ضجه هامان مخرب لحظات بدرودمان می شود
کلام نمی شکفد
دل می شکفد
دل می شکند
گل های ياد در صندوقچه روياهامان پرپر می شود
+
من که با روبان های آبی تو را هم گره زده بودم
روبان و گل ياد
و تو
و نوک پرنده که کليد رهائی بود
برای باغبانی که نمی خواست گل هايش را بفروشد
خرداد 1373
پيام
سلام
_ بيسلام كه نميشه شروع كرد!
چه بازگشت قشنگي به خاطرات ...
آدم دلاش هواي دورهايي ...
و چه جالب كه حيات يه نوشته با نوشتهء ديگري كامل ميشه. گردنبندي كه بافته ميشه و بعدها به گردني ميافته.
اميدوار شادي و روشني! حتي با حضور آن ضجهها در لحظهء رفتن ...
روبان ياد آن لحظه ها را بر گردن خواهم آويخت
مثل گردنبند مرواريد
دلباخته آن دانه هاي رنگين انار خواهم شد
كه دلم برايت دانه دانه كرده بود
و من
همه اين دانه هاي رنگين را بدرقه راهت كردم
بدرقه.....