September 30, 2009
امیر زمانی فر،چکاوکی که در غربت ساکت شد
امیر عزیزم، زنگ زدم به خانه "پوران فرخزاد" که بگویم دیده از جهان فرو بستی و تنهایش گذاشتی، شب بود و دلم نیامد که قاصد خبر بد باشم، و او هم تا صبح بی تابی کند. بیچاره پوران که تا دیروز به خاطر مرگ "امیدرضا" از تو تسلی میخواست و فردا عزادار خود تو خواهد بود. نمی دانی روزی که سفارش می کرد، "امیر"، شیفته کار روزنامه نگاری است و به شکل حیرت آوری به زبان انگلیسی مسلط است و در ایران به بن رسیده و می خواهد در خارج از ایران، به کار ادامه دهد و زنده بماند، دو دل بود که مبادا کارت درست شود و تنهایش بگذاری. حالا باید بگویم که تو و "امیدرضا میر صیافی"، مونس خوبی برای پوران نبودید. پوران وقتی از تو صحبت می کند، شاعر می شود، و فردا حتما خواهد گریست. بیچاره پوران، که تو، داغ فریدون اش را تازه کردی، "فریدون" جوانی که سودای روشنگری و دغدغه آزادی و مهر وطن داشت و چه کسی است که اینها را در تو سراغ نداشته باشد؛ شنوندگانی که زنگ صدایت در گوش آنان خواهد ماند و دلبستگی ات را به فرهنگ و ادبیات از یاد نخواهند برد.البته به سیاست هم می پرداختی ولی در مورد گرفتاری روزنامه نگاران، و فضای سانسور و مطبوعات، و معرفی یک اثر ادبی و هنری، گزارش هایت لحن و آهنگ دیگری داشت. یادت هست که یکی از اولین گزارش هایت را در مورد حکم زندان "یعقوب یادعلی" داستان نویس، برایم فرستادی و از من خواستی که بگویم لحن و صدا و شیوه خواندن ات چگونه است، و گفتم که تحت تاثیر "فریدون فرح اندوز"ی، و خندیدی و گفتی شیفته لحن و صدایش هستی و با صدایش بزرگ شده ای و از من خواستی که اگر در آرشیو رادیو، صدایی از او به جا مانده برایت بفرستم و تعدادی از دکلمه های او را از آلبوم" فریاد در باد" برایت فرستادم؟
یادت هست،هفده روز بعد، به مناسبت سال نو هشتاد و هفت، برای همه دوستانت ایمیلی زدی و شعری از فریدون مشیری انتخاب کرده بودی:
با شاخه های نرگس
شمع و چراغ وآینه
تنگ بلور و ماهی
نوروز را به خانه خاموش می برم
هر چند
رنگین کمان لبخند
در آستان خانه نباشد
هر چند در طلوع بهاران
در شهر یک ترانه نباشد". . .
دوستان خوبم:
امسال برای اولین بار مقدم نوروز را دور از خانه گرامی می دارم. برای همه ی دوستان دیده و نادیده سالی سرشار از برکت، سلامت و خوشدلی آرزو میکنم.
عید همه مبارک
دوست و دوستار شما
امیر زمانیفر
و یکسال بعد، چند هفته ای پس از شنیدن مرگ امید رضا، به رسم هر سال، تبریک عید هشتاد و هشت را، همه دوستانت دریافت کردند که از گریز کبوترها و وقت طلوع سبز چکاوک ها، می گفت و همه را با رنگ سبز نوشته بودی:
مثل گریز دور کبوترها
در دوردست نیلی بی فریاد،
اندیشه می کنیم
در ژرفنای بهتی بی نام.
و شادمانه، ناگاه
احساس می کنیم
یک انفجار روشن را در باغ
وقت طلوع سبز چکاوک ها . . .
م. آزاد
عید نوروز و سال نو را به تمامی دوستان دیده و نادیده و همه آنهایی که دلتنگ دیدارشان هستم تبریک میگویم و برای همه تندرستی و دلی خوش آرزو می کنمعید همگی مبارک
دوستدار شما
امیر زمانی فر
--
'An idle mind is the devil's workshop.'
And the devil's name is Alzheimer's!
Amir Zamanifar
Home: (+420) ++
Office: (+420) ++
Cellphone: (+420) ++
Address:
RFE/RL, Inc.
امیر جان، چکاوک ساکت، دوست شریف
در وداع، و از این دور دست بی فریاد، شعری از فریدون مشیری را وام می گیرم تا بگویم یادت تا همیشه، سبز خواهد ماند.
می توان رشته این چنگ گسست
می توان کاسه آن تار شکست
می توان فرمان داد:
"هان! ای طبل گران!
زین پس خاموش بمان"
به چکاوک اما
نتوان گفت: مخوان
امیر زمانی فر، رزا آژیری
رفتن تان غمی جانکاه، و ضایعه ای بزرگ برای جامعه روزنامه نگاری است. و به دوستان و بستگان آنها تسلیت می گویم. و آرزوی بهبودی برای مهین گرجی دارم.
پیام یزدیان
واشنگتن دی سی
سپتامبر 2009
July 19, 2009
کودتایی در کودتا
اما تبعات این حادثه: یکم، سپاه عملا وارد عمل می شود و با یک کودتای تمام عیار و به عنوان بروز وضعیت قرمز و بحرانی در کشور و در خطر بودن اسلام و ولایت فقیه وهم چنین احتمال حمله بیگانگان یا کودتای عوامل آنها در داخل، زمام امور کشور را بدست خواهد گرفت.
دوم، بعد از چند روز، عده ای به عنوان عوامل ترور دستگیر می شوند و در اعترافات خود عنوان می کنند که از اصلاح طلبان و به طور مشخص از طرف آقایان موسوی و کروبی مورد حمایتهای ایدئولوژیکی و لجستیکی بوده اند.
و بدین ترتیب
الف : بهانه لازم و کافی را برای برخورد قهرآمیز با جناح اصلاح طلب و به خصوص با آقایان موسوی و کروبی را خواهند داشت.
ب : مردم ایران که در بهت و حیرت حادثه ترور و عمل کرد سریع و خشن سپاه هستند کاملا ساکت خواهند ماند و تنها نظاره گر خواهند بود.
ج : تمام دولتها و کشورهای جهان بعد از کشته شدن آقای احمدی نژاد در موضع انفعالی قرار خواهند گرفت و به خشونتهای جاری اعتراضی نخواهند کرد.
سوم آقای خامنه ای ( ولی فقیه ) از حرف خود مبنی بر عدم تجدید انتخابات پا پس نگذاشته است.
چهارم همه مخالفان نظام و ولایت فقیه به نحو گسترده و بیسابقه ای و به شدیدترین و بی رحمانه ترین وضع ممکن سرکوب خواهند شد.
پنجم مدتی بعد در یک انتخابات نمایشی فرد مورد نظر خود را به مقام ریاست جمهوری منتصب خواهند کرد (بدون کوچکترین صدای مخالفی)
ششم برای مدت زیادی حاکمیت نظام تثبیت خواهد شد.
این همه محتوای ایمیلی است که گفته می شود برخی مفاد آن را مجتبی خان خامنه ای در جلسه ای سری با برخی فرماندهان سپاه به تازگی مطرح کرده است.
بیچاره احمدی نژاد که می پندارد در عراق و ایتالیا قصد آن بوده که ربوده شود.
June 19, 2009
هدف کودتای 88، بازگشت به مشروعیت؟
یک تحلیل و برداشت آزاد به روایت هیچکس
کسانی که شاهد مناظره احمدی نژاد با میر حسین موسوی بودند چیزی را مشاهده کردند که شگفتی هر کسی را بر می انگیزاند. احمدی نژاد بی باکانه و بر خلاف قانون، هاشمی رفسنجانی - ریاست مجلس خبرگان رهبری، امام جمعه موقت تهران و رییس تشخیص مصلحت - و نیز ناطق نوری رییس بررسی مفاسد از جانب رهبری را غارتگران بیت المال خواند بی آنکه بیمی از عواقب کار خود داشته باشد! در این میان برخی مردمان ساده اندیش ایران نیز که هنوز فکر می کنند هاشمی مرد قدرتمند سال های پیش است به استقبال سخنان احمدی نژاد رفته وی را قهرمانی می خوانند که هاشمی را به مبارزه می طلبد.
اما به راستی در جمهوری اسلامی چه خبر است؟ پشت پرده این ماجرای شگفت آور که مشروعیت کل نظام جمهوری اسلامی را به خطر انداخته چه گروه یا کسانی بوده، چه هدفی را دنبال می کنند؟ آیا آن طور که بسیاری می پندارند این ماجراها و زیر سوال رفتن حاکمیت سی ساله انقلاب توسط احمدی نژاد را صرفا باید در حد یک کنش محدود انتخابات ریاست جمهوری دید و یا اینکه قضیه به پروژه ای بسیار فراتر بر می گردد؟ این نوشتار بر آن است که ثابت کند هدف احمدی نژاد و حامیان قدرتمندش چیزی فراتر از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری است و به عبارت دیگر هدف ایشان تغییر نظام جمهوری اسلامی به حکومت عدل اسلامی است که در آن حتی این جمهوریت نیم بند نیز وجود نداشته باشد.
ادعای کلان نوشتار حاضر: در زمان حیات آیت اله خمینی، آیت اله مصباح یزدی روحانی ای بود که به خاطر سوابقش چندان مورد اعتماد آیت اله خمینی نبود اما با درگذشت وی، با حمایت آیت اله خامنهای، مصباح یزدی به تدریج قوی و قوی تر شد تا امروز که هدف دیرینه خود در نفی جمهوریت را نزدیک می بیند. نخستین بار در نیمه نخست دهه هفتاد، مجله شما - ارگان حزب موتلفه اسلامی - پیشنهاد تغییر جمهوری اسلامی به حکومت عدل اسلامی را مطرح کرد اما به واقع کسی که نظریه پرداز این نظریه بود نه موتلفه بازار که آیت اله مصباح یزدی بود.. برای درک عمیق تر موضوع، باید ابتدا دو قرائت عمده پر هوادار نظریه ولایت فقیه - در میان هوادران این نظریه - را معرفی کرد: بر مبنای نظریه نخست که متعلق به آیت اله جوادی آملی و حامیان وی است ولایت فقیه در واقع ولایت فقها است. اگر ولایت فقیه را آنگونه که وی تبیین می کند بپذیریم آنگاه علاوه بر شخص خاص رهبری - در این زمان آیت اله خامنه ای - دیگر فقها نیز هر یک به فراخورشان و جایگاه خود سهمی در این نوع حکومت خواهند داشت.
