April 28, 2004

مردی که سن چاه نفت را دارد

باور کنيد که اگر به او چکش بزنید، نفت فوران می زند، سن چاه نفت را دارد؛يِکی از اعضای هيئت دبيران کانون نويسندگان در تبعيد است، گوهر است.
شعر می نويسند، اين بار هم نوشته اند، اما اين بار، کمی بلند...
تهديد هم کرده اند...
آقای چاه نفت حتمأ فردا می خواهد بسرايد که ما نفت نيستيم، مازوتيم .
* در ضمن مازوت، یعنی ارزان ترين نو ع نفت که در کوره پز خانه ها مصرف می شود و ليتری دو قران (زار) است.

با اجازه از سايت ديدگاه.

سیاوش میرزاده


گ_ مثل گلاب = ل_ مثل لاگر فلد

ک_ مثل کاتر پیلار = ب_ مثل بولدزر

ع_ مثل عبا = د_ مثل دراکولا

...؟_ مثل...؟ = ...؟_ مثل...؟

حاشیهء یک:

برخی می گویند: جعبهء شیشه ای جماران یک کار هنری ست. حق دارند!

یعنی انسان حق دارد به اِلمان های سادۀ بیرون از خود نگاه کند، دریافتها و برداشتهای خود را داشته باشد.

حاشیهء دو:
جمعی دیگر می گویند: جعبهء شیشه ای خرت و پرت های خمینی، موسوم به جماران، هنر نیست، یا اگر هنر است، یادآور خون و خونریزی، جنایت های خمینی ست و نمایش آن، چیزی نیست مگر بازتولیدِ رنج و درد و شکنجه و شکنجه شدگان را باز شلاق می زند... اینان اما، حق ندارند!

همهء این الاکلنگ بازیها سر همین است: ما حق داریم. جون حق با ماست، پس اگر کسی با ما مخالفت کند، تحمل دیدن یزید را بر پردۀ تعزیهء امام حسین ندارد. اگر دارد که هیچ، اگر ندارد برود از نیچه بپرسد که سرآغاز کتابسوزان ما کجاست؟ آنگاه آقای نیچه در تب و تابِ پس پس رفتنهای خرچنگش، پاسخ خواهد داد: " نزدیک دور دست "

تبصرهء یک: بیچاره نیچه که سعد ابن ابی وقاص را که تون حمام ها را به دستور امام وقت، با سوختبار کتاب می افروخت، نمی شناخت.

تبصرهء دو: اگر حافظ زنده بود، بنا به سفارشِ مرقومه نویسِ ساکن آلمان و اقتدا کننده به انسان مصرع " الا یا ایهالساقی ... " را از سرآغاز دیوانش بر می داشت.

عبور از حاشیه، ورود به متن:

" نگاه به سرآغازهای جهل و استبدادی که فقیه مطلقش، سلطان جنایت شد. "

برداشت یک:

فقهی از نوع مطلقش را داریم.

اِلمان ها از نوع ساده اش باشند ( عبای جیب دار، عصا، تسبیح، عینک، دو فقره

پاسپورت، یک قاب تذهیب شده با عکس فقیه مطلق و... )


خروج فوری از متن و ورود به حاشیه:
عبا چه گَل و گشاد باشد، چه تنگ و تُرش، چه تابستانی و توری، و چه زمستانی و کلفت، جیب ندارد.

اگر مرقومه نویس " ک مثل کاتر پیلار، ب مثل بولدزر " حواسش جمع بود، عوض عبای جیب دار می نوشت؛ لباده، تا برداشت اول خراب از آب در نیاید.

ورود بیجا به متن:
همه اش تقصیر کانون نویسندگان و انجمن قلم ایران در تبعید است! چرا که در منشورش ننوشته است؛ حق بعضی از همگان است تا یکی که هموند کانون نیست، اما منشور کانون پرچم راه اوست با استفادۀ مجاز! از حق همگانی، به سهراب مختاری بگوید؛ که کتاب بنیامینِ را زمین بگذارد و در شعری از مخمد مختاری دقیق شود.

خروج از متن و ورود به حاشیهء ربط دار:

اگر یکی پیدا شود ( کنجکاوی مثل من ) و بگوید؛ پدر جان! تو که منشور کانون را پرچم راه خود می دانی، باید بدانی که ما هم حق آزادی بی حد وحصر و استثناء در بیان عقایدمان داریم. پس، چرا چنین گفتی؟ لابد می گوید: تقصیر کانون است؛ چرا که این کوررنگهای سیاست باز که هنر را از دریچهء سیاست به شلاق کشیده اند، نمی توانند مثل من بفهمند که؛ کاتر پیلار یعنی بولدزر، چون مانند من به جعبهء جماران نگاه موشکافانه نکرده اند.

نتیجهء یک:

حالا باز هم بگو که در این مورد نیز، تقصیر از کانون و انجمن قلم نیست! نیست؟ هست! تازه، چیزی هم آنور هست.

مسألهء یک:

آیا گلاب با مارک قمصر کاشان، قابل تبدیل به عطر زنانهء لاگرفلد هست یا نه؟

مسألهء دو:

آیا نعلین ساخت ایتالیا با مارک کاتر پیلار، قابل تبدیل به بولدزر هست یا نه؟

جواب مسأله های یک و دو:

اگر هنر را از دریچهء سیاست به شلاق نکشی و کوررنگ نباشی، هستی ات با بولدزر شخم زده نمی شود و به معجزۀ جعبه ایمان می آوری!

تبصره:

شخم زدن، یعنی شیار کردن زمین برای کاشتن. معنای منفی اش در بعضی موارد که اقتضا کند، کاربرد دارد.

نتیجهء دو:

کوررنگی، نوعی بیماری چشمی ست که بعضی وقت ها، خوب است. این جعبهء جادوی جماران از وقتی که در خانهء فرهنگ های جهان برلین قرار گرفته است، هی دارد معجزه می کند. حالا، با توجه به مسایل یک و دو، و با بذلِ توجه به این نکته، که خمینی رابطه ای از نوع مستقیم با خون و خونریزی داشت، اگر یک مرتبه از زیر عبای جیب دار آقا " ره " کنت دراکولا در آمد، تکلیف چیست؟ می دانی کیه چه خین و خین ریزی در این برلین به راه می افتد! اگر هزار تا بروس لی و رامبو و ترمیناتور هم بیاوری، چاره ساز نیست! این برلین با چهار و اندی میلیون سکنه، شبها سوت و کور می شود. کی جواب این همه کافه دار را در برلین می دهد؟ اگر به عدلیه، شکایت بردند چه می شود؟ پسر جان! این آلمانی ها برای قضای حاجت هم قانون دارند، چه رسد به امور بو دار و ساده ای مثل قضیهء آقا! از همهء اینها که بگذری، یکی که کوررنگی اش را به طور نسبی درمان کرده باشد و بخواهد به زیارت خانهء فرهنگ های جهان برود (البته آن هم فقط در طی روز، شبها خیلی خیلی خطرناک است و خونش پای خودش است.)، می بیند، ای داد و ای بیداد، همهء هزینهء برگزاری جشنوارۀ نزدیک دور دست صرف خریدِ سیر و صلیب برای آویزان کردن در خانهء فرهنگ ها شده است. بو دارش کرده اند تا آقا نتواند از ترس سیر و صلیب از جعبه در آید. راستی راستی یقهء چه کسی را باید گرفت؟

نتیجه سه، همراه با توصیه اکید:

یقهء کانون نویسندگان و انجمن قلم ایران در تبعید را بگیرید. چرا؟

برای اینکه:

الف_ در برداشتن این جعبه از خانهء فرهنگ ها، آنطور که باید و شاید پافشاری نکرد.

ب_ اگر به بیماری کوررنگی مبتلا نبود،می فهمید که چه جانوری در این جعبهء جادو پنهان است. باید معجزۀ جعبه را پیشاپیش کشف و بر ملا می کرد.

حکم:

با توجه به موارد یاد شدۀ بالا، همهء پیامدهای حاصل از نمایش جعبهء جادوی جماران، متوجه کانون نویسندگان و انجمن قلم ایران در تبعید است! مفسران و تأویل گرانِ عالیجاه که عطر و بولدزر به فکرشان رسیده بود، اما دراکولا، نه، بی تقصیرند. کلیهء شرکت های سازندۀ نوشابه که نامِ محصولاتشان به " کولا " ختم می شوند، حق ادعای خسارت از خانهء فرهنگ های جهان را ندارند.

