از شاعر نقاش ، سهراب سپهری که بگذريم ، به شاعر عکاسی بر می خوريم که انگاری در سهراب ادامه دارد .
او مهمان شهر برلين بود . به مناسبت شعر خوانی کامران جمالی ، در خانه هنر و ادبيات هدايت ، ساکت و آرام در گوشه ايی نشسته بود ، حضورش غير منتظره بود ، و ای کاش او هم آن شب شعر می خواند .
دفتری از کيفش در آورد ، مجموعه ائِی بود از شعر و گرافيک ، که آماده ی چاپ بود، می گفت : راجع به سينما رکس آبادان کار کردم .
من فقط ديدم که تيرک های چراغ برق در صفحات دفتر شعرش امتداد دارند
شاهرودی از شعر عکس می گيرد ،
عرفان قانعی فرد دوست خوب ما به برلين می آيد َ
زندگی و انديشه های استاد محمد رضا شجريان با عنوان" سروش مردم "به کوشش عرفان قانعی فرد ، در بازار نشر نظر منتقدان را به خود جلب کرده است .
بيش از يک دهه از ترجمه و تدوين و عرضه ی آثار عرفان قانعی فرد به بازار نشر می گذرد .
عرفان دارای تحصيلات دانشگاهی ست و صاحب کرسی در دانشگاههای معتبر دنياست ، او پيش از اين به زندگی و کنکاش در آثار استادش ، محمد قاضی پرداخته بود . عرفان در آخرين کتابش ، مجموعه گفته ها و شنيده هايش با استاد شجريان ،را با عنوان سروش مردم ، روانه ی بازار نموده است .
کتاب سروش مردم، مورد عنايت استاد شجريان قرار نگرفته است ،
فعلا گفت و گوی عرفان قانعی فرد را که با روزنامه همشهری انجام داده بخوانيم ، تا بعد که خودش توضيحات بيشتری خواهد داد
و سئوالات خوانندگان حلقه ی ملکوت و همه خوبانی که خواننده اين کتاب بوده اند،را صميمانه ، با او در ميان خواهم گذاشت
سروش مردم در گفت وگو با عرفان قانعي فرد
پرواز عقاب
اشاره: عرفان قانعي فرد در ۲۰ آبان ماه ۱۳۵۵ در سنندج متولد شد و تحصيلات متوسطه خود را در آن شهر به اتمام رساند. مدرك ليسانس خود را در رشته زبان و ادبيات انگليسي از دانشگاه علامه طباطبايي دريافت كرد و براي ادامه تحصيل به خارج رفت و از دانشگاه اسلو - نروژ در رشته «ترجمه تطبيقي» در مقطع فوق ليسانس فارغ التحصيل شد و در مقطع دكتري را نيز در رشته زبان شناسي با گرايش فرهنگ نگاري در دانشگاه كمبريج انگلستان به ادامه تحصيل پرداخت.
وي عضو هيات علمي دانشگاه Durham انگلستان است كه كتاب هاي متعددي نيز از او منتشر شده است: مرگ دستفروش (آرتور ميلر) روزگار آدمكش ها (هنري ميلر)، مرگ ديكتاتور (پي،آر،سالونيا)، ترجمه ادبيات كرد (ابراهيم احمد)، در حصار ميله ها (م، آنا،بروني) نخستين درس هاي فرهنگ نگاري انديشه در گذار ترجمه، رسالت مترجم، فرهنگ فرانسه - فارسي، فرهنگ نروژي - فارسي و... به بهانه انتشار كتاب «سروش مردم» كه به كوشش وي منتشر شده گفت وگويي با وي انجام داده ايم كه مي خوانيد:
آقاي قانعي فرد، به كوشش شما كتاب «سروش مردم» زندگي و انديشه هاي استاد محمدرضا شجريان منتشر شده و با استقبال خوبي هم از سوي خوانندگان مواجه شده است به عنوان اولين سؤال و براي شروع بحث مي خواستم بپرسم كه موضوع اين كتاب چه ويژگي هايي داشت كه شما را به گردآوري، تدوين و ترجمه آن به زبان انگليسي واداشت و هدف شما از انتشار اين كتاب چه بوده است؟
جريان از اين قرار بود كه در دانشگاه محل تحصيلم (كمبريج) يكي از استادان موسيقي كه قبلاً با من درباره موسيقي ايران صحبت مي كرد، از من خواست تا در كنار محدوده فعاليت هايم در ترجمه بعضي از مطالب موسيقي ايراني به ايشان كمك كنم. بعداً متوجه شدم كه هدف اين گروه، موسيقيداناني هستند كه حضور و آثار آنها حقيقي، مسلم و غيرقابل انكار در تاريخ و فرهنگ و هنر معاصر سرزمين ماست. بنابراين بعد از پي بردن به چارچوب فعاليت آنها من ترجمه مطالبي را درباره استاد شجريان پذيرفتم، و به همين دليل و به تدريج كار ترجمه آثار و گفتارهاي جسته و گريخته او در مطبوعات پراكنده را آغاز كردم و آنها نيز تصميم گرفتند همه را در يك كتاب مجزا به نام خود شجريان منتشر سازند، بنابر اين كتاب يك تحقيق آكادميك است و تنها وظيفه من به عنوان مترجم اين اثر طبقه بندي و ترجمه صحبت هاي او بوده است با اندكي حذف و اصلاح تا براي خواننده انگليسي زبان خسته كننده نباشد.
