحی انسان در مسايل اصلی زندگی ايجاد می شود، الگوهای از پيش تعيين شده جامعه، تاثيرگذارترين منبع تغذيه فکری افراد می گردد، لگويی که جز "مادر خوب" و "همسر مهربان و سازگار" وظيفه ای را برای زن متصور نيست. باورهای عرف جامعه من، از دخترها نمی خواهد که هنرمندی ارزنده، وکيلی مجرب و يا پزشکی حاذق باشند، و در در واقع در آستانه ی هزاره سوم، با حرکت به سوی جامعه ای مدرن " هنوز به زن به صورت بستر و جايگاهی برای ارضای نيازهای مرد و پرورش کودکانی خوب نگاه می شود، تا انسانی که مستقلا حق عمل و تصميم گيری دارد.
با وجود اينکه در سال های اخير، تعداد زنان تحصيل کرده جامعه ايران هر روز در حال افزايش است، اما همواره خواسته های درونی، آرمان ها، آرزوها و کشش های روح زن در مرحله دوم قرار می گيرد، به رشد وپرورش همه جانبه توانايی های ذهنی و فيزيکی دخترها بها داده نمی شود، و از زن ها انتظار می رود که از کليه جاه طلبی های حرفه ای و لذت های جسمی و روحی خودش برای "همسر و مادر بودن" چشم پوشی کنند.
درسنين نوجوانی، که نيازهای جنسی از مسايل مطرح زندگی و چگونگی برخورد با آن از مشغله های فکری دخترهای جوان است و در شرايطی که روابط جنسی از مسايلی ست که جز با صدای آهسته در مورد آنان سخن گفته نمی شود و هيچ آموزشی برای آن وجود ندارد، تصميم گيری ها و باورهای افراد بر پايه شنيده های جسته و گريخته آنها شکل می گيرد، شنيده هايی که به مسايل جنسی خارج از چارچوب ازدواج به صورت "تابو" نگاه می کند، و کلماتی نظير" بکارت" عامل سنجش شرافت و معصوميت دخترهاست و لذت های فيزيکی جزء گناهان بر شمرده می شود. فرقی ميان يک فاحشه با زنی که روابط خارج از ازدواج دارد وجود ندارد.
در چنين شرايطی رسيدن به اين باور که لذت بردن حق است، خود راهی بسيار دشوار است، چه رسد به بيان اين باور با صدای بلند و سر برافراشته و قبولاندن آن به ديگران. لذت های ساده ای مثل سفر کردن، مشروب خوردن، رقصيدن، سيگار کشيدن، روابط آزاد با افراد جامعه و ... که در بسياری از جوامع معمول و حل شده است، در جامعه من به صورت مسايلی بغرنج، در پشت پرده باقی مانده است.
در چنين شرايطی روابطی عاری از احساس "گناه، ترس از قضاوت شدن، هراس از لو رفتن، عذاب وجدان، و حتی ترس از دستگير شدن" بسيار نادر و دست نيافتنی ست، و در اين فضاست که اولين تجربيات"عاطفی و حسی" ما با جنس مخالف شکل می گيرد( با وجود اينکه من شخصا هميشه از حمايت خانواده ای آزاد انديش برخوردار بودهام، نخستين تجربيات جنسی به هر شکل تلخ و سرشار از اضطراب های ناشی از الهامات و معضلات جامعه بوده است. جامعه ای که برای سنجش بزه دختران، از آنها تست بکارت می گيرد و حتی توضيح به متخصص زنان در مورد داشتن روابط جنسی بدون ازدواج، مساله ای ست که بايد در مورد چگونگی بيان آن فکر کرده باشيم. در اين جامعه "زن" همواره در معرض قضاوت هاست و اين قضاوت هاست که موجب ايجاد تضاد در روح نسل جوان می شود. چارچوب هايی که از طرف عرف اين جامعه به ما تحميل می شوند، برای کسانی که می خواهند متفاوت باشند و با باورها و آرمان های خودشان زندگی می کنند دو راه باقی می گذارد:
