January 26, 2004

جهان به وصل می انديشد و ما به فصل!

سايت اخبار روز

جهان به پيوستگی ميرود، آدميان مدرن همبسته می شوند، مرزها پس زده می شوند
تا زندگی جهانی شود. تضادها به يکديگر خو می گيرد تا بشر مدرن در حريم تفکرات يکديگر و تامل در انديشه ها و يافته ها، جهانی باشند به وسعت بشر و گسترده در هستی ارتباطات.
در چنين دورانی که جوامع مدرن اروپايی به يکباره يکی می شوند، انسان آسيايی ِ سنتی و من ايرانی چقدر آمادگی بر خورد با جهان تازه را داريم؟
بله، درست در چنين دورانی که اين يکپارچگی شايد در آرزوی ناپلئون محقق می شود، در ايران ما، صحبت از ضرورت تغيير زبان و واژگان بيگانه در زبان فارسی است؛ بر حذر شده ايم که کلمه ی پيتزا را با نام کش لقمه بر دهان گذاريم و مبادا چرخبال را به اشتباه هلی کوپتر بر زبان رانيم که شايد به قهر الهی چرخ آن چرخبال نچرخد! ، و چه بسا
انتخاب عنوان اسلامیِ شادمانی فشرده برای سي دی، حربه ائی ست برای دفع انواع تهاجمات فرهنگی از نوع اسلامی!
جهان به وصل می انديشد و ما به فصل!
جهانيان در انديشه های يکديگر تامل می کنند و به انتقال فن آوری ها و توليداتش می پردازد و ما فقط خواسته ايم نفی کنيم هر آنچه حقيقت است، اينگونه که حتی يکديگر را نفی می کنيم چه رسد به معيار انتخاب جوايز جهانی صلح!
در همزيستی مدرن امروزی صحبت از خلق واژگان مشترک در ادبيات جهانی امرزی ست، ولی ما می خواهيم در حيطه ويروس زدائی زبان و فرهنگ و گفتگوی تمدن ها، ارزش انسان را حذف کنيم.
جهان در شتاب زمان و هم نوائی امروزه اش به پيروزی و جدل در تنگنای بيست و چهار ساعته زمان می انديشد ولی ايرانی هنوز سر بر آن کتيبه ی هفت هزارساله نهاده است که آن است مرکز جهان!
گاهی با خود می گويم ای کاش آن کتيبه سر از خاک بيرون نمی آورد تا اينگونه دست ها را روی دست نمی گذاشتيم.
آنچنان محو درخشش آن دوران مانديم که حتی ذره رويائی برای آينده نبافتيم .
در اينکه صاعقه وار درخشيده ايم شکی نيست، ولی چرا پس از برق آن صاعقه، تا هنوز پشت ابرهای سرد و سياه
مانده ايم؟
ابر سياه بی بارانی که هيچ نباريد بر پژمردگی و انجماد فکری و جادوئی آن افتخارات.
ابر خاکستری بی باران دلگير است
از ِخرد مدرن عقب مانديم، چرا که وقوع تاريخ را بی چون وچرا پذيرفته ايم و بر آن باليده ايم.
آن کمی برتری کهن، عامل پس روی شد، و بی شک و شبهه هر آنچه که در گذشته رخ داد را پذيرفتيم و بالعکس در جائی که می بايد از زمان پرسش کنِم و آن را به چالش کشيم، به حال شک می کنيم و می خواهيم که از تاريخ سئوال کنيم که اين چه حالی است؟- بلکه از تاريخ ندايی درآيد.
به راستی در اين وانفسای چرخيدن به گرد تاريخ و سئوال و پرسش از آن، آيا تغييرات مدرن امروزه را پذيرفته ايم ؟
و با معيارهای امروزی جهانی به دنبال کتيبه ايی نه در زير زمين بلکه بر روی زمين بوده ايم؟
کتيبه ايی از جنس زمان با فرهنگی سراپا ارزش ،خواه بر روی خاک وطن، خواه بر روی خاک غربت .
در اين وانفسای دوری از جامعه سنتی و دينی کنونی در داخل ايران که در چرخش پيچيدگی هايش از فرط گيجی به حال اغماء افتاده است، هنوز قبيله مدارانی که خود جزئی از تاريخ اند، دم از سياست می زنند واز هرگونه اتفاق و همگرايی گريزانند تا همواره در زير خيمه هاشان از باورهای ايستا و عادات رخوتناک شان بگويند .
ماشين درو را ا نکار می کنند تا داس مقدس بماند، تا به کی جهل فردی را می توان به خُرد خِرد جمعی داد
از خيمه ها که بيرون بياييد، زندگی جريان دارد . کودکی لقمه ايی نان به دهان دارد . از او که بپرسی، با شما از بازی های دسته جمعی دوران کودکی اش می گويد. مردان زمخت تعاريف نچسپ! کمی کودکی کنيد، بپريد از سر کوچه نان بخريد ، مردم با شما حرف خواهند زد ، راه خواهند رفت، حالتان را خواهند پرسيد و شما خواهيد شکفت، واژه هاتان تازه می شود ، کلمه ی وامصيبتا را از زبان کودکی چهار ساله هم می توان شنيد!

