December 26, 2003

درد مردم سرزمینم در سپیده آدینه

خورشید می خواست فریاد بزند که بیدار شوید
فریادی که زمین را شرمسار کند
شرمسار از این درد بی صدا
اما نشد
دل زمین تاب نیاورد و درد را به دامان مردم سرزمین من سرازیر کرد
دردی که بی صدا می آید اما همه وجودت را فلج می کند
مثل یک درد آنی
چشمانم شرمسار است از باران که دیگر حتی نمی بارد
که حتی شرمسارتر از چشمان سرخ شده توست که با انگشتان کوچکت خاکها را کنار می زنی
فریاد می زنی و صدایت در صدای دیگرانی می پیچد که مانند تو دل زمین , عزیزانشان را در خود فرو خورده است
دستان کوچکت در دل خاک می پیچد و گرمای دستان مادرت را می کاود
دستانی که دیگر نیست
چشمان مهربانی که ترا از یاد برده است و دل به دل زمین داده است
این زمین قاتل مادر من است قاتل مادر تو .....قاتلی که مرا از یاد برده است
قاتلی که نمی داند سپهر هر روز صبح با پدرش آهنگ مدرسه می کرد
قاتلی که نمی داند
سرمای امشب کویر صورتم را مثل دل خودش پر چین و شکن می کند و مرا مبهوت درد یتیمی...

زنی به نام سیاوش

Posted by admin at 11:25 PM | Comments (7)

December 19, 2003

چو عضوی به درد آورد روزگار...

نگاهی به نمايشگاه نقاشی اکرم ابويی
سايت اخبار روز
سايت صدای آمريکا

خبر نامه گويا
برلين هواي سردي دارد. امروز چهارشنبه است. اگر به هواپيماي ساعت 16.20 رسيده بودم، الان در اسلو به راننده ي تاكسي نروژي گفنه بودم: شيرين عبادي.
و او جوابم داده بود: ‏اوكي
اما نه. در كانت اشتراسه برلين هستم، شماره 76.
وارد كه مي شوم، احمد تفضلي با رنگ هاي ماسيده بر صورتش به پيشوازم مي آيد و در نگاهم لبريز مي شود.
او آغشته به به رنگ هاي سبز و زرد است، اما چرا آنهمه رنگ شاد هم، طرح حرمان از چهره ي او بر نمي گيرند؟
قاب عكس بسيار بزرگي كه پرتره ي تفضلي را در خود محدود كرده است، با بريده عكس هاي روزنامه پوشانده شده است تا مبادا اكرم ابويي سنت شكني كرده باشد و ابزار ديرين نقش هايش كه همان كولاژ روزنامه هاست را براي لحظه اي فراموش كرده باشد، اكرم ابويي تنها اثر نقاشي اش را كه عاري از كولاژ روزنامه اي است، اين بار در قاب نقاشي اش بسط مي دهد تا اولين كولاژگر قاب هاي نقاشي باشد.
بريده روزنامه اي ابويي، از روز بريده هاي ايران بر دار، و زنان در حصار پيچيده در سياهي بر گرد يكديگر است.
و نشان عدد 25 بر بالاي تصوير زني در انتظار دار.
طلسم 25، ساليان ظهور كدامين مرگ يا تولد است؟
در قابي ديگر كه به يك مانيفست – نقش مي ماند، آن دختركان قاب ها، در تقش هاي دكوراژه ي رنگي، در هسته ي عيني خود اصل عكس مي شوند و از پس آن ازدحام منفك صورتك ها، زني سر در گريبان آغوش مادري، در ميان متن اعلاميه اي، در دستان او پناه گرفته تا زنده بماند؛ "هيچكس نبايد شكنجه شود و يا تحت مجازات و رفتاري ظالمانه قرار گيرد". چقدر چهره ي آن مادر شبيه همه مادران ماست، انگاري او مادر ايران است.

