May 25, 2004

از ويترين خمينی در برلين تا خانه اسامه در موزه هنرهای معاصر در ايرلند...

20040522125832art-protest.jpg


خانه اسامه بن لادن نامزد دريافت جايزه 70 هزار دلاری هنری "ترنر" 2004 شده است.


خانه اسامه بن لادن پس از نمايش در "موزه سلطنتی جنگ در لندن"، در " موزه هنرهای مدرن ايرلند" در 10 دسامبر 2003 برگزار شد و تا 8 فوريه 2004 در اين موزه بر پا بود.


همين ديروز بود که ويترين جماران به ذوق و سليقه هنرمندان گروه شهرزاد از سوييس، در خانه فرهنگ های جهان در برلين، دل و دين و عقل و هوش ِ فرهيختگانی! را به درد آورد و با توسل به رفاقت های دور دست، رفاقت های نزديکشان را به همان کلمه ی «خشتک» خودشان ماليدند و تا قاره های دور، سبيل گرو گذاردند که هذا«خشتک است»، و کذا«مال خمينی ست»، و آن از خدا بی خبران را هم، در ندانم کاری خودشان همراه کردند.  آنچه که بود گذشت، و اما آنچه که ماند، تبلور يک «گسست» بود، گسست فرهنگی و سياسی. 


 وای به روزی که هنرمندان ما به عنوان گوش و چشم جامعه خود به خطا روند؛ وای به روزی که همنوايی بين هنرمندان ما از نوع رابطه باشد؛  وای به روزی که سليقه ی فردی و حزبی، به دموکرات ترين کانون جامعه، يعنی: « کانون نويسندگان در تبعيد» نفوذ کند تا حکم به حذف يک اثر هنری داده باشد. گفتم هنری و باز هم می گويم هنری؛ باور بفرماييد که ذائقه بصری بشر، و جلوه های آن تغيير کرده است. اگر هوادار اسامه نيستيد و قول می دهيد که جايزه هفتاد هزار دلاری، دو هنرمندی که خانه اسامه بن لادن را در دو موزه مطرح دنيا در معرض ديد قرار دادند، تحريم نکنيد و انگ های خشتکی به آن نزنيد،  و فردا تظاهرات سی نفره، راه نيندازيد، شرح اين ماجرا را درسايت بی بی سی، بخوانيد، تا دريابيم که هنرمند ماندن، ممارست و تمرين می خواهد.
 دوستان!  بياييد خرد تفاهم و دانايی را ماندگاری بخشيم، تا تنها حاميان هنرمندان ما و ميدان تاخت ِ آنان، ملل و جوامع غير ايرانی نباشند و آنجايی هم که چنين فرصتی می يابند شما با خوش فکری تان، مانع هنر و آفرينش آنان نشويد. 
 به اميد آن روز. 


در بالای صفحه عکسی با کپی رايت ! خبرنگار بی بی سی قرار دادم، تا تظاهراتی که به همت کانون نويسندگان در تبعيد، مقابل خانه فرهنگ های جهان در برلين برگزار گرديد، به يادگار بماند. با اجازه،  اندکی هم عکس را از پهنا کشاندم تا شايد افراد بيشتری را در کادر خود جا دهد، اما کسی نبود...، روايت دی جی سياسی را يک شب مانده به اجرای مراسم  نوشتم و  اين هم تفسير بهزاد بلور، خبرنگار بی بی سی  بعد از تظاهرات؛  در زير همان عکس بالا در سايت بی بی سی:


تظاهرات. بر ضد هنر مدرن در برلين؟
همونجوری که می بينين عده ای از ايرانيان(با گرايش چپ) برلين برای اعتراض به کارهای مدرن نمايشگاه هنرمندان ايرانی در "خانه فرهنگ ملل" تظاهرات راه انداختن. بعضی ها هم حمله کردن تو خود نمايشگاه که یک ويترينی رو بشکنن. چرا ؟ که بعضی از کارهای نمايشگاه از ديد اين ايرانيان مهاجر، تبليغات دولت جمهوری اسلامی! چيزی که وقتی به يکی از هنرمندا گفتم زد زير خنده . حالا يک بازگشت می زنيم به نمايشگاه و ببينیم هنرمند منظورش چی بوده و مردم چی فکر کردن.

Posted by payam at 1:31 PM | Comments (5)

May 24, 2004

تسلسل تخريب.

آقايان تخريب نکنيد. تخريب، تحريف است. تاريخ ما را تخريب نکنيد، بگذاريد تاريخ، تاريخ بماند، بی تحريف.


