قريب به يک سال از افتتاح خانه هنر و ادبيات هدايت، به همت کسی که به من اجازه می دهد تا پدر خطابش کنم می گذرد .
امروز پرسيدم: آقای معروفی دقيقآ افتتاحيه ، چه روزی بود؟
پدر گفت:« 19 آپريل 2003»
ياد خستگی های روحی آن روزهايمان می افتم ؛ که برای افتتاح اين کتابفروشی، چه توهين و بی حرمتی هايی که شنيديم و لب فرو بستيم، شرح آن همه هتاکی و تهديد و کشيدن کروکی خطوط چاقو و خنجر بر اتومبيل پدر بماند برای فرصتی که جزء به جزء آن را بنويسم.
و اما در آن روز با شکوه افتتاحيه، کوچکترين سهم من، خواندن اين متن بود، که برای هدايت بود...
اونقدر محو افکارم هستم که برای اطمينان، حتی وجود عينکمو رو صورتم بايد لمس کنم ، بالاتر قرارش ميدم تا قابش تنه بزنه به ابروهام، يک شيار فاصله کافيه تا پته رو به آب بده.
شناسائی که مفصل شد، يعنی باختی !
فقط کافيه ببينت، ازت می دزده ، حتی اگر چارچنگولی مواظب بوده باشی .
دزد بد ذات: «خوب دزديدی همه ی هستی جد و آبادمونو ، همش دو قران و چهار پشيز .
بدزد تا اموراتت بگذره، آخه قلدری تو روز روشن؟
- قدم ها رو تند تر می کنم تا افکارمو در پيچ گذر دوم گورستان پرلاشز بر نيمکت چهارم سياه رنگی بنشانم.
روزنامه رو بر می دارم تا جای پُر نشستنو ، خالی کرده باشم.
تاشو باز می کنم؛ در ميان دستانم Lemond
به چشمانم شليک می شود. به دنبال حروف درشت تری هستم که می بايد خط
شروع بوده باشه. خواندن روزنامه ، بدون حروف درشت بی معناست!
نرمک بادی، خواندنی های درشت و کوچک را بی تاب می کنه و در ميان ضميمه اوراق ريخته بر پای کاج نيمکت، با خش و خشی آرام می گيرد. دستم را بی نگاه از ميان نيمکت به دنبال آوردن خش و خش می فرستم ، برو ، يک کم ديگه ، بالاتر ، هوپ!
خش و خش انگاری تو دستمه!
شليک دوم : صفحه دوازدهمِ لوموند يازدهم آوريل 1951
حوادث شهری ؛ خودکشی با گاز در عمارت 37 خيابان شامپيونه .
سر در گريبان لوموند می برم، حس گرمی خودش را از کشاله ی ران و پنجه ی دست چپم بالا می کشد، کمی به راست می خيزم، اين بار فرا می گيردم به تمامی . شيار فاصله دزد را نشانم می دهد .
عينک را بر می گيرم از سر تسليم .
« من ، تابانِ اثيریِ دوازدهم آوريلِ ساعتِ دوازده نيمروز هستم ، بيست و چهار ساعت ديگر از عمرت را خط زدم به پاس نگاه هر روزه ات به من ».
قطعه ی 85 گورستان پرلاشز، سايه زاری خنک و تاريک.
تابانِ اثيری می گويد:«شما غريبه ترين مردمان با يکديگريد»
جالب بود . تو و پدر دستتان درد نکنه . بالاخره یکی باید این پرچم را افراشته کنه .
Posted by: فرامرز at March 4, 2004 2:31 AM