توصیهء خیرخواهانهء نیمه بیربط:

اگر کسی در حال حاضر کتاب بنیامین را در دست دارد، زمین بگذارد، وگر نه، شخصی که در آلمان زندگی می کند و به انسان اقتدا می کند، او را سیاست خواهد کرد.

مسألهء سه:

شخصی بیست کیلو پرتقال از میدانِ تره بار، از قرار کیلویی چهار صد تومان خرید و آی پرتقال، آی پرتقال گویان در کوجه و برزن به راه افتاد. پرتقال ها را از قرار کیلویی ششصد تومان فروخت. پیدا کنید پرتقال فروش را؟


ربط یک:

اگر پیدایش نکردید، حتمن به دبیرخانهء کانون نامه راهی کنید؛ چرا که در پیدا نشدن پرتقال فروش هم به هزار و یک دلیل مقصر است!

ربط دو:

هر کس تحمل دیدن یزید را بر پردۀ تعزیهء امام حسین ندارد، یرای اینکه بتواند از صحرای کربلا گریزی بزند به سرآغاز کتابسوزانِ سعدابن ابی وقاص در مداین، برود دست به دامان نیچه بشود که: " من از بهر حسین در اضطرابم تو از عباس می گویی جوابم "، تا آقای نیچه با استفادۀ بهینه از ابََرَمردش عباس، راهی اش کند به سفر عتبات در خانهء فرهنگهای جهان در برلین. شاید دلش آرام گیرد و سکینه بر جانش مستولی گردد.

تذکر:

در طی الطریق این سفر، مستحب است که ذکر نزدیک دوردست به کرات بر زبان جاری شود تا ثوابِ بسیار در نامهء اعمال نوشته آید!

به تاریخ پنج اردیبهشت سالِ هزار و سیصد و هشتاد و سه خورشیدی برابر با بیست و شش آوریل دو هزار و چهار مسیحی، مساوی با یوم اربع ربیعالاول سنهء هزار و چهارصد و بیست و پنج قمری. البلد المقدس البرلین.

Posted by payam at 2:29 AM | Comments (1)

April 24, 2004

دی جی های سياسی !

hottest DJ in the world[1].JPG
امشب دوستانی به دنبال دستگاه اکو می گردند!، نيمه های شب بود ، که يکی از دی جی های فردا ، و يا يکی از امضا جمع کن های بيانيه کانون نويسندگان در تبعيد ، و يا به قول خودشان "هموند" به من زنگ زد و خواستار توضيح شفاهی من در مورد اسم "کاترپيلار " شد، که شأن نزول اين واژه چيست؟
هنوز جوابی نداده ، ايشان هشدارکی داد که: « من به امور حقوقی اشراف کامل دارم و مسايل تبليغاتی در حول و حوش اين قضيه ، و کاربرد کلمه ی "کاترپيلار"، جزايی دارد که نپرس؛ و شما وارد اين حيطه شده ايد»؛ به پر و پاچه ی پشم آلوی خودم خيره ماندم که بنده هيچ استعداد دلبری های اينگوته نداشته ام، اسم مستعار نداشته ام، پيام يزديان هستم ، و با مردمم، با صدا و تصوير رو در رو سخن گفته ام؛ کمی دچار تنگی خلقم، از اينکه حوری دختر بالغ همسايه پای کمياب ترين نارون روی زمين فردا فقه میخواند، و هيچ، از تبار آن عده ای که پاسی به سياست می دهند تا باجی به نان دهند، نبوده ام؛ محکم ايستاده ام، هنوز معتقدم که می شود در قرن بيست و يکم، در قلب اروپا گرسنه ماند.
باج نداده ام و باز هم محکم ايستاده ام،و فقط مبلغ يکصد و پنجاه يورو مقروضم؛
با خبر شدم که بهمن فرمان آرا، اويی که در جشنواره "نزديک دوردست" به من گفته بود که تا آخر همين ماه دست به کار " يک بوس کوچولو" خواهد شد، وقتی که به ايران رسيده گفته که:«ماداميكه پشت درهاي بسته، سرنوشت كار يك هنرمند مي تواند تعيين شود و نه در مقابل مردم، من ديگر در ايران فيلم نخواهم ساخت»، مردی که سی و پنج سال با هوشنگ گلشيری نشست و برخاست، و اينک خود شازده احتجابی ست که يکبار ديگر گلشيری بايد به پا خيزد تا روايتش را نقل کند، او نخواست که در اروپا فيلم بسازد و آبجو بخورد و به سياست آروغ بزند، هرچند که هنروندان ِ ( وند، پسوند باب روز است) فرنگی، او را اجنبی پنداشتند، بهمن فرمان آرا، ديگر فيلم نخواهد ساخت، تا زنده بگوری اش را به سوگ بنشيند، تا هياهوگران هموند ِ فردا ، از پشت منشور کانون نويسندگان، دموکراسی را هفت رنگ ببينند،
عجب صدايی دارد اين اکو؛
اکوی صدای دی جی های سياسی برلين و اقصی نقاط

التماس دعا!
در ضمن اتوبوس برای اياب و ذهاب آماده است! باور نداريد؟
اين هم فراخوانی با اتوبوس آماده تا محل خانه فرهنگ های جهان:
هيئت متوسلين به کانون نويسندگان در تبعيد ، مقيم برلين
شاخه فرهيختگان

Posted by payam at 1:46 AM | Comments (1)

April 23, 2004

بگذار اين وطن برای من وطن شود

بگذار اين وطن برای من وطن شود

لطفأ فقط کليک کنيد، شايد کودکی در بی وطنی خويش بماند.
کليک کنيد، شايد در حياتی دوباره ، مرزی به نام جهان سوم نباشد.
که ما در سومی اش، چهارم باشيم.

Posted by payam at 10:54 PM | Comments (0)

April 22, 2004

کاترپيلار يعنی بولدوزر؛ همان نعلينی که هستی من و تو را شخم زد

نگاهی ديگر به "نزديک دوردست" و هياهوی کانون نويسندگان در تبعيد


آقای سهراب مختاری!

در آلمان زندگی می کنم ولی به انسان اقتدا می کنم. قرار نيست که در تب و تاب پس پس رفتن های خرچنگِ آقای نيچه، از راه رفتن کبک خودمان غافل بمانيم و خود را از حرکت بيندازيم، و نگاهی نيندازيم به سر آغازهای جهل و استبدادی که فقيه مطلقش سلطان جنايت شد؛ ولی اين بار با اِلمان های ساده ای از قبيل: عبا و عمامه و عصا، که حتا فاشيسم را در جيب گشاد عبای تنگش گذارد.
آقای مختاری!
ما همه قربانيان کارزار قتلِ عام و آوار خمينی هستيم؛ و فکر نکنيد که رنگ مصيبت خانواده ی شهدا، از اويی که در جنگ خانه اش آوار می شود و بر سرش فرو می ريزد سياه تر است؛ آنگونه که می توانيد در تعبير و تفسير جنايات خمينی ديگران را جا بگذاريد و فاصله بيندازيد. می خواهم بگويم ما در تقابل همديگر نيستيم، فقط در هياهوی کتابسوزان همديگر را نمی بينيم.
گويی جوابيه شما می بايد راهی دبير خانه کانون نويسندگان (در تبعيد) می شد تا منشور کانون نويسندگان را بخوانند و بدانند که اين منشور به چه قيمتی تمام شده است :
1 - « آزادی انديشه و بيان و نشر در همه ی عرصه های حيات فردی و اجتماعی بی هيچ حصر و استثنا حق همگان است. اين حق در انحصار هيچ فرد، گروه يا نهادی نيست و هيچکس را نمی توان از آن محروم کرد.»
2 - « کانون نويسندگان ايران با هرگونه سانسور انديشه و بيان مخالف است و خواستار همه امحای شيوه هايی است که، به صورت رسمی يا غير رسمی، مانع نشر و چاپ و پخش آرا و آثار می شوند.»
ليکن در مواردی که انکار پيش می آيد، و مصلحت سياست اين باشد، عداوت جايز نيست!. من که عضو کانون نيستم اما اين منشور پرچم راه من است.
آقای سهراب مختاری!
بد نيست کتاب بنيامين را زمين بگذاريد و در شعری از محمد مختاری دقيق شويد:
« ... به چشم هايم بسيار انديشيده ام-
که گفته است
که سنگ در تبار من
هميشه سنگ می ماند؟
پرنده ای در آفتاب،
جرقه ای در جنگلی.
به روی رخنه خورشيد خيره می مانم،
و گوش هايم
شکاف آسمان را حس می کنند.»
ای کاش با چشمان خودت می ديدی آقای سهراب! که ويترين جماران طنزی هنری ست و هنرمندان آن پيش از سياست بازان در اين شبيه سازی حرفشان را زده اند، اما کسانی که هنر را از دريچه سياست به شلاق کشيده اند، دچار کور رنگی بوده اند وطنز درون نعلين خمينی را نديده اند که نوشته شده است «کاترپيلار»؛ بله، کاترپيلار يعنی بولدوزر؛ همان نعلينی که هستی من و تو را شخم زد، و پيش از همه، اين هنرمندان جوان تعزيه اش را در طنز به نمايش گذاردند. طنزی که سياست بازان آن را نديدند؛ اما اين که کانون نويسندگان به ورطه ی انديشه های جزمی بيفتد گمان می کنم همين جاست که با انديشه ی محمد مختاری و منشور کانون مقابله می کند.
و مگر تو تحمل ديدن يزيد را بر پرده ی تعزيه امام حسين نداری؟ اگر نداری از آقای نيچه بپرس که سر آغاز کتاب سوزانِ تبار ما کجاست؟ پاسخ خواهی شنيد: نزديک دور دست.
پيام يزديان
برلين، 22 آپريل دوهزار و چهار