قطعه 33 بهشت زهرا جزيی از تاريخ ايران زمين است، آرامگاه مبارزان ِ ما را تخريب نکنيد، آرامگاه ِ انسان را تحريف نکنيد.


يادمان باشد همان يابوی مستی که ويرانی را شيهه کشيد، و بر بنای مقبره رضاشاه يورش برد،از تخريب بنای تن های عزيزان ِ آن سرزمين هم دريغ نکرد،و ويرانی را گسترش داد،تا به امروز که هنوز بازماندگان وی، ويرانی را شيهه می کشند.


تخريب مزار انسان، حکم کشتن دوباره ی آنان است، انگاری اين تبار،  از کشتن سيراب نمی شوند. آقايان!،  تاريخ انسان را تخريب نکنيد، حيثيت انسان را تخريب نکنيد، مقام انسان را تخريب نکنيد.


با امضا و اعلام انزجارخود از تخريب قطعه 33 بهشت زهرا، به مراجع سازمان ملل، تخريب را برای هميشه محکوم کنيم.


 


حال در ميان اين ويرانی، می خواهم از انديشه ی ويرانی، در سرای ياوه گويی ها بگويم.


چندی ست که افسارگسيخته ای با کتابت و زباني الكن، با مخاطبان تلويزيونی به گفتگو می نشيند،عينک کوچکی بر نوک بينی می نشاند و سبيلی استالين گونه دارد،


 اقيانوس سياست را فقط ديده، ولی همه ی ساحل اين اقيانوس را قدم زده است، و در هر ساحلی، گاه به پهلو دراز کشيده، و گاه چمباتمه زده است،شله قلمکار سياسی ست، خلاصه،می پندارد که راهبر سياسی ست، تاکسی هم می راند،مسافر می کشد و داعيه راهبری دارد، فعلأ که در حمل و نقل!،ايشان پس از اينکه تاکسی راندند، در برنامه تلويزيونی ظاهر شدند و تربانتين به سرماليده، اندر افاضاتی، سخن هم راندند، اندرباب سلامی و کلامی،


ايشان فرمودند سلامی و کلامی دو برادر بودند در زمان های خيلی قديم در اصفهان،


که يکی اديب بود و اهل فضل، ديگری فردی کلاش...، قصد جوابگويی تلويزيونی به اين افسار گسيخته را ندارم، فقط کاربرد کلمه ی کلاش در يک برنامه تلويزيونی، با مخاطب عام، از چنين فردی بر می آيد، سخن کوتاه اينکه کلاش، آن کسی ست که، مشت پای چشم زن زندگی اش می کارد به تعليم و تأديب، اما نه من و شما.


آقا مشت نزن، تخريب و توهين هم نکن ياوه هم نگو، ماشين مردم را هم خط نکش.دست به کبريت هم نزن، جيزه !


آقای آدم!، با شمابودم، با اين افاضات،شيشه ی عينک ات عرق می کند.


 


« دست بايد نرود سوی کلنگ


سيل اگر آمد آسانش برد...»


 سهراب سپهری، يادت بخير...، و هزارن ياد باد آن خاطره ای که تو، رو در رو با ازدحام تظاهر کنندگان، به دوستی گفته بودی: نگرانم!،اگر اشتباه کنند،اگر اين همه تظاهر کننده همگی با هم اشتباه کنند، آنوقت چه می شود؟ ...


اين می شود که راهبر سياسی، در پشت رل تاکسی اش، در خيابان های آرام و بی صدای  قانون و احترام ِ ممالک دموکراسی بوق بزند؛ در طول روز که می رانی بوق يادت نرود، آی تاکسی...

Posted by payam at 2:44 PM | Comments (2)

May 16, 2004

اردک زبل

Ordak.jpg 


 يک کاريکاتور فنی و هنری!  کبوتری با بدان بنشست خاندان رهايی اش گم شد.


تقديم به مولای هنر نستوه اين روزها؛ و حيف از آن ديروزها .


