آقا پاتو از روی پرچم ما وردار!
تعريف پرچم و يا بيرق در فرهنگ فارسی معين، « پارچه ی ملونی ست که بر سر چوب کنند و آن علامت جمعيت، حزب، فرقه و يا کشوری باشد». حال در اين رنگ به رنگی و يا تلون حزب ها و فرقه ها و اپوزسيون ها، پرچم و نشان جمعيت و کشور ايران، حکم همان بيرقی را پيدا نموده است که ساکنان قبيله ی سفلی و اهالی قريه ی عليا و يا تکيه دوستداران ائمه اطهار شهری، می خواهند آن را بر فراز خيمه های خود بيفرازند. و در قاموس هر يک از آنان رنگ و نشان بيرق، حکايت ها دارد. با اين نگرش، ما حتا در نشان کشورمان هم مشترک نيستيم، چرا که از قوم پراکندگانيم و ساکن جغرافيای بی تاريخ.
چگونگی پيدايش اولين پرچم در قيام کاوه آهنگر و ضرورت و پيدايش اتفاقی آن و بر سر نيزه رفتن دستار دور کمر وی به عنوان اولين پرچم ايران زمين، حالا مورد بحث من نيست، البته که همان دستار از جنس پوست ببر و يا شير، ساده ترين نشان اتصال و اتفاق قيام يک ملت بود، ولی چگونه است که پس از گذشت هزاره ها تا هنوز، در طيف های سه رنگ اصلی، و در بود و نبود نشان ميان پرچم ايران بلاتکليفيم و در فرع مانده ايم.
بانگاهی اجمالی از آغاز پيدايش پرچم، آنچه نمود پيدا می کند، تبلور رنگ های يک تعصب تاريخی ست که درهمان تاريخ متوقف مان نموده است، از جنس همان تعصبی که پدر، به مدد همين تعصب فرزندش را سر می برد مبادا که دامن عصمت اش آلوده بوده باشد.
اپوزسيون مقيم خارج از کشور هم از فرط گوناگونی و شکاف عميق بين تفکرات و آرمان هايش، در بديهی ترين نشان کشورشان با يکديگر درگيرند، چه رسد به انديشه ی ميعادی به نام رهايی، و اتحادی به نام ايران.
معتقدم واقعه هجدهم تيرماه، قيامی بود برخاسته از دل جامعه ايران، و در چنين روزی هم طومار حاکمان خفقان واستبداد ايران در هم پيچيده خواهد شد. ولی چرا اپوزسيون و مدعيان رهايی، و شاه و شيخ نشانان مدعی خارج از کشور، دعواهای ايدئولوژيک شان را حتا تا پای پرچم ايران تعميم می دهند و اعتبار آن را تا درجه ی لحاف ملا تنزل داده اند.
هجدهم تيرماه امسال در پياده رو مقابل ساختمان سفارت جمهوری اسلامی ايران در برلين، به جمع تظاهر کنندگان پيوستم.
نسيم نوازشگری پرچم ها را پيچ و تاب می داد، هر دسته و گروه با طنين شعارهايش، تظاهر کنندگان را به هم آوايی می طلبيد. در ميان صداها ناگهان فريادی خارج از ريتم، توجهم را جلب کرد. صدا را يافتم و کش و قوس دستان زنی را ديدم که پرچمی را چنگ می زند، فکر کردم که شايد دچار غليان احساسات ملی و وطن پرستی ست. و اين، گونه ای از شدت نوازش است. خانم پلاکاردی را که به دست داشت به زمين انداخت. بزرگترين کلمه ی لاتين پلاکارد رو به سقوط، در چشمانم فرود آمد، «دموکراتيک» و چه بزرگ!
کلمه ی ديگر يک هوا کوچک تر «رفراندوم»، چه عبارات شيرينی. مردی سعی می کرد انبوه پرچم های پارچه ای و کاغذی را در ابعاد کوچک و بزرگ با نشان «شير و خورشيد» را از چنگ خانم در بياورد. خانم فرياد می زد: « اين پرچم کشور من نيست، پرچم کشور من شير و خورشيد ندارد. زير اين پرچم شوهرم را کشته اند».
