بادبادکهای کودکی ام
را از چه کسی باز ستانم؟
چه افسوس غريبی ست!
آرزوی پروازی دوباره در حياط تنهايی
ياس های خاطره را از آسمان خانه ات می چينم
تمامی آنها را در ازای بادبادکهايم به تو خواهم بخشيد
يادم باشد:
اگر بادبادکی اين بار به هوا خاست
سوار بر آن هر سرابی را غافلگير کنم
ای کاش خواب نمی ديدم
مدتی ست در سراب ايوان خانه ات فرود آمده ام
و بادبادکهايم در آسمان ياس هايت گم گشته ...
پيام
اينجا چه خبره؟
اين زني به نام سياوش كامنتهايي كه براي آقاي سلامي و كلامي ميذاره حال و هواي بهتري از پستهاي خودش داره!
؛)
كمى دير است، شايد گفتنى ها را خود گفته باشيد! ولى باز هم مي نويسم پيام عزيز :
آسمان پر از ياس او هرگز از رفتن گلها خبر نداشت.
تنها گل بود و عطر گل
گلهايي كه با وجودشان در زمان زيبايند.
مى دانى، گلها را هرگز نبايد چيد....با گلها بايد تنها در زمانِ بودنشان زندگى كرد.
شايد عطر خوش خانه اش را از او گرفته اى؟!
تا به حال به سايهء بادبادكها انديشيده اى؟
سايه اى كه مي تواند حتي زيبايى ياس را از ياد بدزدند....!
به او آرزوى پرواز با بادبادكهايت را هديه كن
شايد روزى با هم در آسمان ياسها همسفر شويد.
كامه
دستانت را در ياسها پيچيده بودي
بي سر و دست آمده بودي
و عشق سلامي بود كه در آغوش من خفته بود
از چشمان تو باران كلام جاري شد
گردبادي به پا شد
و آن دوري جاودانه از باغهاي ارم به آغوش من و تو فرود آمد.......
زني به نام سياوش
يک بغل ياس برای روز تولدت، که گذشت .
و تو دستان خالی پر فاصله ام را
به لبخندی، از ياد بردی!
تولدت مبارک باد، زنی به نام سياوش
Posted by: payam at December 9, 2003 8:10 PMو دلم در آن سراب
آرزوی پروازی دوباره در حياط تنهايی
ترا دارد.....