Posted by payam at 1:32 PM | Comments (0)

و بعد از آن سهراب برايم نوشت: وقتی که نام زندگان هم در امان نيست

نيچه، فيلسوف آلمانی می گويد: "با گشتن در پی سرآغازها، آدمی به خرچنگ بدل می شود (که پس – پس راه ميرود.) خميني، اما خرچنگی بود که می خواست يک جهان را هم شکل خود ساخته و به عقب براند.

آقای پيام يزديان!

شما در آلمان زندگی می کنيد و بد نيست اين شعار جنبش مترقی مبارزان آلمان را نيز بدانيد:

Nie wieder Krieg!

Nie wieder Faschismus!

خمينی، نمادِ فاشيسم مذهبی و بنيانگذار رژيمی ست از همان نوع که طی بيست و پنج سال گذشته، دهها هزار مبارز راه آزادی را قربانی کرده است.

فراخوانِ کانون نويسندگان ايران (در تبعيد) و انجمن قلم ايران در تبعيد، اعتراضی ست به اين نمادِ توحش دينی و نه هيچ چيز ديگر. چرا که اينان "عدوی او نيستند، انکار او هستند."

نکتهء ديگر آنکه، بد نيست به اين گفتهء پدر من دقيق شويد: "و آن که صبر و نور هديهء شکم ها می کند، عبای تنگش را گشادتر می دوزد*." شعر و هنر در گرو آزادی ست، اما "سلطانِ وحش، تيزی شمشير را فرازِ آزادی گرفته است.** "

کانون نويسندگان و انجمن قلم ايران در تبعيد، به سلطان وحش و تيغهء شمشيرش اعتراض کرده اند، نه به هيچ چيز ديگر. سلطانِ وحشی که حرمت انسان را سنگسار می کند.

آقای يزديان عزيز!

شما درک حضور ديگری را با درک حضورِ فاشيسم در قدرت، اشتباه گرفته ايد.

با نيچه شروع کردم، بد نيست با بنيامين تمام کنم: "اگر خصم پيروز شود، حتا مردگان نيز در امان نخواهند بود. و اين خصم هنوز از پيروز شدن، دست نکشيده است."

* منظومهء ايرانی. محمد مختاری.

** همانجا.

Posted by payam at 7:25 AM | Comments (0)

April 19, 2004

-محمد مختاری - اين حقيقت ماست. نزديک و دور


سايت ايران امروز
سايت اخبار روز
سايت روشنگری
سايت خبری گويا
امروز تولد محمد مختاری ست
می انديشم اگر او به دست حکومتی شاعرکش خفه نمی شد، امروز به حکم مشتی سليقه مآب، و به جرم انتشار مقالاتی در بازخوانی فرهنگ، با عنوان تمرين مدارا، به قتل می رسيد.
ای کاش نويسندگانی دو خطی، سرخوردگی ها و اقتضاهای ايدئولوژی شان را از پيشخوان فرهنگ و هنر بر چينند، و به جای صدور بيانيه های قيم مآبانه، گوشه چشمی به آثار يکی از کشتگان قلم کانون«خودشان»
می انداختند، تا لااقل اندکی به سواد مدارايشان افزوده می شد، تا به خام دستی حرمت نمی شکستند، بماند که حرمت صاحب قلم و انسان در سياق آنان شکستنی ست.
به قلم سوگند که گذاردن امضای شاعر، پای فتوائيه هايی مبنی بر حذف هنر در فستيوال «نزديک دور دست» وصله ای ناچسب ست؛ چرا نمی خواهند شاعران مان شاعر بمانند، چرا به زير سواد «شورشی» می خواهند امضای نويسنده ای را بچسپانند؟
شاعر من، آن آزاده مردی ست که هنوز می خواهد از «اعتماد» بنالد، شاعر من محمد مختاری ست؛ می خواهم از زبان اويی که برايم هميشه زنده است برايت حرف بزنم؛ می خواهم بدانی که سهراب مختاری از زبان پدر، از شعر و هنری می گويد که حضورشان موکول به حضور آزادی ست.
پر بدک نيست که محمد مختاری شاعر را در مقاله «تمرين مدارا و ذهنيت انتقادی»، به نقل از مجله گردون شماره 31 چاپ سال 1372 تهران ، حضورتان معرفی کنم.
بعد از خواندن اين مقاله به جای نام محمد مختاری، مختاريد نام زهرا کاظمی را جايگزين کنيد، و حتم بدانيد که اگر زهرا کاظمی زنده می ماند و عکس هايش را در معرض تماشای شما می گذارد، آن موقع هم بيانيه صادر
می کرديد که عکاس فرآورده های حکومت جمهوری اسلامی، با عکس های صادراتی و غير هنری بر شما هجوم آورده؛ نوشتم «هجوم»، شما بخوانيد «تهاجم فرهنگی»، به ياد مبدع استعمال اين عبارت، پيشوای کنونی حکومت اسلامی ايران، «سيد علی خامنه ای»، رهبر؛ حالا اجازه دارم که شما را اينگونه خطاب کنم، «ای جسدبازان
بی رؤيا...»، اين هم شاه بيتی از عباس معروفی که اجازه ی کاربردش را در اين مقال به خودم می دهم