1- پنهان کردن افکار و عقايد و رفتارهای خود در اجتماعی که ارزش های متفاوتی دارد و در نتيجه محفوظ نگه داشتن خود از قضاوت های افراد 2- بيان آشکار اعتقادات و باورهای خود و پذيرش خطر طرد شدن از سوی جامعه و از دست دادن موقعيت های اجتماعی. روش اول که برای ماندن در تنها اجتماعی که هر چند مطلوب ما نيست عاقلانه تر به نظر می رسد، منجر به خود سانسوری های بی وقفه، سکوت های طولانی و در نتيجه کشمکش های روحی مداوم خواهد شد و راه دوم، که وجود کشمکش ها را در انسان کم و امکان "خود بودن" را فراهم می کند راهی ست بسيار پر فراز و نشيب و صعب العبور. و درگير ماندن بين اجتماعی که از من می خواهد" خودم نباشم" ولی ترجيح می دهد که در "بيرون" چيزی را نشان بدهم که "بايد"، بسيار نفس گير و خسته کننده است. برای ما که تصميم گرفته ايم متفاوت باشيم و نگذاريم چارچوب های جامعه، ما را محدود کند، توهم قضاوت نادرست شدن، کابوس دايمی است که در بسياری موارد، روند رشد اجتماعی و موقعيت های تحصيلی- شغلی و حتی روابط شخصی انسان را مختل می کند. با رد شدن از دوران سخت نوجوانی و کشمکش های سنين دبيرستان، با انتخاب رشته برای ورود به دانشگاه= صرف نظر از بيمار گونه بودن مشکل کنکورهای ورودی مرحله ديگری از زندگی شکل می گيرد . مرحله ای حساس که باز هم تحت تاثير ديدگاه های جامعه ای سنتی قرار می گيرد. تصوير "مردانه بودن" بسياری از رشته ها، بخصوص در زمينه های فنی- مهندسی و رياضيات، در جهانی که "تفکر" حرف اول را می زند، چيزی جز سلب اختيار از زن ها و محدود کردن آنها در چارچوب های
جامعه ای سنتی نيست، که متاسفانه سياست های دولتی مثل محدوديت های استخدام زن ها در مشاغل گوناگون با وجود دستمزد کمتر آنها نسبت به مردان در شغل های مشابه هم به آن دامن می زند. دوران دانشگاه، که اولين دورانی ست که فرد با اجتماع برخورد وسيع تری دارد، دوران تثبيت و شکل گيری روش های زندگی است. برای من، دوران دانشگاه، گاه با خاطرات بسيار نا خوشايند قضاوت شدن و تضاد بين" ابزار" يا "پنهان" کردن خود همراه است. محيطی که به عکس تصورات پيشين من، نه مسئولين و نظام، بلکه خود دانشجويان و جوانان در شکل گيری ساختار آن نقش اساسی داشتند. دوران دانشگاه من، در محيطی بسيار پسرانه (چرا که تعداد دانشجويان پسر در کلاس من 80 نفر و تعداد دختران 8 نفر بود) شکل گرفت و اکثر دختران هم دانشکده ای من، ميان "زندگی متفاوت و خارج از چارچوب های تثبيت شده" و "ناپيدا" بودن، دومی را انتخاب کرده بودند، چرا که کمترين خطر را داشت و راهی محافظه کارانه برای در معرض قضاوت های نادرست قرار گرفتن است. قضاوت هايی که برای من، شخصا موجب کناره گيری من از بسياری از جمع های دانشجويی شد، چرا که انکار و پنهان کردن "خود" مغاير با روحيه من بود.
