اين باری که سر بر کشيد، که نه در خاطره، بلکه در امواج صدا.
از او خواستم تا همتی کند و اشعاری که سنتز شبانه های کودکی مان بود، و هر شب آنها را تا صبح روی کاغذ چکانده بودم
تا صبح که برای بردنش به خانه می آيد کاغذم خالی نباشد.
اين بار او با خط خوبش آنها را دوباره برايم نگاشته، تا همچنان در يادش جاری بمانم
ممنونم که در اين خاطره بازی همراهی ام نمود.
کهنه کرديم
سوگوارانه لحظه هامان را
در اين انزوای بی چرخش
قطره شديم
در اين انبوه بی تاب
ستاره شديم
در انتظار
تابش های بی تپش
ماندگاری را
در بی بند و باری
با بوسه ای به صورت يکديگر می چسپانيم
دزدانه در دلهامان
به شکوه اين ماندگاری
به شکوه می آييم
آذر هفتاد د دو/پيام
اول كه شاد شديم از دوباره آمدن دوست ناديده!
دوم كه چشممان روشن شد!
سوم كه ديگر تعارف بس است، اما واقعاً محظوظ شدم از بكر بودن كلمه كلمهء نوشتهات ...
با احترام و مهر
و من خوشحالم كه دو عزيزم به اين شكوه جاويد نزديك شده اند......جاويد بمانيد.
Posted by: Kameh at December 2, 2003 10:19 AMبه شكوه ناب لحظه هاي ماندگار رسيدن
يعني رسيدن به ابديت
يعني رسيدن به يك روح
يعني رسيدن به حوالي ارام ضربان هاي عاشقانه
....