محمد مختاری در مجموعه مقالات «تمرين مدارا» در بخش بازخوانی فرهنگ، ضمن پرسش، مبانی هويت فرهنگی و ملی و راه حفظ هويت ملی- فرهنگی و اخذ تمدن فرنگی را مطرح می کند و در ادامه نياز مبرم جامعه به بازشناسی دقيق و روشن بازخوانی خويش را متذکر می شود؛ محمد مختاری می گويد: «به هر حال با انقلاب بهتر دريافته ايم که با يک نظام ديرينه تاريخی- فرهنگی روبروييم که عين ساخت ذهنی و معرفتی نظام درونی ماست، درون و بيرون ما عرصه ی يک حضور فرهنگی است. اين هر دو مثل يک متن واحدند که تجزيه ناپذير است، خواندن و بازخواندن شان مؤکول به هم است. يعنی تأويل و تحليل درون و بيرون از هم جدا نشدنی ست.
چه بسا در بيرون می کوشيده ايم با فرهنگی ديگر رابطه گيريم، اما در درون، باز بر همان اساس قديم، عمل
می کرده ايم. چه بسا مبارزان سياسی و منتقدان تفکر و اخلاق و معرفت، و شاعران و نويسندگان و انديشمندان که به رغم تضاد با وجود بازدارنده ی کهن، و نفی نظری آنها خود در عمل باز صدای همان وجود بازدارنده
می شده اند و می شوند.
يعنی به رغم توسل به شيوه های جديد رفتار، زير سلطه ی شيوه های قديم رفتار می مانيم. به رغم اينکه به
واژه های جديد می گراييم، آنها را در بافت سنتی به کار می گيريم.
به رغم جستجوی لحن و وجه متناسب با ضرورت های تحول، از لحن مسلط و ايستای حفظ وضع موجود فارغ نمی شويم. به رغم طرح و درخواست دموکراسی، ديکتاتورمآبانه عمل می کنيم. به رغم طرح مشارکت در توسعه،
بيش از هر چيز مروج هدايت آمرانه می شويم. به رغم نفی استبداد، به آمريت پدرانه و ريش سفيدانه، ديکتاتوری صالح و مصلح و نظاير آن می گرويم که ريشه در ساخت استبدادی ديرينه دارد؛ و جامعه را در جهت جامعه توده وار هدايت می کند. بنابراين از آزادی هم مستبدانه دفاع می کنيم. پندارها و گفتارها و رفتارها و روابط نهادی شده در ترکيب زندگی اجتماعی و فردی مان نمايان می شود، تا در بهترين حالت هم هوادار التقاطی بمانيم که از دستاوردهای فرهنگ نو، به صورت ابزاری در خدمت مقاصد و ارزش های سنتی بهره برد.
بازخوانی فرهنگ همچنان که تمرين انتقاد است، تمرين مدارا نيز هست، گسترش ذهنيت انتقادی و افزايش تحمل در برابر انديشه ها و عقايد ديگران، دو روی يک سکه اند . هر دو نيز کارکرد جامعه مدنی اند که چشم انداز
امروزی شان نهادی شدن حقوق و آزادی های دموکراتيک است.
اگر انتقاد از «ديگری» مستلزم مدارا با «ديگری ست»، نقد «خويش» مبتنی بر تحمل در «خويش» است...
او می نويسد: «گفت و شنيد با خويش، روی ديگر گفت و شنيد با ديگری ست اين دو، هم در گرو نهادينه شدن مدارايند؛ و هم زمينه و عاملی برای نهادينه شدن اند. گفت و شنيد يک رابطه است. و دو سوی رابطه در نقد نظر، مکمل و تصحيح کننده ی همند. زيرا برقرار ماندن رابطه، در گرو تفاهم در تفاوت ها، و مدارا در اختلاف هاست. از اين رو اساس گفت و شنيد بر امکان درک حضور ديگری استوار است. درک حضور ديگری نيز مبتنی بر درک و پذيرش حق برابر انديشگی، اجتماعی، سياسی، فرهنگی و ... برای ديگری ست.»
مختاری می گويد: «آزادی و بسط تفکر انتقادی و نهادی شدن مدارا، بهايی دارد که بايد پرداخت. کسانی که گمان می کنند هميشه حرفی می زنند يا بايد حرفی بزنندکه مو لای درزش نرود، يا کسانی که می پندارند عامل حقيقت مطلق اند، يا همواره بايد حقيقت مطلق را بگويند، يا آنهايی که با توهم آشفته شدن ذهن جامعه، از فتح باب در باره ی هر مسأله ای که به انسان و جامعه و جهان مربوط است بيمناکند، خواسته يا نا خواسته، هيمه ی استبداد می شوند. به همين سبب نيز يا غالبا خاموش می مانند، و در نتيجه بر ستم و زور و فساد و جهل و ... چشم می پوشند؛ يا «ديگری» را به خاموشی فرا می خوانند يا وا می دارند، در نتيجه خود عامل ستم و زور و فساد و جهل اند: اينان سرانجام نيز بی تاب می شوند، و از کوره به در می روند، و به خطاب و تحکم و تهديد می گرايند، و به منع و حذف می پردازند. اما گفت و شنيد هر چند توان بر، و وقت گير هم باشد، عامل رشد تفکر انتقادی و اعتلای فرهنگ است، زيرا از جنس آزادی و مداراست.»
sohrab6.jpg

سهراب! شاعر کشی، ريشه در نکبت تاريخ و فرهنگ ما دارد؛ شاعر چشم و گوش مردم زمانه است. می توان اينگونه تعميم داد که قتل شاعر، تجلی نابودی يک ملت است؛ چه انگيزه ای متوليان حکومت دينی را در توجيه جناياتشان بر می تابد؟
سهراب مختاری: از نظر خود او: «زمانی که سياست و جنايت و حتی آرمان گرايی مستبدانه، در پی حذف آدمی
يا حذف ابعادی از هستی او، و شقه کردن هويتش بوده، شعر و هنر که حضورشان مؤکول به آزادی است، در پی حفاظت از ارزش های بشری و پايداری آدمی در راه آزادی بوده است».
«استبداد و اختناق و ديکتاتوری و زور و ستم و نا برابری و جنايت و وحشت، نافی هنر است، همچنانکه نافی حيثيت انسانی ست.»
و از نظر من کسانی که شعر و هنر و انسان و هويت او را به صورت متحدالشکل از صفحه زندگی حذف می کنند و به يکنواختی و ناگزيری تقليل می دهند، قطعا خواهان برقراری «استبداد و اختناق و ديکتاتوری و زور و ستم و نابرابری و جنايت و وحشت» هستند. و اين ابزار را اساس حضور خود می دانند و بدون شک نقطه ثقل حکومت خود می نامند. و فکر می کنم ثبت کردن چنين نقطه ای هم انگيزه ی خوبی برای هموار ساختن دوران حاکميت آنها باشد.

- آمران ننگ، يک اديب را خفه کردند، تا به کی حذف به قرينه ی آرمانی را در سر لوحه ی کار ِ اين دولتمردان پيش بينی می کنی؟
سهراب مختاری: من فکر می کنم تا زمان حضور آمران جنايت در قدرت و شناسايی دقيق آنها، و نيز روشن شدن هويت آمران و عاملان قتل های زنجيره ای، بدون وجود هيچ شک و شبهه برای مردم ايران و جهان، بخصوص در اين دوره که مقدار زياد و چشمگيری از مردم آزاده ی کشورمان در ايران و سطح جهان خواهان روشن شدن اين پرونده هستند. و همچنين در اين دوره آمران و عاملان قدرت هم، با دستگيری دکتر ناصر زرافشان و کيل شجاع و آزاده ی خانواده های قربانيان قتل های سال 76 و زندانی کردن او به جرم حق طلبی و پا فشاری ايشان برای افشای هويت آمرين و عاملين اين پرونده، نشان داده اند که آمرين و عاملين قتل ها هنوز هستند و در رأس قدرت هم به سر می برند، و اگر نيستند چرا وکيل ما را گرفته اند و زندانی کرده اند؟

- محمد مختاری ، عدم انسجام ملت ايران را همزيستی معاصران سه روند مختلف سياسی - تاريخی می دانست، آيا می توان قبل از ظهور محتوم جنبش جوان امروز و غالب شدن بر امور حاکم، به هم زبانی با تاريخ سازان (سياسيونِ) پدرسالار دست يافت؟
سهراب مختاری: درباره ی بخش نخست سئوال سکوت می کنم، چون ملزوم به يادآوری بخشی از تفکرات و نوشته های پدرم است؛ و مجال و توضيح بلندی می خواهد، اما در مورد قسمت دوم نمی دانم که منظورتان از تاريخ سازان و همزبانی با آنها چيست؟ اما فکر می کنم کسانی که تاکنون در قدرت بوده اند تاريخ ساز که نبوده اند هيچ، بلکه خرابکار تاريخ بوده اند. و در قدرت به سرکوب تاريخ پرداخته اند، جا دارد به شعری از پدرم اشاره کنم: « درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار
سايه دستی است که می پندارد دنيا را بايد از چيزهايی پاک کرد.»

