April 09, 2004

مصاحبه پيام يزديان با بهزاد فراهانی پيشکسوت سينما و تئاتر

سایت اخبار روز
در محل برگزاری جشن فرهنگ و هنر برلين، به بازيگر قديمی سينما و تئاتر ايران، بهزاد فراهانی بر می خورم، او
در فيلم ها و سريال هايش، در نقش همه پدرها ست، چهره ای دارد پر صلابت و صدائی پرطنين، برای انجام مصاحبه دعوتم را قبول می کند و از پالتو بلند کرم رنگی که به تن دارد شانه ای به موهايش می کشد تا به قول خودش
« چهره ی پيرانه سرش » مقبول افتد. بهزاد فراهانی بازيگر توانای سينما و تئاتر است که بيش از بيست فيلم سينمايی بازی کرده و در سريال های مختلف تلويزيونی به ايفای نقش پرداخته است، فراهانی مدرس دانشکده تئاتر است و تاکنون نمايشنامه های مختلفی را نوشته و کارگردانی کرده است، فيلمنامه « سفر سنگ» بر اساس قصه ای از اوست که در اوائل انقلاب اسلامی ساخته شد.
مکانی دنج تر از طبقه فوقانی خانه فرهنگ ها که مشرف است به بام خانه پيدا نمی کنيم . دوربينم را می کارم تا او را در کادرش در يابم، در کنارش قرار می گيرم و علت حضورش در خانه فرهنگ های جهان را می پرسم، و برنامه ای که برای او در اين ايام تدارک ديده اند.
بهزاد فراهانی- من از داوران انتخاب آثار نمايشی بودم که به اينجا آمدند و اينها بهترين آثار تئاتری سال گذشته ايران بوده است. چون نايب رئيس خانه تئاتر هستم وآن نهاد اتحاديه صنف های تئاتری هستند که در کنار هم جمع شدند، طبعأ ياريگری به گروه هائی که گاهی برنامه هايی دارند به ما محول می شود و اين برای اولين بار است که بعد از 25 سال ما را از مرزهای خودمان در واقع به جای ديگری راه داده اند؛ برلين برای من به دلايل متعددی دل انگيزست، به خصوص برای برشت، رنووايگ و شائو وين، من اينها را هميشه در ذهن خودم داشتم و بسيار دوست داشتم، ضمن اينکه يک سفر بسيار بسيار دور، یعنی در سال 54 داشتم به همراه عزيزی که ديگر نيست و يادش خوش، آمديم اينجا و زمان کوتاهی بوديم و رفتيم؛ برنامه ای که با خانه فرهنگ های جهان در برلين داشتم اين بود که در مورد تئاتر ايران سخنرانی کنم، که وقتی برنامه سخنرانی آقای جلال ستاری در مورد اساطير ايران تدوين شد و ايشان تشريف آوردند من ديگر سر باز زدم و گفتم که ايشان پيشکسوت ما هستند در سخنرانی.