مرد پرچم دار آرام تر می گفت: « مگر ما چند پرچم داريم که شما با "شير و خورشيد" آن مخالفيد؟- از ازل پرچم ايران زمين اين نشان شير و خورشيد را با خود داشته است».
طرفداران هر دو گروه مقابل هم قرار گرفتند، بالانس و ترکيب جمعيت خطی حاضر در مقابل پياده رو سفارت به هم ريخت. فيلمبرداران کادرها را بسته تر گرفتند تا تنها نشان از کميت دهد.
پرچم کوچک کاغذی به زمين می افتد، مردی با پا و به آرامی ضربه ای به آن می زند تا پرچم مقابلش نماند. مردی ديگری می گويد: «ما نمی گوييم که شير و خورشيد نداشته باشد ولی شمشير دردست شير پرچم ما "شمشير ذوالفقار" است.»
مرد ديگری می گويد: «نه آقا، شمشيرش صاف و بی انحناست».
زن همچنان فرياد می زند: «شوهر من زير همين پرچم شير و خورسيد کشته شده.» صفحات تاريخ جلو چشمانم ورق می خورد.
درفش کاويانی در زمان ساسانيان از پوست شير و پلنگ ساخته شد.
با فتح ايران به دست اعراب، ايرانيان تا دويست سال پرچمی نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملی ايران، ابومسلم خراسانی و بابک خرمدين هر يک با پرچم هايی يکسره به رنگ سياه و قرمز، ياران را به گرد خود جمع می کردند.
سلطان محمود غزنوی در سال 976 ميلادی، باشکست سامانيان زمام امور را به دست می گيرد و سلطان محمود برای اولين بار طرح ماه را به روی پرچمی به رنگ سياه زردوزی می کند. پنجاه سال بعد سلطان محمود به منظور دلبستگی وعلاقه اش به شکار شير دستورمی دهد نقش و نگار يک شير را جايگزين طرح ماه کنند. در زمان حمله ی ترک ها به ايران که سلجوقيان به سلطنت می رسند، خورشيد را در پشت پرهيب شير می تابانند و می پندارند که شير گذشته از نماد دلاوری و قدرت، نشانه ماه مرداد (برج اسد) هم هست. و به اين ترتيب شير و خورشيد با هم مانوس می شوند. البته که آيين ميتراييسم و تقدس خورشيد درآيين ايرانيان کهن را هم نشانی هست.
فقط در دوران صفويان که حدود 230 سال بر ايران حکم راندند و نيز در دوران حکومت انقلاب اسلامی، نقش شير و خورشيد حذف می شود. شاه اسماعيل اول پرچمی يکسره سبز را بر می گزيند و بر تارک آن تصويری از ماه را جولان می دهد و حکمران بعدی، شاه طهماسب چون زاده ی ماه فروردين و يا برج حمل (گوسفند) بود، دستورمی دهد به جای شير و خورشيد، تصوير گوسفندی را بر روی پرچم ها و سکه ها ترسيم کنند. درهمان سلسله گوسفند را به زير می کشند و دوباره شير و خورشيد را زردوزی می کنند و به فراخور حال و احوال حاکمان، گاهی شير را به روی پرچم می نشانند، که گاه نيم رخ است و گاه از روبرو به بيننده اش می نگرد، گاهی هم شير را از خورشيد جدا می کنند.
پرچم سه رنگ فعلی شايد يادگار دوران نادر شاه افشار باشد که در ميانه اش دايره ی خورشيد (الملک لله) می آمد. در دوران آقا محمد خان قاجار چند تغيير اساسی دوباره شکل پرچم را ديگرگون کرد، پرچم سه رنگ سه گوش چهار گوش شد و آقا محمد خان به دليل دشمنی ديرين، تنها رنگ سرخ پرچم نادر را برگزيد و دايره سفيد رنگ بزرگی را در ميان قرار داد که همچنان شير و خورشيد را در ميان داشت، ولی برای نخستين بار آقا محمد خان قاجار بود که شمشير را در دستان شير پرچم ايران قرار داد. در عهد فتحعلی شاه، پرچم در زمان صلح و جنگ، سبک و سياق خودش را داشت؛ در زمان جنگ، شير پرچم شمشيرش را به دست لشگريان جنگ می داد و خود شمشيری در دست نداشت، ولی در زمان صلح ، شير شمشير به دست راست می گرفت و در زمينه ی يکسره سرخ پرچم می نشست و پرتوهای خورشيد سراسر پرچم را فرا می گرفت. بعدها اميرکبير طرح پرچم سه رنگ را دوباره در انداخت و جنبش مشروطه خواهی و تشکيل مجلس ملی از شير به عنوان سمبول ماه خرداد، و شير پرچم، اسدالله يا شير خدا لقب گرفت و سمبول امام اول شيعيان، علی شد.