- اهم اشتغال های ذهنی پدر چه بود؟ در اغلب ديباچه های کتب پدر، اشاره اش به دوران گرفتاری اش در اوايل انقلاب 57 است و حتا از دست رفتن مجموعه ای از آثارش، آيا پدر هيچ از حيطه ی آن گرفتاری ها با تو گفته بود؟ در اين راستا ، آيا محمد مختاری دوران سکوتی هم داشت؟
سهراب مختاری: اول به قسمت پايانی سئوال پاسخ می دهم، در دوره ای که تمام قدرت ها و مستبدان خواهان سکوت يک جامعه تا يک شخص هستند، دوران سکوت، دوره ی طرد و نوعی بی توجهی ست. به خصوص در باره ی شاعران همانطوری که خود او گفته است: «آنان از خروش دست، پا، مو، گوش، جسم و جان و تمام چيزهايی که با آنها رنج کشيده اند، سر باز می زنند. به مفهومی، آنچه را می پذيرند که يک زندانی می پذيرد، مانند مردانی که از ديار مرگ بازگشته اند ادراکی پيشرفته دارند؛ حسی اشتباه ناپذير برای آنچه به واقع در زندگی مهم است.»
در مورد ِ خود او هم من هرگز نديدم که به مسايل شعر و اجتماعش بی توجه باشد، به همين خاطر دوره ی سکوتی نداشت. اما در موردِ دوره گرفتاری و از دست رفتن کتابش؛ آن کتاب مجموعه ای بود از شعرهای عاشقانه پدرم به نام «بهار واقعه» که در درگيري های 57 از بين رفت و تنها يک شعر از آن باقی ماند با نامِ «گامی دگر»، که همراه اشعار خيابان بزرگ به چاپ رسيده است. در مورد درگيری ها و گرفتاری ها ميل دارم قسمتی از يادداشت های او را بياورم: «سه پلشک آيد و زن زايد و ... آدم هزار تا گرفتاری دارد، اما توی اين جامعه انگار هميشه جايی هم برای هزار و يکمين و دومين و ... هست. هر طور بود خودم را کشانده ام که به کارهای اجتماعی برسم و حالا دنبال تدارک برگزاری مجمع عمومی کانون نويسندگان که احضاريه آمد برای چهار تن از بچه های کميته برگزاری که فردا صبح بروند...» ( 06.07.1377) و سه روز بعد (09.07.1377)، بعد از آمدن احضاريه و رفتن به دادگاه انقلاب نوشته است : « ... س . ج که شما سياسی هستيد نه صنفی. چرا چنين و چرا چنان، چه می خواهيد، کی هستيد، آخرش هم مسئله ساده ای را به اين بغرنجی تمام کردن. می گويم آقاجان، آيا حق کار يک امر صنفی هست يا نه؟ می گويد آری. می گويم کار ما نويسندگان چيست؟ غير از نوشتن يا بيان ماست؟ بيان ما کار ماست؛ می گويد: آری. می گويم پس اگر نتوانيم بيان کنيم پس نتوانسته ايم کار کنيم، و اگر کار نکنيم معيشت مان مختل می شود. می بينيد که چقدر حق بيان ما صنفی است؟
انگار خيط کرده؛ واکنش نشان می دهد که پس چرا اين اعلاميه سعيدی و سرکوهی را امضا کرده ای؟ آيا اين هم صنفی است؟ که می گويم قطعا؛ گيج می شود. می گويد من البته زياد وارد نيستم. ولی همينجور مرغ يک پا دارد و انگار يک فکرهايی کرده اند و دارند برايمان پرونده سازی می کنند. مرتب دم از دادگاه می زند يعنی توی دادگاه هستيم».
اما جدا از اين گرفتاری ها او هميشه می نوشت و می خواند و در طول سال های 1363 بعد از آزادی اش از زندان تا سال 1376 که به قتل رسيد، او بيست و يک کتاب چاپ کرده است.

- عکس العمل و يا اولين سئوالت، در صورت رويارويی با قاتل يا قاتلين پدرت چه خواهد بود؟
سهراب مختاری: در اين زندگی نکبت، نيروهای پرسش ساز آدم آرام آرام به تحليل می رود، اما عاملين و آمرين هم همين را می خواهند، می خواهند که انسان خاموش باشد و شرافتش خفه شود، ولی ما خاموش نخواهيم شد و خفه هم نمی شويم، پرسش ها نيز زمانی که مخاطب خود را بيابند ظاهر خواهند شد.

- روند جنبش ادبی نسلِ جوان در تسريع هرگونه تحول احتمال چه خواهد بود؟
سهراب مختاری: به قول پدرم: «جرعه فشانی خاک هم از جوان ها دريغ شده است»، اما آنها خودشان اگر متفکر برايشان باقی نگذاشتند متفکر خواهند شد و می دانم و باور دارم که به زودی صداشان را دنيا خواهد شنيد.

- نبض پدر در تو جاری ست، به قول ِ محمد مختاری: «صدا که بر می آيد از يکی طنين می اندازد در ديگری» ندايت در پاسخ پدر چيست؟
سهراب مختاری: می خواهم اشاره کنم به سخنی از ميلوش شاعر و نويسنده لهستانی که در سال 1980 برنده جايزه ادبی نوبل شده است، او در کتابی با نامِ «ذهن اسير» به بررسی روانکاوانه هنرمندان و روشنفکران کشورهای اروپای شرقی پرداخته است و در آن نوشته: «سرودن شعر، خود عملی توأم با ايمان است. اما هنگامی که فرياد زندانی شکنجه شده ای به گوش شاعر می رسد و رنج او را منعکس می کند، اگر دخالتش سبب مرگ و از دست رفتن نوشته هايش بشود، آيا باز هم بايد چنين کاری را انجام دهد؟»
و محمد مختاری شاعر و نويسنده ايرانی در شرق آسيا می گويد: «خيال و انديشه من در گرو پوست و استخوانی
که بکشند يا بشکنند يا بچلانند نيست.»
می بينی! اين حقيقت ماست. نزديک و دور؛ واهمه در واهمه و مثل اين ماه ناگزير که گرديده است گِردِ جهان و باز همچنان همانجا که بوده مانده است. و هر شب انگار در غيابت بايد خيره ماند همچون ماه، در حلقه ی غرايی که کم کم عادی شده است.


پيام يزديان
به تاريخ ِ تولد محمد مختاری يِکم ارديبهشت
برلين

Posted by payam at 10:31 PM | Comments (1)

April 16, 2004

هوشنگ سيحون- مرد بناهای ماندگار

دراين مجال به معرفی مردی می پردازم که طرح و قلم او حرف می زند با تاريخ.
مرد بناهای ماندگار؛ مردی که گل می افشاند تا طرحی نو در اندازد.
اگر در لابلای عکس های يادگاری از شهر و ديارتان ايران، عکسی از باغ و عمارت حکيم ابوعلی سينا داريد، طرح اين مرد بزرگ هم نمايان است، اگر لختی در باغ آرامگاه حکيم عمر خيام و يا در کنار مقبره ی زيبای کمال الملک در
نيشابور مبهوت مانده ايد، بی شک خالق آن همه طرح و نقش را نيز ياد کرده ايد؛ بله، هوشنگ سيحون به ميان ما خواهد آمد، معمار و نقاش عمارت ها و موزه های ماندگار؛ طراح موزه آرامگاه نادرشاه افشار و مقبره ی کلنل محمد تقی خان پسيان سردار آزاده ی خراسان؛ طراح بنای موزه توس و دهها عمارت ديگر.
سيحون، نقش اندازی ست که با ما در دنيای ابعاد، از معانی پر رمز و راز باطن می گويد، به راستی که او، معانی و فلسفه نظری و وجودی بزرگانی که معمار و طراح آرامگاه هر يک از آنان بوده است را در نقش مقبره ی آنان به دام انداخته است، و اين همان جلوه ايی از هنر است که ما را به سوی شعور می کشاند.
هوشنگ سيحون در سال 1338 آرامگاه حکيم عمر خيام را مبتنی بر اصول رياضی و مثلثاتی خيامی، محاسبه و طراحی کرده است؛ سير در دهليزها و طاق و ايوان مقبره، خود سفری ست به جهان بی نهايت معانی خيام.
سيحون حتی انتخاب مصالح ساخته های خويش را منطبق با خصوصيات شخصيتی و زندگی هر يک از آن بزرگان انجام می دهد، او در کتاب « نگاهی به ايران» در مورد بنای آرامگاه نادر شاه افشار می نويسد: « ماده اصلی ساختمان از سنگ خارای منطقه کوهسنگی مشهد، مشهور به سنگ هر کاره است، اين سنگ يکی از مقاوم ترين سنگ هايِی ست
که در ايران وجود دارد، او دليل اين انتخاب را اشاره به صلابت و عظمت نادر شاه افشار می داند».
او در ادامه می نويسد: « شکل کلی و مقبره ی نادر به شکل شش ضلعی متناسبی ست که، شکلِ سياه جادرهايی را تداعی می کند، دليل اين امر همين نکته است که نادر به جای کاخ در زير چادر زندگی می کرد».
آرامگاه حکيم بوعلی سينا در همدان نيز، يکی از شاهکارهای هنر معماری معاصر است که با الهام از معماری قديم بنا شده است، که برداشتی از برج قابوس بن وشمگير در گنبد قابوس است، و هر يک از ستون های سنگی و مدور جلو آرامگاه بوعلی سينا، نشان دهنده گذشت يک قرن از تولد ابن سيناست.
هوشنگ سيحون، پيشرو و صاحب سبک در هنر معماری معاصر ايران است؛ و دومين مرحله شکوفايی و درخشش معماری ايران با آثار وی آغاز می شود.
او در سال 1347 طراحی و اجرای ساختمان موزه توس در مشهد را به کارنامه درخشان خود می افزايد؛ و اما اين همه فقط آثاری بود که جزء ميراث فرهنگی ايران محسوب می شود.
پدر معماری نوين ايران، ساختمان های متعددی را طراحی کرده که هنوز در نوع خود بی نظير است، از جمله می توان ساختمان بانک سپه در ميدان توپخانه تهران را با نمايی از بتون نام برد.
پروفسور هوشنگ سيحون در سال 1972 به همراه نقاشان صاحب نامی از جمله، پيکاسو و سالوادر دالی، در نمايشگاهی در دانشگاه ماساچوست شرکت کرد و با سبکی منحصر به فرد، کلافه های خط را به صورت تابلويی
زيبا در معرض نمايش گذارد که توجه منتقدين آمريکايی را به خود جلب کرد، سبکی که با مدد گرفتن از خطوطی
موازی و پر پيچ و تاب، که هيچ همديگر را قطع نمی کنند، انسان را در روزمره اش وادار به تفکر می کند؛ اينگونه
که هنوز کسی پيدا نشده است، مشابه طرح های نقاشی سيحون را خلق کند.
هوشنگ سيحون هنوز در ميان ماست، او يکی از عشاق هنر ايران است و به قول ِ خود او: « کلام آخر من ايران است».
اما چرا من و شمای ايرانی اين عاشقان هنر ايرانی و فرهيختگانی که در بين ما هستند را به درستی نمی شناسيم و نسبت به آنان بی اعتناييم؟
چرا جوامع فرهنگی ايرانی و باز هم تاکيد می کنم ايرانی، وجود اين فرهيختگان را کتمان می کنند؟
چرا هميشه قدرشناسی از هنرمندان ايرانی به عهده ی قدرشناسان غير ايرانی ست؟ - اهداء عنوان شهروندی افتخاری فرانسه و لوح افتخار شهرداری لوس آنجلس از جمله آن قدر شناسی های جوامع غير ايرانی ست؛ ازاين گذشته،
دانشگاه هايی چون، ام آی تی ، هاروارد، واشنگتن يونيورسيتی و برکلی، مجموعه ای از نقاشی های سيحون را گردآوری و نگهداری می کنند؛ نام هوشنگ سيحون را در دو دانشنامه روسيه و کمبريج ثبت نموده اند،
اويی که
ذخاير فرهنگی دورافتاده ترين نقاط ايران را کشف و ثبت کرده و ارزش هنری شان را به خود ايرانی ها نشان داده است.
ختم کلام اينکه، نگذاريم هنرمند ايرانی، جامعه خودش را دور بزند تا بعد، جامعه ی خويش را متوجه حضور خود کند.
قريب به 25 سال نامی از معمار بناهای ِ کهن ِ الگوهايمان، از بوعلی سينا گرفته تا خيام برده نشده است.
هوشنگ سيحون امروز هشتاد و دو ساله است.