به فضاي ديگر اكرم ابويي وارد مي شوم، ديواره ي يكي از اضلاع اتاق، سه قاب عكس كه حاوي هرگونه نقش رنگي ست .
قاب ها مملو از متون روزنامه ها و مختصري از زندگي نامه هاي كشتگان زنجيره اي و جدولي از اسامي روزنامه ها و نشريات توقيف شده ي اين سالهاست.
به قاب ِ بريده روزنامه هاي مربوط به موفقيت شيرين عبادي بر مي خورم، او به روي جايگاه مي رود: خانم ها، آقايان.
اكرم ابويي مي گويد: "من ايراني ام و پيشه اي جز نقاشي ندارم.
خواستم از طريق هنر به كشتگان قتل هاي زنجيره اي و همه قهرمانان و زندگان راه آزادي سلام كرده باشم، پس قلم مو در رنگ زدم و به چشمان شان نگاه كردم و گفتم شما را مردم ايران فراموش نخواهند كرد. ما هر سال به استقبال شما مي آييم تا حكومت ها بدانند كه ملت ايران عاملان وقاتلان را نمي بخشند."
عبادي مي افزايد: "امپراطوري ايران در 2500 سال پيش در اوج قدرت گفت: اگر مردمان نخواهند بر آنها حكومت نخواهد كرد." و از لوح حقوق بشر گفت، و از فقدان حقوق بشردر ايران،
خانم پري رفيع عضو جامعه دفاع از حقوق بشر از ايران، در مراسم افتتاحيه نمايشگاه نقاشي اكرم ابويی با عنوان «چو عضوي به درد آورد روزگار» در خانه هنر و ادبيات هدايت به وضعيت پرونده ي ملي قتل هاي زنجيره اي و قربانيان انديشه،به زبان آلماني پرداخت كه مورد توجه انبوه حاضران ايراني و آلماني قرار گرفت.
اعدام انديشه، سانسور، توقيف نشريات، خشونت ، ازدحام نگاه حاضران را در يك چرا به يكديگر گره مي زد.
واژه ي آزادي بيان، نگاهم را مي دوزد به كولاژي از فريدون فرخزاد، تصويري كه بر دو لايه ي روزنامه و پس زمينه ي ساده ی كار نقش بسته، گردن و تنه اي كه در پس زمينه ي روزنامه ها تثبيت گرديده، و پرهيب از دهان تا پيشاني كه زمينه اي عاري از روزنامه دارد، شايد به لحاظ شغل فريدون فرخزاد كه در امواج تلويزيوني و نور منتشر بود و فقط سرگذشت اوست كه در متون باقي خواهد ماند تا ابد.
سر بر مي گردانم و در قابي كه آخرين گفته هاي آخرين شوي فرخزاد را كه در ذيل زندگي نامه اش آورده مي خوانم:
« من براي ملتم مي رقصم، آره عزيزم، براي ملتم سينه ام را سپر مي كنم، شماتوي لژهاتون بنشينيد، قربان! مشروبتون را بخوريد… خميني نتوانست از پس زبان من بياد...»
به پرتره ي احمد ميرعلايی بر مي خورم، پرتره اي برآمده از پس زمينه ي بريده جدول هاي متقاطع روزنامه ها، كه چسپ هاي زخم، هستي او و ما را به معماي اين جدول هاي متقاطع چسپانده است، به راستي كه همه ي ما در اين جدول مرگ منتشريم، و مترادف قامت سخنان عمودمان را در در رديف ستون هاي افقي جدول متقاطع مرگ جنازه مي كنند، تا جدول حقوق بشر متقاطع اسلامي، در مرگ هستي يابد.
رديف عمودي: "آدميزاده ام، آزاده ام، بگذاريد آيندگان بدانند كه در سرزمين بلاخيز ايران هم بودند مردمي كه دليرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند." مترادف افقي: علي اكبر سعيدي سيرجاني


از بالا به پايين: "با عريان شدن ذات مان در انقلاب، اصل فرهنگ و هستي مان مورد پرسش قرار گرفته است، چه بوديم كه چنين شديم؟"
– مترادف از راست به چپ:
محمد مختاري.