- شما هم پيشکسوت تئاتر ايران هستيد و در اينجا يادی می کنم از بازيگر مقتدر تئاتر ايران، زنده ياد مهدی فتحی، که جامعه تئاتر ايران ايشان را از دست داد، و به شما اين فقدان بزرگ را تسليت می گويم؛ آقای فراهانی برگرديم به سال های خيلی دور و انگيزه های بازيگری در شما و متعاقب آن تشکيل گروه نمايش « کوچ » به همت شما.
بهزاد فراهانی- کودک شش ساله ای بودم که در تعزيه کارم را شروع کردم، 14 سالگی با تفرش آزاد کار کردم و بعد از آن با گروه های متفاوتی که در ايران کار می کردند بودم، در انجمن تئاتر به رهبری زنده ياد سعيد سلطان پور و رحمانی نژاد، بعد با گروه سرکيسيان که از بنيان گزاران تئاتر مدرن ايران بود، بعد با گروه هنر ملی، آقای جوانمرد، آقای بيضائی، بيژن مفيد، سرکار خانم پرتوی و ديگر يارانمان بودم، و بعدها کم کمک حال و هوای ديگری پيدا شد و جزو درام نويسان شدم و آثاری که نوشتم کمی مورد ستايش واقع شد. آثاری که نوشتم، طبعا ديگر ديدم که وقتش است که خودم آستين بالا بزنم، البته زير بغلم پاره بود ( خنده)، آن موقع بود که رفتم به ميدان شوش ( بی سيم نجف آباد)، نزديک پنجاه- شصت تا از بچه ها بودند که عاشق تئاتر بودند ويک مقدار زيادی کار کرده بودند، به هر حال آنها را جمع کرديم و خودمان هم لوله شديم توی آنها و شروع کردم با آنها کار کردن، هم تجربه ی در واقع آموزش ادبيات، نقد، تحليل، چالش، بازيگری، نوشتن، کارگردانی، طراحی و غيره، بعد وسط کار هم آمدم به استراسبورگ برای ادامه درسم، هر چی که اينجا جمع و جور می کردم می زدم زير بغلم و می بردم آنجا و تحويل آن بچه ها می دادم.
امروزه روز تئاتر و سينمای ايران در هيچ کجا خالی از اين تبار نيست، یعنی گروه « کوچ»، به هر حال هر جا که سر و کله يکی شان پيدا می شود، آنجا بوی خوش فخرو ستيز با ظلم، و پايداری و مقاومت در مقابل تلخکامی ها، به هر حال اينها را آموختند و من هم از آنها خيلی چيزها ياد گرفتم. بخشی از آنها به اينجا آمدند، بخشی از آنها سوئد و آمريکا هستند، بخشی ازآنها زير خاک هستند که خدايشان بيامرزد، بخشی از آنها هم ماندند که هنوز به آنها افتخار می کنم که هميشه در کنارشان باشم.

- آقای فراهانی، شما عضو هيئت مديره ی خانه نمايش هستيد و در چند سال اخير فعاليت گسترده ای داشتيد که صنف بازيگران و هنرمندان تئاتر را تشکيل بدهيد، آيا تاکنون در اين زمينه توفيقی حاصل کرده ايد؟
بهزاد فراهانی- خانه تئاتر ايران نزديک به چهار سال و خرده ای ست که شکل گرفته، يازده صنف در آن حضور دارند، خود خانه ی تئاتر که اين يازده صنف را دارد يکی از اجزای خانه هنر ايران است، خانه هنر ايران تمامی صنف های هنر را دور هم جمع کرده است که من بازرس اصلی آن هستم. در خانه هنر ايران انجمن بازيگران، انجمن کارگردانان، انجمن طراحان صحنه، انجمن کارگران و زحمتکشان تکنوکرات تئاتر، انجمن بازيگران آيينی - سنتی،
- انجمن عروسکی، و انجمن های ديگری هستند که متحد شده اند و خانه تئاتر متشکل از تمامی برو بچه های زحمتکش تئاتر است. اين صنف ها هر کدام آيين نامه های تدوين شده خودشان را دارند و با يک انتخابات دموکراتيک،
- هيئت مديره های خودشان را تشکيل می دهند، اعضای هيئت مديره صنوف در شورای هماهنگی خانه تئاتر هستند و هيئت مديره تئاتر برآمده از تمامی اين گروه هاست که شکل گرفته، سازمان پيدا کرده؛ و من هم يک کمی خسته هستم و بايد بروم به دنبال نوشتن هايم. چون وقت خيلی کم ست ديگر! شصت سالم شده و اين است که حالا واگذار می کنيم به نسلی که بسيار بسيار بهش می نازيم، پرغرور، پرتوان، پرشور به ميدان آمده.
ما در سال گذشته يک چيزی در حدود 800 نمايشنامه از تمام نقاط ايران داشتيم، و در فستيوال دهه فجر من شخصأ به عنوان داور کلی جشنواره، يک چيزی در حدود 130 تئاتر ديدم، اين البته باورشدنی برای شما عزيزانی که اين طرف اقيانوس هستيد شايد نباشد، ولی من اينها را ديدم وهر يک از آنها را يکی يکی می توانم برايتان نقد بکنم تا
ببينيد که چه ارتش مقتدر و نيرومندی از درون اين سی – چهل ميليون جوان در واقع، بيست و چند ساله ی اخير بيرون آمده است. من فکر می کنم در آينده ی بسيار نزديک به دنبال تأمين در واقع حقوق صنفی و اجتماعی
و امکانات کاری شان خواهد رفت، من اميدوارم آنقدر دل باختگی در سياست کلان هنر کشورم بوجود بيايد که همه ی
اينها کار بکنند، چون لياقت های فوق العاده ای در آنها هست؛ فی المثل، همين اثری که ناظر آن بوديم؛ نمايش «می بوسمت و اشک» ، دو بازيگر جوانی که در آنها بازی می کنند خانم شبنم طلوعی و آقای پيام دهکردی از مقتدرترين بازيگرانی هستند که من را به ياد مشايخی ها، فتحی ها، پورصميمی ها و ديران می اندازند، در خانه ی خودم هم يکی دو سه تا از اينها حضور دارند و من هم به آنان می نازم.