کانون مهندسين و متخصصين ايرانی در آلمان برگزار می کند:

شکل گيری معماری ايران از نگاه دو معمار

سخنرانان:
پروفسور هوشنگ سيحون ( ونکوور)
مهندس عبدالحميد اشراق ( پاريس)

زمان: جمعه 7 مه 2004
ورود به سالن: از ساعت پنج و نيم بعد از ظهر
شروع سخنرانی : ساعت شش و نيم بعد از ظهر
مدت زمان ورود به سالن تا شروع سخنرانی ، جهت آشنايی
شرکت کنندکان با اين هنرمندان ارجمند در نظر گرفته شده است.

مکان: دانشگاه فنی برلين، ساختمان اصلی ، سالن – 1058 اچ




Posted by payam at 2:11 AM | Comments (9)

April 9, 2004

مصاحبه پيام يزديان با بهزاد فراهانی پيشکسوت سينما و تئاتر

سایت اخبار روز
در محل برگزاری جشن فرهنگ و هنر برلين، به بازيگر قديمی سينما و تئاتر ايران، بهزاد فراهانی بر می خورم، او
در فيلم ها و سريال هايش، در نقش همه پدرها ست، چهره ای دارد پر صلابت و صدائی پرطنين، برای انجام مصاحبه دعوتم را قبول می کند و از پالتو بلند کرم رنگی که به تن دارد شانه ای به موهايش می کشد تا به قول خودش
« چهره ی پيرانه سرش » مقبول افتد. بهزاد فراهانی بازيگر توانای سينما و تئاتر است که بيش از بيست فيلم سينمايی بازی کرده و در سريال های مختلف تلويزيونی به ايفای نقش پرداخته است، فراهانی مدرس دانشکده تئاتر است و تاکنون نمايشنامه های مختلفی را نوشته و کارگردانی کرده است، فيلمنامه « سفر سنگ» بر اساس قصه ای از اوست که در اوائل انقلاب اسلامی ساخته شد.
مکانی دنج تر از طبقه فوقانی خانه فرهنگ ها که مشرف است به بام خانه پيدا نمی کنيم . دوربينم را می کارم تا او را در کادرش در يابم، در کنارش قرار می گيرم و علت حضورش در خانه فرهنگ های جهان را می پرسم، و برنامه ای که برای او در اين ايام تدارک ديده اند.
بهزاد فراهانی- من از داوران انتخاب آثار نمايشی بودم که به اينجا آمدند و اينها بهترين آثار تئاتری سال گذشته ايران بوده است. چون نايب رئيس خانه تئاتر هستم وآن نهاد اتحاديه صنف های تئاتری هستند که در کنار هم جمع شدند، طبعأ ياريگری به گروه هائی که گاهی برنامه هايی دارند به ما محول می شود و اين برای اولين بار است که بعد از 25 سال ما را از مرزهای خودمان در واقع به جای ديگری راه داده اند؛ برلين برای من به دلايل متعددی دل انگيزست، به خصوص برای برشت، رنووايگ و شائو وين، من اينها را هميشه در ذهن خودم داشتم و بسيار دوست داشتم، ضمن اينکه يک سفر بسيار بسيار دور، یعنی در سال 54 داشتم به همراه عزيزی که ديگر نيست و يادش خوش، آمديم اينجا و زمان کوتاهی بوديم و رفتيم؛ برنامه ای که با خانه فرهنگ های جهان در برلين داشتم اين بود که در مورد تئاتر ايران سخنرانی کنم، که وقتی برنامه سخنرانی آقای جلال ستاری در مورد اساطير ايران تدوين شد و ايشان تشريف آوردند من ديگر سر باز زدم و گفتم که ايشان پيشکسوت ما هستند در سخنرانی.

- شما هم پيشکسوت تئاتر ايران هستيد و در اينجا يادی می کنم از بازيگر مقتدر تئاتر ايران، زنده ياد مهدی فتحی، که جامعه تئاتر ايران ايشان را از دست داد، و به شما اين فقدان بزرگ را تسليت می گويم؛ آقای فراهانی برگرديم به سال های خيلی دور و انگيزه های بازيگری در شما و متعاقب آن تشکيل گروه نمايش « کوچ » به همت شما.
بهزاد فراهانی- کودک شش ساله ای بودم که در تعزيه کارم را شروع کردم، 14 سالگی با تفرش آزاد کار کردم و بعد از آن با گروه های متفاوتی که در ايران کار می کردند بودم، در انجمن تئاتر به رهبری زنده ياد سعيد سلطان پور و رحمانی نژاد، بعد با گروه سرکيسيان که از بنيان گزاران تئاتر مدرن ايران بود، بعد با گروه هنر ملی، آقای جوانمرد، آقای بيضائی، بيژن مفيد، سرکار خانم پرتوی و ديگر يارانمان بودم، و بعدها کم کمک حال و هوای ديگری پيدا شد و جزو درام نويسان شدم و آثاری که نوشتم کمی مورد ستايش واقع شد. آثاری که نوشتم، طبعا ديگر ديدم که وقتش است که خودم آستين بالا بزنم، البته زير بغلم پاره بود ( خنده)، آن موقع بود که رفتم به ميدان شوش ( بی سيم نجف آباد)، نزديک پنجاه- شصت تا از بچه ها بودند که عاشق تئاتر بودند ويک مقدار زيادی کار کرده بودند، به هر حال آنها را جمع کرديم و خودمان هم لوله شديم توی آنها و شروع کردم با آنها کار کردن، هم تجربه ی در واقع آموزش ادبيات، نقد، تحليل، چالش، بازيگری، نوشتن، کارگردانی، طراحی و غيره، بعد وسط کار هم آمدم به استراسبورگ برای ادامه درسم، هر چی که اينجا جمع و جور می کردم می زدم زير بغلم و می بردم آنجا و تحويل آن بچه ها می دادم.
امروزه روز تئاتر و سينمای ايران در هيچ کجا خالی از اين تبار نيست، یعنی گروه « کوچ»، به هر حال هر جا که سر و کله يکی شان پيدا می شود، آنجا بوی خوش فخرو ستيز با ظلم، و پايداری و مقاومت در مقابل تلخکامی ها، به هر حال اينها را آموختند و من هم از آنها خيلی چيزها ياد گرفتم. بخشی از آنها به اينجا آمدند، بخشی از آنها سوئد و آمريکا هستند، بخشی ازآنها زير خاک هستند که خدايشان بيامرزد، بخشی از آنها هم ماندند که هنوز به آنها افتخار می کنم که هميشه در کنارشان باشم.