در جامعه من به انسان ها آموزش داده نشده بود که به عقايد متفاوت هم احترام بگذارند و با هم زندگی کنند و بخصوص به زن، به عنوان انسانی که می خواهد "موفق و مستقل" باشد نگاه نمی شود. اين باورها، اگر چه در گذشته در ذهن مردهای سلطه طلب جامعه ما شکل گرفته است، امروزه مساله ای نه مردانه، بلکه کاملا فرهنگی ست که متاسفانه بسياری از زنان جامعه ايران آن را قبول کرده و به ترويج اين تفکر دامن می زنند. اين باور را که، زن ظريف و ضعيف و آسيب پذير است و آمادگی مسئوليت و رويايی با مشکلات جامعه خارج از خانه را ندارد، تقويت کرده اند. و اين نه تنها در طبقه سنتی و مذهبی جامعه و بلکه در ميان بسياری از روشنفکران و تحصيل کرده گان، کاملا بارز است. آمار زنانی که گاه حتی بدون احساس فشار زياد، با وجود تحصيلات دانشگاهی و تخصص، شغل خود را رها کرده اند تا به امور "خانه و خانواده" بهتر برسند، حتما قابل چشم پوشی نيست. وقتی من به عنوان يک زن از حق کار کردن که نيازهای سازندگی و بالندگی من را ارضا می کند و موجب استقلال مالی من می شود صرف نظر می کنم، چه انتظاری دارم که سايرين زندگی حرفه ای من را محترم شمرده و آن را بخشی از وجود من بدانند که نياز به بالندگی رشد دارد.
و در يک کلام، تفاوت با عرف پذيرفته شده در ميان جامعه ای اصول گرا، و مردمی چارچوب پذير، و چگونگی هماهنگ کردن خواسته های درونی، تمايل به "ابراز خود واقعی" و نپذيرفتن محدوديت ها با حفظ موقعيت های اجتماعی، تحصيلی و شغلی، دغدغه بزرگ زن نو انديش جامعه امروز من است. جامعه ای که در عصر ارتباطات، شبکه ماهواره ای، اينترنت و روند تغيير رشد و بحران سنت و مدرنيته، تنها ظواهرش تغيير کرده است ولی همچنان در محدود کردن به انسان ها در چارچوب ها و الگوهای از پيش تعيين شده ای که در تضاد با آمال و آرزوهای درونی آنهاست، پيشگام است. جامعه ای که "خود سانسوری" و "پنهان کردن عقايد و آراء واقعی افراد" از ابزارهای حفظ موقعيت های اجتماعی و مصون ماندن از آسيب های ناشی از قضاوت های سايرين است .
روزگارغريبی ست نازنين
آزادی را در پستوی خانه نهان بايد کرد.

متن سخنرانی نارين فارغ التحصيل دانشگاه و مترجم


من نارين هستم از ايران آمده ام. اول سلام می کنم و با تشکر از کسانی که به خاطر عشق آنها و باورشان به زن بودن اينجا هستند. اول بگويم که اين داستان از کجا آغاز شد و من چگونه به موضوعی که در کشورم يک تابو به حساب می آيد علاقمند شدم.من هميشه از کودکی بحث جنسيت و تبعيض ها را حس کردم وقتی هم که بزرگتر شدم نيش هر روزه آن دردناک تر بود چون من حالا بيشتر می فهميدم و درک می کردم و در تقابل هر روزه با اين موضوع بودم. ابتدا تصورم بر اين بود که اعمال خشونت جنسی در ايران مختص طبقه ای خاص با فرهنگی خاص بوده که البته طيف وسيعی از مردم ايران را در بر می گيرد. و با ديدن فيلم بمانی اين حس بيشتر در من تقويت شد ولی بعدها که با حواس پنج گانه ام نسبت به هر موضوعی که به مسئله مربوط می شد حساس شدم به اين نتيجه رسيدم که تصورم تا حدود زيادی دور از واقعيت بوده و مسئله جنس دوم بودن زن در ايران در تمام شئون زندگی آنچنان تنيده در خلقيات، فرهنگ، آداب و رسوم و باورهای اين مردم است که به ندرت شرايطی مثل تحصيلات، تجربيات و يا حتی مدت ها زندگی در ميان فرهنگ های ديگر نمی تواند در آنها تاثير گذار باشدو به وضوح می ديدم تفکری که تنها از يک فرد عامی و بيسواد سراغ داشتم را را به راحتی در يک دکتر متخصص زنان هم می يافتم!