علاقه من به استاد شجريان هم مانند همه شنوندگان و طرفداران آواز ايشان است با اين تفاوت كه من او را تنها براي صدا و هنرش دوست دارم و اين كتاب را به خاطر نوعي اداي دين به هنر ايران انجام دادم. چون از نظر من هدف مترجم متعهد شناساندن فرهنگ مملكت خودش به خارجيان است، اين هدف من از ترجمه اين كتاب بود. و ناشر هم راغب بود كه نسخه فارسي آن را كه من طبقه بندي، حك و اصلاح كرده بودم در ايران منتشر بكند. كه در اول ارديبهشت ۱۳۸۲ با۴ هزار نسخه به چاپ رسيد و در كمتر از ۱۵ روز ۵ هزار نسخه ديگر به چاپ مجدد رسيد.
چرا اسم اين كتاب را «سروش مردم» گذاشته ايد؟
اگر اشتباه نكنم استاد شجريان در يكي از كنسرت هايش اظهار داشت كه آواز سروش برخاسته از نهاد ملت است. من حرف ايشان را گرفتم و «سروش ملت» را انتخاب كردم و در ديداري كه در منزل آقاي عليزاده با استاد شجريان داشتم، استاد فرمودند كه نام كتاب را «سروش مردم» بگذارم كه قشنگ تر است.
آيا نسخه انگليسي كتاب تاكنون به بازار عرضه شده است؟ همچنين آيا ترجمه ديگري هم داشته است؟
قرار است مراسمي قبل از توزيع كتاب براي آقاي شجريان در دانشگاه كمبريج برگزار شود تا اين مراسم قطعيت پيدا نكند و برگزار نشود، كتاب توزيع نخواهد شد، فكر مي كنم برگزاري اين مراسم تا ماه سپتامبر طول بكشد و ژانويه ۲۰۰۴ كتاب توزيع شود. و نسخه فرانسه كتاب نيز با كمك يكي از دوستان عزيزم پروفسور مهران مصطفوي در دانشگاه هنرهاي سوربون۲، قبل از ژانويه ترجمه و منتشر خواهد شد.
چقدر براي ترجمه، گردآوري و تدوين كتاب وقت گذاشتيد، آيا مشكل خاصي در خصوص ترجمه و گردآوري و تحقيق داشتيد؟
خوشبختانه مشكل خاصي در ترجمه و گردآوري آن وجود نداشت، ترجمه كتاب از فارسي به انگليسي حدود ۹ ماه طول كشيد و طبقه بندي كارهاي استاد شجريان نيز ۴۵ روز به طول انجاميد.
از چه منابعي در گردآوري و تدوين اين كتاب استفاده كرده ايد؟
از ۱۲منبع در تدوين و گردآوري اين كتاب استفاده شده، كه همه اين منابع در انتهاي كتاب «سروش مردم» ذكر شده است.
ضمن مطالعه و بررسي كه در اين كتاب داشتم، مقدمه و متن كتاب خيلي زيبا نوشته شده بود ولي بعضي جاهاي كتاب داراي «اغلاط»است، تحليل و تبيين شما در اين زمينه چيست؟
زماني كه اين كتاب در ايران چاپ شد بنده در ايران نبودم و كتاب را خانم بهنوس عرفانيان تصحيح كرده اند و متن كتاب بسيار كم غلط است، فقط مقدمه كتاب است كه در بعضي جاها «غلط» دارد و علت آن هم اين است كه چون من در آن موقع در ايران نبودم، مقدمه را از طريق «فكس» به ناشر ارسال كردم، مقدمه يك هفته مانده به نمايشگاه بين المللي كتاب به دست ناشر رسيد و كتاب نيز بايد تا شروع نمايشگاه چاپ مي شد، به خاطر تعجيلي كه در انتشار كتاب شده بود، بعضي جاها در مقدمه داراي غلط است، ولي جز مقدمه بعيد مي دانم كه در جاهاي ديگر اغلاط املايي آن چناني در آن بوده باشد.
اين كتاب با وجود فروش خوبي كه داشته است ولي مثل اينكه از سوي استاد شجريان مورد تاييد قرار نگرفت، چرا كه ايشان اعلام كرده بودند كه «اين كتاب مورد تاييد من نيست»، به نظر شما دليل اين امر چه بوده است؟
به نظر من، در حوزه نقد، هميشه بايد نقد بر مدار باز باشد و نقد بر مدار بسته، هيچ موقع نقد معتبر نيست. نقد در مدار بسته معمولاً، استبداد، خفقان و تحجر به وجود مي آورد و نقد در مدار باز مثبت انديشي و تفكر مثبت.
