گزارشی از پارک ملت مشهد
ساعت ١٢ ظهر يك شنبه ٢٣ شهريور است. به قصد تهيه گزارش به پارك ملت ميروم. جايی كه هميشه وقتی از بديها و سختيهای زندگی دلم می گيرد به محيط نه چندان دلچسب آن پناه می برم و كمی با خودم خلوت می كنم. اما امروز روز ديگری است می خواستم با ديد ديگری به پارك و افرادی كه در پارك رفت و آمد می كنند نگاه كنم. می خواستم چيزهايی را كه خيلی وقتها نمی ديدم امروز ببينم و چشمانم را باز كنم. پارك ملت مشهد گفتنی بسيار دارد اما امروز می خواهم از بزرگ مردان كوچك اندام بنويسم. گوشه ای از پارك دو پسر بچه به چند نفر التماس می كنند يكی می خواهد كفششان را واكس بزند و ديگری می خواهد آنها را وزن كند. اما چيزی كاسب نمی شوند و نااميد مشتری جديدی را جستجو می كنند. آهسته به كنارشان می روم به آنها می گويم كه می خواهم از شما عكس بگيرم و با شما صحبت كنم. اما كاسب هستند و به راحتی دم به تله نمی دهند به هر حال با گرفتن نفری فقط ٢٠٠ تومان سفره دلشان را پيش من باز می كنند.
پسری كه مردم را وزن می كند اسمش بشير است و بچه مشهد. ١٠ سال دارد و امسال به كلاس چهارم می رود. چهره و لباس او از دوستش مرتب تر است و شادی و معصوميت كودكانه را می شود در چشم او ديد. با بی ميلی به من جواب می دهند. هنوز اطمينان لازم را به من ندارند. می گويد ۵ خواهر دارد و پدرش هم نگهبان يك شركت است و چون خرج زندگی شان در نمی آيد در پارك مردم را وزن می كند. می گويم هر نفر را چقدر وزن می كني؟ می گويد هر چقدر بدهند.
از محل زندگيش می پرسم. می گويد در قاسم آباد مشهد سكونت دارند. روزی چقدر درآمد داري؟
می گويد روزی هزار تومان. دوستش چهره مردانه تری دارد. اما او هم ١٠ ساله است. ساك كثيفی دارد كه وسايل كار واكسی را با آن از اينجا به آنجا می برد. چهره خسته ای دارد از من می پرسد برای چه از ما عكس می گيري. می گويم فكر كن برای روزنامه. اول قبول نمی کند تا جواب سوالات من را بدهد و از جلوی دوربين من فرار می كند. می پرسم چرا فرار می كني؟ می گويد چون اگر مامورها عكس من را ببيند من را می گيرند. مادرم هم اگر بفهمد عكس من چاپ شده من را می زند. خبر ندارد مادرش هيچگاه عكس او را در روزنامه نخواهد ديد.
همايون ٣ خواهر دارد و يك برادر. پدرش را چند سال پيش در اثر بيماری از دست داده است. خودش می گويد اگر پول داشتيم پدرم نمی مرد. برادرش هم مثل او كار می كند و او هم واكسی است. می پرسد وقتی مردم نوشته های تو را بخوانند به كسانی كه پدر ندارند كمك می كنند؟ سرم را پايين می اندازم. جوابی ندارم كه به همايون بدهم. همايون هم روزی ١٠٠٠ تومان كاسبی می كند. همايون و بشير از ساعت ۷ صبح تا ۹ شب يكسره كار می كنند. می گويند اگر ساعت ۹ شب به بعد اتوبوس شركت واحد بود باز هم كار می كرديم. اما ما با اتوبوس به پارك می آييم و بايد ساعت ۹ برگرديم. نهار را هم در پارك می خورند. نان خالی يا بيسكويت يا هر چه گيرشان بيايد نهار آنها است. همايون از ۵ سالگی كار می كند و اكثر اين ۵ سال را واكسی بوده است. همايون و بشير دوست دارند درس بخوانند. می گويند از اول مهر هم كار می كنيم و هم درس می خوانيم. آرزوی بشير و همايون خيلی كوچك است. آنها دوست دارند آنقدر پول داشته باشند كه مجبور نباشند از صبح تا شب كفش واكس بزنند و مردم را وزن كنند.
مامورهای پارك آنها را خيلی اذيت می كنند. از دست مامورها شاكی هستند. می گويند آنها وسايل ما را می گيرند كتكمان می زنند و از پارك بيرونمان می كنند. ديگر با هم راحت صحبت می كنيم. در همين چند دقيقه خيلی با من صميمی شده اند. اميد دارند كه با حرف زدن با من وضع زندگيشان بهتر شود. اما از دست من چه كاری ساخته است؟؟ سرم بدجوری درد گرفته بود. اينجا قرار بود حكومت علی برقرار باشد. مگر نه اينكه می گويند علی شب سر گرسنه بر زمين می گذاشت تا نكند كسی در قلمرو حكومتش گرسنه سر بر زمين بگذارد و او سير شب را به روز برساند. حالم از شعارها، از حرفها و نيرنگها بهم می خورد. با آنها خدا حافظی می كنم روی يك نيمكت می نشينم و فكر می كنم. در حال خودم هستم كه صدايی می شنوم باز هم همايون و بشير هستند با يكنفر از دوستانشان كه آدامس می فروشد. گويا به دوستشان گفته بودنند اين آقا با تو حرف می زند و ٢٠٠ تومان هم می دهد. ديگر حرفی ندارم. آنچه بايد می دانستم دانستم. بيشتر از اين ظرفيت شنيدن غم اندوه كودكانی كه به سختی شكمشان را سير می كنند ندارم. ٢٠٠ تومان به علی می دهم. انگار دنيا را به او داده ام. آدامس به من تعارف می كند اما قبول نمی كنم. باز همايون و بشير جلو می آيند. همايون می گويد می خواهی آدرس خانه خودمان را بدهيم؟؟ شايد مردم خواستند به ما كمك كنند. باز سوال تكراری را از من می پرسند وقتی اين حرفها را بنويسی وضع ما بهتر می شود؟؟ و من سرم را پايين می اندازم. می گويم نمی دانم شايد بهتر شود. با آنها خداحافظی می كنم. با خودم به خيلی چيزها فكر می كنم .اين انقلاب قرار بود انقلاب مستضعفان باشد. خدايا اينجا ايران است كشوری بزرگ بر روی كوی از ثروت نفت. خدايا اينجا به اسم اسلام حكومت می كنند.
كاش به جای كمك ميليون دلاری به گروهايی تروريستی فلسطينی ها به داد مردم می رسيدند. در دلم آفرين می گويم به اين بزرگ مردان كه اينچنين مردانه برای به دست آوردن يك لقمه نان تلاش می كنند.
هر روز من و شما از كنار هزاران پسر و دختر كودك و زحمت كش عبور می كنيم. لازم نيست دنبال آنها بگرديم همه جا هستند. راستی كميته امداد كجاست؟؟ بهزيستی كجاست؟؟ چرا بايد پسر ده ساله روزی ١۴ ساعت برای ١٠٠٠ تومان ناقابل كار كند؟؟ باعث و بانی اين فقر و تبعيض كيست؟؟
خبر نگار اختصاصی جبهه دمكراتيك ايران- مشهد
شهاب
salam: man dar 0033672334343hastam;mikhaham be iran bargardam
:
شما به صفحه ذبيره سري نمي زنيد و خودتان را معرفي نمي كنيد!
Posted by: nokteh at September 27, 2003 12:54 PMخسته نباشيد
درود بر آزادى