- به جاست که يادی بکنم از دختر خانم شما، خانم «شقايق فراهانی» که جزو بازيگران پرکار سينمای ايران هستند
بهزاد فراهانی- ببخشيد، پرانتز باز، اسم دختر کوچکم را اگر نياريد از شما گِله می کنم، چون دختر کوچکم، «گل شيفته» بازيگر مقتدر سينمای امروز ايران هست و می دانيد که فيلم های « بوتيک» و « اشک سرما» امسال از بهترين کارهای سينمايی جشنواره فجر سال 82 بود و گل شيفته، کانديدای اصلی انتخاب بهترين بازيگری سينما بود.

- آقای فراهانی، سال هاست که شاهد رخوتی در تئاتر ايران بوديم و در تئاتر جو پيشکسوت گرائی حاکم بود و مردم هم به همان نسبت مشعوفی به نام هنر تئاتر نمی شناختند و در مجموع تئاتر مطرح نبود، ولی اکنون شاهد رونقی
بی سابقه در عرصه ی تئاتر کشور هستيم، علت اين شکوفائی در چی هست؟
بهزاد فراهانی- جنبش دموکراتيک ايران، يک پديده ی عميق مردمی ست که من فکر نمی کنم بشود به اين راحتی اين جنبش را سد کرد و احيانا زيادی رهايش کرد. اين جنبش از قلب مردم آغاز شده است، گر چه پر از فراز و نشيب است ولی ادامه دار است، من ياد بيتی از مهرداد اوستا افتادم که می گفت:
باله از کوهسار سی دامان دشت
کاروان در کاروان آيد همی