نظریه دوم، نظریه ای متعلق به آیت اله مصباح یزدی است.. بر مبنای این نظریه، ولایت فقیه، ولایت شخص خاصی است که در واقع به زعم ایشان نایب امام زمان بوده، فرامین وی بر تمام مراجع و... ارجحیت دارد..
پس از این مقدمات باید وضعیت گذشته و فعلی را تبیین کنیم: مصباح یزدی که با حمایت شخص رهبری -آیت اله خامنه ای - توانسته است شاگردان و هواداران بسیاری را به گرد خود جمع کند از اوایل دهه هفتاد در پی اجرایی کردن نظریه خود بوده است. در نظریه نخست تا حدی برای جمهوریت هر چند نیم بند جایی وجود دارد اما در نظریه مصباح، جمهوریت در بهترین حالت خود یک تزیین و آرایش به شمار می رود. جناح راست حاکمیت با رهبری فکری مصباح و رهبری سیاسی موتلفه در سال 76 می رفت تا رویای مصباح را جامعه عمل بپوشاند که با شوک انتخاب خاتمی و حمایت هاشمی رفسنجانی، این پروژه برای سالها دچار وقفه شد. به تدریج و با انتخاب احمدی نژاد، حامیان مصباح کوشیده اند با ریاست اجرایی احمدی نژاد پروژه خویش را پی گیرند با این تفاوت که در طول این سالهای وقفه، صف بندی های جمهوری اسلامی دچار تغییرات اساسی شده است. هاشمی که خود را به نوعی همتراز رهبر می دید از همان دهه هفتاد حساب خود را از این پروژه جدا کرده بود و از این نظر همواره مورد کینه باند مصباح قرار داشت اما بخشی از محافظه کاران از قبیل ناطق نوری، حسن روحانی و.. نیز به تدریج و با تجربه سالیان و دیدن خطرات آن برای کشور از این پروژه جدا شده اند.در اینجاست که با پیروزی احمدی نژاد دو صف بندی بزرگ در جمهوری اسلامی ایجاد شد. یک سوی صف بندی، اتحادی نصف و نیمه از حامیان نظریه جوادی آملی با رهبری فکری وی و برخی مراجع تقلید، هاشمی رفسنجانی به عنوان رهبر تکنوکراتها و تا حدی رهبری سیاسی و نیز اصلاح طلبان تشکیل شد.در سوی دیگر میدان، آیت اله خامنه ای به عنوان رهبر سیاسی، مصباح یزدی رهبر فکری، سپاه شاخه نظامی و احمدی نژاد به عنوان رهبر اجرایی قرار داشتند. این گروه که با حذف اصلاح طلبان اعتماد به نفس فراوانی یافته بودند کوشیدند در قالب پروژه پالیزدار و با افشای سوابق فساد هاشمی و دیگر حامیان محافظه کار آن، این بخش از حاکمیت را نیز از حکومت حذف کنند. این پروژه برای خود جنبشهایی مثل جنبش عدالت خواه و.. نیز تاسیس کرد تا نبرد قدرت را حرکتی مردمی نشان دهد اما پالیزدار که عضوی از ستاد احمدی نژاد بود- اما حاضر به معامله بر سر دزدی نبود- به جای اجرای پروژه رسواسازی هاشمی و هوادارانش کوشید کلیه جریانهای فاسد را بر ملا سازد. او در این افشاسازی به شعارهای خوش رنگ و آب احمدی نژاد نیز دل بسته بود اما به خاطر افشای فساد باندهای هر دو گروه، پروژه حذف هاشمی در آن مقطع تعطیل و پالیزدار عضو سابق ستاد احمدی نژاد به زندان فرستاده شد. در ادامه ماجرا، جریان مصباح با حمایت احمدی نژاد وارد انتخابات ریاست جمهوری دهم شد تا پروژه ناتمام را کامل کند که ناگهان با اقبال مردم به خاتمی روبرو شد. این گروه که از اقبال خاتمی و عدم توانایی میر حسین در جذب رای بالا مطمئن بودند کوشیدند با ترفندهایی، خاتمی را مجبور به کناره گیری کنند اما با افزایش محبوبیت موسوی، جریان مصباح متوجه شد که توان پیروزی در انتخابات را ندارد و در صورت تقلب وسیع نیز خود به خود مشروعیت حاکمیت به زیر سوال می رود و بنابراین تصمیم گرفت در پروژه ای زیرکانه، با زدن هاشمی و ناطق به دو هدف برسد: این جریان کوشیده است از یک طرف با متهم کردن هاشمی توسط احمدی نژاد بر محبوبیت احمدی نژاد بیفزاید و از سوی دیگر با متهم کردن او می کوشد پروژه ناکام مانده به دست پالیزدار را تکمیل کند. اگر رهبری جمهوری اسلامی از حضور کسانی مثل موسوی نیز ممانعت می کرد پروژه ایشان بدون حضور مردم و لذا با مشروعیت زدایی از حکومت به انجام می رسید اما آنان برای حفظ ظاهر به حضور مردم احتیاج داشتند. از آنجا که احتمال پیروزی موسوی ایشان را مجبور می کرد که برای پی گیری اهداف خود به تقلب وسیعی روی آورند که قابل پنهان کردن نبود ایشان که از سو ظن مردم به هاشمی آگاه بودند کوشیدند با اتهام به هاشمی هم او را ناموجه تر از پیش ساخته – در موقع مناسب از حاکمیت خارج کنند- و هم بر رای احمدی نژاد افزوده، تا نیاز کمتری به تقلب باشد و با درصد کمتری تقلب به پیروی رسند.
اما در این میان نکته مهمی که مغفول می ماند آنست که با متهم کردن هاشمی و به ویژه ناطق نوری، مشروعیت جمهوری اسلامی به شدت مورد تردید قرار می گیرد که البته اتحاد مربع برای آن نیز فکری اساسی کرده است. اینان پس از انتخاب احمدی نژاد، گروه هاشمی را حذف کرده به مردم اعلام خواهند کرد که آیت الله خامنه ای از مدتها پیش به دنبال حذف این غارتگران بوده که در نهایت با کمک احمدی نژاد موفق شده است و بدین طریق، احمدی نژاد نیز به قهرمان ملی تبدیل می شود.
اما چرا آیت الله خامنه ای باید به دنبال حذف هاشمی، ناطق و.. باشد؟ آیا این حذف به دلیل فساد ایشان است؟ جواب به این پرسش منفی است چرا که در طیف هوادار احمدی نژاد نیز گروه کثیری افراد فاسد وجود دارند. کسانی چون آیت اله محمد یزدی که غارتگری شان اگر از هاشمی و... بیشتر نباشد کمتر نیست. بنابراین باید برای حذف ایشان توسط خامنه ای به دنبال دلایل دیگر ی بود. دلیل و به عبارتی علت اصلی را از یک سو باید در همان نگاه نظریه نخست –نظریه جوادی آملی - به نظریه ولایت و از سوی دیگر ادعای همترازی امثال هاشمی دانست. هاشمی رفسنجانی با توجه به سوابق و شخصیتش حاضر نیست کل اقتدار خود را به خامنه ای واگذار کند. نظریه جوادی آملی نیز حامی وی است اما کسانی چون آیت اله یزدی بر خلاف هاشمی حاضرند در ازای دریافت پاداش، خود را به تمامی در اختیار خامنه ای قرار دهند و بدین علت هاشمی و دیگر مخالفان نظریه مصباح باید از صحنه حاکمیت حذف شوند.
چند شاهد بر مدعا: در وجود نظریه مصباح که در کتابهای وی و هوادارانش نوشته شده شکی وجود ندارد. در اینکه نظریه رقیبی توسط جوادی آملی نگاشته شده نیز شکی نیست. پس در این مقدمات نمیتوان تردید کرد اما آیا این احتمال اجرایی شدن این نظریه در این انتخابات، صرفا از ذهن یک داستان نویس نشات گرفته و یا اینکه شواهدی بر آن وجود دارد؟
شاهد نخست آنکه، احمدی نژاد با نام بردن از هاشمی و ناطق مشروعیت نظام را به کلی به چالش کشید و این موضوع نمی تواند بدون اجازه خامنه ای باشد.. در این جا سوال این است که خامنه ای برای چه هدفی باید چنین مجوزی به احمدی نژاد بدهد؟ تبعات عمل احمدی نژاد برای مشروعیت جمهوری اسلامی آنقدر خطرناک است که صرف یک انتخابات ریاست جمهوری نمی تواند آن را جبران کند. از سوی دیگر مافیای رهبری تلاش خواهد کرد پس از حذف هاشمی و حامیانش با این ادعا که رهبری از ابتدا با این باند فساد مخاف بوده، مشروعیت خود را در اذهان حامیانش دواره سازی کند. شاهد دیگر ماجرا نحوه برخورد احمدی نژاد با مراجع تقلید است. در بیشتر سالهای پس از انقلاب، دولتها کم و بیش کوشیده اند نظرات مراجع را لحاظ کنند اما دولت احمدی نژاد کمترین بهای لازم را به مراجع تقلید داده است بی آنکه از این شیوه خود بیمی داشته باشد. آیا دلیل عدم نگرانی دولت احمدی نژاد از مراجع تقلید حمایت شدید خامنه ای از احمدی نژاد نیست؟ در نظریه مصباح طبیعتا جای چندانی برای مراجع تقلید نیست چرا که آنها رقیب ولایت خواهند بود. در این راستا به یاد بیاوریم حملات نوری زاد - فیلمساز حامی احمدی نژاد - به آیت اله مکارم شیرازی که بدون ترس از عواقب کار خود به راحتی یکی از پرنفوذترین مراجع تقلید را مورد حملات پیاپی قرار داد.. نوری زاد هیچ گاه به خاطر حمله به مکارم شیرازی محاکمه نشد چرا که او مورد تایید رهبر و در راستای پروژه یاد شده مامور حمله به مکارم پرنفوذ بود. در همین راستا به یاد بیاوریم سخنان مکارم شیرازی –پس از دیدار با آیت اله صافی - که در برابر نوری زاد اعلام کرد که آرزوی نابود کردن مرجعیت را به گور می برید. به یاد بیاوریم مکارم شیرازی این پاسخ را به اصلاح طلبان یا لائیکها نداد بلکه به نوری زاد حامی احمدی نژاد و ولایت فقیه داد.