حافظ مي گويد:
كمال سر محبت ببين نه نفس گناه
كه هر كه بي هنر افتد نظر به عيب كند
من حال، تدوين و گردآوري اين كتاب را درخصوص آقاي شجريان انجام داده ام درحالي كه آقاي شجريان ۶۳ سال سن دارند و اگر سن آقاي شجريان را حساب كنيم، ايشان از ۲۵ سالگي در هنر ايران حضور دارند، پس ۴۵ سال وقت برده، براي بقيه افراد كه مطابق علاقه اي كه به استاد شجريان داشتند، درخصوص ايشان كار انجام بدهند، بنابراين در اين زمينه من هيچ گوي سبقتي را از كسي نربوده ام.
ضمناً اين كتاب در برابر ملت و خوانندگان هست و همه آحاد مردم در اين زمينه مي توانند به قضاوت بنشينند، كه من حتي يك كلمه به حرف آقاي شجريان اضافه كرده باشم و ايشان هم حق دارند در هر مرجعي آن را مطرح نمايند، بنده فقط حرف هاي ايشان را طبقه بندي و ترجمه كرده ام و فكر مي كنم در اين زمينه نيز نبايد از كسي اجازه گرفت، مثلاً اگر كسي بخواهد در مورد حافظ كتاب بنويسد هيچ موقع نمي رود از حافظ اجازه بگيرد، ولي در مورد استاد شجريان نيز اين كار صورت گرفته است و به خاطر عشق و علاقه اي كه به ايشان و هنر ايران دارم، با كمال صداقت اين كار را براي دو دانشگاه بين المللي دنيا انجام دادم. بنابراين هيچ چيزي هم براي پنهان كردن ندارم، ولي متأسفانه در اين خصوص جوي فراهم شد مبني بر سوءتفاهم براي استاد شجريان.
اولاً بزرگداشتي كه براي استاد شجريان قرار شد گرفته شود ايشان مخالفت كردند بنابه سفر استادان خارجي به ايران و بنا به حضور سفراي چند كشور آن موقع قرار شد كه اسم آن بزرگداشت به جشن فرهنگ و هنر ايران تغيير داده شود.اين مراسم كاري به استاد شجريان نداشت و مراسم مربوط به جشن فرهنگ وهنر ايران بود كه در فرهنگسراي نياوران در ۲۵ شهريور ۱۳۸۱ برگزار شد، ولي وضع به گونه اي تلقي شد كه اين مراسم براي استاد شجريان نبوده است ، چون خود ايشان مخالفت كردند، ما هم گفتيم چشم، مراسم را در كمبريج برگزار خواهيم كرد، حال چرا آقاي شجريان براي بزرگداشت در كمبريج موافق هستند و در ايران مخالف، آن را از خودشان بپرسيد.
آيا مطالب اين كتاب قبل از چاپ مورد تأييد استاد شجريان قرار گرفته بود؟
من فهرست مطالب را در خانه آقاي عليزاده به استاد شجريان نشان دادم يعني وقتي كه در تابستان ۱۳۸۱ به ايران برگشتم در منزل آقاي حسين عليزاده استاد شجريان را ديدم و مطالب را براي ايشان توضيح دادم هرچند كه دو ماه قبل از آن ايشان تمام ماجرا را مي دانستند چون در اكثر رسانه هاي ايران خبر انتشار كتاب سروش مردم به زبان انگليسي و فرانسه اعلام شده بود و در مصاحبه اي هم كه من با روزنامه آفتاب يزد داشتم اعلام كردم كه چرا من اين كتاب را ترجمه كرده ام .
متأسفانه بعداً بنا به تماس هاي مكرري كه من و ناشرم با خانواده ايشان داشتيم و پيغامي كه براي ايشان گذاشتيم و به دليل كنسرت هاي مكرر دوره اي كه ايشان داشتند هيچ موقع موفق به ديدار و يا صحبت با ايشان در آخرين لحظه نشديم، جز همان ديداري كه در خانه آقاي عليزاده داشتيم.
گفته شده است كه بيشتر مطالب اين كتاب از كتاب «راز مانا» استفاده شده است؛ اين موضوع را چگونه تبيين مي كنيد؟
كتاب «راز مانا» توسط سه نفر به صورت مصاحبه با استاد شجريان تهيه شده است، در داخل آن حدود ۳۵ نكته جالب بود كه من آن ۳۵ نكته را استخراج كردم و در منابع و مآخذ كتاب هم به عنوان اولين منبع ذكر كردم، جز آن ۳۵ نكته تمام حرف هاي تكراري استاد شجريان را حذف كردم، اما به عنوان يك منبع و مرجع من اجازه داشتم از آن كتاب استفاده نمايم و خيلي واضح هم اين منبع را ارائه داده ام و اسم برده ام و حتي خود نويسندگان كتاب «راز مانا» سروش مردم را دريافت و مطالعه كرده اند و بنا به شهادت خودشان مي توانيد بپرسيد كه من چند درصد از كار آنها برداشت كرده ام.
آن گونه كه در رسانه ها اظهار شده است مثل اينكه اين كار به عنوان كار آكادميك مورد تاييد استاد قرار نگرفته است، شما چه نظري در دفاع از اين كتاب داريد؟
استاد شجريان به عنوان يك موسيقيدان حرفشان قابل احترام است، با وجود كمال احترامي كه براي ايشان قائل هستم، اما نظر ايشان كه به عنوان يك شخصيت آكادميك درخصوص كار آكادميك اظهار نظر بكنند، نظري شخصي بيش نيست. نكته دوم اينكه بنده در مقدمه كتاب در آخرين سطر گفته ام «پس از مقدمه آنچه مي آيد جملگي حرف شجريان است و من صرفاً مطالب را حك و اصلاح و طبقه بندي كرده ام».