 

Posted by payam at 9:07 PM | Comments (1)

May 11, 2004

مرجان شيرمحمدی: به چخوف سلام می کنم


marjan shir mohamadi.jpg 


سايت اخبار روز


گفتگو با بازيگر سينما و داستان نويس


 


از آمدنش خبر داشتم، بازيگر سینماست و نويسنده، نه از نوع سينمايی اش، نوشتن داستان کوتاه و رمان همان قدر برايش جدی ست که بازی در نقش اول فيلمی سينمايی. چيزی که در ميان بازيگران  زن سينمای ايران کمتر داشته ايم، و يا شايد اصلا نداشته ايم، حريری به روی سر دارد که گهگاه با موهايش يکی می شود و البته که زيباتر به چشم می آيد. مرجان شير محمدی،  اولين  فعاليت سينمايی خود را در سال 1375 از سريال خانه به خانه به کارگردانی کيانوش عياری شروع کرد. در سال 1376  به عنوان بازيگر نقش اول در فيلم مرسدس به کارگردانی مسعود کيميايی، در سال 1379  در سريال مريم مقدس به کارگردانی شهريار بحرانی، در سال 1379  به عنوان بازيگر نقش اول در فيلم پر پرواز به کارگردانی خسرو معصومی، و در سال 1382 در فيلم ملاقات با طوطی به کارگردانی عليرضا داود نژاد در نقش فاحشه به ايفای نقش پرداخته که اين فيلم هم اکنون بر پرده ی سينماهاست.


در پاييز 1380 اولين مجموعه داستان کوتاه وی با عنوان «بعد از آن شب» توسط نشر مرکز به چاپ رسيد، و عنوان بهترين مجموعه داستانی سال 1381  از بنياد گلشيری را نصيب خود کرد.  رمان « کاروانسرا» از اين نويسنده به زودی  راهی بازار کتاب خواهد شد.


تکه هايی از رمان « کاروانسرا» توسط  نويسنده در خانه فرهنگ های جهان- برلين، خوانده شد تا


حضور زن ايرانی را در عرصه سينما و ادبيات، بشارتی باشد به ستاره.



 - خانم شيرمحمدی، شما در فيلم های متعددی به ايفای نقش پرداختيد، چطور شد که در کنار فعاليت بازيگری به نوشتن داستان رو آورديد؟


مرجان شيرمحمدی: به نظر من بازيگر بودن نوشتن را نقض نمی کند و بر عکس. من می توانستم در کنار نوشتن کارمند بانک باشم يا پزشک.


 

- پرداختن به سينما و داستان نويسی در يک راستا، چه اثری بر يکديگر گذاشته و آيا در نوع سليقه و نگاه شما نسبت به اين دومقوله، تغييری ايجاد کرده است؟

مرجان شيرمحمدی: بسيار طبيعی ست که اين اتفاق بيفتد، هر آدمی از دنيای دور و بر خودش تاثير می گيرد و بازيگری و حضور در پشت صحنه و جلو صحنه سينما می تواند کمک کند، منتها اين طور نيست که بازيگری نقش اساسی ای
داشته باشد. برای من اين يک ماده خام است مثل همه متريالی (ابزاری) که در زندگی ام و دور و برم به من کمک
می کند.

- در مقايسه با تيراژ ميليونی فيلم در سينمای امروز، و تيراژ اندک کتاب که در مقايسه با هم بيشتر به يک شوخی شبيه اند، چه عاملی اين دلبستگی نسبت به ادبيات داستانی را در شما استوار نگه داشته است؟

مرجان شيرمحمدی: من شمار اندک خوانندگانم را که اتفاقا از خوش اقبالی من کم هم نيستند، به تماشاگران ميليونی ترجيح می دهم. رابطه تنگاتنگی که من به عنوان نويسنده با مخاطبم برقرار می کنم به هيچ روی با رابطه ای که با تماشاگران و مخاطبان وجه سينمايی ام برقرار می کنم برابری نمی کند. دنيای شخصی من فقط و فقط با نوشتن اتفاق
می افتد، سينما مجموعه ای از عوامل مختلف است که من به عنوان بازيگر، يکی از آن عوامل هستم.

- مجموعه داستان شما با عنوان «بعد از آن شب»، روايت های تنهايی و نوعی حرمان و جدا افتادگی انسان معاصر است، با زبانی ساده و بدون هيچ پيچيدگی، و در عين حال کاملا تصويری که روزمره ی سينمايی شما در آن پيداست، آيا اينها طرح فيلمنامه هايی کوتاه بوده يا نه؟
مرجان شيرمحمدی: می تواند باشد، سينمايی ها معمولا اين حرف را به من زده اند، ولی برای من داستان است، اين تصويری بودن به نظر من می تواند ويژگي اش باشد.