خلاصه مطلب آنکه شواهد نشان می دهند پیروزی احمدی نژاد در انتخاب دهم، تنها یک پیروزی انتخاباتی نباشد بلکه هدف اصلی و استراتژیک آن، نابودی جمهوریت نیم بند جمهوری اسلامی و ایجاد حکومت اسلامی است.
اینکه چرا تاکنون خامنه ای به نامه سرگشاده هاشمی جواب نداده، و چه کسی فرمان ممنوع الخروج شدن فرزندان هاشمی را صادر کرده؟ پاسخش را باید از سخنران اولین نماز جمعه تهران پس از کودتای 88 احمدی نژاد شنید.
March 29, 2009
کلاه قرمزی و پسرخاله و اصلاح الگوی مصرف
کلاه قرمزی و پسرخاله هم این روزها انگاری با نسل ما پیر شده اند و پخته.
عروسکهای شاد و خندان دیروز، امروز غم "نان" دارند و دغدغه "صرفه جویی". پسرخاله در لحظات تحویل سال نو آرزو می کند که "سر سفره همه نان باشد"، اگر چه قرار است پسرخاله و کلاه قرمزی در زیر سایه و عبارتی از سخنان "رهبری" به ایفای نقش بپردازند و "اصلاح الگوی مصرف" را تبلیغ کنند، و در مواقعی هم به آن دهن کجی کنند، همانطور که فلسفه وجودی گفته ای از یک مقام سیاسی، بر تارک یک برنامه تلویزیونی و مخصوص کودکان، جز القای این نکته نمی تواند باشد که دنیای "کودکان" نیز در مصادره "آدم بزرگها" که نه، در اختیار رهبران سیاسی ما قرار دارد، چیزی که حتا در کشورهای "کمونیستی" هم نمی توان دید.
اگر فرض کنیم که "آب خوردن" ایرانیان هم این روزها حال و هوای سیاسی دارد، ولی شیطنت های سیاسی ِعروسکهای تلویزیونی، و کنایه آنان به لفظ "اصلاح الگوی مصرف" قابل تامل است، و آنان را تبدیل به موجوداتی کرده که نبض دارند و در فضای جامعه خود نفس کشیده اند. به جرات می توان گفت که مجموعه کلاه قرمزی و پسرخاله در سال هشتاد و هشت، با محدودیت هایی روبرو نبوده و به اصطلاح ممیزی نشده، و مشخص است که پسرخاله قویا از کاربرد کلمه "نفت بیارم" منع شده، ولی انگاری فعلا با کاربرد "نان" گرفتاری وجود ندارد، و این خاصیت دستگاه "سانسور" هر حکومتی است، در لیست ممیزی دوران پیش از انقلاب، نیز کلماتی نظیر "نان" و "گندم" جزو کلمات ممنوع ِترانه سرایان و شاعران بود.
شوخی های شکلاتی ِ کلاه قرمزی با آقای مجری که "کار ما با یکی راه نمی افته بی وفا" از در و دیوار آن جامعه فریاد می شود و یا وجود مراسمی با عنوان "غصه خوران" به رسم کلاه قرمزی آبادی ها که، در صورت اسنتنشاق فلان معجون، "حرکات موزون" نخواهیم داشت و به عبارتی در رخوتی جانان فرو خواهیم رفت، نشانه های دقیقی است که عروسک های ما آن را فهمیده اند و با مخاطبان تلویزیونی نجوایش می کنند. و یا ماجرای به میهمانی رفتن کلاه قرمزی که صاحبخانه لیوانی کم آب و به روایت او، لیوانی خیس را به او داده و گفته که باید در نوشیدن "آب" هم صرفه جویی کرد! و یا کمی درنگ در یکی ازسه فیلم، چند ثانیه ای ساخته کلاه قرمزی، که به گفته خودش "کودکی بی شکلات" را در پیاده روی خیابان نشان می دهد، و یا قضیه خواستگاری تصادفی و بحث شیرین مهریه های کامیونی و شکلاتی، و این عبارت آشنا که "مهریه را کی داده و گرفته" و پاسخ کلاه قرمزی که "من می گیرم"، همه گویای واقعیت عریان جامعه ماست.
اما نکته ای که با حضور "پسرعمه زا" در ذهن ها تلنگر می خورد، حق زبان مادری و آزادی فعالیت رسانه ای برای "اقلیت ها" است؛ "پسرعمه زا" از ناکجا آبادی به شهر آمده که زبانش را اکثریت نمی فهمد و بیسواد است ولی به نوعی فرافکنی هم می کند و با "جشنواره کن" فرانسه آشناست، اگر چه رگه های نازکی از عبارات او کاملا برای اکثریت قابل تشخیص است؛ زبان او فارسی است، و سرهم بندی همین تکه های پراکنده، در اشلی فراتر بیانگر هویت و فرهنگ چهل تکه ماست، و به قول زنده یاد سعیدی سیرجانی "ظرف این فرهنگ مشترک جز زبان فارسی نیست. زبان فارسی رکن اساسی این خیمه عظیمی است که آذربایجانی و کرمانی و خراسانی و اهوازی را در سایه ی مبارک خود گرفته است و اگر خدای ناخواسته روزی لرزشی در این رکن اصلی واقع شود خیمه فرو میریزد". حال جای این پرسش است که چرا اقلیت های قومی در ایران، از حق آموزش به زبان مادری و داشتن رسانه هایی مستقل محروم اند؟
March 18, 2009
امید رضا، چرا مردی؟
سلام امید رضا
روزی جانسپردی که می دانستی تا جمعه در خانه ام، مبادا در حین خواندن خبر مرگت و یا تهیه گزارش آن از گفتن باز بمانم. همین دیروز بیست و هفتم اسفندماه که به اداره زنگ زدی شماره تلفن بانوی وکیلی را می خواستی که بتواند در کنار وکیلی مرد، از پرونده تو دفاع کند و من شماره تلفن وکیلی را به تو دادم، گفتی که هزینه اش مهم نیست فقط نمی خواهم که حدود دو سال از عمرم بی گناه در زندان تباه شود، اگر چه می دانستم که طبق اساسنامه وکلای ایران، زندانیان عقیدتی و سیاسی از پرداخت هزینه معاف هستند و وکلا به رایگان وکالت تو را بر عهده خواهند گرفت، و گفتی ای کاش می توانستی شب عید در کنار پدر و مادر پیرت باشی، چون پیرمرد، این روزها خسته پیچ و خم های اداری دادگستری تهران است، و گفتی اگر پدرت می توانست پیغام "علیرضا آوایی" رییس دادگستری تهران را به یکی مسئولان زندانی که زودتر به مرخصی عید رفته بود میرساند، هم اینک آزاد بودی، و گفتی که الان در مورد چگونگی به زندان افتادن ات و نحوه ابلاغ حکم به تو و وکیل ات در دادگستری تهران، اختلاف نظر است و حتا وکیل ات این اواخر از شدت ناراحتی، مقاله ای هم در مورد نحوه ابلاغ حکم دادگاه به وکیل در دستگاه قضایی ایران منتشر کرده و توضیح داده که حکم را به رویت متهم رساندن به منزله، ابلاغ حکم نیست، لذا اگر حکم به صورت قانونی به وکیل ابلاغ می شد، بی درنگ به حکم دادگاه اعتراض می کرده، و تو اینک در زندان نبودی؟ اگر چه تاکید داشتی که "سعید مرتضوی" پشت پرونده است و جایی برای اجرای قانون نیست. یادت هست چند روز قبل زنگ زدی و گفتی که نامه ای برای رهبر جمهوری اسلامی نوشتی و فردای آن روز سرکشیک زندان تو را خواسته و مورد بازخواست قرار داده که جریان نامه به بیت رهبری چیست؟ و تو مبهوت مانده بودی که او از کجا می داند؟ و مجدد به من زنگ زدی که بیت رهبری پای نامه نوشته" این نامه قابل بررسی نیست"
یادت هست گفتی که از تو اعتراف تلویزیونی گرفته اند و تو موظف بودی به اتهامات بازپرس پرونده فقط جواب آری بگویی؟ اتهاماتی نظیر رابطه تلفنی ات با تورج نگهبان عنصر خودفروخته بیگانه و برخی خوانندگان لوس آنجلسی و اتهام مهم دیگر شوخی با مقام معظم رهبری و توهین به مقدسات؟
یادت هست که پس از پایان اولین جلسه دادگاه، گفتی به دفتر وکیل ات محمدعلی دادخواه رفته ای و کتاب جامعی را که در باره فلسفه و پیدایش عید نوروز نوشته و تاکنون به چاپ هشتم رسیده است را داده ای تا برایم امضا کند و تا عید به دستم خواهد رسید؟
یادت هست که روزی از زندان خوشحال زنگ زدی که از دیدن برخی زندانیان سیاسی در کتابخانه زندان خوشحال هستی و می توانی از آنها چیزها بیاموزی؟ یادت هست که گفتی نگران نحوه ارتباط تلفنی ات نباشم چون با کد یک تلفن ماهواره ای به من زنگ می زنی و خط تو را از زندان نمی توانند بگیرند؟ یادت هست که گفتم به باور برخی تماس تلفنی از زندان معنایی ندارد و به هر حال انگ همکاری به تو میزنند و حتا توضیح من نیز برای برخی دشوار خواهد بود و خاطره ای را تعریف کردم که جمعی در اپوزسیون خارج از کشور در مجموع پنج سئوال اول شان در رابطه با نویسندگان و روزنامه نگارانی که از زندان آزاد شده و به بیرون آمده اند این پرسش رخ می نماید که" پس چرا تا به حال نمرده ای و یا نکشتن ات؟" و بعد اسامی چند نفر را برایت قطار کردم؟ اگر چه دوست دیگری همین الان به من زنگ زد و می گفت به او هم زنگ میزدی و اظهار نگرانی می کرده که حرفهایت شنود می شود و کار دست خودت میدهی و تو در جواب می گفته ای که چه بهتر که تلفن ها کنترل می شود؟