نقدهايي هم درخصوص اين كتاب به چاپ رسيد در اين زمينه چه نظري داريد؟
بله. نقدهايي در اين زمينه نوشته شد ولي دو نقد جانبدارانه و تخريب گرانه منتشر شد، كه يكي غرض آلود و آميخته به احوال شخصيه بود و ديگري طنزآميز و كودكانه!
متاسفانه در اين نقدها هتاكي جايش را به منطق داده بود و چون هر دو نقد فاقد تحليل آكادميك و انديشه اي روشمند بود از پاسخ دادن امتناع كردم. زمان و جامعه بهترين داورانند. به نظر من بايد با انديشه با مدارا برخورد كرد.
نقد علمي چه خصوصياتي بايد داشته باشد؟
در موقع نقد، اگر نقد، نقد سالم و علمي باشد بسيار معتبر و جالب است و بنده نيز سر تعظيم به نقد سالم فرود مي آورم، اما زماني كه نقدي با عقده، غرض و سوءتفاهم، انديشه هاي بيمار و تفكر نادرست مواجه بشود، متاسفانه آن نقد جز دامن زدن به سوءتفاهم چيزي در جامعه به بار نخواهد آورد.
بنابراين تاكنون بعضي نقدهايي كه بر اين كتاب نوشته شده غيرعلمي و غير آكادميك بوده است و بعيد مي دانم كه استاد شجريان به عنوان يك هنرمند بين المللي تحت تاثير مطالب و نقدهاي غيرعلمي قرار گرفته باشند. درست است كه ما در جهان سوم زندگي مي كنيم ولي از هنرمندان مان انتظار نداريم جهان سومي برخورد كنند. انتظاري كه از ايشان دارم همين است تا به پرواز دربياييم، عقابي كه در ۱۳ هزار پايي پرواز مي كند را هيچ موقع با كلاغي كه در ۱۰ متري پرواز مي كند نبايد مقايسه كرد!
رضا علامه زاده به راستی که فيلم ساز تجربه های زيسته ی زندگی است .
زيسته های اما تلخ، زيسته هايی به رنگ خاکستر که شررهای آتشين تاريخ در آن رنگ باخته است، و برای ثبت اين تلخی ها می بايد سرشار از شور شيرين آگاهی بود تا بتوان از ورای تلخی زهرهای جنايت، نگريست ، درک کرد و در کمال تصوير و رسايی واژه آن را به ثبت رساند .
علامه زاده درباره آنچه زيسته ، هيچگاه سخن نگفته است، و اغلب به طرح خوف های شنيده در فراگردش پرداخته است .
نمی دانم چه شباهتی بين او و آندره مالرو در آثارش می بينم ، ولی او فقط رضا علامه زاده است . او خود معتقد است : هر کس شبيه خودش است و نه شبيه فرد ديگری ، البته نمی دانم با پيشرفت علم همانند سازی چه پيش خواهد آمد !
پس اگر اجازه ی اين را ندارم که او را با آندره مالرو مقايسه کنم، جمله ای از مالرو را برای توصيف علامه زاده وام می گيرم :"انسان دوست دارد که يکی از معانی هنر چنين باشد، کوشش برای آگاه کردن انسان ها به عظمتی که در درون آنهاست و خود غافلند".
علامه زاده در کنار انبوه ساخته های سينمايی و تلويزيونی اش، اينک در مدرسه سينمای آمريکای لاتين در کوبا مشغول ساختن است ، ساختن بزرگانی ديگر چون خود او.
گابريل گارسيا مارکز ، پس از دريافت جايزه ی نوبل، بخش عظيمی از سرمايه ی خود را صرف تاسيس اين مدرسه ی سينمايی می کند . مدرسه در جزيره ای واقع است که از قيد ممنوعيت های سياسی و کرداری دولتش آزاد است، آزادی اينترنت، داشتن ماهواره و آزادی قلم و انديشه، فاکتورهای پيشرفت اين مدرسه ی سينمايی بوده است و هنرآموزان اين مدرسه ، تنها برندگان جايزه روبرتو روسلينی از جشنواره کن بوده اند.
رضا علامه زاده بالاخره مجال اين را يافت که لااقل به ندای دلتنگی ما که،به ندای دلتنگی خود لبيک گويد.[لبيک، چه کلمه ای ، اين هم خاصيت غايب الملکوت بودن است ] و در ميان جمع هنرآموزان کارگاه رمان و داستان نويسی دوستش عباس معروفی حضور يابد .
روز شنبه شانزدهم آگوست ، ساعت چهار بعداظهر ، خانه هنر و ادبيات هدايت .
