
گزارشی از نشست نويسندگان در برلين
برلين بيابان نيست، برلين شهری ست با ويژگی های يک شهر بزرگ، شهری که همواره از حضور هنرمندان و نويسندگانش رنگ گرفته است. نويسندگان و هنرمندانی دارد جهانی و به شدت صميمی، و جويای آشنايی؛ جمع شدن در زير يک سقف برای آنان يک سنت است، سقفی که نويسندگانی را به گرد می آورد معماری کاروانسرايی ندارد، از کاروان هم خبری نيست و نويسندگانش ادبيات شتريسم نمی دانند.
نويسندگان سرشناس آلمانی به ابتکار انتشارات سورکامپ آلمان دعوت می شوند که به ديدار نويسنده ی شهرشان بيايند، لازم به توضيح است که نويسنده ای نمرده است، زنده است، و آنان در مراسم ختم نويسنده ای شرکت نمی کنند، به ديدار زندگان می روند.
مهمانی از طرف انتشارات سورکامپ به اين خاطر بر پا گرديده که نويسندگان کشور ميزبان با نويسنده اي از ايران آشنا و دوست شوند، اما در "خانه ی هنر و ادبيات هدايت"، يک کتابفروشی ايرانی.
ساعت شش بعد از ظهر جمعه 4 يونی 2004، در "خانه هدايت"، خانم و آقايی آلمانی ضمن اينکه خود را از دست اندرکاران انتشارات سورکامپ معرفی می کنند، از حضور نويسنده ی ايرانی، عباس معروفی جويا می شوند، می گويم: «ديشب در دانشگاه هامبورگ رمان خوانی داشته است و احتمالا تا يک ساعت ديگر در جمع تان خواهد بود.»
می گويند: «بسيار عالی، به ديدار وی آمده ايم به اتفاق تعدادی از نويسندگان آلمانی مقيم برلين، امشب در مکان ِ ميزبان، مهمانی به پا خواهيم کرد و ميزبان خود، مهمان ماست.
فقط شما به ما چای و موزيک بدهيد، ما خودمان از آب تا نان و شراب را فراهم کرده ايم.»
تعجب می کنم؛ پشت سرآنان، مسئول تدارکات با جعبه های نوشيدنی و بساط شام وارد می شود، و بعد خودشان همگی پارچه های سفيد را بر ميزها پهن می کنند و گيلاس های شراب را بر آن قرار می دهند، بر روی يک ميز، کتاب های نويسندگان مهمان قرار می گيرد تا هر کس به محض ورود و اشاره به کتاب خودش حضورش را اعلام کند، اولين مهمان خانم "گرليند راينز هاگن" وارد می شود، سن و سالش مرا ياد سيمين دانشور می اندازد، همزمان با او جوانی حدودا 30 ساله، نويسنده کتاب پر تيراژ "صلابت تابستان"، وارد می شود. نويسندگان يکی يکی وارد می شوند، و انواع غذاها و مشروبات در اتاق ديگری قرار دارد و هر کس چيزی بر می دارد و به جمع می پيوندد، آنان يکديگر را به خوبی می شناسند، و از حضور يکديگر خوشحالند، ياد انبوه نوشته های نويسندگان خودمان، از خاطراتشان با تعدادی ازپيش کسوتان ادبی و يا به قول خودشان «ساربانان» ادبی می افتم که هنوز، حتا نمی توان در ميان نقل يک خبر، نامی از آنان برد، مبادا که حمل بر توجيه و بهره برداری از نام آنان شده باشد! همانها که از نام بردن نويسندگان وطن شان لرزه بر اندامشان می افتد، بگذريم. مهمانان وارد می شوند، کتاب ها دست به دست می چرخد، و دست ها به گرمی يکدگر را می فشرند. ياد رضا قاسمی می افتم که معتقد است: « جلد کتاب هم خود دارای شخصيتی ست».
کتاب تفلون - آنيکا رايش
با آيشمن در بازرا بورس - استر ديشه رايت
فيلمنامه مانيل - بودو کيرشوف با حضور کارگردان فيلم رونالد کارماکر
سرزمين برف - از ياسوناری کاواباتا، که مترجم کتاب حضور داشت.
مردان فراری- اوندا هورنر
نيمه ی تاريک (پيکر فرهاد) - عباس معروفی
فرزند در آغوش او - بودو مورس هويزر
دختری به نام فرانتس - سابينه نوی من
پرش زمان - بريل ريتس
صلابت تابستان - يوخن نوی ماير
شکارچی - يوليا لايت
جشن - راينالد گوئتس
فليکس آهنين - گرالد چورش
هانس اولريش مولر اشوفه، اديتور بخش ادبيات انتشارات اينزل
سوزانه گرتر، اديتور بخش ادبيات انتشارات سورکامپ.
کتاب ها هنوز در دست ها می چرخد، جام ها به سلامتی بر هم زده می شود. در همين مهمانی است که اعلام می کنند کتاب «فريدون سه پسر داشت» سال آينده توسط سورکامپ به آلمانی منتشر می شود، و بعد می شنويم همين امشب نمايش "سمفونی مردگان" به زبان آلمانی در تئاتر "کامپ ناگل" هامبورگ به صحنه رفته است، و اين پايان نامه دانشجويی "داريوش يزدخواستی" ست که بيش از پنجاه کار تئاتری از شکسپير تا ايبسن و هاينر مولر در پرونده تئاتری خود دارد. جام ها بلند می شود.
همه خوشحالند، ليست آدرس و شماره تلفن ها رد و بدل می شود و قرار به نوبت جلسات کتابخوانی عمومی گذاشته می شود.
کاظم کردوانی نويسنده و مترجم نازنين هم (که مهمان معروفی است) حضور دارد، که بی وقفه با "بودو مورس هويزر" به فرانسه مشغول گفتگوست. ساعت حدود 2 نيمه شب است، با آرزوی سلامتی، مهمانان از يکديگر خداحافظی می کنند، آرزوی تداوم دوستی عبارت خنده داری ست برای جماعت آلمانی؛ دوستی دوستی است، تداوم هم در دوستی جاری است. اما جماعت ايرانی، اگر اين عبارت را تا به حال از محاوره اش حذف می کرد، شايد دوستی هايش، همدلی هايش، همفکری هايش، همکاری هايش، بيشتر تداوم می يافت.
باران ملايمی می بارد، و با کوچکترين اشاره ی دست، تاکسی جلو پايت ترمز می زند، آخر اينجا شهر است، شهر برلين، پاييخت کشوری که مردمانش ادبيات را چه بی تطبيق و چه با تطبيق می فهمند.
پيام عزيز سلام . از مصاحبه ها خبري نيست ؟
پيام جان ميتوني چند عكس از اون مصاحبه با داريوش برام بفرستي ؟
موفق باشيد
اون دور دورا ..اون قديما يه ديوار بود كه پشتش هيچي نبود...اون ديوار هنوزم هست ...هنوزم پشتش هيچي نيست ...........!!!
منو يه كوچولو ياد كافه نادريه خودمون انداختي!
Posted by: shiba at June 6, 2004 02:52 AM