August 28, 2003

رضا علامه زاده - پير برنا

رضا علامه زاده به راستی که فيلم ساز تجربه های زيسته ی زندگی است .
زيسته های اما تلخ، زيسته هايی به رنگ خاکستر که شررهای آتشين تاريخ در آن رنگ باخته است، و برای ثبت اين تلخی ها می بايد سرشار از شور شيرين آگاهی بود تا بتوان از ورای تلخی زهرهای جنايت، نگريست ، درک کرد و در کمال تصوير و رسايی واژه آن را به ثبت رساند .
علامه زاده درباره آنچه زيسته ، هيچگاه سخن نگفته است، و اغلب به طرح خوف های شنيده در فراگردش پرداخته است .
نمی دانم چه شباهتی بين او و آندره مالرو در آثارش می بينم ، ولی او فقط رضا علامه زاده است . او خود معتقد است : هر کس شبيه خودش است و نه شبيه فرد ديگری ، البته نمی دانم با پيشرفت علم همانند سازی چه پيش خواهد آمد !
پس اگر اجازه ی اين را ندارم که او را با آندره مالرو مقايسه کنم، جمله ای از مالرو را برای توصيف علامه زاده وام می گيرم :"انسان دوست دارد که يکی از معانی هنر چنين باشد، کوشش برای آگاه کردن انسان ها به عظمتی که در درون آنهاست و خود غافلند".
علامه زاده در کنار انبوه ساخته های سينمايی و تلويزيونی اش، اينک در مدرسه سينمای آمريکای لاتين در کوبا مشغول ساختن است ، ساختن بزرگانی ديگر چون خود او.
گابريل گارسيا مارکز ، پس از دريافت جايزه ی نوبل، بخش عظيمی از سرمايه ی خود را صرف تاسيس اين مدرسه ی سينمايی می کند . مدرسه در جزيره ای واقع است که از قيد ممنوعيت های سياسی و کرداری دولتش آزاد است، آزادی اينترنت، داشتن ماهواره و آزادی قلم و انديشه، فاکتورهای پيشرفت اين مدرسه ی سينمايی بوده است و هنرآموزان اين مدرسه ، تنها برندگان جايزه روبرتو روسلينی از جشنواره کن بوده اند.
رضا علامه زاده بالاخره مجال اين را يافت که لااقل به ندای دلتنگی ما که،به ندای دلتنگی خود لبيک گويد.[لبيک، چه کلمه ای ، اين هم خاصيت غايب الملکوت بودن است ] و در ميان جمع هنرآموزان کارگاه رمان و داستان نويسی دوستش عباس معروفی حضور يابد .
روز شنبه شانزدهم آگوست ، ساعت چهار بعداظهر ، خانه هنر و ادبيات هدايت .
معروفی از سر شوق و دلتنگی، علامه زاده را به شاگردانش معرفی کرد و اداره ی کلاس را به او داد، به پاس آن همه دانايی و افتخار، و به شيوه ی معمول مهمان نوازی مشغول خوش امد گويی بود که علامه زاده به ميان صحبت آمد و گفت: من از رياستم در اين جلسه استفاده می کنم و پايان مراسم تعريف و تمجيد را اعلام می کنم [خنده حضار] و در ابتدا ترجيح می دهم دو داستان از کوچکترين های کلاس را بشنوم .
ابتدا سپيده آريان اولين داستان خود، يلدا را خواند، من هر بار که اين داستان را شنيده ام سراپا بغض شده ام .
حبس در سياهچاله ی استبداد پدر و جنون در آزادی يک عشق و بعد پرواز .
رضا علامه زاده هم گويی بغض آلود اين سياهچاله بود، سياهچاله ای به رنگ سياهچاله های ، شب بعد از انقلاب ، جنايت مقدس ، موج آرامش، مهمان خانه آستوريا، چند جمله ساده، و اسناد محرمانه ک گ ب و زندگی چهار نويسنده ی روس در سياهچال استالين .
سپيده ی آريان با اولين داستان کوتاه خود، يلدا ، حضور خود را در ادبيات داستانی ايران به ثبت رسانده است .
سپيده ی هجده ساله ی ما يک پديده است.
نفر دوم کيارش آذری اولين نوشته ی خود با عنوان ملک آباد را خواند، در نوشته های کيا باد می وزد و قاصدک ها کنار خيابان در خود می پيچند اما هيچگاه خبر خوش نمی آورند، داستان او حرف قاصدک های پراکنده اند که هر يک، از خاطره ی دستان عاشقانی می گويند که در حين نوازشی، باد آنها را ربوده است .