معروفی از سر شوق و دلتنگی، علامه زاده را به شاگردانش معرفی کرد و اداره ی کلاس را به او داد، به پاس آن همه دانايی و افتخار، و به شيوه ی معمول مهمان نوازی مشغول خوش امد گويی بود که علامه زاده به ميان صحبت آمد و گفت: من از رياستم در اين جلسه استفاده می کنم و پايان مراسم تعريف و تمجيد را اعلام می کنم [خنده حضار] و در ابتدا ترجيح می دهم دو داستان از کوچکترين های کلاس را بشنوم .
ابتدا سپيده آريان اولين داستان خود، يلدا را خواند، من هر بار که اين داستان را شنيده ام سراپا بغض شده ام .
حبس در سياهچاله ی استبداد پدر و جنون در آزادی يک عشق و بعد پرواز .
رضا علامه زاده هم گويی بغض آلود اين سياهچاله بود، سياهچاله ای به رنگ سياهچاله های ، شب بعد از انقلاب ، جنايت مقدس ، موج آرامش، مهمان خانه آستوريا، چند جمله ساده، و اسناد محرمانه ک گ ب و زندگی چهار نويسنده ی روس در سياهچال استالين .
سپيده ی آريان با اولين داستان کوتاه خود، يلدا ، حضور خود را در ادبيات داستانی ايران به ثبت رسانده است .
سپيده ی هجده ساله ی ما يک پديده است.
نفر دوم کيارش آذری اولين نوشته ی خود با عنوان ملک آباد را خواند، در نوشته های کيا باد می وزد و قاصدک ها کنار خيابان در خود می پيچند اما هيچگاه خبر خوش نمی آورند، داستان او حرف قاصدک های پراکنده اند که هر يک، از خاطره ی دستان عاشقانی می گويند که در حين نوازشی، باد آنها را ربوده است .
داستان ملک آباد، به قول علامه زاده: گوهرهای پراکنده ايی است که می بايد به نخ کشيده شود، آنگاه گردنبندی شود تا بتوان آن را به گردن آويخت .
کيارش آذری، نام معتبری در ادبيات داستانی ايران در تبعيد خواهد بود.
علامه زاده رشته ی سخن را به دست گرفت،پر شور و برنا .
جهان در او خلاصه است، از ساخته های سينمايی و تلويزيونی اش گفت، از کتاب سياحتنامه ی محرمانه و فيلم برداری از اسناد محرمانه ک گ ب می گويد، از ساخت فيلمی در اورشليم به مناسبت بيست و پنجمين سال برپايی فستيوال شعر روتردام، و سرودن تصويری [کليپ] اشعاری از شاعران کوبا و اسرائيل می گويد.
و همچنين از ساخت فيلم مستندی در مورد جنبش فرقه ای مسيحِيان، منونيت ها، و قيام يک کشيش عليه فساد در کليسا می گويد که در بوليوی و بخش هايی از هلند و آلمان تهيه کرده است .
او سه فيلم در مورد کولی ها ساخته و می گويد: کولی ها ديگر از خودند و اعتماد آنان به من تا حدی است، که حتی اگر ديگران بخواهند از آنها فيلمی بسازند، اول با او مشورت می کنند .
او از خاطره ی فيلم سازی اش در کردستان عراق و راه اندازی شبکه ی تلويزيونی کا. تی. وی. کردستان به همت بيست نفر از شاگردانش و خاطرات خوش با اهالی نيک آن ديار را باز می گويد ، از انتشار مجله ی تلويزيونی روژن يا روزنه که تحت نظر او انتشار می يابد،می گويد .
دقيقاْ عين جماعت تلويزيونی خود ما، آيا از وجود علامه زاده ها خبر داريم ؟ - يا می خواهيم حضور چنين بزرگانی را چون هميشه انکار کنيم ، آيا می دانيم که علامه زاده در کنار جورج لوکاس و اسکورسيزی در مدرسه ی گابريل گارسيا مارکز در کوبا به تدريس اشتغال دارد، آيا می دانيم که در دانشگاه ويرجينيا در قسمت فيلم کودک او حضور دارد ،
آيا متوليان تلويزيونی، هيچ از علامه زاده پرسيده اند که: تلويزيون يعنی چه ؟- و آنهايی که نام تلويزيون را بر خود يدک می کشند، راديوهای تصويری بيش نيستند !
اخبار و مصاحبه و درد دل و گوش فرا دادن به نجواهای تلفنی يکديگر را هم می توان به صورت راديوئی به گوش مردم رساند
پس تکليف تلويزيون چِست؟.
مراسم تمام شد و غبطه خوردم که چرا خاطره ی حضور فيلم ساز بزرگی را، در فيلم ثبت نکردم .
شب است و در خانه ی معروفی عزيز هستيم ، علامه زاده از زندان و خاطرات ننوشته اش می گويد، معروفی می گويد: رضا، چرا اينها رو نمی نويسی ! بيست روز بهت مهلت ميدم رضا ، بنويس
رضا در ادامه از فيلم ماهی سياه کوچک دانا و اولين ساخته اش با نام فدائِی که ايرج جنتی عطائی ، سناريست آن بود می گويد . من به او می گويم : و بابک بيات هم حتما آهنگساز آن بود ، رضا لبخندی از سر دلتنگی می زند .