- آقای فراهانی، با توجه به اينکه خود شما مدرس تئاتر هستيد، آيا سيستم آموزش تئاتر در سطوح دانشگاهی موردِ تاييد شما هست؟
بهزاد فراهانی- نه متاسفانه، در دانشگاه آزاد که خود من هم در آن تدريس می کنم، ما مشکلات در واقع گرايش به تئوری ها و دوری از کار پراکتيک را داريم، ما فرصت و امکانات کارِ تمرينی مان بسيار کم رنگ ست، اين را خودشان هم می دانند، مکان های تامين شده برای دانشکده های تئاتر خيلی کم است. در گذشته ی دور ما دانشکده ی دراماتيک داشتيم با سالن خوب، دانشکده تئاتر داشتيم باز با سالن خوب، و سالن های ديگر دانشگاه در اختيار گروه های تئاتری قرار می گرفت، ولی الان اينطور نيست، مثلأ وزارت آموزش و پرورش جزو مراکزی ست که سالن های فراوانی در اختيار دارد، مثل تالار فرهنگ و تالار معلم و ديگر تالارهای خوب. گرفتن اين سالن ها برای ما بودجه می خواهد، در گذشته اينگونه نبود، پول برای اجاره اين سالن ها گرفته نمی شد، ولی الان مجبورند برای تامين مخارج شان پول دريافت کنند و اين است که برای تئاتر خيلی سخته، من اميدوارم مثل تئاتر لهستان بتوانيم از تئاترهای زيرزمينی، بيستروها، تئاترهايی که بين راهها ساخته می شود، و بدين شکل شهرها بتوانند با امکانات خطلی کمتر تئاترهای کوچکتر داشته باشندتا پاسخگوی گروه های تئاتری باشند، ما در شهرکرد روستا داريم که دو بار در فستيوال ايالتی ، دو بار مقام اول را کسب نموده است، روستائی ست که بيست نفر آرتيست خيلی خيلی خوب در آن هستند و دو نفر دراماتيست بسيار عالی، يک چنين شور ورزی در ميهن ما آغاز شده و من مطمئنم که آوای گرم شان به گوش آنهايی که بايد برسد خواهد رسيد.

- آقای فراهانی، علت گرايش جوانان به فرهنگ ديداری چه هست؟
بهزاد فراهانی- غصه مندی بسياری از جوانان از نرسيدن به اميدها و آمال های خاص خودشان و مدينه ی فاضله ای که در ذهن دارند بيشتر برايشان اين ذهنيت را ايجاد می کند که بتوانند اين نا داشته ها را در تئاتر داشتنی به نمايش بگذارند، گرايش به سينما، تئاتر و به ويژه تلويزيون در ميهن مان بيشتر به اين دليل است.

- شما در کنار فعاليت های تئاتری درخشان، در فيلم ها سينمايی و سريال های تلويزيونی متعددی به ايفای نقش پرداختيد، از جمله نقش ماندگار معاويه در سريال امام علی، و چهره ی پر صلابت ِ پدرسالارانه ای که در صورت شما موج می زند، باعث شده که هميشه آن نقش ها در يادها بماند؛ روند حرفه ی بازيگری و پيچ و خم ِ آن در گذار از عرصه ی تئاتر و سينما و تلويزيون چگونه است؟
بهزاد فراهانی- تئاتر مادرِ هنرهای ِ هستی ست، به اعتقاد من و در عرصه ی حرفه ی ما يعنی بازيگری، کسی که خاک صحنه نخورده باشد و در آنجا در واقع عرق به تنش ننشسته باشد، نمی تواند جلو دوربين کار کند، اگر استثنايی هم وجود دارد، همانطور که گفتم استثناست، قاعده اينگونه نيست، در کشور ما شغل بازيگری دارد قانونمند
می شود، لوايحی تصويب شده و دارد می شود که حرفه ی ما در واقع مدافعت قانونی داشته باشد، محمل و بستر دفاع داشته باشد؛ ما بعد از نمايش « بينوايان» ويکتور هوگو، که خود من و زنده ياد مهدی فتحی، دو نفری در آن بازی می کرديم به کارگردانی ِ آقای بهروز غريب پور، در واقع از آن موقع تئاتر حرفه ای به معای دستمزد گرفتن مطرح شد و ما در آن تئاتر دستمزد بسزائی گرفتيم و همه عزيزانی که ما در کنارشون بوديم، مثل خانم شمسی فضل اللهی ، خانم ديانا، اينها دستمزدهای خوبی گرفتند و اين جا افتاد و اين نمايش چيزی در حدودِ شش ماه روی صحنه بود و به بازيگرانش دستمزد کلان داده شد، و از آن موقع به بعد، بازيگری رشد فراوانی کرد؛ امروزه يک بازيگر نخبه ی تئاتری در واقع بيش از يک ميليون تومان در ماه دستمزد دارد و سينما هم همينطور، اين است که حرفه ی بازيگری برای آن کسانی که صاحب جاه شده اند و سری توی سرها در آورده اند بسيار خوب است، ولی برای اين شور دريايی که ايجاد شده توی نسل جوان، زياد هم خوب نيست، خيلی طول خواهد کشيد که مثلأ دختری جوان بتواند رل اصلی بازی کند و ستاره سينما بشود، اينگونه ست که بگويم از يک جهت خوب ست و از جهت ِ
ديگر بد، ما الان چيزی حدودِ هجده هزار ليسانسيه بازيگری تئاتر داريم، اينها کار ندارند و اکثرأ بيکار هستند، ما بايد برای ايجاد کار برای آنان بستر سازی کنيم ، و اين لازمه اش همونطوری که گفتم، همانا پول ست و پول ست و پول