داستان ملک آباد، به قول علامه زاده: گوهرهای پراکنده ايی است که می بايد به نخ کشيده شود، آنگاه گردنبندی شود تا بتوان آن را به گردن آويخت .
کيارش آذری، نام معتبری در ادبيات داستانی ايران در تبعيد خواهد بود.
علامه زاده رشته ی سخن را به دست گرفت،پر شور و برنا .
جهان در او خلاصه است، از ساخته های سينمايی و تلويزيونی اش گفت، از کتاب سياحتنامه ی محرمانه و فيلم برداری از اسناد محرمانه ک گ ب می گويد، از ساخت فيلمی در اورشليم به مناسبت بيست و پنجمين سال برپايی فستيوال شعر روتردام، و سرودن تصويری [کليپ] اشعاری از شاعران کوبا و اسرائيل می گويد.
و همچنين از ساخت فيلم مستندی در مورد جنبش فرقه ای مسيحِيان، منونيت ها، و قيام يک کشيش عليه فساد در کليسا می گويد که در بوليوی و بخش هايی از هلند و آلمان تهيه کرده است .
او سه فيلم در مورد کولی ها ساخته و می گويد: کولی ها ديگر از خودند و اعتماد آنان به من تا حدی است، که حتی اگر ديگران بخواهند از آنها فيلمی بسازند، اول با او مشورت می کنند .
او از خاطره ی فيلم سازی اش در کردستان عراق و راه اندازی شبکه ی تلويزيونی کا. تی. وی. کردستان به همت بيست نفر از شاگردانش و خاطرات خوش با اهالی نيک آن ديار را باز می گويد ، از انتشار مجله ی تلويزيونی روژن يا روزنه که تحت نظر او انتشار می يابد،می گويد .
دقيقاْ عين جماعت تلويزيونی خود ما، آيا از وجود علامه زاده ها خبر داريم ؟ - يا می خواهيم حضور چنين بزرگانی را چون هميشه انکار کنيم ، آيا می دانيم که علامه زاده در کنار جورج لوکاس و اسکورسيزی در مدرسه ی گابريل گارسيا مارکز در کوبا به تدريس اشتغال دارد، آيا می دانيم که در دانشگاه ويرجينيا در قسمت فيلم کودک او حضور دارد ،
آيا متوليان تلويزيونی، هيچ از علامه زاده پرسيده اند که: تلويزيون يعنی چه ؟- و آنهايی که نام تلويزيون را بر خود يدک می کشند، راديوهای تصويری بيش نيستند !
اخبار و مصاحبه و درد دل و گوش فرا دادن به نجواهای تلفنی يکديگر را هم می توان به صورت راديوئی به گوش مردم رساند
پس تکليف تلويزيون چِست؟.
مراسم تمام شد و غبطه خوردم که چرا خاطره ی حضور فيلم ساز بزرگی را، در فيلم ثبت نکردم .
شب است و در خانه ی معروفی عزيز هستيم ، علامه زاده از زندان و خاطرات ننوشته اش می گويد، معروفی می گويد: رضا، چرا اينها رو نمی نويسی ! بيست روز بهت مهلت ميدم رضا ، بنويس
رضا در ادامه از فيلم ماهی سياه کوچک دانا و اولين ساخته اش با نام فدائِی که ايرج جنتی عطائی ، سناريست آن بود می گويد . من به او می گويم : و بابک بيات هم حتما آهنگساز آن بود ، رضا لبخندی از سر دلتنگی می زند .
به او گفتم : چند شب پيش با بابک بيات تلفنی صحبت می کردم و قرار يک مصاحبه را با او می گذاشتم، او هم از دلتنگی هايش و خاطرات شيرينش می گفت ، محله ی يخچال حمل کيسه ی يخ ، بابک هم به دنبال ايرج.
ايرج می گفت : برای اينکه ناراحت نشی تو هم انگشتتو بگير زير کيسه ، تا نگی چرا کاری انجام ندادی .
آن شب بابک بيات هم دلتنگ بود ، او از جنتی عطائی گفت و من از داريوش ، با او گفتم.
رضا علامه زاده، بابک بيات را ديده بود، در فيلم تولد صد سالگی سينما ، چه ريش و موی سپيدی ! و گفت خوشحال می شوم با بابک بيات حتی تلفنی صحبت کنم .
صبح روز بعد، رضا علامه زاده خندان و بشاش سوار ماشين دکتر مجيد شد و رفت ، دکتر مجيد مردی بود که روزها در سکوت می گذراند و شب ها ، سر و صدائی داشت .
از پدرم می پرسم : رضا علامه زاده را می شناسی ؟
می گويد : تو دادگاه خسرو گلسرخی يادت نيست !

Posted by admin at August 28, 2003 4:37 PM
Comments