به او گفتم : چند شب پيش با بابک بيات تلفنی صحبت می کردم و قرار يک مصاحبه را با او می گذاشتم، او هم از دلتنگی هايش و خاطرات شيرينش می گفت ، محله ی يخچال حمل کيسه ی يخ ، بابک هم به دنبال ايرج.
ايرج می گفت : برای اينکه ناراحت نشی تو هم انگشتتو بگير زير کيسه ، تا نگی چرا کاری انجام ندادی .
آن شب بابک بيات هم دلتنگ بود ، او از جنتی عطائی گفت و من از داريوش ، با او گفتم.
رضا علامه زاده، بابک بيات را ديده بود، در فيلم تولد صد سالگی سينما ، چه ريش و موی سپيدی ! و گفت خوشحال می شوم با بابک بيات حتی تلفنی صحبت کنم .
صبح روز بعد، رضا علامه زاده خندان و بشاش سوار ماشين دکتر مجيد شد و رفت ، دکتر مجيد مردی بود که روزها در سکوت می گذراند و شب ها ، سر و صدائی داشت .
از پدرم می پرسم : رضا علامه زاده را می شناسی ؟
می گويد : تو دادگاه خسرو گلسرخی يادت نيست !
به سلطان اعاظم السلاطين معلوم باد، به جهت استرضای خاطرآن سلطان سليمان مکان، وليعهد قدر گردون وقار در معيّت فرزند ارجمند حميده خصالشان، مليح الملکوت و ناظم الاطبای حاذق اکسيرافشان،به مناسبت قرب جوار و تمشيّت امورات بزم ولادت و تلازم در رکاب سلطان به حضور مبارک خواهند رسيد.
باری راويان اخبارو نمامّان، خبر از طرح توطئه اصحاب بغی وعناد می راندند که به اذن پادشاه سعادت دستگاه ،توقف و حيلت بر ملا گشت، خيل مردمان مشتاق ملکوت رنجه به زور پنجه بر ضريح کیبورد جان می کندند تابه وصال ملکوتيان واصل شوند وليکن به قول وليعهد :چون پرندگانی مشتاق، به پهنه ی مسدود شيشه ای پنجره ها بر می خوردند و تلپی در خماری فرو می افتادند .نمامان خبر می آورند که پادشاه جهان مطاع شايد به حيلت برگزاری ولادت ملوکانه شان در ساير بلاد الفرنجيه، عزم کشور گشايی دارند ...
و اينگونه حسودان با خصومت طبع، و غور در تبسّط حلقه ی ملکوتيان، با تبانی اجنبی، کمر به تخريق و تخسير بارگاه و عمارت به شيوه ی سفاهت بار قرن، همانا يورش با طيّاره، و زدن در عمارت نمودند که منجر به قحطی چند روزه ی انوار بارگاه گرديد.
باری چشم کور دلان کور باد! که فقط توانستند، چون جنگاورانی عليل، نيام بر کشند و عجولانه فقط سرش را بزنند، مقصودم سر در نگاشته های خيمه گاه هر يک از ملکوتيان است که آخرين مرقومه هاشان محو شده است و حتی ملکوتيان تازه وارد (از دور بر آتش) و(عطر ياس ) به کلی صدمه ديده اند، که اينگونه مباد و با تدبير شما چشم به راه حضور دوباره ی آنانيم.
باری صاحب و آمر ارض ملکوت
مرتبت اتصال و طريق مسکنت ملکوتيان را با رعايت مناسبات ملوکانه شان و به مقتضای مختصات زلف و خط و خال هر يک از ناقصان ساکن ملکوت و منزلت مقام محبت و طريق مودت شان جملگی را ملبس به خلعت اسماء نمودند.
و اين فقير از جهت قلّت حضور منبعث از قلّت بضاعت، ملقّب و متصّف به غايب الملکوت گرديدم
کماکان اين ناچيز خود را لايق اقدام بر اين معنی نمی داند که بی تکلّف در عبارت، و تصلّف در استعارت به حريم استطاعات سلطان ملکوت خزيده و به ذات اسماء ملکوتی شان از شايبه ی شک بنگرم .
بل نخست،مرا تقرير شعفی ست، که بدان صفت غائب، حادث و عارف گشته است و مرا گم گشته ی آفاق و انفس نموده است .
از آنجايی که اين سالک هنوز در سفر است و ماوايی در جرگه ی ملکوتيان و بشقابيان به علت ضيق وقت نيافته است، به خلوت، به تصقيل آينه ی دل به مصقلّه ی فکر و مسکنت در بلاد امريکن به بافيدن رويا مشغول است،رواديد مرئی اقامت صادر است ، ولی اذن دخول، به جهت سوء قصد به محل دخول و تير و ترکشی که دامان جملگی منتظران دخول رادر نورديد، به بعد موکول است تا همچنان روزگار منتظران به عسر و دشواری کشانيده شود.