یادت هست که گفتی در مورد پرونده توهین به مقدسات هنوز وقت دادگاه مشحص نشده و بیماری گوارشی امان ات را بریده، و اگر اتفاقی افتاد به "پرویز" و "فرح" برادر و خواهرت زنگ بزنم؟
یادت هست که گفتی با قرض و بدهکاری، کامپیوتری خریدی که بتوانی به کارهایت نظم دهی و کامپوترت را ضبط کرده اند و تو مجبوری که قسط آن را بدهی و خوشحال بودی که "رادیو زمانه" موافقت کرده که گزارش ات در مورد خاکسپاری هنرمند فقید "بابک بیات" منتشر کند و با چاپ مصاحبه ات با "کتی" هنرمند اسپانیایی در مورد علاقه مردم اسپانیا به موسیقی اصیل ایرانی در پوست ات نمی گنجیدی؟
یادت هست که چندین بار عکس گورستان "ظهیرالدوله" را برایم فرستادی و عکس خودت را هم در لابلای آن گذاشتی و نگران شدم و به خواهرت زنگ زدم و فردای آن روز اطمینان دادی که منظور خاصی نداشته ای؟
یادت هست که گفتم آنقدر نگران شدم که به دو دوست مشترک هنرمندمان زنگ زده ام و تو خندیدی و گفتی این دوستان از زمانی که در خبرها اعلام شد که من پرونده قضایی دارم حتا جواب تلفن ات را نداده اند؟
یادت هست که از لحظه لحظه زندگی "تورج نگهبان" باخبر بودی و قرار بود آدرس منزل "عبدالوهاب شهیدی" را از تو بگیرم و هفته پیش با خبر بودی که خانم حمیرا در برنامه ماست و خواستی که از طریق همکارم به ایشان بگویم که نگران تو نباشد و تو حالت خوب است؟
یادت هست ناگفته هایی در مورد مرگ هنرمند فقید "پرویز یاحقی" داشتی و باور داشتی که کسانی وی را به قتل رسانده اند؟
یادت هست هرساله تقلا می کردی خودت را بر سر مزار "دکتر مصدق" برسانی و دوستی دیرین داشتی با ادیب برومند و چهره های ملی ایران؟
امید رضای عزیزم یادت هست نوزدهم ماه مارس دو هزار و هشت به رسم تبریک عید برایم نوشتی "سال فشار اسلامی و تحمل ملی مبارک باد؟"
امید رضای عزیزم با اجازه ات بیوگرافی و لینک کارهایی که برایم فرستادی را در اینجا می گذارم تا دستگاه قضایی جمهوری اسلامی ایران قضاوت کند، مجنون و دلداده ای که دغدغه اش موسیقی و فرهنگ است، توهین به مقدسات نمی داند. توهین به مقدسات یعنی عدم پذیرش اعلامیه جهانی حقوق بشری که مقامهای جمهوری اسلامی ایران از پذیرش آن سر باز می زنند ولی تو به آن معتقد بودی.
امید رضای عزیزم میرصیافی جان، سفره هفت سین من امسال آینه ندارد، عکس ات را نشاندم تا خودم را در تو ببینم
پیام یزدیان
واشنگتن
دو روز مانده به عید هشتاد و هشت
Omidreza Mirsayafi
No 14, Eslami Alley, Amin Alley, Lashgar St, Madani St
Postal Code : 1636995861 – Tehran – IRAN
EDUCATION
Bahonar College
Tehran – IRAN
•
Mathematic & Physic Diploma – Grade : 14
WORK HISTORY
•
Javaan Daily
Tehran – IRAN
Journalist & Correspondent
Dec 2004 to July 2005
Worked as a correspondent & journalist in cyber accidents service.
•
Art & Music News Website
Tehran – IRAN
Journalist & Correspondent
Dec 2004 to Sep 2006
Worked as a correspondent & journalist in traditional and pop music service.
•
Art & Music News Website
Tehran – IRAN
Editor
Sep 2006 to Now
Working as an editor for Art & Music News Website.
•
Radio Hamseda
Tehran – IRAN
Correspondent
Dec 2004 to Sep 2006
Worked as areporter for Radio Hamseda (located in Sweden) .
Reporting the latest news about music, cinema & literature from Tehran every week.
•
Ayandeh Nou
Tehran – IRAN
Journalist & Correspondent
April 2007 to June 2007
Worked as a correspondent & journalist in Accidents Service.
The paper was shut down. That's why I couldn't continue my job in this paper.
•
Sisakht Company
Tehran – IRAN
Translator & Coordinator
Aug 2006 to Jan 2007
Worked as aTran slator & Coordinator For SISAKHT Consulting Eng. Company
In their project.
RELATED EXPERIENCES
•
AFN TV
Tehran – IRAN
Correspondent
Mar 2006 to July 2007
Prapering many reports about Iran traditional music for this media from Tehran.
•
Pasargad Website
Tehran – IRAN
Correspondent
July 2006 to July 2007
Prapering some reports about Archeological Sites of Pasargad for International
Committee to Save. the Archeological Sites of Pasargad.
•
Preparing some reports for Radio Farda & Radio Zamaneh about music events.
SKILLS AND CERTIFICATIONS
•
MS Windows Based Networks & Systems.
MCSE 2003 Course (Microsoft certified system engineer) in Tehran.
•
Web Design
- Good ability in working with web designing software such as Microsoft Expression, MS FrontPage,
Macromedia Dreamweaver MX and also HTML.
- Good ability in these related softwares : MS Office, Photoshop, Ulead Vide Studio 10, Sony Vegas 6,
Photoshop 9, Corel Draw 12.
•
Language
English Course in Kish Language Institute.
Good in Reading, Writing, Speaking & Listening.
February 7, 2009
عدس پلو
سینما آفریقای مشهد
ازدحام جمعیت برای اکران فیلم "می خواهم زنده بمانم" و سیل مشتاقان "ایرج قادری" کارگردان فیلم.
تدابیر شدید حفاظتی برای به سلامت رساندن "ایرج قادری" از در اصلی سینما کارساز واقع نشد. و خبر دادند چند بسیجی با چند خانم معلوم الحال! به ایرج قادری نزدیک شده اند و از سر و کولش بالا رفته اند و به اصطلاح ایشان را از فرط علاقه لب و لوچه ای هم کرده اند و دوربین "بسیجی ها" هم شتابان فلاش پشت فلاش که صحنه ها را ثبت کند تا پاپوش مناسبی برای جلوگیری از فعالیت این کارگردان طاغوتی و اولین تولید سینمایی اش پس از انقلاب، دوخته شود. تلاش خدمه سینما برای توقیف دوربین ها بی نتیجه ماند.
چهار ساعت بعد
تعدادی از بازیگران فیلم در یک رستوران
ایرج خان به نقطه ای خیره شده بود، دوستی می گفت حتما سکانسی را در ذهن بازسازی می کند. حتما در تخیلاتش غروب دلخون به صحنه پاشیده، کامیونی ترمز می کند، زیر کامیون دوربین کاشته شده و مسافری پیاده می شود، دو پا در لابلای چادری به وسط کادر فرود می اید و به سوی غروب می دود.
دیزالو غروب در صحنه داخلی رستوران
مدیر سینما آفریقا در کنار ایرج قادری؛ اپاراتچی سینما هم که از فرط علاقه شبیه او شده بود و دیگر خدمه سینما دست به سینه، و توضیح این عبارات که آقای قادری، شرمساریم که نتوانستیم از این اتفاق جلوگیری کنیم، ما همه تلاش خودمان را کردیم
کلوزآپ ایرج قادری
چرا شرمنده عزیز دلم؟ مگر من در مملکت خودم نیستم؟ چرا فکر می کنید این همه نگهبان و محافظ می توانست از این اتفاق جلوگیری کند؟
ایرج قادری به نقل خاطره ای پرداخت؛ «زمان جنگ بود و من در اپارتمان خودم بودم. گویا کسانی راپرت داده بودند که در اپارتمان ما هر شب، پارتی است، و ماموران به قصد این که بساط عیش و نوش و قمار در این خانه برپاست، اشتباهی به اپارتمان من آمدند. ماموران فهمیده بودند که یک طبقه را عوضی آمده اند. اما همین که مرا دیدند برای خالی نبودن عریضه گفتند "مرد حسابی تو خجالت نمی کشی؟ جوونهای مردم تو جبهه دارند شهید می شوند و تو اینجا نشستی و داری "عدس پلو" می خوری؟
خلاصه عزیزانم ما با همچین آدمایی طرفیم، نگران نباشید، به هر حال همیشه بهانه ای هست.
ایرج قادری پس از فیلم " می خواهم زنده بمانم" هشت اثر بلند سینمایی از خود به جا گذاشته و انبوهی عکس یادگاری هم با آقای " اکبر هاشمی رفسنجانی" دارد.