- آقای فراهانی، شما عضو هيئت مديره ی خانه نمايش هستيد و در چند سال اخير فعاليت گسترده ای داشتيد که صنف بازيگران و هنرمندان تئاتر را تشکيل بدهيد، آيا تاکنون در اين زمينه توفيقی حاصل کرده ايد؟
بهزاد فراهانی- خانه تئاتر ايران نزديک به چهار سال و خرده ای ست که شکل گرفته، يازده صنف در آن حضور دارند، خود خانه ی تئاتر که اين يازده صنف را دارد يکی از اجزای خانه هنر ايران است، خانه هنر ايران تمامی صنف های هنر را دور هم جمع کرده است که من بازرس اصلی آن هستم. در خانه هنر ايران انجمن بازيگران، انجمن کارگردانان، انجمن طراحان صحنه، انجمن کارگران و زحمتکشان تکنوکرات تئاتر، انجمن بازيگران آيينی - سنتی،
- انجمن عروسکی، و انجمن های ديگری هستند که متحد شده اند و خانه تئاتر متشکل از تمامی برو بچه های زحمتکش تئاتر است. اين صنف ها هر کدام آيين نامه های تدوين شده خودشان را دارند و با يک انتخابات دموکراتيک،
- هيئت مديره های خودشان را تشکيل می دهند، اعضای هيئت مديره صنوف در شورای هماهنگی خانه تئاتر هستند و هيئت مديره تئاتر برآمده از تمامی اين گروه هاست که شکل گرفته، سازمان پيدا کرده؛ و من هم يک کمی خسته هستم و بايد بروم به دنبال نوشتن هايم. چون وقت خيلی کم ست ديگر! شصت سالم شده و اين است که حالا واگذار می کنيم به نسلی که بسيار بسيار بهش می نازيم، پرغرور، پرتوان، پرشور به ميدان آمده.
ما در سال گذشته يک چيزی در حدود 800 نمايشنامه از تمام نقاط ايران داشتيم، و در فستيوال دهه فجر من شخصأ به عنوان داور کلی جشنواره، يک چيزی در حدود 130 تئاتر ديدم، اين البته باورشدنی برای شما عزيزانی که اين طرف اقيانوس هستيد شايد نباشد، ولی من اينها را ديدم وهر يک از آنها را يکی يکی می توانم برايتان نقد بکنم تا
ببينيد که چه ارتش مقتدر و نيرومندی از درون اين سی – چهل ميليون جوان در واقع، بيست و چند ساله ی اخير بيرون آمده است. من فکر می کنم در آينده ی بسيار نزديک به دنبال تأمين در واقع حقوق صنفی و اجتماعی
و امکانات کاری شان خواهد رفت، من اميدوارم آنقدر دل باختگی در سياست کلان هنر کشورم بوجود بيايد که همه ی
اينها کار بکنند، چون لياقت های فوق العاده ای در آنها هست؛ فی المثل، همين اثری که ناظر آن بوديم؛ نمايش «می بوسمت و اشک» ، دو بازيگر جوانی که در آنها بازی می کنند خانم شبنم طلوعی و آقای پيام دهکردی از مقتدرترين بازيگرانی هستند که من را به ياد مشايخی ها، فتحی ها، پورصميمی ها و ديران می اندازند، در خانه ی خودم هم يکی دو سه تا از اينها حضور دارند و من هم به آنان می نازم.

- به جاست که يادی بکنم از دختر خانم شما، خانم «شقايق فراهانی» که جزو بازيگران پرکار سينمای ايران هستند
بهزاد فراهانی- ببخشيد، پرانتز باز، اسم دختر کوچکم را اگر نياريد از شما گِله می کنم، چون دختر کوچکم، «گل شيفته» بازيگر مقتدر سينمای امروز ايران هست و می دانيد که فيلم های « بوتيک» و « اشک سرما» امسال از بهترين کارهای سينمايی جشنواره فجر سال 82 بود و گل شيفته، کانديدای اصلی انتخاب بهترين بازيگری سينما بود.

- آقای فراهانی، سال هاست که شاهد رخوتی در تئاتر ايران بوديم و در تئاتر جو پيشکسوت گرائی حاکم بود و مردم هم به همان نسبت مشعوفی به نام هنر تئاتر نمی شناختند و در مجموع تئاتر مطرح نبود، ولی اکنون شاهد رونقی
بی سابقه در عرصه ی تئاتر کشور هستيم، علت اين شکوفائی در چی هست؟
بهزاد فراهانی- جنبش دموکراتيک ايران، يک پديده ی عميق مردمی ست که من فکر نمی کنم بشود به اين راحتی اين جنبش را سد کرد و احيانا زيادی رهايش کرد. اين جنبش از قلب مردم آغاز شده است، گر چه پر از فراز و نشيب است ولی ادامه دار است، من ياد بيتی از مهرداد اوستا افتادم که می گفت:
باله از کوهسار سی دامان دشت
کاروان در کاروان آيد همی

- آقای فراهانی، با توجه به اينکه خود شما مدرس تئاتر هستيد، آيا سيستم آموزش تئاتر در سطوح دانشگاهی موردِ تاييد شما هست؟
بهزاد فراهانی- نه متاسفانه، در دانشگاه آزاد که خود من هم در آن تدريس می کنم، ما مشکلات در واقع گرايش به تئوری ها و دوری از کار پراکتيک را داريم، ما فرصت و امکانات کارِ تمرينی مان بسيار کم رنگ ست، اين را خودشان هم می دانند، مکان های تامين شده برای دانشکده های تئاتر خيلی کم است. در گذشته ی دور ما دانشکده ی دراماتيک داشتيم با سالن خوب، دانشکده تئاتر داشتيم باز با سالن خوب، و سالن های ديگر دانشگاه در اختيار گروه های تئاتری قرار می گرفت، ولی الان اينطور نيست، مثلأ وزارت آموزش و پرورش جزو مراکزی ست که سالن های فراوانی در اختيار دارد، مثل تالار فرهنگ و تالار معلم و ديگر تالارهای خوب. گرفتن اين سالن ها برای ما بودجه می خواهد، در گذشته اينگونه نبود، پول برای اجاره اين سالن ها گرفته نمی شد، ولی الان مجبورند برای تامين مخارج شان پول دريافت کنند و اين است که برای تئاتر خيلی سخته، من اميدوارم مثل تئاتر لهستان بتوانيم از تئاترهای زيرزمينی، بيستروها، تئاترهايی که بين راهها ساخته می شود، و بدين شکل شهرها بتوانند با امکانات خطلی کمتر تئاترهای کوچکتر داشته باشندتا پاسخگوی گروه های تئاتری باشند، ما در شهرکرد روستا داريم که دو بار در فستيوال ايالتی ، دو بار مقام اول را کسب نموده است، روستائی ست که بيست نفر آرتيست خيلی خيلی خوب در آن هستند و دو نفر دراماتيست بسيار عالی، يک چنين شور ورزی در ميهن ما آغاز شده و من مطمئنم که آوای گرم شان به گوش آنهايی که بايد برسد خواهد رسيد.

- آقای فراهانی، علت گرايش جوانان به فرهنگ ديداری چه هست؟
بهزاد فراهانی- غصه مندی بسياری از جوانان از نرسيدن به اميدها و آمال های خاص خودشان و مدينه ی فاضله ای که در ذهن دارند بيشتر برايشان اين ذهنيت را ايجاد می کند که بتوانند اين نا داشته ها را در تئاتر داشتنی به نمايش بگذارند، گرايش به سينما، تئاتر و به ويژه تلويزيون در ميهن مان بيشتر به اين دليل است.

