December 16, 2003

ضجه هامان مخرب لحظات بدرودمان می شود

ضجه هامان مخرب لحظات بدرودمان می شود
کلام نمی شکفد
دل می شکفد
دل می شکند
گل های ياد در صندوقچه روياهامان پرپر می شود
+
من که با روبان های آبی تو را هم گره زده بودم
روبان و گل ياد
و تو
و نوک پرنده که کليد رهائی بود
برای باغبانی که نمی خواست گل هايش را بفروشد

خرداد 1373
پيام

Posted by admin at December 16, 2003 9:27 PM
Comments

سلام
_ بي‌سلام كه نمي‌شه شروع كرد!
چه بازگشت قشنگي به خاطرات ...
آدم دل‌اش هواي دورهايي ...
و چه جالب كه حيات يه نوشته با نوشتهء ديگري كامل مي‌شه. گردن‌بندي كه بافته مي‌شه و بعدها به گردني مي‌افته.
اميدوار شادي و روشني! حتي با حضور آن ضجه‌ها در لحظهء رفتن ...

Posted by: شين at December 18, 2003 6:00 PM

روبان ياد آن لحظه ها را بر گردن خواهم آويخت
مثل گردنبند مرواريد
دلباخته آن دانه هاي رنگين انار خواهم شد
كه دلم برايت دانه دانه كرده بود
و من
همه اين دانه هاي رنگين را بدرقه راهت كردم
بدرقه.....

Posted by: nc at December 17, 2003 5:33 AM