November 12, 2008
پاسخ به تحریف
در بخش چهارم کتاب «خاطرات و مبارزات دکتر
حسین فاطمی» اینچنین آمده است:
دوران کودتا، بین دو کودتا به روایت باختر امروز
بقلم دکتر حسین فاطمی
« ساعت یازده و نیم دیشب چند افسر مسلّح و قریب پنجاه شصت نفر سرباز گارد شاهنشاهی شصت تیر بدست مثل راهزنانی که در کتاب های افسانه قرون وسطائی خوانده اید بخانه من ریختند و بدون اینکه حتی اجازه دهند من کفش پا کنم در برابر شیون طفل یازده ماهه و مادرش مرا به سعدآباد - کاخ سلطنتی – توقیفگاه گارد شاهنشاهی بردند و در هر اطاق خانه ام نیز تا ساعت چهار صبح دوازده سرباز بیتوته فرمودند. در این مقاله نمی خواهم ماجرای این جنایت – این کودتای ننگین – این دستبرد و تجاوز "شاهنشاهی" را به حقوق ملت شرح دهم، بلکه میل دارم حقایقی را که تا امروز قسمت مهم آن از مردم مخفی مانده است ذکر کنم:
یک هفته بعد از واقعه نهم اسفند در جراید مرکز منعکس شد که من برای عرض گزارش درباره هیئت اعزامی ایران به بغداد به حضور ملوکانه شرفیاب شده ام!. آن روز که ملاقات من با شاه قریب دو ساعت و نیم طول کشید شاید تنها حرفی که نزدیم موضوع هیئت اعزامی بغداد بود.
پس از حادثه نهم اسفند که دست خود شاه دخالت مستقیم در آن داشت من دیگر تا آنوقت به دربار نرفته بودم ولی ناگهان برای گفتن مطالبی تلفن کردم و یکسر گرسنه از وزارت خانه به کاخ اختصاصی رفتم. دیدم شاه از دکتر مصدق گله می کند و می گوید مصدق از من رنجیده است بگمان اینکه در حادثه نهم اسفند من دست داشته ام، شما چه می گوئید؟. بی پروا به او گفتم من تردید ندارم اعلیحضرت بوجود آورنده این صحنه شرم آور بوده اید. بعد به دو چشمان او که خیلی داعیه معصومیت دارند نگاه کرده گفتم به من بفرمائید تاکجا می خواهید بروید، آیا اعمال فاروق برای شما درس عبرتی نیست؟ فاروق تا توانست نوکری انگلیس ها را کرد. پشت به ملت خود تا آنجا رفت که تاج و تخت خویش را در روز موعود از دست گذاشت، آیا شماهم از آن راه می خواهید بروید؟
اینها که به شما نصیحت می دهند با نهضت مردم جنگ کنید چه کسانی هستند؟
مگر شما چه بدی از این ملت دیده اید که در صف اول مخالفین قرار می گیرید؟
آنروز خیلی صحبت کردیم بالاخره به او گفتم یکبار در سی ام تیر به دستور سفارت انگلیس دکتر مصدق را مجبور به استعفا کردید و سزای آن را دیدید و آیا خیال می کنید ممکن است آن آزمایش را تکرار کرد؟ دربار در تمام طول ده سال اخیر قبله گاه هرچه دزد، هرچه بی ناموس و هرچه واخورده اجتماع بوده قرار داشته و از همه بدتر تنها تکیه گاه خارجیان و نقطه اتکاء سفارت انگلیس این دربار گند و کثیف و لعنتی بوده است. . . .
پایان نقل نوشتار از بخش 4 کتاب « خاطرات و مبارزات دکتر حسین فاطمی»
در صفحه 227 کتاب «خاطرات و مبارزات دکتر
حسین فاطمی» به نقل از سرمقاله باختر امروز به
قلم دکتر حسین فاطمی چنین آمده:
«من در طول دوازده سال اخیر هرگز به آستان این جوان خوش خط و خال که مثل مار افسرده موقع ضعف و جبن سر در هم می کشد و در فرصت مناسب نیش جان گزای خود را می زند سر فرود نیاورده ام و این آخرین دفعه هم که بابتکار خودش نشان همایون بمن داد هرگز نشان اهدائی او را به سینه نزدم زیرا میدانستم که این "همایون" از قماش همان "همایونهائی" است که پنجاه شصت (راجه) نظیر او را انگلیس ها در موقع اشغال هند در خاک وسیع آن کشور ایجاد کرده اند.
دربار دشمن همه آزادمردان، وطن پرستان و خصم مبارزین راه استقلال و آزادیست.
آخرین سخنان دکتر سید حسین فاطمی خطاب
به "آزموده" دادستان ارتش بعد از
کودتای 28 مرداد و افسران حاضر در جلسه:
ساعت چهار بعدازنیمه شب چهارشنبه 19 آبان عده ای ازافسران که درحدود سی نفر بودند ودرپیشاپیش آن ها آزموده مجنون سادیست و بختیارجاسوس پست فطرت و قاضی عسگر حرکت می کردند از باشگاه تیپ زرهی به طرف آقای دکتر فاطمی آمدند و پس از ورود به اتاق آزموده اظهار داشت که اعلیحضرت همایونی با تقاضای فرجام شما موافقت نکرده اند. بنابراین مفاد حکم باید اجرا شود، وصیتی دارید بفرمایید. شما که مکرر می فرمودید که من از مرگ باکی ندارم و مرگ حق است.... دکتر فاطمی نگذاشت آزموده حرف خود را تمام کند و گفت:
آری آقای آزموده مرگ حق است و من از مرگ باکی ندارم آنهم چنین مرگ پر افتخاری، من قربانی نفت هستم. من می میرم که نسل جوان ایران از این مرگ درس عبرت گرفته و با خون خود از وطنش دفاع کرده و نگذارد جاسوسان اجنبی براین کشور حکومت نمایند، من درهای سفارت انگلیس را بستم غافل از این که تا دربار هست انگلستان سفارت لازم ندارد . . . اگر به جای ارباب تو یک افسر نازی در ایران بود این قدر خون ایرانیان بی گناه را نمی ریخت. من بارها در کام مرگ فرو رفتم ولی خداوند حافظ من بود. یک بار به دستور شاه در آرامگاه محمد مسعود به من تیر زدند و بار دیگر در شهربانی به امر شاه شعبان بی مخ که اکنون سرهنگ افتخاری و آجودان مخصوص ارباب شماست در حضور همین بختیار در میان صف سرباز به من چاقو زد. آقای آزموده قبل از نوشتن وصیتنامه سه تقاضا دارم:
1. مانند هر محکومی حق دارم در آخرین ساعت حیات خود برادران و خواهران و زن و فرزندم را ببینم و با آن ها تودیع نمایم.
2. اجازه می خواهم با پیشوا و پدر بزرگوارم دکتر مصدق و همکارانم مهندس رضوی و دکتر شایگان ملاقات و تودیع نمایم.
3. از شما آقایان افسران خواهش می کنم چند دقیقه به بیانات این محکوم به اعدام توجه بفرمایید. آزموده در جواب گفت ملاقات با دکتر مصدق و کسان شما میسر نیست ولی با دکتر شایگان و مهندس رضوی پس از نوشتن وصیتنامه می توانید تودیع کنید و تا ساعت 6 صبح وقت دارید هر مطلبی دارید بفرمائید. شهید راه وطن دکتر فاطمی خطاب به افسران اظهار داشت:
« آقایان افسران در آخرین ساعت حیات هیچ محکومی در مقام تظاهر و عوام فریبی آنهم برای مأمورین اعدام خود بر نمی آید. آنچه با شما در این ساعت که از حیات خود نومید و به مرگ خود یقین دارم می گویم از صمیم دل و از روی حقیقت و ایمان است. ما از نهضتی که در این کشور به پیشوائی دکتر مصدق شروع کردیم هیچ قصد و غرضی جز تأمین استقلال مملکت و قطع نفوذ اجانب و سعادت و سربلندی ملت ایران نداشتیم. ما در پی جاه و مقام و آش و پلو نبودیم. رهبر بزرگ ما هفتاد سال سابقه شرافت و تقوا و وطن پرستی و جهاد و مبارزه با قلدران و زورگویان داخلی و خارجی دارد. او در راه نجات ایران از همه چیز صرف نظر کرده و حاضر است تا آخرین قطره خون خود را برای ایران بدهد. آقایان افسران؛ کار کشور ما بر اثر صد سال استعمار به جایی رسیده بود که بیگانگان یک شاه را از روی تخت سلطنت برداشتند و شاه فعلی را به جای او گذاشتند. سفیر انگلیس کمتر خودش به دربار می رفت، هروقت کاری با شاه داشت «ترات» منشی شرقی سفارت را پیش شاه می فرستاد و شاه هم در مقابل سفارت چون بید می لرزید. وکلای کشور را بیگانگان معین می کردند. وزیر کشور «تدین» به دوستی یک نفر منشی سفارت افتخار داشت و اوامر او را از دل و جان اجرا می کرد، نخست وزیران و وزرای خارجه در مقابل سفرا خاضع و خاشع و مطیع و منقاد بودند و مشاور دربار سلطنتی رشیدیان معلوم الحال پسر دربان سفارت انگلیس بود. پس از سه سال مبارزه و فداکاریِ سرانِ نهضتِ ملی، کار ایران به جایی رسید که اجنبیان را بیرون کردیم. سفرای کشورهای خارجه در ملاقات با نخست وزیر و وزیر خارجه شما چاره ای جز تکریم و احترام نداشتند و در مقابل ما همان رویه ای را پیش گرفتند که در مقابل زمامداران کشورهای بزرگ اتخاذ کرده بودند. دست دربار شاه در امور کشور کوتاه گردید. در حکومت ما اشرف و شاه دیگر جرأت نداشتند که شبی پنجاه هزار دلار در قمارخانه های مونت کارلو ببازند. از دزدی و قاچاق و کنترات فروشی دربار جلوگیری کردیم. حکومت نهضت ملی، انگلستان را در شورای امنیت، در محاکم دادگاه لاهه، در دادگاه های ایتالیا و ژاپن شکست داده و دماغ امپراتوری انگلیس را به خاک مالید. نام ایران و ایرانی در تمام دنیا به عزت برده می شود و محبت مصدق پیشوای محبوب ما در قلب کلیه مردم خیرخواه دنیا نقش بسته است.