- شما در کنار فعاليت های تئاتری درخشان، در فيلم ها سينمايی و سريال های تلويزيونی متعددی به ايفای نقش پرداختيد، از جمله نقش ماندگار معاويه در سريال امام علی، و چهره ی پر صلابت ِ پدرسالارانه ای که در صورت شما موج می زند، باعث شده که هميشه آن نقش ها در يادها بماند؛ روند حرفه ی بازيگری و پيچ و خم ِ آن در گذار از عرصه ی تئاتر و سينما و تلويزيون چگونه است؟
بهزاد فراهانی- تئاتر مادرِ هنرهای ِ هستی ست، به اعتقاد من و در عرصه ی حرفه ی ما يعنی بازيگری، کسی که خاک صحنه نخورده باشد و در آنجا در واقع عرق به تنش ننشسته باشد، نمی تواند جلو دوربين کار کند، اگر استثنايی هم وجود دارد، همانطور که گفتم استثناست، قاعده اينگونه نيست، در کشور ما شغل بازيگری دارد قانونمند
می شود، لوايحی تصويب شده و دارد می شود که حرفه ی ما در واقع مدافعت قانونی داشته باشد، محمل و بستر دفاع داشته باشد؛ ما بعد از نمايش « بينوايان» ويکتور هوگو، که خود من و زنده ياد مهدی فتحی، دو نفری در آن بازی می کرديم به کارگردانی ِ آقای بهروز غريب پور، در واقع از آن موقع تئاتر حرفه ای به معای دستمزد گرفتن مطرح شد و ما در آن تئاتر دستمزد بسزائی گرفتيم و همه عزيزانی که ما در کنارشون بوديم، مثل خانم شمسی فضل اللهی ، خانم ديانا، اينها دستمزدهای خوبی گرفتند و اين جا افتاد و اين نمايش چيزی در حدودِ شش ماه روی صحنه بود و به بازيگرانش دستمزد کلان داده شد، و از آن موقع به بعد، بازيگری رشد فراوانی کرد؛ امروزه يک بازيگر نخبه ی تئاتری در واقع بيش از يک ميليون تومان در ماه دستمزد دارد و سينما هم همينطور، اين است که حرفه ی بازيگری برای آن کسانی که صاحب جاه شده اند و سری توی سرها در آورده اند بسيار خوب است، ولی برای اين شور دريايی که ايجاد شده توی نسل جوان، زياد هم خوب نيست، خيلی طول خواهد کشيد که مثلأ دختری جوان بتواند رل اصلی بازی کند و ستاره سينما بشود، اينگونه ست که بگويم از يک جهت خوب ست و از جهت ِ
ديگر بد، ما الان چيزی حدودِ هجده هزار ليسانسيه بازيگری تئاتر داريم، اينها کار ندارند و اکثرأ بيکار هستند، ما بايد برای ايجاد کار برای آنان بستر سازی کنيم ، و اين لازمه اش همونطوری که گفتم، همانا پول ست و پول ست و پول

- از تماشاگران تئاتر چه انتظاری داريد؟
بهزاد فراهانی- سخت است در برلين و در مرکز فرهنگ های جهان نشستن و احيانأ دستور صادر کردن. من چنين شجاعتی ندارم، ولی خوشحال می شوم که آرزويم برآورده شود. من آرزو می کنم به آدم هايی مثل من در ميهنم، در شهری- شهرکی مثل تفرش، مثل فرمهين تئاتری داده شود تا شروع کنم و باز نسل جوان را جمع کنم و دستاوردهای چهل و چند سال کارم را به آنها منتقل کنم، و از سويی ديگر باز آرزو می کنم که خانواده های ايرانی کارشان به جايی برسد که هفته ای يک بار بچه ها بيخ ِ خِر ِ پدر و مادرشان را بگيرند و بگويند که ما يک هفته ست که تئاتر نديده ايم.

- آقای فراهانی، شما در کنار انبوه فعاليت های هنری که داريد به فعاليت های اجتماعی هم می پردازيد، خبردار شديم که طی اقدامی انسان دوستانه، اعضای خانه هنرمندان را گرد هم آورديد و به کمک زلزله زدگان بم شتافتيد، از چگونگی و نحوه ی استقبال مردم از برنامه ای که خانه هنرمندان ترتيب داد بگوييد و احتمالأ چه طرحی برای کمک رسانی داشتيد؟
بهزاد فراهانی- من فکر نمی کنم که در آن فاجعه ايرانی ای بوده باشد که بيکار نشسته باشد، هر کسی با هر توانی که داشت به ميدان آمد و من فکر می کنم که ملت غيور و سربلندی هستيم که بوديم و ديگر بار نشان داديم که در واقع معاضدت اجتماعی مان خيلی گسترده ست. ما هم با کمک ياران مان در خانه ی تئاتر دست بلند کرديم و از مردم دعوت کرديم که به کمک زلزله زدگان بم بيايند، منتها ما مطرح کرديم که خودمان دست بالا خواهيم زد تا بلکه بتوانيم يک تئاتر حرفه ای در آنجا بنا کنيم، مقدمات اين کار به کمک دوستانی که هستند ريخته شد و با ياری هايی که از طرف مردم شده است، من فکر می کنم که اين آرزو را برآورده کنيم، که در بم يک تئاتر حرفه ای خوب بسازيم.

- و در آن مراسم دو تن از چهره های ماندگار و غايب سينمای ايران حضور داشتند، سرکار خانم پوری بنائی و آقای ناصر ملک مطيعی، که گويا عزيزان ِ نزديکی را در واقعه بم از دست دادند؛ آقای فراهانی، آيا می توان اميدوار بود که اين هنرمندان دوباره به صحنه ی نمايش بازگردند؟
بهزاد فراهانی- من جزو نادر برو بچه های سنديکاليست هستم که خوش دارم اين عزيزانی که در گذشته در کنارشان بودم باز هم در هنر ايران جا پيدا کنند؛ مسئله ناصر ملک مطيعی يک مسئله بسيار جداگانه ست، من اعتقادم اين ست که در عرصه ی بازيگری ايشان پدر سينمای ايران هستند، به همين دليل من از ايشان دعوت کردم و هميشه هم دعوت می کنم، تئاترهای من را ايشان تشريف می آورند و سر گروه ما منت می گذارند، می آيند و می بينند، و هر جايی که لازم باشد که از اين افتخار ما برخوردار باشيم، از ايشان دعوت می کنيم؛ خانم پوری بنايی هم همشهری من هستند، اهل فراهان، و بسيار دوست داشتنی ست اين بانو، و دلم می خواد که اين عزيزان بيايند و بازی کنند. فردين هم از دوستان خوب ِ من بود و وقتی که رفت فهميديم که چقدر غمباراست اينکه آرزو به دل بروند، من اميدوارم که بتوانيم به هر حال ريش سفيدی و گيس سفيدی را تا آن حد گسترش بدهيم که بتوانيم آنها را در کنارِ خودمان داشته باشيم.

- از ديگر مدعوين که در آن مراسم به دعوتِ شما شرکت داشتند، استاد شجريان بودند که حضور داشتند، و شما در در حين اجرای برنامه که توسط شما صورت می گرفته ، با خواندن ابياتی به لهجه مشهدی، استاد شجريان را ترغيب کرديد که قطعه آوازی را ايشان فی البداهه اجرا کنند، آن ابيات را به خاطر داريد؟
بهزاد فراهانی- (خنده) معمولأ استاد شجريان خيلی کمتر اين لطف را می کند، ولی آن روز هم خيلی اتمسفر تلخ بود و کسی فکر نمی کرد که بتوان تدبيری انديشيد تا ايشان را ترغيب به خواندن کرد. اول رو به حضار گفتم: « شجريان مردِ سوگ و شادمانی ِ ماست»؛ و واقعا معتقدم که چنين ست، و بعد به ايشان گفتم: لطفا برايمان بخوانيد. ايشان گفتند که: نمی شود؛ مثل هميشه. آقای شجريان هم از گذشته مرا می شناسند، من هم به لهجه ی مشهدی به ايشان گفتم:
تو ز ِ مو هر چه مِخِی ، مو مودومِت
تو بِر ِی ِ يک دِنه بوس مو ر ِ مکدر موکّنی

- در اين غربت قحطی ِ عشق ست، از بی عشقی بگوييد!!!
بهزاد فراهانی- نه، نه، نمی شود بی عشق بود، اصلأ معنا ندارد و نمی شود بی عشق بود. عشق بايد باشد تا همه چيز معنا پيدا کند. ما سی ِ خودمانيم، به قول عزيزی گفته بود که:
تو و تاج و تخت ِ سکندری
من و راه و رسم قلندری
اگر آن خوش ست تو در خوری
وگراين بد است مرا سزد

پيام يزديان
خانه فرهنگ های جهان- برلين
مارس 2004

Posted by payam at 2:25 PM | Comments (2)