و يا همواره بر اين باور بودم که اصرار مردان در باکرگی زنان در زمان ازدواج، تنها مختص نسل گذشته و يا مذهبيون افراطی ست، اما در کمال ناباوری اين اصرار را در مرد سی و چهار ساله ای که مدت ها در کشورهای اروپايی زندگی و تحصيل کرده بود نيز می يافتم.
وقتی به سراغ باورهای زنان رفتم اوضاع از اين هم بدتر بود، خود ناباوری، نسبت به حقوق شان، مختص به قشر خاصی نبود. در تمام سطوح با پراکندگی های مختلف قابل مشاهده بودف و از اين بدتر حالت رضا و تسليم نسبت به شرايط حاضر بود، تقريبا بدون هيچ تلاشی برای تغيير و يا اصراری برای گرفتن حقی.
اين هم البته قابل توجيه بود چون هميشه اميد و باور است که تلاش را تغذيه می کند و در ميان زنان ايرانی اين اميد و باور کمياب است.
از آنجايی که رفتاری که با هر فردی می شود بر اساس تعريفی ست که جامعه از آن فرد در ذهن دارد، پس تعريف زن در جامعه ما بايد تعريفی ناعادلانه و غير واقعی باشد که چنين رفتاری را با زن اعمال می کند. از افراد بسياری تعريف زن را پرسيدم، ولی از آنجايی که افراد يا اصلا تعريفی در ذهن خود نداشتند، قادر و يا مايل به ارايه اين تعريف نبودند ولی من، راه برعکس را انتخاب نمودم و تصميم گرفتم از روی مطالعه بر روی اين رفتارها به تعريف عامه ی مردم از زن برسم.
نتيجه گيری من اين بود که در اکثر اين رفتارها، زن به عنوان مفعول يک رابطه جنسی مطرح می شود، حتی نه به عنوان شريک يک رابطه. برای مثال می توان به چند نمونه از اين رفتارها اشاره کرد. 1- جدايی مرد و زن در تمام سطوح جامعه، از مدارس ابتدايی گرفته تا دانشگاهها و حتی در محيط خصوصی خانواده. 2- گرفتن آزادی های فردی از زنان و دختران مانند حق کار کردن.3- حق تحصيل 4- مسافرت رفتن 5- بيرون رفتن آزادانه از منزل ، رابطه و معاشرت با جنس مخالف و توجيهاتی که برای اين رفتارها ارايه می شود به طرز باور نکردنی به مسئله رابطه جنسی ربط پيدا می کند.
مثلا اکثر دانشگاهها بايد جدا باشد تا باعث اختلاط زن و مرد نشود چون اختلاط باعث فساد و انحراف می شودو يا اينکه زن بايد ظاهر پوشيده ای داشته باشد مثلا ظاهری مهيج نداشته باشد تا باعث تحريک جنسی شود.
در ايران اين موضوع در در مورد جوامع کوچک تر مانند خانواده نيز صدق می کند.، يعنی خانواده ها اجازه نمی دهند دخترشان با يک پسر تنها در خانه باشد، تنها بيرون برود، و يا هرگونه معاشرت تنهايی داشته باشند، چرا که هميشه می بايد کسانی ناظر بر اين رابطه بوده باشند، چون بيم آن می رود که هر تنهايی منجر به تحريک جنسی و در انتها انحراف و رابطه جنسی شود. مسئله حجاب هم به گونه ای در اين تعريف گنجانده می شود، حجاب در ايران الزامی ست و تعريفی هم که برای آن وجود دارد، اين گونه است که زن بايد به گونه ای پوشيده باشدکه ظاهرش تحريک کننده و مهيج نباشد.
من به عنوان يک دختر ايرانی حق تنها سفر کردن، سينما رفتن، مهمانی رفتن و ... را نداشتم چون همواره بيم آن می رفت که دوستان ناباب پيدا کنم، گول بخورم، به انحراف کشيده شوم، مورد تجاوز قرار گيرم، باکرگی ام را از دست بدهم و باعث بی آبرويی خانواده بشوم.