آقایان افسران؛ من به حیات خود علاقه ندارم ولی می خواهم به شما یک نصیحت بکنم. تشکیل ارتش و تربیت افسر در تمام دنیا برای حفظ استقلال کشور است. آیا شما که این لباس پر افتخار را به تن کرده اید متوجه این وظیفه هستید؟ آیا شما می دانید که دوباره کشور شما به دست جاسوسان و نوکران و جیره خواران سفارت انگلیس افتاد؟. آیا شما می دانید که حکومت فعلی چهل سال دیگر ایران را به اسارت بیگانگان داده و افرادی را که در راه تأمین استقلال سیاسی و اقتصادی کشور جانبازی کرده اند به دست شما می کشند؟ آقایان افسران؛ می دانید من چرا کشته می شوم؟ من برای این کشته می شوم که اولین اقدام من در وزارت خارجه به دستور پیشوای نهضت ملی بستن سفارت و قنسول خانه های انگلیس در ایران بود و بنا به گفته پیشوای ما سرنوشت جبهه ملی باید سرمشق مردانی شود که در خاورمیانه برعلیه مظالم انگلیس قیام کنند . . . . ولی به هیچ وجه مأیوس نیستم و یقین دارم که خون من درس عبرتی برای هزاران جوان ایرانی شده و آن ها به تأییدات متعال قادر و عادل انتقام این ملت ستمدیده را از استعمار انگلستان و ایادی ناپاک او خواهند گرفت. آقایان افسران؛ ما سه سال در این کشور حکومت کردیم و یک نفر از مخالفان خود را نکشتیم برای آنکه ما نیامده بودیم برادرکشی کنیم. ما برای آن قیام کردیم که ایران را متحد کرده و دست خارجی را از کشور کوتاه کنیم و معتقد بودیم اگر در گذشته بعضی از هموطنان ما در اثر فشار اجانب تحت نفوذ آن ها قرار گرفته اند و منویات آن ها را اجرا کرده اند بعد از آن که به نهضت استقلال نایل شدیم رویّه سابق را ترک خواهند گفت، ولی افسوس که عاقبت گرگ زاده گرگ شود . . . .
آقای آزموده من هیچ تصور نمی کردم شاه این قدر ترسو و کوچک فکر و بی وطن باشد که دست خود را به خون یک مریض و بی پناه نیز برای خاطر سفارت انگلیس آلوده نماید. او از کشتن من چه نتیجه ای خواهد گرفت؟. مرگ یک نفر مریض چه لذتی برای او دارد. من از این شهادت پر افتخار لذت می برم. آقایان افسران مرگ بر سه قسم است. مرگ در رختخواب که آن را طبیعی گویند. مرگی که با ذلّت توأم باشد نظیر مرگ رضاخان در ژوهانسبورگ و مرگی که در راه شرافت و افتخار به دست آید نظیر مرگ من. من خدای را شکر می کنم که در راه مبارزه با فساد شهید می شوم و خانواده من بسیار مفتخرند که مرد کوچکی از میان آن ها به این سعادت نائل گردد. خاندان قاتل من که یک بار با تحمیل قرارداد 1933 شصت سال و بار دیگر با قرارداد کنسرسیوم، 30 (سی) سال ایران را اسیر ساخت با کشتن من و زجر و حبس سران نهضت ملی ایران ننگ های دیگری را بر پستی های خود اضافه می کنند و به این ترتیب ضربت علیهم الذلّه و المسکنه آقای آزموده بروید به ارباب خود بگویید:
اگر ز دست بلا بر فلک رود بدخوی
ز دست خوی بد خویش در بلا باشد
شاه فکر می کند با کشتن، زجر، شکنجه و حبس می تواند مردم ایران را مرعوب و مغلوب سازد اشتباه بزرگی است:
تکیه بر سرنیزه توان کرد لیک
بر سر سرنیزه نشاید نشست
این افسران که امروز دراینجا ایستاده اند و این منظره رقت بار را مشاهده می کنند یک روز بر علیه این دستگاه قیام خواهند کرد. شاه باید از روزی بترسد که به سرنوشت لوئی شانزدهم و تزار روس و محمدعلی میرزا و رضاخان مبتلا گردد. در عصر حاضر مردم ستمدیده ای که از دست ظلم و جور به ستوه آمده اند خود را از شرّ استعمار و از دست ظلم عمّال انگلیس و خانواده منحوس که چون بوم شوم ایران را به ویرانه ای مبدل ساخته اند خلاص خواهند کرد، کشتن من بی گناه درد شاه را دوا نمی کند، تنها تقوا و ایران پرستی و شرافت و درستکاری و عدالت اجتماعی است که می تواند دردهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ما را چاره نماید. در این دم آخر می خواهم به ملت ایران و کسانی که در راه نهضت مقدس ملی جانبازی و فداکاری کرده اند درود فرستم و خدا را شکر کنم که با شهادت در این راه پر افتخار دین خود را به ملت ستمدیده و استعمار زده و غارت شده ایران ادا کرده ام. امیدوارم سربازان مجاهد نهضت همچنان مبارزه خود را ادامه دهند. زیرا من به آرزوی خود رسیده و سعادت جاودانی شهادت نصیبم شد.
May 28, 2008
پچپچه برابر اصل است
از رفتن کریس دی برگ به ایران خوشحالم، کار سختی که فقط از عهده مدیر "شرکت ترانه شرقی" ساخته بود، همان مدیر گروه موسیقی "آریان".

پیش از آن که خواسته باشم به سرنوشت علی سنتوری ها و انزوای آنها از صحنه موسیقی ایران بپردازم، و علت آن را در عدم امکان حضور سرمایه گذاران غیردولتی و مستقل در فضای امنیتی و آکنده از سانسور جمهوری اسلامی جستجو کنم، به گفتن خاطره ای بسنده می کنم.
کنسرت گروه آریان را برای اولین و آخرین بار در برلین دیدم، درست فردای زلزله جانسوز بم. بلیط های کنسرت آریان از قبل فروخته شده بود، و عده ای مردد بودند که با وقوع چنین اتفاق سهمگینی، چگونه می توانند شنونده برنامه موسیقی باشند. در همان سالن اجتماعات تالار موسیقیِ دانشگاه هنر برلین، به صورت خودجوش تعدادی تصمیم گرفتند مبالغی را جمع آوری کنند و توسط گروه آریان که فردا رهسپار بودند، روانه ایران کنند. من و یکی از دندانپزشکان شهر برلین ماموریت یافتیم که پیش از اجرای کنسرت، روی صحنه برویم و ضمن اعلام یک دقیقه سکوت به احترام کشته شدگان این حادثه، از مردم بخواهیم که پولهای خود را به دو صندوقی که در میان جمعیت در حال گردش است واریز کنند. یک صندوق توسط عباس معروفی، و دیگری توسط مدیر "تلویزیون ایرانیان برلین" در میان جمعیت گردانده شد. اما قبل از ادامه این ماجرا شرح این نکته ضروری است که پیش از اجرای کنسرت، از مدیر گروه آریان درخواست کرده بودم که در صورت امکان، فرصت انجام مصاحبه را با اعضای گروه برایم فراهم کند، مدیر شرکت "ترانه شرقی"، به محض این که شنید این مصاحبه برای "رادیو فردا" و برنامه "نگاه تازه" است، مردد شد و گفت که باید از تهران استعلام کند، و پس از دقایقی گفت معذور است و اگر این برنامه مربوط به رادیو "بی بی سی" بود، منعی نداشت.از خیر مصاحبه گذشتم. و حالا روی صحنه بودم به اتفاق دوست دندانپزشکم که برای ترجمه آلمانی حرفهای من به روی سن آمده بود. در همین اثنا متوجه شدم که ولوله ای در پشت صحنه برپاست و پچ پچ های آقای رجب پور به اتفاق سفارت چی های جمهوری اسلامی در برلین در فاصله یک دقیقه سکوت، از اتاق مشرف به صحنه به گوش میرسد که "خبرنگار رادیو فردا روی سن چکار می کند، این شبِ ماست، و کسی نباید از صحنه ما استفاده کند، و چه کسی به او اجازه داده به روی صحنه برود؟"
طرح و ایده جمع آوری پول و کمک به زلزله زدگان با استقبال حاضران مواجه شد، و در انتهای برنامه پولها دقیق شمارش شد و از طرف گروه معتمدان شهر برلین و عباس معروفی به مدیر گروه شرکت ترانه شرقی سپرده شد، که حتا مدیر ترانه شرقی ترجیحا در بازگوییِ اسم عباس معروفی، در برابر حاضران در تالار موسیقی، به گفتن عباس معرفی!! بسنده کرد. جمعی از حاضران لبخند زنان می گفتند که این آقا کارش را خوب بلد است و خوب مواظب است که در کارنامه اعمالش، گناهی ثبت نشود. کنسرت تمام شد و در حال خروج از تالار بودیم که پولها دوباره برگردانده شد و مدیر گروه آریان پچ پچ کنان گفت که از انجام این مهم معذور است و نمی تواند این پول را با خود به ایران ببرد. دو سه روز بعد، این پول توسط عباس معروفی و بوسیله یک صرافی در برلین، به کانون نویسندگان ایران و خانم سیمین بهبهانی فرستاده شد، و فیش ارسال پول هم از طریق تلویزیون ایرانیان به مردم برلین نشان داده شد.
حال که پس از سالها، عکس های مدیر شرکت ترانه شرقی را در سایت خبرگزاری ایسنا می بینم، مشخصه بارز پچ پچ کردن وی کاملا مشهود است.