- از تماشاگران تئاتر چه انتظاری داريد؟
بهزاد فراهانی- سخت است در برلين و در مرکز فرهنگ های جهان نشستن و احيانأ دستور صادر کردن. من چنين شجاعتی ندارم، ولی خوشحال می شوم که آرزويم برآورده شود. من آرزو می کنم به آدم هايی مثل من در ميهنم، در شهری- شهرکی مثل تفرش، مثل فرمهين تئاتری داده شود تا شروع کنم و باز نسل جوان را جمع کنم و دستاوردهای چهل و چند سال کارم را به آنها منتقل کنم، و از سويی ديگر باز آرزو می کنم که خانواده های ايرانی کارشان به جايی برسد که هفته ای يک بار بچه ها بيخ ِ خِر ِ پدر و مادرشان را بگيرند و بگويند که ما يک هفته ست که تئاتر نديده ايم.

- آقای فراهانی، شما در کنار انبوه فعاليت های هنری که داريد به فعاليت های اجتماعی هم می پردازيد، خبردار شديم که طی اقدامی انسان دوستانه، اعضای خانه هنرمندان را گرد هم آورديد و به کمک زلزله زدگان بم شتافتيد، از چگونگی و نحوه ی استقبال مردم از برنامه ای که خانه هنرمندان ترتيب داد بگوييد و احتمالأ چه طرحی برای کمک رسانی داشتيد؟
بهزاد فراهانی- من فکر نمی کنم که در آن فاجعه ايرانی ای بوده باشد که بيکار نشسته باشد، هر کسی با هر توانی که داشت به ميدان آمد و من فکر می کنم که ملت غيور و سربلندی هستيم که بوديم و ديگر بار نشان داديم که در واقع معاضدت اجتماعی مان خيلی گسترده ست. ما هم با کمک ياران مان در خانه ی تئاتر دست بلند کرديم و از مردم دعوت کرديم که به کمک زلزله زدگان بم بيايند، منتها ما مطرح کرديم که خودمان دست بالا خواهيم زد تا بلکه بتوانيم يک تئاتر حرفه ای در آنجا بنا کنيم، مقدمات اين کار به کمک دوستانی که هستند ريخته شد و با ياری هايی که از طرف مردم شده است، من فکر می کنم که اين آرزو را برآورده کنيم، که در بم يک تئاتر حرفه ای خوب بسازيم.

- و در آن مراسم دو تن از چهره های ماندگار و غايب سينمای ايران حضور داشتند، سرکار خانم پوری بنائی و آقای ناصر ملک مطيعی، که گويا عزيزان ِ نزديکی را در واقعه بم از دست دادند؛ آقای فراهانی، آيا می توان اميدوار بود که اين هنرمندان دوباره به صحنه ی نمايش بازگردند؟
بهزاد فراهانی- من جزو نادر برو بچه های سنديکاليست هستم که خوش دارم اين عزيزانی که در گذشته در کنارشان بودم باز هم در هنر ايران جا پيدا کنند؛ مسئله ناصر ملک مطيعی يک مسئله بسيار جداگانه ست، من اعتقادم اين ست که در عرصه ی بازيگری ايشان پدر سينمای ايران هستند، به همين دليل من از ايشان دعوت کردم و هميشه هم دعوت می کنم، تئاترهای من را ايشان تشريف می آورند و سر گروه ما منت می گذارند، می آيند و می بينند، و هر جايی که لازم باشد که از اين افتخار ما برخوردار باشيم، از ايشان دعوت می کنيم؛ خانم پوری بنايی هم همشهری من هستند، اهل فراهان، و بسيار دوست داشتنی ست اين بانو، و دلم می خواد که اين عزيزان بيايند و بازی کنند. فردين هم از دوستان خوب ِ من بود و وقتی که رفت فهميديم که چقدر غمباراست اينکه آرزو به دل بروند، من اميدوارم که بتوانيم به هر حال ريش سفيدی و گيس سفيدی را تا آن حد گسترش بدهيم که بتوانيم آنها را در کنارِ خودمان داشته باشيم.