با ظهور انقلاب اسلامی با فتوای خمينی که گفت: «بيندازيد اين شير و خورشيد منحوس را، بيندازيد اين علامت شاهنشاهی را ...» مقلدين و پدران ما آنچنان حذفی کردند که نه از شير علی نشانی ماند و نه از شير برج اسد و نه از شير شکار سلطان محمود.
در دوران انقلاب اسلامی، سمبل های شير و خورشيد و ماه و گوسفندِ پرچم ايران جايش را به نقش«الله» بزرگی داد که ملغمه ای از خنجر و شمشير و داس را در متن خود دارد و همچنين شمشير کج و راست و ذوالفقار، داموکلسی است بالای گردن مخالفان. گويی "وحی منزل" اين پرچم ، می رود که چون دين آن سرزمين طرفداران شيعه و سنی خود را داشته باشد. بهتر نيست راهبران و به اصطلاح آنانی که در خيال می پندارند قطب های حکومت ايران اند چوب های خواسته و نا خواسته ی اين چنين شان را از لای چرخ جنبش برخاسته از دل نسل جوان و مردم جامعه ايران بيرون کشند و تکليف پرچم را لااقل با طرفداران شان به وقت ديگری موکول کنند؟ شايد از فرط تعدد راهبران (يک شاهنشاه جوان، يک رئيس جمهور در هجرت، و يک رئيس جمهور موقت)، شعاع همگرايی های نيروهای اپوزسيون هيچ وقت به هم نخواهد رسيد، بساط استبداد آبا و اجدادی و تفرقه های اين چنين هيچ وقت به يکديگر نخواهد رسيد. آنچه فعلا روشن است تکليف يک پرچم بزرگ قرمز است که از ظن دوستدارانش، چکش و داسی دارد به وسعت نيم کره زمين. دوسال پيش بود که در نمايشگاه نقاشی "شلفت" در شهری در شمال آلمان مجموعه کاملی از دوره های پرچم های کشور آلمان را ديدم، در جايی خالی نشان از دورانی داشت که کشور آلمان سه سال، هيچ پرچمی را بر فراز خود نديد. پرچم دوره ی حکومت ديکتاتوری هيتلر هم بود، حذف نشده بود، در تاريخ حضور داشت. در کنار ديگر پرچم ها بود، ولی فرو افتاده بر زمين.
تظاهرات هجده تير تمام می شود، به بغل دستی ام می گويم: «هنوز اين ها بايد بديهيات را بالا بياورند و به آنچه بالا آورده اند خيره بمانند، ما در فکر فتح کدام باغيم؟»
آنطرف تر کسی می گويد: «آقا!، پرچم جديد کشور عراق را ديديد؟ تصوير يک ماه را به وضوح می بينی.»
شعر طنزی از هادی خرسندی در سرم می پيچد: «حالا که ديديم بدی رو دوست داريم اولی رو».
يک نفر از بين جمعيت داد می زند: «آقا پاتو از روی پرچم ما وردار!»
پيام يزديان
تير ماه يکهزار و سيصد و هشتاد و سه، برلين
سلام...از نوشته ات در مورد پرچم ممنون....راستش از سايت مهشيد آمدم اينجا و توي پيغام گير پيامت را گرفتم و باز راستش فكر كردم در مورد پرچم هفت رنگ همجنسگرايان در مراسم گي پرايد استهكلم چيزهايي نوشتي....
به هر حال فرقي نمي كند اميدوارم هموفوبيا نداشته باشيد و همجنسگرايان را مانندتمامي افراد جامعه با حقوقي برابر بدانيد..به همواروتيسم سري بزنيد...خوشحال ميشود.