آقای محسن رجب پور، مدیر پروژه همکاری کریس دی برگ و گروه آریان در مصاحبه با بی بی سی گفته است:" سال گذشته آقای احمدی، مدیر کل دفتر موسیقیِ وزارت ارشاد اعلام کرده که هیچ مشکلی برای این کنسرت وجود ندارد." در صورتیکه در خبر آمده است که "کریس دی برگ به ایران سفر کرده که امکانات اجرای برگزاری کنسرت مشترک با گروه آریان را بسنجد، اگر چه مقامهای ایرانی هنوز مجوز کتبی را دراختیار گروه آریان و کریس دی برگ نگذاشته اند."
در میان سطور سفید این خبر کاملا پیداست که دست اندرکاران و طراحان فرهنگی و هنری جمهوری اسلامی، چون دستور اجازه کنسرت کریس دی برگ را پچ پچ کرده اند، لزومی برای کتبی کردن اش نمی بینند.

امیدوارم صدور مجوز برای اجرای کنسرت کریس دی برگ، و گروه پاپ ایرانی آریان، از سوی مسئولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت نهم، راه را برای حضور چهره های درخشان موسیقیِ زیرزمینی ایران، و هنرمندان محبوب ایرانیان بگشاید و امکان حضور آنان و اجرای کنسرت در اماکن غیردولتی را برای آنان فراهم کند. حضور کریس دی برگ را در ایران به فال نیک می گیریم، چه با پچ پچ، چه بی پچ پچ.

April 6, 2008
نسل کشی فرهنگی و تعطیلیِ نشر غیر دولتی

اتحادیه ناشران و کتابفروشان تهران، با ارسال نامه ای به وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، نسبت به معطلی بیش از اندازه کتابها در اداره ممیزی وزارت ارشاد، و عدم پاسخگویی به مراجعات و یا مکاتبات ناشران، تا حد بی توجهی به منزلت صنفی و کرامت انسانیِ ناشر و پدیدآورندگان کتابها اعتراض کردند. در همین حال روزنامه کیهان، در ستون سرمقاله خود، با اشاره به فضای کنونیِ جامعه ایران، به نفع ارزشهای دینی، و خاطر آسوده رهبری به دلیل نیروهای ارزشی، افزوده است، «در حوزه فرهنگ، دولت اسلامی، تا حدود زیادی دست دشمن را کوتاه کرده است.» علی اصغر رمضانپور معاون پیشین امور فرهنگی وزارت ارشاد در گفتگویی با صدای آمریکا از نسل کشی فرهنگی و تعطیلی نشر غیر دولتی گفته است.
March 25, 2008
طرح ارتقای امنيت و انضباط اجتماعی از نگاه شيرين عبادی
ادامه این مطلب را لطفا در سایت صدای آمریکا پی بگیرید
March 19, 2008
فرج سرکوهی: وزارت ارشاد، کمر به قتل فرهنگ بسته است
این مطلب در سایت صدای آمریکا
هيات نظارت بر مطبوعات، دو روز پس از انتخابات مجلس شورای اسلامی، در اقدامی غير منتظره، پروانه نشر ۹ نشريه را لغو کرد و همچنين به سيزده نشريه ديگر، در مورد رعايت قانون مطبوعات و پايبندی به رسالت های مطبوعاتی تذکر داد. فرج سرکوهی منتقد و روزنامه نگار در گفتگويی با خبرنگار شبکه خبری فارسی صدای آمريکا، ضمن جمع بندی اوضاع نشر، نشريه و کتاب در ايران در سالی که گذشت، به نحوه عملکرد و غيرقانونی بودن نهاد نظارت بر مطبوعات پرداخته است.
صدای آمريکا: اوضاع چاپ و نشر در سالی که گذشت را چگونه ارزيابی می کنيد؟
سرکوهی: نه فقط در سال گذشته، بلکه از زمانی که آقای صفار هرندی در کابينه آقای احمدی نژاد، وزير ارشاد شد، وزارت ارشاد، کمر به قتل فرهنگ بسته است. البته در گذشته هم چنين بوده، يعنی آن چيزی که به نام وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی نامگذرای شده، و مراد از ارشاد اين است که آنها بايد، نويسندگان و روزنامه نويسان را راهنمايی کنند که چه بنويسند. از اسم اين وزارتخانه معلوم است که وزارت سانسور است و هميشه هم با سانسور، عليه فرهنگ عمل می کرده است. اما دوره آقای صفار هرندی، در واقع می شود گفت که بدترين دوره وزارت ارشاد بوده، حتا در مقايسه با دوران ميرسليم، که آن هم دوره بدی بود. در اين دوره می شود گفت که [تحميل] معيارهای به اصطلاح امنيتی و اطلاعاتی، و[اجرای] پروژه ای که جمهوری اسلامی در زمينه امنيتی کردن عرصه فرهنگ، و برخورد امنيتی و پليسی ريخته، در دوره آقای صفار هرندی به اوج خودش رسيده است. به همين دليل اين دوره را می توان دوره تسلط کامل شيوه های امنيتی- پليسی بر وزارت ارشاد ارزيابی کرد.
صدای آمريکا: همانطور که می دانيد، هيات نظارت بر مطبوعات وابسته به وزارت ارشاد، به تازگی مجوز انتشار ۹ نشريه، از جمله ماهنامه سينمايی «دنيای تصوير» و ماهنامه فرهنگی- هنری «هفت» را لغو کرده، و اداره کل مطبوعات، نيز در اين رابطه اعلام کرده که «برخی تخلفات مطبوعاتی مثل استفاده ابزاری از عکس های هنرپيشه های فاسد خارجی، و درج جزئيات مبتذل زندگی آنها، موجب حساسيت و برخورد قانونی هيات نظارت بر مطبوعات گرديده.» در صورتی که شاهديم آخرين ساخته های سينمايی هاليوود توسط جمهوری اسلامی خريداری می شود و در سينما و تلويزيون به نمايش عمومی در می آيد.
سرکوهی: با سانسور البته، بايد توجه داشت که وزارت ارشاد، دو اداره را در مجموعه خود دارد، اداره مطبوعات و اداره کتاب. اداره مطبوعات، وظيفه سانسور مطبوعات را بر عهده دارد، و می بينيم که امتياز نشر هيچ روزنامه ايی را نمی دهد، مگر اين که صاحب امتياز متعلق به جناح های حکومتی باشد. ما ديديم که در دوره صفار هرندی، روزنامه هايی که به رفرميست های مذهبی و حزب کارگزاران گرايش داشتند تحت فشار قرار گرفتند و امتياز بسياری از آنها به بهانه های گوناگون لغو شد. از طرفی ديگر نشريات و مجلات فرهنگی و ادبی که وجود داشتند به شدت تحت فشار قرار گرفتند، يا امتيازشان لغو شد و يا به آنها کاغذ نمی دهند و زير فشارشان می گذارند. خلاصه فضای رعب و وحشتی ايجاد کرده اند که طبيعتا خودسانسوری را افزايش داده است. ما می دانيم که سانسور در جمهوری اسلامی، فقط سانسور سياسی نيست، بلکه سانسور اخلاقی و مذهبی هم هست، در نتيجه بسياری از موارد، مانند چاپ عکس يک هنرپيشه که طبيعتا يک گزارش نمی تواند بدون عکس باشد، و يا يک خبر نمی تواند بدون عکس باشد و غيره را، برای بستن مطبوعات، بهانه قرار می دهند، و مغاير با موازين سانسور اخلاقی، فرهنگی و دينی خودشان اعلام می کنند. اينها می خواهند نظام تک صدايی را بر فرهنگ ما حاکم کنند. در دنيای کتاب هم شاهديم که چند حادثه رخ داده، که وضع صنعت نشر بحران زده ما را (که خودش اصولا بحرانی است) به دليل نرخ پايين کتابخوانی در ايران و به دليل سانسور و مشکلات اقتصادی، بدتر کرده است. می بينيم کار به جايی کشيده شده که کتابخانه های عمومی سراسر کشور را می خواهند پاکسازی کنند، و می خواهند برخی کتابها را از کتابخانه های عمومی بيرون بريزند. اين درست شبيه جشن کتابسوزانی است که در دوره هيتلر برگزار شد. و يا ديديم که يعقوب يادعلی، نويسنده، به اتهام اين که در رمانش مثلا به «قوم لر» توهين کرده، محاکمه و محکوم می کنند. و اين اولين باری است که رسما نويسنده ای را به دليل نوشتن رمان، و اينکه مثلا يکی از قهرمان های رمانش، مثلا فلان جمله را گفته، که البته نظر نويسنده هم نيست، و نظر آن آدم داستان است، مورد محاکمه قرار داده و محکوم می کنند. البته قبلا نويسندگان ما را کشتند، زندانی و شکنجه کردند. می دانيم که کانون نويسندگان ايران را اجازه نمی دهند جلسه داشته باشند، اتحاديه ناشران زير فشار خيلی شديدی قرار گرفته، و بعد هم رايانه های دولتی را که به ناشرها می دادند بسيار کم کرده اند، اين را به خصوص تبديل کرده اند به اهرمی، برای فشار آوردن به ناشرانی که سعی می کنند کتابهای متنوع چاپ کنند. هم در عرصه مطبوعات و هم در عرصه کتاب، وزارت ارشاد می کوشد فرهنگ تک صدايی را در جامعه، چنان حاکم کند که هيچ صدايی اصلا مطرح نباشد. مبادا اين صدا، صدايی باشد متفاوت با ارزشهای اخلاقی، دينی، سياسی آنها، يعنی سانسور دينی-فرهنگی- اخلاقی را اين ها سعی می کنند برسانند به جايی که بشود از سانسور مطلق صحبت کرد. البته با توجه به اينکه الان دنيای انقلاب رسانه ها و يا انقلاب اطلاعات هست، و می شود کتاب ها را در اينترنت ديد، می شود گفت که سانسور شکست می خورد، ولی به هر حال اين ها سعی می کنند فضای عمومی نشر را چه در عرصه مطبوعات و چه در عصر نشر کتاب به شکل فرهنگ تک صدايی در آوردند که فقط صدای خودشان شنيده شود.