همه اين يافته ها را با دوستانم در ميان گذاشتم و همه تعجب می کردند از يافتن رابطه ای مابين تعريف زن و رابطه جنسی، اما چون خودشان هم تمام اين ها را تجربه کرده بودند موضوع به راحتی در ذهن شان تعريف می شد.
من به تعريف عجيبی از زن رسيدم، تعريفی که از روی رفتارهای ديگران به آن دست يافتم. در ذهن اکثريت جامعه ايرانی من به عنوان زن، موجودی هستم که بالقوه محرک رابطه جنسی، مفعول اين رابطه، منبع شيوع گناه، آسيب پذير، بی منطق و بدون قدرت تصميم گيری، و در مجموع موجودی غير قابل اعتماد که همواره بايد تحت کنترل ، زير نظر و محدود باشد.
کشف اين ها سئوالی را در ذهنم به وجود آورد که " زن ايرانی چه نقشی در اين رابطه جنسی دارد که به واسطه وجود آن می بايد چنين رفتاری را تحمل کند؟"
و اين ها سئوالاتی بود که به دنبال آن به ذهنم رسيد:
"آيا دختران ايرانی قبل از ازدواج می توانند رابطه جنسی داشته باشند؟چرا؟ چکونه؟
در عرف جامعه ای که من در آن زندگی می کنم دختر نمی تواند قبل از ازدواج رابطه جنسی داشته باشد، حتی فکر کردن به آن هم غير ممکن است حتی معدود خانواده هايی که رابطه ی دوستانه ی دخترشان را با پسری پذيرفته اند امکان ندارد که چنين مسئله ای را بپذيرند. برای اکثريت خانواده ها اين موضوع مساوی است با پاک کردن اسم آن دختر از شناسنامه ی والدين اش و کل زندگی شان.
اما در ايران امروز، برخوردهای متفاوتی با رابطه جنسی در بين زنان جوان وجود دارد. گروه اول، دخترانی هستند که برای حفظ پرده ی بکارت خود بالکل از اين رابطه چشم پوشی می کنند، حتی در دوران نامزدی هم حق چنين رابطه ای را برای خود قايل نيستند که خود می تواند عواقبی را به همراه داشته باشد.
و طلاق هايی که ناشی از ناتوانی مرد، عدم هماهنگی زن و شوهر و نا رضايتی مرد از بی تجربگی زن که در انتها منجر به رابطه با زن ديگری و اختيار همسر دوم می شود، همه خود پيامدهای گرفتن اين حق طبيعی از زن است.
گروه دوم، آنهايی هستند که می دانند باکرگی لازمه ی ازدواج است پس از هر راه ديگری که باکرگی آنها را حفظ کند نيازهای خود را برآورده می کنند. اين خود تاثيراتی را بر روی زندگی فرد دارد، از طرفی روحيه ی ريا و تزوير را در انسان تقويت می کند و از طرف ديگر چون مردان هم از اين نوع روابط زنان اطلاع دارند نسبت به آنان بدبين می شوند و در اينجا اين سئوال پيش می آيد که: آيا داشتن پرده ی بکارت نشانه ی نجابت است؟
از طرف ديگر اگر اين نوع روابط در طولانی مدت و برای سال ها ادامه يابد، تاثيرات فيزيکی به همرا ه خواهد داشت؟ که از آن جمله می توان به عوارض ناشی از تخليه نشدن به صورت کامل و تمرکز نقاط حساس در بعضی مناطق ياد کرد.