- مجموعه داستان های «بعد از آن شب»، حکايت دلدادگی های لطيفی را حتا از زبان مرد روايت کرديد، روايت يک درد مشترک، آيا زن و مرد در جامعه کنونی به اين همدلی رسيده اند؟

مرجان شيرمحمدی: من فکر می کنم آدمها معمولا دوست دارند در دايره ی عشق باشند، زن و يا مرد بودن اين را متفاوت نمی کند، آدم ها هستند که خودشان تعيين می کنند چه چيزی می خواهند و به زن يا مرد بودن شان ربطی ندارد.

- شما به عنوان يکی از زنان داستان نويس نسل چهارم هستيد، به قول خانم سيمين دانشور در اين دوره اکثر نويسندگان زن پاورقی نويسند، و از ايجاد هيجان و روابط جنسی به صورت شرعی، برای کشش داستان هاشان استفاده می کنند، البته به نظر من اين کمک می کند به علاقه مند نمودن خواننده ايرانی به کتاب، نظر شما چيست؟

مرجان شيرمحمدی: من هم مثل شما فکر می کنم، اتفاقا پاورقی نويسی خيلی هم بد نيست، چون عده ای را اينگونه کتابخوان می کند، من خودم از ده دوازده سالگی که شروع به خواندن داستان هايی غير از داستان های کودکانه، از همين ها شروع کردم و يواش يواش جدی تر شدم و الان يک داستان خوان حرفه ای هستم.

- آيا فکر می کنيد به عنوان نويسنده ای که حضور جدی در سينمای وسوسه گر دارد، تا چه زمان داستان نويس باقی
می مانيد و يا شايد روزی به اقتضای شرايط کاری تن به نوشتن فيلم نامه ای از نوع تلويزيونی! خواهيد داد؟

مرجان شيرمحمدی: من بازيگری و سينما را دوست دارم، کاريش هم نمی شود کرد. ممکن است روزی ديگر بازی نکنم، به هزار و يک دليل! ولی نوشتن؟ چرا شايد. فکر کنم اگر دچار يک بلای آسمانی بشوم يعنی همزمان زبان و دستم را با هم از دست بدهم، که در آن صورت فکر نکنم که رفتن به مدرسه ی باغچه بان هم کمکی باشد.

- تا چه حد از کارهای سينمايی که انجام داديد راضی هستيد؟
مرجان شيرمحمدی: ده درصد، آن ده درصد هم به خاطر اين است که دو تا از داستان های من از تجربه های سينمايی ام است. از کارهای سينمايی که تا حال کردم راضی نيستم، يعنی خودم را راضی نمی کند، همه ی آنها برايم تجربه های خوبی داشته حتا بدترينش. ولی هنوز آن نقشی که دوست دارم بازی نکرده ام. البته من با کارگردان های بزرگی کار کرده ام؛ مثل عياری، کيميايی و چند نفر ديگر که اين خودش غنيمتی ست.

- بيشتر دوست داريد در چه نقشی بازی کنيد؟
مرجان شيرمحمدی: هميشه دوست داشتم نقش يک فاحشه را بازی کنم، اين از وقتی بود که من فيلم نرگس را ديدم.
با خودم گفتم من آنقدر توی سينما می مانم تا اينچنين نقشی بازی کنم.

- الان فيلم «ملاقات با طوطی» بر پرده ی سينماهای ايران است، از نقش تان در اين فيلم راضی هستيد؟

مرجان شيرمحمدی: بله، من نقش فاحشه ای را دارم که عاشق است. نقش خوبی ست و دوستش دارم، فقط اشکالش اينجاست که قهرمان فيلم نيست، فيلم در عين حال چهار تا پنج بازيگر اصلی دارد.

- آيا مجموعه جديد ديگری در زمينه داستان داريد؟

مرجان شيرمحمدی: مجموعه داستان« يک جای امن» که فکر می کنم تا دو ماه ديگر توی بازار باشد.
- کار با کداميک از کارگردانان، شما را در پيدا کردن نقش هر چه زودتر نقش کمک می کرد؟
مرجان شيرمحمدی: در يک کلام، کيانوش عياری.

