خورشید می خواست فریاد بزند که بیدار شوید
فریادی که زمین را شرمسار کند
شرمسار از این درد بی صدا
اما نشد
دل زمین تاب نیاورد و درد را به دامان مردم سرزمین من سرازیر کرد
دردی که بی صدا می آید اما همه وجودت را فلج می کند
مثل یک درد آنی
چشمانم شرمسار است از باران که دیگر حتی نمی بارد
که حتی شرمسارتر از چشمان سرخ شده توست که با انگشتان کوچکت خاکها را کنار می زنی
فریاد می زنی و صدایت در صدای دیگرانی می پیچد که مانند تو دل زمین , عزیزانشان را در خود فرو خورده است
دستان کوچکت در دل خاک می پیچد و گرمای دستان مادرت را می کاود
دستانی که دیگر نیست
چشمان مهربانی که ترا از یاد برده است و دل به دل زمین داده است
این زمین قاتل مادر من است قاتل مادر تو .....قاتلی که مرا از یاد برده است
قاتلی که نمی داند سپهر هر روز صبح با پدرش آهنگ مدرسه می کرد
قاتلی که نمی داند
سرمای امشب کویر صورتم را مثل دل خودش پر چین و شکن می کند و مرا مبهوت درد یتیمی...
زنی به نام سیاوش
ما انسانها هر روز از کنار هم رد می شویم.. دغدغه های زندگی روزمره حتی اجازه نمی دهد به صورت هم نگاه کنیم!.. بی توجه به یکدیگر از کار هم عبور می کنیم.. و تازه وقتی زلزله ای بیاید.. به خود می آییم!.. شاید فردا همینجا که ما هستیم زلزله بیاید.. کسی چه می داند؟.. تا کی می خواهیم به دیگران تنه بزنیم؟.. و تا کی در بازی زندگی... خودمان و دیگران را بازنده می کنیم؟...
Posted by: محمد جواد طواف at December 27, 2003 10:26 PMمن درد دارم مي فهمي....تكه اي از وجودم جايي در زير آن آوارها جان مي دهد......بيا دوست من...بشماريم..خدا را....
Posted by: سارا at December 27, 2003 10:19 PMچه بگويم جز تنها يك دنيا تسليت....خدايا چه درد بزرگيست اين....
Posted by: سارا at December 27, 2003 6:50 PMسلام
حديث تلخيست داستان زندهگي و خدايي خدا و خدايان، به هر مرام كه باشيم!
:(
بلاگ زير براي ياري به هم ميهنان داغ ديده مان درست شده
دست گرم يك يك ايرانيان را مي فشارم
http://zelzelehebam.persianblog.com
مرسی از نظری که داده بودی.دوست داشتی بهم لینک بدیم.خبرم کن
ا
http://alinonline.blogspot.com
مگر با نوشته هاي شما ها آرام تر شوم!
بخدا كه نمي شود...نمي شود!
دلم آرام نمي شود!
اي كاش من هم آنجا بودم!
شاْيد زير تلي از خاك آرامتر بودم!
حتي ديگر نمي توانم در صفحه ام بنويسم!
راستي از چه بنويسم..!
از تنها دلخوشي ام!
اشك امانم نمي دهد..!
ساعت هاست كه مرده ام..!
مرده ام ....
مرده ام...
واي بر من!
ديگر ذانشگاه به چه دردم مي خورد!
ديگر درسهاي مرمت به چه كارم آيد..!
پايان پايان نامه ام همين بود؟!!!
من فارغ شدم!
اينهم سور آن!
اي كاش اْين ترم از كرمان نمي آمدم اينجا..
دانشگاه من ارگ بم بود و همكلاسي هايم كودكان سيه چرده اش...
خواب آرام مردمانش را چه شد؟
برايشان تا صبح خو اهم خواند!
صدايم را مي شنوند...
لايي لا.. لا لا يي...
كودك چشم من امشب خواب ندارد...آرام ندارد
تب كرده ام ... تب غربت!
نمي دانم براي چه اينها را اينجا نوشتم!
مگر همين را نمي خواستي!
اين بار آمدم اما ديگر نتوانستم بروم...
مرا ببخش ... كه دلم عجيب گرفته است!
شايد بايد بروم...