عمودي3-استقلال، آزادي، دموكراسي. مترادف افقي: داريوش فروهر
عمودي 4- "به آفتاب بگو
سرزمين من تاريك
كْرم نمايد و با نيزه هاي رنگينش
مرا و خانه خاموش و تيره ام را باز
به نور عشق و باران شرر بر تابد!" – مترادف افقي: پروانه فروهر
عمودي 5- انعكاس هرگونه گزارش خفقان و عكسبرداري از آن. مترادف افقي: زهرا كاظمي
عمودي 6- "بنده آرزويم اين است كه يك روزي، در ايران، مجله ها و مطبوعات بدون داشتن پروانه و بدون گرفتن اجازه از هيچ نهادي منتشر شوند." مترادف افقي: محمد جعفر پوينده
اكرم ابويی مي گويد: "وظيفه خود دانستم كه صدايی باشم در ميان صداها و رنگي باشم در ميان رنگها ."
يادم مي آيد كه در مراسم افتتاحيه نمايشگاه اخيرش در خانه برتولت برشت برلين، به عنوان نگاهي به آنسوي جهان مي گفت: به نظر مي رسد در ايران نويسندگان و شاعران و ديگر هنرمندان نيروي خلاق ما هستند. هميشه از خود مي پرسم چه پيامي از ايران در كارهايم مي توانم داشته باشم؟ آنها را به تصويرمي كشم چون آنها مرا صدا مي كنند.
بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
به پرتره ي زهرا كاظمي خيره مي مانم ، جمجمه اي خونالود رنگ و دهاني كه در مشبك هاي رنگي زندان محو است.
خونابه ها بر پيشاني كاظمي آغشته به حقيقتي ست: مرتضوي متهم اصلي پرونده قتل زهرا كاظمي.
از نمايشگاه ابويی كه خارج مي شوم، نا نمايشگاه وي، دوباره جلوه مي كند، ‹‹چو عضوي به درد آورد روزگار››
نگاهم را به آسمان مي دوزم، مي خواهم آن تك ستاره ي مشرف بر آسمان اسلو را ببينم.

پيام يزديان- برلين

Posted by admin at 8:30 PM | Comments (1)

سبز پو ش من

هر وقت آمدی
يک آسمان مه از جيب های بارانی ات ريخت
و شتابان گريختی
اين بار شمعدانی های اتاقم را روشن می کنم
تا مسير گريختن را بيابی
برای همبستر شدن با گلی که شاخ و برگش به رنگ باران ست

من اين گل را روی تن خيس تو می بوسم
نسيم بوسه ی من
رنگ های تر تن تو
و تلفظی شيرين:
سبز پوش من
مرا بباران

Posted by admin at 10:34 AM | Comments (2)

December 16, 2003

ضجه هامان مخرب لحظات بدرودمان می شود

ضجه هامان مخرب لحظات بدرودمان می شود
کلام نمی شکفد
دل می شکفد
دل می شکند
گل های ياد در صندوقچه روياهامان پرپر می شود
+
من که با روبان های آبی تو را هم گره زده بودم
روبان و گل ياد
و تو
و نوک پرنده که کليد رهائی بود
برای باغبانی که نمی خواست گل هايش را بفروشد

خرداد 1373
پيام

Posted by admin at 9:27 PM | Comments (2)

December 9, 2003

سروده ای از آن سال ها

بادبادکهای کودکی ام
را از چه کسی باز ستانم؟
چه افسوس غريبی ست!
آرزوی پروازی دوباره در حياط تنهايی
ياس های خاطره را از آسمان خانه ات می چينم

تمامی آنها را در ازای بادبادکهايم به تو خواهم بخشيد
يادم باشد:
اگر بادبادکی اين بار به هوا خاست
سوار بر آن هر سرابی را غافلگير کنم
ای کاش خواب نمی ديدم
مدتی ست در سراب ايوان خانه ات فرود آمده ام
و بادبادکهايم در آسمان ياس هايت گم گشته ...

پيام

Posted by admin at 5:21 PM | Comments (5)

December 3, 2003

برش های زمان بر پهنه ی قفسه های کتاب آويخته شد


Voice of America
جمعه بيست و يکم نوامبر 2003 نمايشگاه نقاشی عليرضا درويش در خانه ي هنر و ادبيات هدايت - برلين گشايش يافت.