- انگيزه ی نوشتن از کجا در شما ايجاد شد، و تحت تاثير کداميک از نويسندگان هستيد؟
مرجان شيرمحمدی: من داستان را با مادر و مادر بزرگم شروع کردم، قصه های اساطيری که می گفتند، و من شنونده ی خيلی خوبی بودم برای آن داستان ها. به غير از اين از خيلی ها آموختم؛ به چخوف سلام می کنم و سر تعظيم فرود می آورم. فلوبر، همينگوی، کارور، شرلی جکسن، جان آپدايک، رومن گاری عزيز و خيلی های ديگر.
بيهقی، سعدی و مولانا استادان بزرگ من هستند.
- تحت تاثير کداميک از بازيگران سينما هستيد؟

مرجان شيرمحمدی: خيلی ها هستند که خوبند، جين هاکمن، آل پاچينو، رابرت د ِ نيرو، مارلون براندو، مريل استريپ، ژوليت بنويش، و از بازيگران ايرانی: مهدی هاشمی بازيگر محبوب من است، آتيلا پسيانی، رضا کيانيان، و ليلا حاتمی.

خيلی ممنونم که در اين گفتگو شرکت کرديد.
خانه فرهنگ های جهان / برلين آپريل 2004
پيام يزديان

Posted by payam at 3:43 PM | Comments (1)

May 9, 2004

دخترک چنگ نواز

hoshang-seyhoun---payam111.jpg


امروز پدر معماری نوين ايران مرا مورد لطف خودش قرار داد، پس از پايان مصاحبه ام، ايشان خواستند که کاغذ سفيدی را امضاء کنم، در يک چشم به هم زدنی امضای من در ميان طرح زيبای هوشنگ سيحون،  نقشی از پنجه و سازِ دخترکی چنگ نواز شد. حالا ديگه حيفم مياد جايی امضاء کنم.

Posted by payam at 11:01 PM | Comments (0)

May 8, 2004

من هم استعفا دادم

امشب لازم دانستم خطاب به فوروم فرهنگ و هنرِ آلمانی ايرانی بنويسم که:


 آموخته بودم فرهنگ يعنی گفتگو؛ و مقوله ی هنر هم لااقل در آلمان،  از رأی قاضی مملکت خودم که حکم به حذف اش می دهد، هميشه مصون است، پس فوروم داری کار دشواری است که اصل اولش می تواند حداقل تولرانس باشد،  و من هم در مدت اقامت سه ساله ام در آلمان، بايد بعضی اصولی را که ديگران از من پيشتر آموخته اند، هنوز بياموزم تا شايد بيشتر ردِ پای آزادی انديشه و بيان و نشر را در ميان اساسنامه ی شورايی فوروم فرهنگ و هنر ايران و آلمان بيابم. آری، آزادی انديشه و بيان و نشر، همان اصل نخست منشور کانون نويسندگان ايران حق همگان است و در اختيار هيچ نهاد و گروهی نيست تا بتوان ديگران را از آن محروم کرد.


با احترام به هنر و  هنرمند،  و عطف به استعفای آقای عباس معروفی مبنی بر کناره گيری از فعاليت در" کانون نويسندگان در تبعيد" و"انجمن قلم در تبعيد" و از جمله "فوروم فرهنگ و هنر ايران و آلمان"، در روزهای آغازين برگزاری فستيوال« نزديک دور دست»، که  از راديوهای فردا و بی بی سی پخش گرديد، من، پيام يزديان، ژورناليست آزاد نيز در آخرين روز برپايی اين همايش، دوری خودم را از فوروم فوق الذکر  در تاريخ نهم ماهِ مای سال دو هزار و چهار ميلادی اعلام مي دارم.


 پيام يزديان،  برلين

Posted by payam at 9:52 PM | Comments (0)

May 1, 2004

مصاحبه راديويی صدای آلمان با رضا قاسمی

نقطه پايان رضا قاسمی بر هياهوی اخير هيئت دبيران کانون نويسندگان درتبعيد؛ مصاحبه راديويی صدای آلمان و سئوالات بهنام باوند پور از رضا قاسمی شنيدنی ست.
رضا قاسمی در مورد کيستی و چيستی خويش و تجربه بودنش در خارج از کشور می گويد و ديگر اينکه بخشی از کانون نويسندگان در تبعيد، نه درکی از هنر دارند، و نه مشروعيت قانونی دارند.

