August 29, 2003

افشين شاهرودی - شاعر عکاس

از شاعر نقاش ، سهراب سپهری که بگذريم ، به شاعر عکاسی بر می خوريم که انگاری در سهراب ادامه دارد .
او مهمان شهر برلين بود . به مناسبت شعر خوانی کامران جمالی ، در خانه هنر و ادبيات هدايت ، ساکت و آرام در گوشه ايی نشسته بود ، حضورش غير منتظره بود ، و ای کاش او هم آن شب شعر می خواند .
دفتری از کيفش در آورد ، مجموعه ائِی بود از شعر و گرافيک ، که آماده ی چاپ بود، می گفت : راجع به سينما رکس آبادان کار کردم .
من فقط ديدم که تيرک های چراغ برق در صفحات دفتر شعرش امتداد دارند
شاهرودی از شعر عکس می گيرد ،

Posted by admin at August 29, 2003 11:54 PM
Comments

سلام! براي اين كه عشقتان به آقاي شجريان را پسنديدم اين مطلب را در مورد زلزله بم و آاستاد پيشنهاد ميكنم
http://www.louh.com/Criticism/323%20Bazigar.asp

Posted by: malakooti! at January 9, 2004 10:30 AM

سلام کردم وقتی از کنار پنجره عبور کردی و به قاب پنجره نگاه کردی ..مطمئن بودی ار آن قاب چوبی مرا خواهی دید و مثل همیشه چشمان من ترا بدرقه خواهد کرد .
اما این بار مثل هر بار نبود این بار حتی چشمانت آنقدر مطمئن بود که حس کردی سایه سنگین نگاه من ترا بدرقه می کند اما دریغ که من با باد همسفر گشته بودم .
من دل در گرو حیاتی بسته بودم که آنجا نبود از آن سرزمین وجودمان نبود من به طلیعه سحر دل باخته بودم آن لحظه که چشمانم را گشودم و در سایه روشن طلوع نقش دو چشمی را دیدم که عشق بود که رقص تمامی حیات من زمینی بود در آن بارقه...
من به آفتاب عشقی دل باختم که هزاران هزار سال بود که بر من و پدران من می تابید و ما در حسرت یک لحظه وصالش سالیانی درازی بود سراغ از هزاران زائرش می گرفتیم...
باور کن که من و تو همه اوییم و او ما...باور کن که تو هم در من به جستجوی او پرداخته بودی ..امروز من به او رسیدم .دستانت را برای رسیدن به من به او میدهی ؟؟؟ تا برای همیشه در قاب چوبی نگاهت ماندگار شوم...سلام عزیز در زمان مانده من............

Posted by: nc at September 7, 2003 7:13 PM

فصل رساندن نور به سر آمد و نيامدي
شايد در پاييز با ابرهاي خاكستري و باران بباري:)

Posted by: دوست at September 6, 2003 12:33 PM

با سلام
تشکر از محبت شما. اميد است همیشه همینطور پر کار باشید و عطر شاعرانه خاطرتان سلامی و کلامی را هر چه پربارتر کند.
روز ما هم فرا خواهد رسید
آن روز که گیلاسها را آویزه گوش کنیم
و قدم برداریم بر ساحل زیبای خوشبختی
آن روز که دریا در آرامش وافر خود می درخشد
و ماهیها.....
پایدار باشید

Posted by: homeira at September 5, 2003 7:45 AM

باور كن نمي دونم براي چي اين مطلب را نوشتم حس كردم روح مطلبت چيزي شبيه اينه!!!!!!
مگه نه

Posted by: dost at August 31, 2003 1:26 PM

غزل درود و بدرود

با درودی به خانه می آيی و
با بدرودی
خانه را ترک می کنی.
لحظه ی عمر من
به جز فاصله ميان اين درود و بدرود نيست:

اين آن لحظه ی واقعی است
که لحظه ی ديگری را انتظار می کشد.
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی ديگر به کار می کشد.

گامی ست پيش از گامی ديگر
که جاده را بيدار می کند.
تداومی ست که زمان مرا می سازد
لحظه هايی که عمر مرا سرشار می کند.

شاملو

Posted by: nc at August 31, 2003 12:56 PM