عليرضا درويش نقاش تبعيدي ساکن بارسلوناي اسپانيا، تاکنون بيش از 17 نمايشگاه بين المللي را پشت سر گذارده است. درويش در اين نمايشگاه نام "برش هاي زمان" را بر مجموعه ي 27 تابلو نقاشي اش گذارده است.

او با نگاهي هدفمند به موضوع فرم و تغيير ابزار کار با ماهيت مفهومي کولاژ و ترکيبي از کمپوزسيون، وراي نمايشگاه اخيرش که در بن آلمان به ياد "زمان فراموش شده" بود، اين بار در تابلوهايش با گسل واره هايي از کاغذ، برش هايي از زمان را نمود مي دهد و تاکيدي دارد بر مقوله ي کاغذ، کاغذي که روزي جزء مهمترين کشفيات بشر بود و عاملي براي انتقال اطلاعات و موضوعات زندگی و احساس که رفته رفته از سرعت زمان جا مي ماند تا در آينده اي نه چندان دور در موزه ها، از سرعت انتقال نوري جايگزين خود « ديجيتال» در افسون بماند تا خود جزئي از تاريخ شود .

آويختن تابلوها در پس زمينه ي قفسه هاي کتاب، هويت کار را با خودش يکي مي کند و کتاب را گواه مي گيرد. او در آثارش آگاهانه مسئله زمان را دنبال مي کند و بر خلاف تکنيک رئال گذشته اش، با رشته هاي عمودي تصاوير کاغذها و نوشته ها که کمپوزسيوني از ريتم را تشکيل مي دهند با حرکات آرام و نقش هائي از انسان به جستجوي تعادل ميان اجزاء زمان در حرکت و سکوت است.

نقاش گسل هاي زمان، خود با دگرديسي از پيله ي تجربه هاي کلاسيک رئال، و تجربه هاي جديد تکنيک ديجيتال و موضوع گرائي به جستجوي ارزش هاي مفهومي در هم تنيده است. درويش تجربه هاي جديد طراحي ديجيتال را به حوزه ي فيلم مي کشاند.

او از سال 2000 دو کار انيميشن به نام هاي پاخارو (پرنده ) و (زندگي کوتاه است) را ارائه داده است و آخرين ساخته ي او فيلم مستند (سماع) است که به سفارش خانه ي آسيا در بارسلونا تهيه کرده است که روايتي تصويري ست از دنياي عارفانه و عاشقانه اي که احتمالا در موزه اي در شهر بارسلونا ثبت خواهد شد.
دنياي مدرن نقاشي و ويدئويي درويش، نشان از تغيير ذائقه ي بصري بشر، از فرداي هنر نقاشي است .

پيام يزديان _ برلين


Posted by admin at 2:40 PM | Comments (3)

December 2, 2003

«فروغ» شايد همان دختری‌ست كه هوس كرد دوستی‌های ما را تازه كند. خوشا هوس‌های گرامی‌اش!

مجلهء «فروغ»

وزی كه «فروغ» اولين شماره‌اش را تنها با سه يادداشت شروع كرد، در سرآغازش آورد:
نقطهء شروع «فروغ» دغدغه‌ها و خاطره‌های مشترکی‌ست ميان چند نفری که فکر می‌کنند حرف‌هايی دارند که به‌تر است به زبان آرند. فروغ می‌تواند جايی باشد تا شما هم در آن اگر حديث و حکايتی داريد، بازگوييد. بسم الله، ...
و گذشت و گذشت تا «فروغ» كم كم بال و پر گرفت و در آستانهء بهار كار به آن‌جا رسيد كه هوس لباس نو به تن كردن، بر سرش افتاد. دوستی هم چنين به او پيش‌نهاد كرد:
حسين پناهی می‌گه قرن بيستم قرن سيگاره و شلوار لی و کوکاکولا! شلوار لی بپوش به نشونهء مقاومت ما تو اين زمونه، تی‌شرت سفيد بپوش به ياد مرحوم صلح، خرمهره بنداز به ياد سنت‌های شيرين مزخرف دوست‌داشتنی شرقی، کفش پاشنه‌بلند قهوه‌ای پا کن به نشونهء شلم‌شوربای هنری ما، روش هم هر مانتو و روسری که خواستی، که اگه واقعاً می‌خواستی ...
و «فروغ» لباس هم تازه كرد و نيمه‌های تابستان به عدد بيست رسيد:
بيست! يك دههء ديگر! نه نمره‌ای برای ثبت در كارنامهء شاگرد اول‌ها!
هيچ قرار و خبری نيست، وعده نمی‌دهيم كه در عمل‌اش بمانيم. سور بر پا نمی‌كنيم كه در پذيرايی‌اش ناشيانه سبب نارضايی شويم. فقط يك بار ديگر بساط گسترده‌ايم، با نگاهی آگاهانه به پس، مسيری كه رفته‌ايم و توجهی هوش‌مندانه به پيش، راهی كه می‌رويم.
می‌خواهيم هميشه برپا و تازه‌نفس باشيم در ماجرای بودنی پر فراز و نشيب، كه سنگ‌اندازانِ اين عرصهء سنگلاخ توشه پر دارند و عطوفت هيچ!
باكی نيست، به جای ايشان ندا می‌دهيم به هر چه دوست و هم‌راه قديمی و تازه: سلام، سلام، سلام!