دويچه وله: مى پردازم به يك سوال كاملا متفاوت. هيات دبيران كانون نويسندگان ايران در تبعيد در بيانيه ى شديدالحنى جشنواره ى «نزديكى دوردست» را تحريم كرده و مسايلى را در آن بيانيه مطرح كرده است كه براى همه تقريبا روشن است و همه از آن آگاه هستند و در تمام سايتهاى اينترنتى منعكس شده است. نظرتان راجع به اقدام هيات دبيران اين كانون چيست و به هنگام خواندن آن چه حسى به شما دست داد؟

رضا قاسمى: من شخصا با چيزهايى مثل هنر مفهومى، انستراسيون و اين چيزها ميانه اى ندارم. ولى طبيعتا اگر در كارى ذوقى باشد، خوشم مى آيد. من وقتى به اينجا آمدم و اين كارها را ديدم، از يكى دوتاشان كه در آنها ذوقى بكار رفته بود خوشم آمد و بعد رفتم آن ويترين ديگر را هم ديدم. از قضا آن ويترين يكى از ۱۰ يا ۱۲ كارى بود كه من خوشم نيامد. ولى اينكه ما از كارى خوشمان بيايد و يا نيايد يك چيز است، اينكه زبان كارى را نفهميم چيز ديگرى ست. من وقتى اين ويترين را ديدم، متوجه شدم كه اين باقى ماندن بعضى از ايرانيان تبعيدى در گتوى خودشان به طرز فاجعه بارى تازه دارد نتايج خودش را نشان مى دهد. يعنى متوجه شدم كه اين دوستان كانون نويسندگان كه اين اعلاميه را داده اند، به طرز وحشتناكى از جامعه معاصر عقب افتاده اند، از درك جهان معاصر عاجز هستند، از درك هنر معاصر عاجزند و من به جرئت مى گويم وابسته ى فرهنگى سفارت ايران در برلن اگر ذره اى شعور مى داشت و مى آمد اين ويترين را مى ديد، اعتراض مى كرد و مى گفت كه اين ويترين را برداريد. يعنى او اعتراض مى كرد كه برداشته شود، نه كانون نويسندگان. چرا؟ چون در اينجا آقاى خمينى كه براى آن رژيم يك رهبر كاريزماتيك است تبديل شده به يكى از صدها ابژكتى كه در آنجا است و يكى از ضعيف ترين ابژكتها. كانون نويسندگان در تبعيد، آن بخشى كه اين اعلاميه را داده، نشان داده است كه هيچ دركى از هنر ندارد و نشان داد كه دركى هم از آزادى و دمكراسى ندارد. براى اينكه آزادى يعنى اينكه تو اجازه داشته باشى حرف خودت را بزنى و دشمن تو هم چنين اجازه اى را داشته باشد. دمكراسى هم يعنى اينكه تو گوش بدهى به حرف ديگرى و با او مكالمه كنى. اگر اعتراض دارى بيا آنجا و جلوى همان ويترين بايست و اعتراضت را بكن.

دويچه وله: يك سوال حاشيه اى در همين ارتباط. قضاوتتان درباره ى كانون نويسندگان ايران در تبعيد در مجموع چيست؟

رضا قاسمى: با كمال تاسف بايد بگويم، بيشتر تصميماتى كه گرفته است، غلط است. خود من در سه مورد متوجه شده ام كه اينها تصميماتى گرفته اند و انتظار داشته اند كه من كارهايى را بكنند كه آنها مى پسندند و احساس توهين كردم كه چه جور اينها به خودشان اجازه مى دهند براى يك نويسنده، هركس كه باشد، تعيين تكليف كنند كه كجا برو و كجا نرو. اگر بروى آدم حسابى نيستى و اگر نروى آدم حسابى هستى. يكى از دفعات قبلى كه اينها هياهو به راه انداختند، سخنرانى در سوآز در دانشگاه لندن بود، كه در آنجا حتا چند نفر از اعضاى كانون نويسندگان سخنرانى داشتند. آقاى براهنى سخنرانى داشت، آقاى خاكسار، آقاى معروفى داشت. اينها باز اعلاميه دادند كه دست جمهورى اسلامى در كار است و آن جلسه را تحريم كردند. يك نكته ى ديگه كه مى خواهم بگويم درباره ى كانون نويسندگان، آن بخشى كه اين اعلاميه ها را داده است، ته حرفشان را كه نگاه مى كنى، مى بينى در واقع حرفشان اين است: كسانى كه در اين جلسات شركت مى كنند، چرا ما اينها را تعيين نكنيم. و بعد از همه بدتر وقتى خود كانون نويسندگان نماينده ى كل نويسندگان خارج از كشور نيست و بايد گفت شايد ٪۳۰ از نويسندگان خارج از كشور عضو كانون نويسندگان نيستند، از كجا كانون نويسندگان مى خواهد اين مشروعيت را پيدا بكند كه تعيين بكند چه كسى در كجا شركت بكند و يا نكند

Posted by payam at 1:10 PM | Comments (1)