December 9, 2003

سروده ای از آن سال ها

بادبادکهای کودکی ام
را از چه کسی باز ستانم؟
چه افسوس غريبی ست!
آرزوی پروازی دوباره در حياط تنهايی
ياس های خاطره را از آسمان خانه ات می چينم

تمامی آنها را در ازای بادبادکهايم به تو خواهم بخشيد
يادم باشد:
اگر بادبادکی اين بار به هوا خاست
سوار بر آن هر سرابی را غافلگير کنم
ای کاش خواب نمی ديدم
مدتی ست در سراب ايوان خانه ات فرود آمده ام
و بادبادکهايم در آسمان ياس هايت گم گشته ...

پيام

Posted by admin at December 9, 2003 5:21 PM
Comments

اين‌جا چه خبره؟
اين زني به نام سياوش كامنت‌هايي كه براي آقاي سلامي و كلامي مي‌ذاره حال و هواي به‌تري از پست‌هاي خودش داره!
؛)

Posted by: شين at December 10, 2003 7:16 PM

كمى دير است، شايد گفتنى ها را خود گفته باشيد! ولى باز هم مي نويسم پيام عزيز :

آسمان پر از ياس او هرگز از رفتن گلها خبر نداشت.
تنها گل بود و عطر گل
گلهايي كه با وجودشان در زمان زيبايند.
مى دانى، گلها را هرگز نبايد چيد....با گلها بايد تنها در زمانِ بودنشان زندگى كرد.
شايد عطر خوش خانه اش را از او گرفته اى؟!
تا به حال به سايهء بادبادكها انديشيده اى؟
سايه اى كه مي تواند حتي زيبايى ياس را از ياد بدزدند....!

به او آرزوى پرواز با بادبادكهايت را هديه كن
شايد روزى با هم در آسمان ياسها همسفر شويد.


كامه

Posted by: Kameh at December 10, 2003 7:24 AM

دستانت را در ياسها پيچيده بودي
بي سر و دست آمده بودي
و عشق سلامي بود كه در آغوش من خفته بود
از چشمان تو باران كلام جاري شد
گردبادي به پا شد
و آن دوري جاودانه از باغهاي ارم به آغوش من و تو فرود آمد.......
زني به نام سياوش

Posted by: nc at December 10, 2003 5:38 AM

يک بغل ياس برای روز تولدت، که گذشت .
و تو دستان خالی پر فاصله ام را
به لبخندی، از ياد بردی!

تولدت مبارک باد، زنی به نام سياوش

Posted by: payam at December 9, 2003 8:10 PM

و دلم در آن سراب
آرزوی پروازی دوباره در حياط تنهايی
ترا دارد.....

Posted by: nc at December 9, 2003 7:49 PM