- از ديگر مدعوين که در آن مراسم به دعوتِ شما شرکت داشتند، استاد شجريان بودند که حضور داشتند، و شما در در حين اجرای برنامه که توسط شما صورت می گرفته ، با خواندن ابياتی به لهجه مشهدی، استاد شجريان را ترغيب کرديد که قطعه آوازی را ايشان فی البداهه اجرا کنند، آن ابيات را به خاطر داريد؟
بهزاد فراهانی- (خنده) معمولأ استاد شجريان خيلی کمتر اين لطف را می کند، ولی آن روز هم خيلی اتمسفر تلخ بود و کسی فکر نمی کرد که بتوان تدبيری انديشيد تا ايشان را ترغيب به خواندن کرد. اول رو به حضار گفتم: « شجريان مردِ سوگ و شادمانی ِ ماست»؛ و واقعا معتقدم که چنين ست، و بعد به ايشان گفتم: لطفا برايمان بخوانيد. ايشان گفتند که: نمی شود؛ مثل هميشه. آقای شجريان هم از گذشته مرا می شناسند، من هم به لهجه ی مشهدی به ايشان گفتم:
تو ز ِ مو هر چه مِخِی ، مو مودومِت
تو بِر ِی ِ يک دِنه بوس مو ر ِ مکدر موکّنی

- در اين غربت قحطی ِ عشق ست، از بی عشقی بگوييد!!!
بهزاد فراهانی- نه، نه، نمی شود بی عشق بود، اصلأ معنا ندارد و نمی شود بی عشق بود. عشق بايد باشد تا همه چيز معنا پيدا کند. ما سی ِ خودمانيم، به قول عزيزی گفته بود که:
تو و تاج و تخت ِ سکندری
من و راه و رسم قلندری
اگر آن خوش ست تو در خوری
وگراين بد است مرا سزد

پيام يزديان
خانه فرهنگ های جهان- برلين
مارس 2004

Posted by payam at April 9, 2004 02:25 PM
Comments

جناب يزديان عزيز . متن كامل مصاحبه را خواندم. كاش در اين گفتگو حضور داشتم و بهزاد را وادار مي كردم از خزانه غيبش بگويد . بهزاد خيلي اهل دل است . ولي در مجموع گفتگوي دلچسبي بود. دست مريزاد. شايد روزي فزصت كردم و با دوستان تئاتري گپ و گفتي جانانه زدم. فعلا در خلوت سرگرم نگارش خاطراتم از تلوزيون و تئاتر هستم . براي خودم كه جذاب است . شايد روزي روزگاري منتشرش كردم . طي ربع قرن گذشته در تمامي عرصه فرهنگ از نزديك با بسياري خاطره دارم.از جمله بهزاد فرهاني .تا چه پيش آيد.قربانت موفق باشي. عباس معروفي را ديدي سلامم را به او برسان.

Posted by: حسين پاکدل at August 4, 2004 04:30 PM

مصاحبه تمام و كمالي بود.دستتان درد نكند.
و در ضمن بايد حتما فيلم اشك سرما را ببينيد.
كاش يادي از مهدي فتحي بكنيد در اين گردهمايي...

Posted by: nc at April 9, 2004 04:53 PM