Posted by admin at 6:23 PM | Comments (10)

January 23, 2004

مرده ها سرما خورده اند!

بم فرو ريخت و هنوز از زير آوار صدا می شنوی!
مرده ها سرما خورده اند و من گه گاه عطسه می زنم، نسيم وبا می وزد. و کودکان جا مانده از آوار، نامشان را هم به زير خاک در آغوش پدران و مادرانشان جا گذاشته اند. و اينک هر يک از آنان با عددی ناميده می شنوند.
دخترک شماره ی پنج، مريم ديروز می گويد: زلزله که آمد، چقدر هواپيما به شهرمان آمد، زمين شهر ما سست است و طاقت سنگينی ندارد. نکند که با آمدن هواپيما ها دوباره فرو ريزيم؟.
_ می گويم : هواپيماها، به کمکتان آمده اند، خارجی اند!
پسرک هشتم، خسرو ديِروز می گويد:چه فايده که همه خالی ست!
عطسه ايی ديگر می زنم، اشک از گوشه ی چشم چپ خسرو می لغزد و می گويد : صبر آمد آقا!
از اعداد خداحافظی می کنم. بر تلی از خاک می نشينم تا کفش هايم را از خاک خالی کنم. در حياط خانه ی شبنم نشسته ام. شبنم دخترک شماره هفت است.
سلامم ميدهد و می گويد: آقا، اينجا که نشسته ايد، حياط خانه ی ماست.
امداد گران بر روی اتاق های ما راه می روند تا برادرم ناصر را بيابند، می دانند که او کجاست!، نقشه ی اتاق های خانه ی ما را می دانند!.
بر روی لباسشان نوشته :
Notfall«امداد »

_ Guten tag
_ Guten tag

شما نقشه ی اتاق های خانه ی شبنم را از کجا بلديد؟، انگاری، قبلا هم مهمان اين خانه بوده ايد
ولفگانگ می گويد: نقشه ی خانه ی همه ی انسان ها يکی ست،
Hello . Mack
Bon jour, Jean
Bon journo, Paulo
Hallo , Wolfgang

Posted by admin at 6:44 PM | Comments (2)

January 8, 2004

فروغ فرخزاد

کنکاش در زندگی و آثار فروغ فرخزاد
سلامی و کلامی -تلويزيون ايرانيان برلين

Posted by admin at 9:22 AM | Comments (6)

January 7, 2004

نمی دانم....

چشمانم را باز می کنم
سپیده سر زده است و در چشمان من
دو مروارید را پنهان کرده است ...
برای دیدن آسمانی که دل گرفته است و پلکهایی که مدام می پرد
در هوای دلتنگی تو..
پشت پلکهایم را می روبم ..شاید چشم نمناکی از عشق بر آنها باریده است
مروارید ها را به سپیده باز پس می دهم
اما باز پلک چشمم می پرد
در هوایی که باران هم نمی داند ببارد یا نه...


زنی به نام سیاوش
17/10/82

Posted by admin at 7:27 AM | Comments (4)

January 5, 2004

امروز زاد روز فروغ است.......

همه می‌دانند
همه می‌دانند
كه من و تو از آن روزنهء سد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخهء بازی‌گر دور از دست
سيب را چيديم

همه می‌ترسند
همه می‌ترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آينه بپيوستيم
و نترسيديم

نيمه دي ماه است
نيمه هر سيبي شبيه نيمه دل اوست
او از زندگي نيمه بودني را مي خواست كه هميشه از او دريغ مي شد
نيمه وجودش
نيمه بودنش
درد زندگي فروغ سياهي فكرهايي بود كه در خاكستري آسمانش همچون ابر در حركت بود
نمي خواهم در تولد از سياهي بگويم
فروغ مثل همه زنان ايراني
درد زن بودن را سرمه چشمانش مي كرد و به خود مي باليد
در آستانه يك آسمان سپيدي و دلتنگي زاده شد .
امروز زاد روز فروغ است.
با فروغ به دل كوير مي رويم و كنار كودكان دلتنگ و مادران باراني مي نشينيم...

زني به نام سياوش
15/10/82

Posted by admin at 7:55 AM | Comments (10)