گروه چهارم کسانی هستند که به نوعی در يک رابطه جنسی قرار می گيرند، اين دسته با اينکه برای راضی نگه داشتن دوست پسر خود( اين وظيفه ی بی چون و چرای هر زنی ست به هر قيمتی) يا حتی برای ارضاء خود اين رابطه را داشته اند، بلافاصله دچار پشيمانی شده، به فکر ازدواج می افتند و دچار افسردگی های شديد می شوند. اين افسردگی بيشتر به خاطر ترس از اطلاع ديگران از اين موضوع، احساس عذاب وجدان شديدف چون احساس می کنند که گناه بزرگی را مرتکب شده اند و يا از اعتماد پدر و مادر خود سوء استفاده کرده اند که البته تمام اين احساسات به دليل نوع تربيت آنان است. اين دسته اگر بيمار شوند به دکتر مراجعه نمی کنند چون ترس فاش شدن رازشان را دارند. در بعضی موارد ترس از بی آبرويی آنچنان بر آنان مستولی می شود که دست به خودکشی می زنند. و هستند کسانی که پس از داشتن رابطه جنسی در موقع ازدواج، دست به عمل ترميم می زنند که صد البته کلاهی برازنده بر سر شوهران خود می گذارند. تمام گروههايی را که ذکر کردم، به نوعی خود را تحقير شده می بينند و اين احساس می تواند تمام زندگی آنان را تحت تاثير قرار دهد. اما در اين ميان هستند کسانی که حق وجود چنين رابطه و تجربه ايی را برای خود قايل هستند ، ارزش خود را می دانند و حقيقت را هم می گويند، البته اين دسته آنچنان نادر هستند که تقريبا به حساب نمی آيند. من تمام اين مباحث را در بين گروه های مختلف سنی، فکری و مذهبی و و در رده های مختلف شغلی و تحصيلی مطرح کردم و به درد دل های همه گوش دادم. دوستان زيادی پيدا کردم و دوستان زيادی را هم از دست دادم، چون به هر حال خيلی از مردها دوست ندارند، زن شان و يا دوست دخترشان، با منی رابطه داشته باشد که اينگونه راجع به حقوق زنان فکر می کند. در هر حال مطرح کردن موضوعی اين چنين که ابتدا همه را شوکه می کرد کار ساده ای نبود، هرچند که بعد، اکثرا با شور و حرارت وارد بحث می شدند و حتی بدون آنکه بدانند از تجربيات شخصی شان سخن می گفتند. اما اگر در اين ميان وقفه ای نيم ساعته در بحث می افتاد ديگر هيچکس حاضر به گفتگو نبود، انگاری تازه يادشان می افتاد که نبايد راجع به اين موضوع حرف می زدند.اما در اين ميان چيزی که ا زهمه برايم دردناک تر بود، نظرات زنان و دختران بود، با تفکری تزريق شده و تسليم محض در برابر آنچه از سال ها پيش به جا مانده است، آنها باور غريبی دارند که هر آنچه هست می بايد همين گونه باشد. حتی نمی دانند که حقی هم دارند . با بهت تمام می ديدم که اين تفکر در ميان قشر تحصيل کرده هم وجود دارد، چون اين گروه به قول خودشان منطقی تر فکر می کردند حاضر نبودند که ريسک کنند و برای به دست آوردن حق طبيعی خود آنچه را هم که دارند به خطر بياندازند. آن زن روستايی که سواد خواندن و نوشتن ندارد به راحتی از اين وظيفه مبرا می دانم، اما برای آن که می داند و باز هم تسليم است هيچ عذری نمی يابم.
با مثالی حرف هايم را به پايان خواهم برد، يکی از دوستان به شدت از دردهای عادت ماهانه رنج می برد، به پزشک متخصصی مراجعه کرده بود، دکتر از او پرسيده بود که: متاهل هستی؟ و از آنجا که جواب خير بوده، او تمام تجويزات را برای يک دختر باکره صادر کرده بود، بعدها که بيشتر پرس و جو کردم موارد مشابه ديگری نيز يافتم که برای آنان نيز اين مورد تکرار شده بود. يعنی حتی در ذهن قشر تحصيل کرده هم تجرد با باکرگی برابر است؟
در پايان آرزويم خودباوری زنان سرزمينم است، زيرا هر آنچه که تو خود به آن باور نداشته باشی، چه توقعی ست که ديگران به آن باور داشته باشند. زن بودن چيزی نيست که من از آن گريزان باشم، چيزی ست که من به آن افتخار می کنم و به اميد روزی که تمام زنان، معنای وجودی خود را درک کرده و به آن افتخار کنند.

پيام يزديان
خانه فرهنگ های جهان – برلين
جولای 2004


Posted by payam at 7:29 PM | Comments (6)