به واسطه ی این اجبار، ترک دنيا نموديم و تبتّل و انزوا به کناری زديم، و به شدت ميل و اشتياق مان به فرهنگ، بساط پرده دری از بند و رسومات گسترديم، و در انظار آمديم تا راز دل، فاش گوييم و رقصان، از سماع دلتنگی ها گفته باشيم
در اين حين، جماعت بشقابيان را خوش آمده بود که: آری، نجوای فرهنگ حديث نفس ماست و ما تنها داعيه داران اتساع اين انوارِ در بلاد غربتيم
مجازی نيست احوال حقيقت ز هر کس نايد اسرار طريقت
حديث ها باز گفتيم و نگاريديم،بشقابيان بر خود باليده و کمی هم ذوق به خود ماليده که : انوار مشعشع مان به کل عالم ساطع است و هر روزه نفوس ساير بلاد نيز در خلوتشان، به دست افشانی و مستی در سماع ما مشغولند، و غوغای انالحق مان عالمگير است .
و مناسب احوالات خويش رندی پراکندند: که ما مرکز پرگاريم و سنجش سلائق به سنگ معيار ما عيار می شود و افاده هايی از اين قبيل، که معصيتی ست مرا حتی به روزگاری که کهولت و پيری به تعظيمم می آورد ، به پيشگاه شان حاضر شوم .
لذا عطای بشقابيان را به لقای ملکوتيان بخشيديم، ولی گوئی سلطان صاحب ارض ملکوت هم، شيطنت هايی جزيی و به غايت لامتناهی دارند، و هر از چندی، نگاريده های غايب الملکوت را در وبلاگ جابجا می کند و به تعبيری به شاکله ی وبلاگ سيخونک می زند .
باری در غور و تفحص در عالم غيبيم، و در آنی که مراتب کشف و شهود حادث می گردد، حضرت سلطان به قصد نشئه پرانی، بر جان و دل مستان آب افشانی می کنند.
و بی گاه مطالب را آرشيو می کنند و تنها جزء را نصب العين می کنند .
با خود می گويم معلمی به خط زدن مشق ها آمده است، خط می زند و می خواهد که باز بنويسی تا خط بزند، دلم برای همه ی معلم های دوران کودکی ام تنگ شده است
می خواهم بگويم که پديده ی نو ظهور وب لاگ، شبيه همين قوه تکلم ماست.
آیا برای شيوه ی تکلم و نحوه ی به ارتعاش درآوردن تارهای صوتی از جانب آفريدگارمان،کتابی دريافت داشته ايم؟
لکنت و بدآهنگی تناليته ی صدای افراد را هم، نمی توان به حيطه ی تعقل آنان تعميم داد.
اعتراض اساسی که بر اين بايدها و نبايدها وارد است اين است، که نه مفهمومی را برای عقايد شخصی ما می تواند بيابد، و نه شاخصی هم برای عقايد ديگران به دست می دهد.همه ی ما گويندگانی هستيم که با اين زبان نوری می توانيم جملاتی را به کار بريم که بيانگر واقعيت باشد، واقعيتی که اساس دموکراسی ست .و اين صراحت واقعيت را، با موعظه های پيامبر گونه، مکدر نکنيم.
اينگونه است که تا حال نتوانسته ايم، طرح های ادارکی مان از هستی را، به بوته ی نقد جماعت مفسر بسپاريم،و البته که، نه به بوته ی نقد پيامبران مفسر !
و همواره در اين فقدان ، برای طرح آزادی و از جمله آزادی بديهی زبان ،دچار تک گويی می شويم ، و ادراک شخصی مان را جهانی قلمداد می کنيم،و آوای نبود آزادی را در گلو خفه می کنيم، تا مطابق ميل حکومت های کتمان، از گفتار باز مانيم
و بدين شکل همواره:
- ترفند می خوريم و يکديگر را چه بسا در حين هم آوايی،متهم به بی نامی و اختفا در پشت القاب می کنيم، آنگونه که سردبير:خودم گفته اند: حلقه ی ملکوتيان در هاله ی نام های مستعار، پوشيده شده اند!، در اين تکلم زار نوری، می بايد مخاطب را در چشمک نوری يافت.
نام ها، پيرامونمان بی شمارند،و در کلام است که پرده های نام به کناری می رود تا بتوانيم خودمان را درروشنی متن بيابيم!سردبير: خودم هم، آن سيگنالی ست که حسين درخشان،برای خودانتخاب کرده تا خود را به ما معرفی کند و پای گفته هایش بنشاند! نام هر يک از ما هم ،همواره در گذر زمان به القابی آراسته بوده است
القاب حکومتی :ملکوت يا شيخ السلطنه
القاب اجتماعی : دکتر و مهندس
القاب فردی و از جمله نوظهوری که برای کد گذاری زبان نوری مان، به خود می بخشيم : سردبير: خودم
گويی هر اولينی، مِی بايد پيامبری کند
مائيم که گه نهان و گه پيدائيم
گه مومن و گه يهود گه ترسائيم
تا اين دل ما قالب هر دل گردد
هر روز به صورتی برون می آييم
ما نطفه های تاريخيم که در زندان زاده می شويم،در زندان بزرگ می شويم،و عاقبت در همانجا جان می سپاريم .
تاريخ اختناق رو به سياهی می زند،اوين از نام خود خسته است،اوين می خواهد در زلزله ای فرو ريزد، اوين شرمسار پيرمردان ،
تکيده ی سياست است،اوين دردمند مادرانی ست که به بقای طفل گرسنه ی خويش می انديشيده اند،و اينک ايران ،اوينی ست که دل نگران پيکرهای به چاقو دريده شده ی جوانانی ست که فقط می خواهند جوانی کنند،اوين می خواهد ميله های زندانش،قلمی باشد به دست روزنامه نگاری ، تا روشن از سياهی هايش بنويسد.