صدای آمريکا: با توجه به اين که اخيرا لغو امتيازها، از سوی هيات نظارت بر مطبوعات صورت گرفته، آيا طبق قانون مطبوعات، هيات های نظارت بر مطبوعات می توانند حکم به لغو امتياز نشريات دهند؟
سرکوهی: نفس وجود هيات نظارت غيرقانونی است، بنابراين نمی توانيم از هيات نظارت صحبت کنيم که آيا اعمالش قانونی هست يا خير؟ اصولا اينکه آمدند گفته اند هر کسی می خواهد در ايران نشريه چاپ کند، بايد مجوز داشته باشد، در مورد اين مجوز هم وزارت ارشاد، وزارت اطلاعات، وزارت کشور و قوه قضاييه بايد اظهار نظر کند، خودش غيرقانونی است. اينها می گويند ما به عده ايی مجوز نمی دهيم مبادا مرتکب جرم شوند. درست مثل اينکه شما گواهينامه رانندگی به يک عده ای ندهيد مبادا که تصادف کنند. و بعد خود اين هيات نظارت، اصولا در هيچ کجای قانون، پيش بينی نشده، بنابراين، خود اين هيات نظارت غيرقانونی است. اما حالا فرض کنيم که در خود قانون مطبوعات آمده که هيات نظارت می تواند جلوی نشر يک نشريه را بگيرد. حتا در اين صورت، می بايد پرونده آن را به دادگاه ببرد. اينها ظاهرا همين کار را می کنند، يعنی آنجا هيات نظارتی هست، و اينها بولتن هايی را که بررسان و سانسورچيان تهيه می کنند می خوانند، و بعد جلوی انتشار نشريات را می گيرند. آنوقت پرونده را بعد از يکی دو سال به دادگاه ارجاع می دهند. در واقع، خود اين هيات نظارت وجودش غيرقانونی است. در قانون مطبوعات هم به اينها حق داده اند که می توانند جلوی نشر را بگيرند، اما نمی توانند امتياز انتشار را لغو کنند. و بعد به پرونده بايد در دادگاه رسيدگی شود.
March 11, 2008
هیمه کتابسوزی و مراحل شش گانه در نظام سانسور کتاب
به زودی طرح جمع آوری کتاب هايی که دولت با محتوی آنها مخالف است، از کتابخانه های سراسر ايران به مرحله اجرا در خواهد آمد. بنا به گفته منصور واعظی دبير کل نهاد کتابخانه های عمومی ايران، کتاب هايی که ارزش منفی دارند و در گذشته وارد کتابخانه ها شده اند جمع آوری خواهند شد.
علی اصغر رمضانپور معاون پيشين امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در گفت و گويی با صدای آمريکا، طرح جمع آوری کتاب از کتابخانه های عمومی را نوعی "سنت" می داند که بعد از انقلاب اسلامی، به شکل مرتب در حال انجام است.
صدای آمريکا: آقای رمضانپور، به اعتقاد شما، منظور دبير کل نهاد کتابخانه های عمومی کشور از جمع آوری کتابهايی که در گذشته وارد کتابخانه ها شده، چيست؟
علی اصغر رمضانپور: جمع آوری کتاب از کتابخانه ها، متاسفانه از سال های بعد از انقلاب، يک سنتی بوده که مرتبا انجام شده است. ولی نکته ايی که در جمع آوری [کتابها] وجود دارد اين است که، اين جمع آوری عمدتا کتابهايی را شامل می شود که خود جمهوری اسلامی در چند سال گذشته به آنها مجوز انتشار داده، و در واقع اين يک نوع پاکسازی کتابهايی است که با مجوز جمهوری اسلامی منتشر شده، ولی ظاهرا، الان وجود آنها را در دسترس مردم و به خصوص جوانان صلاح نمی داند، و نسبت به جمع آوری آنها اقدام کرده، يک دليل آن و تحليلی که ارائه می شود اين است که اين کتاب ها که عمدتا ادبيات، تاريخ، هنر و کتاب های علمی را شامل می شود، نگاه مردم به خصوص جوانان را وسعت می دهد و در واقع از آگاه سازی سياسی که در پی مطالعه کتاب ها بوجود می آيد، نگران هستند.
صدای آمريکا: به نظر شما، چگونه است که با گذشت نزديک به سی سال، دولتمردان جمهوری اسلامی، تثبيت و استقرار آموزه های صدر انقلاب را در سر دارند؟
علی اصغر رمضانپور: به نظر می آيد که مسير پاکسازی ذهنی که از طرف جمهوری اسلامی انجام می شود، نسل به نسل در طی اين سی سال تکرار شده، و در واقع ادامه همان روند برخورد حذف فرهنگ هست که از بعد از انقلاب شروع شده، و امر تازه ای نيست، اما آن چيزی که در اين روند امر تازه ای به شمار می رود، اين است که، با توجه به اين که نظام سانسور کتاب در ايران، شش مرحله دارد، در مرحله اول، خود دادن صدور مجوز و اجازه انتشار کتاب دچار سانسور هست، در مرحله دوم، خود کتاب سانسور می شود، در مرحله سوم از کتاب های خاصی که مورد نظر دولت هست حمايت می شود و از دادن امکانات به کتاب های ديگر، جلوگيری می شود، در مرحله چهارم اجازه بازاريابی و تبليغات به کتاب داده نمی شود، و در مرحله پنجم، کتاب از عرصه جامعه جمع آوری می شود که اين مورد جمع آوری کتاب از کتابخانه های عمومی، يک نمونه از اين هست، و در مرحله ششم، خود نويسندگان و توليد کنندگان کتاب ها مورد اذيت و آزار قرار می گيرند، بنابراين سياست وزارت ارشاد و سانسور کتاب به نحوی دارد گسترش پيدا می کند که خطر اصلی، انهدام نشر ايران هست، که ما بايد نگران باشيم که در سال آينده، وضعيت بسيار اسف باری خواهد بود و نشر مستقل و آزاد ايران در معرض انهدام جدی قرار دارد.
صدای آمريکا: آقای رمضانپور همانطور که اطلاع داريد، دولت جمهوری اسلامی قصد دارد با به تصويب رساندن بودجه های کلان، به گفته خودش "ادبيات ديني" را در جامعه ترويج دهد، آيا شما فکر می کنيد، در نمودار فرهنگی جامعه ايران، شاخص ادبيات دينی، روندی نزولی داشته است؟
علی اصغر رمضانپور: حتا از لحاظ ادبيات دينی هم ما در انقلاب ايران، در سال های اخير، دچار روند نزولی هستيم، و سال گذشته، سال بسيار بدی برای ادبيات ايران بوده، متاسفانه اين را شما کاملا در همين بحث کتابخانه های عمومی و پاکسازی آنها هم می بينيد، الان شرايط کتابخانه های عمومی در ايران بسيار اسف بار است، بيش از نيمی از شهرستانها فاقد کتابخانه های عمومی هستند، تعداد اعضای کتابخانه های عمومی در مرز يک ميليون نفر متوقف شده، و تقريبا می شود گفت که هر کتابخانه عمومی، در حدود هفتصد عضو دارد و اينها عمدتا کسانی هستند که برای استفاده از کتابهای درسی [به کتابخانه ها] می روند. بنابراين می شود گفت که تقريبا استفاده از کتابخانه های عمومی برای جوانان و نوجوانان ما، از برنامه زندگی آنها حذف شده است.
صدای آمريکا: فکر می کنيد اين پاکسازی ها و جايگزينی کتاب هايی با مضامين دينی، تا چه حد با استقبال خوانندگان و جوانان مواجه خواهد شد؟
علی اصغر رمضانپور: متاسفانه حتا کتاب های دينی هم که عرضه می شود، کتاب های دينی برای جوانان و نوجوانان نيست، و عمدتا متاسفانه کتاب های آموزشی حوزه های علميه هست که در تيراژ بالا و به طور مکرر چاپ می شود و کتاب هايی که بيشتر همان آموزه های سنتی دينی را دوباره در يک قالب کهنه تکرار می کنند، و حتا آن ادبيات دينی قابل ارائه برای جوانان، در اين کتاب ها وجود ندارد و بيشتر جهت گيری سياسی برای تحريف دينی در آنها، محور کار دولت جمهوری اسلامی است
لینک این مطلب در پایگاه خبری صدای آمریکا.
February 27, 2008
معاون پیشین امور فرهنگی وزارت ارشاد اسلامی، صدور حکم زندان برای یک نویسنده، حتی در نظام سانسور وزارت ارشاد را امری "عجیب" تلقی می کند.
ادامه مطلب در سایت صدای آمریکاFebruary 18, 2008
کتاب های دندان گیر!
در آخرین لیست کتاب های منتشره در ایران، به تاریخ بیست و نهم بهمن ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش، به یک مشت کتاب بر می خورید در نوع خود دندان گیر! وزارت فخیمه ارشاد اسلامی، مجوز بیش از پانزده عنوان کتاب آشپزی را فقط به یک نویسنده داده است. کتاب هایی با عناوین شصت نوع آش و آبگوشت و حلیم، شصت نوع پلو، شصت نوع خورش، شصت نوع غذا با مرغ و ماهی، شصت نوع غذا با گوشت گوشفند، شصت نوع کوفته و املت و غیره، که همه می توانست در یک مجلد منتشرشود؛ دست آخر هم گفته می شود این تعداد مجوز نشر کتاب صادر شده است. تنوع کتاب های خداشناسی نیز سر به فلک می کشد. خوردیم و خوابیدیم و در رایحه قرمه سبزی ِ پیچیده در لای موهای خانم خانه سرمست شدیم؛ و هیچ فکر نکردیم به این رخوتِ در پیِ خواب و سیری. این است حکایت...