و چنين شد و زمان بر جا نماند تا «فروغ» در آستانهء يك‌ساله‌گی و در اولين فصلی كه دو بار تجربه‌اش می‌كند، ايستاد قدكشيده و اميدوار، و اما نگران:
پاييز هفته‌ای نيست كه آغاز شده، اما حضورش را به جد نمايانده. رعد و برق‌های عصر شنبه را كه شنيديد و ديديد، نه؟
و چه عجيب است كه انگار بر خاك اين بوم، و بر تن اين قوم، گرد كسالت و خمودی ريخته‌اند! آخر قول‌های مختلف از احوال اين و آن شنيدن و ... . تا به كی؟ راستی، شما خبر نداريد حال افسانه در اين روزها چه‌طور است؟ كسی از محسن خبر ندارد؟ هاشم را تازه‌گی‌ها نديده‌ايد؟ اكبر را چه‌طور؟ ...
و «فروغ» در چه ايامی به يك‌ساله‌گی‌اش نزديك می‌شود. ...
و حالا سی تا دو هفته است كه «فروغ» ...
«فروغ» از ابتدای آبان سال 1381 كارش را شروع كرد با يك رويكرد ساختاری حداقل‌گرا و اينك با جمعی از چهارده پانزده نفر هم‌كار فعاليت‌اش را ادامه می‌دهد.
«فروغ» هميشه دست دوستی‌اش آمادهء فشردن دستان گرم شماست.
«فروغ» شايد همان دختری‌ست كه هوس كرد دوستی‌های ما را تازه كند. خوشا هوس‌های گرامی‌اش!
«فروغ» هر دو هفته يك ‌بار، روزهای يك‌شنبه منتشر می‌شود. مجله‌ای الكترونيكی‌ست كه در زمينه‌های مختلف فرهنگی مطالبی مهيا می‌كند.

Posted by admin at 9:52 AM | Comments (2)

December 1, 2003

هنگام نوشت های نوجوانی ام برای هنگامه ای که ديگر نيست!

اين باری که سر بر کشيد، که نه در خاطره، بلکه در امواج صدا.
از او خواستم تا همتی کند و اشعاری که سنتز شبانه های کودکی مان بود، و هر شب آنها را تا صبح روی کاغذ چکانده بودم
تا صبح که برای بردنش به خانه می آيد کاغذم خالی نباشد.
اين بار او با خط خوبش آنها را دوباره برايم نگاشته، تا همچنان در يادش جاری بمانم
ممنونم که در اين خاطره بازی همراهی ام نمود.

کهنه کرديم
سوگوارانه لحظه هامان را
در اين انزوای بی چرخش

قطره شديم
در اين انبوه بی تاب

ستاره شديم
در انتظار
تابش های بی تپش

ماندگاری را
در بی بند و باری
با بوسه ای به صورت يکديگر می چسپانيم
دزدانه در دلهامان
به شکوه اين ماندگاری
به شکوه می آييم

آذر هفتاد د دو/پيام

Posted by admin at 8:49 PM | Comments (3)