January 7, 2004

نمی دانم....

چشمانم را باز می کنم
سپیده سر زده است و در چشمان من
دو مروارید را پنهان کرده است ...
برای دیدن آسمانی که دل گرفته است و پلکهایی که مدام می پرد
در هوای دلتنگی تو..
پشت پلکهایم را می روبم ..شاید چشم نمناکی از عشق بر آنها باریده است
مروارید ها را به سپیده باز پس می دهم
اما باز پلک چشمم می پرد
در هوایی که باران هم نمی داند ببارد یا نه...


زنی به نام سیاوش
17/10/82

Posted by admin at January 7, 2004 7:27 AM
Comments

asaman midanad ke chwaght bebarad ya na.
in ansan hahastan ke nemidonan ke chra ve bary chi morwaridhashono be ghole shoma biron mirizan
in morwaridha arzesh daran mage na.
ya inke........?

Posted by: BiBi at January 7, 2004 9:52 PM

مگر غير اين است كه رسالت باران باريدن است
پس اگر باراني باشد بي آنكه بخواهي بي آنكه بداني خواهد باريد...

Posted by: غربت واحه at January 7, 2004 7:43 PM

سلام
قشنگ است زنده‌گي كردن در شعر لحظه به لحظه ...

Posted by: شين at January 7, 2004 6:41 PM

جالب بود ولي بدون تعجب

Posted by: intry at January 7, 2004 6:26 PM