به نام دين و رستگاری و حکومت، حق زندگی را گرفتند و مرده گی پراکندند.
خدای پيشگان، جوانان حتی خدايتان رانيز کافرند.
جوان می خواهد خدايش را آنطور که می خواهد دوست بدارد، او می خواهد دوست بدارد تا دوست داشته شود، خدايش را دولتش را، دوستش را ،معشوقش را.
او می خواهد بخندد، او رنگها را می شناسد ،او در آلبوم زيبايی اش،هيبت پارينه سنگی نمی خواهد،او اهالی عصر حجر را بدون هر گونه قابی فقط می خواهد در موزه ها ببيند، او سانسور و کنمان نمی خواهد ،او می خواهد حرکتی ديگر را تجربه کند،
او انسان متفکری ست که چون می انديشد نمی خواهد بميرد،او انسان است انسان حرف می زند،می شنود،-وانسان معترض فرياد می کند.مگر نه اينکه،انسان تجلی آفرينش است ،صورت خداست و محبت است
کتابچه ی قطور منع و امتناع رو به پايان است، گيريم که در کتاب بشريت،اينگونه نگاشتند و توانستند،با شبکه ی انسانی حافظه هامان چه می کنند.
افسون ضحاکيان ماردوش را ، اينک باطل السحری ست، کاوه های جوان،کاوه های پير ،کاوه های مادر
چه تاريخ شيرينی،اينک ايران يک صدا کاوه است
فيلم ده، حکايتی ست.
ده اپيزود که از انتها به آغاز می رسد. کيارستمی خود در جايی گفته است که: ده، يعنی گرفتن نمره ی قبولی!
اما، ده کيارستمی همان صفر است. صفر رابطه، صفر دروغ، صفر مالکيت.
کيارستمی راوی دانايی ست که در فيلم ده، دوربينش را برداشبورد ماشين می کارد، تا هر گونه اتهام جانبدارانه در طرح مالکيت، ميان زن و مرد را از خود سلب کرده باشد، و ما را در جايگاه ذهن بی غرض موتور ماشين می نشاند، و در حين بيان رئاليسم هميشگی اش، و با عمق ميدان ديدی که از شيشه ی پنجره ی ماشين به بيرون می دهد، به تشکل وحدت در زمان و مکان فائق می آيد.

مملکت صدقات و خيرات، در نمای صندوق صدقات، عکس می شود.
نقص و نقض قانون، در نمای پليس نحيف، در ميان ازدحام ترافيک، قابل تامل است.
مادری که هر روزه، در ماشینش ميزبان پسرش از مدرسه تا خانه است، مادری که می خواهد جدايی از همسرش را برای فرزندش ،موجه جلوه دهد و.پسر روان شناس کوچکی ست که حال الذاريات و توجيهات تکراری و به دروغ مادر را می داند، پسرک پرده های احترام را دريده است و پرخاش می کند.
مادر می گويد: می خواستم مال خودم باشم.
پسر بچه، مادر را به دروغگويی حتی در مسايل احساسی، متهم می کند: مادر من، تو در دادگاه به دروغ گفتی که پدرم معتاد است، تو دروغ گفتی، مادر من!
مادر می گويد: مجبور بودم، نقص قانون مرا وا می دارد که برای گرفتن حقم، اين حربه را به کار گيرم.
مادر وانمود می کند که رابطه با شوهر جديدش (مرتضی)، او را از گنداب به زلالی رودخانه رسانده است، پسر بچه پوزخند می زند، مادر می خواهد او را به دوستی با شوهر جديدش عادت دهد، پسرک زير بار اين دوستی نمی رود.
زن برای تغيير ذائقه ی تلخکامی های زندگيش هميشه در حال خريد کيک و شيرينی ست.
کِيارستمی، حالا صاحب سبک نوعی انتظار در سينماست، صحنه های کشدار انتظار در پارکينگ و تاکيد برخلوت نا آرام و در حين انتظار هر يک از منتظران که هر بار توسط زن در ماشين جا می مانند، تا او از خريد شيرينی برگردد بيننده هم هر بار آمدن زن را انتظار می کشد و در صندلی ماشين سينما، از اين انتظار کلافه است، اما همچنان سرخوش از هم پيمايی در حرف و راه اپيزودهای کيارستمی، باز هم منتظر می ماند. اپيزود ششم: هم پيمايی با دختر تن فروش،
تو با اين کارت احساس گناه نمی کنی؟
_ کارم هست، دوستش دارم sex-love-sex-love
ماها هیچ چيزو جنسی نمی بينيم، اين شماييد که همه چيزو جنسی می بينيد، بعد از اون شما که شوهر داريد، فکر می کنيد که اينکاره نيستيد؟ - هستيد فقط فرقش اينه که شما عمده فروشید، ولی ما خرده فروش!
ده کيارستمی همان صفر است . صفر رابطه، صفر دروغ، صفر مالکيت .